لطفا منتظر باشید

حقيقت دين

 دين ، رشته اتّصالى است بين خلق و خالق كلّ و با اين وسيله تمام موجودات خلقت با مبدأ خود پيوستگى دارند ؛ استحكام ، قرب ، بُعد و اتّصال برحسب استعداد و ظرفيّت هر موجودى است ، هرجا هستى باشد ، اين ارتباط هست و آنجا كه هستى نباشد نيستى است ، معنى ربط حادث به قديم همين است . گردش شگفت كرات و كهكشان‏ها را ببينيد !! مى‏گويند : از اثر تجاذب است ، يعنى رشته يا زنجير و طناب محسوسى براى اتصال آن‏ها در كار نيست ولى به طور عجيبى به يكديگر پيوسته‏اند و همان پيوستگى را جمعاً به مبدأ كل دارند .
ارتباط حادث به قديم و در نتيجه ربط خود را با خالق از روى اين مثال تنظير و تقريب كنيد كه در قالب الفاظ از اين ساده‏تر نمى‏توان بيان كرد ، باقى كار ديدن است و اين كار عظيم مربوط به خواست حقيقى تو و فضل بارى تعالى است . در ساير موجودات ، آن رشته را شدّت و ضعف نيست ، چون اراده و اختيار ندارند و بايد سير كمالى خويش را چنانچه براى هريك مقرّر شده طى كنند و از اين نظر است كه مثلاً : كندن نهال ، ميوه نارسيده ، كشتن حيوانات مفيد براى تفنّن و تفريح ، گناه است و بايد گذاشت كه آنها به حدّ كمال خود برسند و سپس در موارد لازم استفاده نمود . ولى در بشر كه جنبه اراده و اختيار دارد برحسب حسن اختيار و سوء اختيار خود ، اين رشته قوّت و ضعف مى‏پذيرد ، لكن بر هر تقدير آن ارتباط قطع شدنى نيست و هر وقت كه انسان اراده كند ، مى‏تواند به تقويتش بپردازد و ارتباط خويش را به خالق خود نمايان سازد كه درهاى رحمت هميشه باز است . اين رشته عبارت از آن لطيفه‏اى است كه دست قدرت در فطرت انسان نهاده و هر كس اندكى به خود آيد ، تشخيص خواهد داد كه احياناً خواه و ناخواه به غيبى توجّه كرده ؛ اين توجّه دفعى و قهرى ناشى از كشش و التفات همان لطيفه نهادى است ، ولى غفلت و مشغله حواس و هوس‏ها مانع از آن است كه انسان از خود بپرسد و غور و دقّت كند كه آن بارقه ناگهانى چه بود و از كجا آمده و چگونه و به كدام سو متوجّه شدم ؟
انبيا براى يكسو زدن اين پرده غفلت برانگيخته شده‏اند ، تا تذكّر دهند كه تو اى انسان ! صاحب يك چنين مزيّت و موهبت عالى هستى ، قدر آن و مقدار خود بدان و به قول عارفى :

اى خسته درون تو نهالى است                                كز هستى آن تو را كمالى است
اى سايه نشين هر درختى                                       بنشين به كنار خويش لختى
 
خواجه حافظ پس از سال‏ها سرگردانى و تحمّل رنجها ، وقتى به بركتِ هدايتى به مطلب رسيد ، گفت :

سال‏ها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد                        وانچه خود داشت زبيگانه تمنّا مى‏كرد

بى‏دلى در همه احوال خدا با او بود                               او نمى‏ديدش و از دور خدايا مى‏كرد
 
مرحوم حاج ملاّ هادى سبزوارى يك بيت دارد كه فشرده و عصاره علوم و معارف او است :

دوش بر دامن معشوق زدم دست به خواب                             دست من بر دل من بود چو بيدار شدم
 
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ  يعنى چه ؟
چگونه خداى تعالى عزّه‏الكريم نزديك‏تر از شاهرگ حياتى ماست ؟

آب در كوزه و ما تشنه‏لبان مى‏گرديم                                 يار در خانه و ما گرد جهان مى‏گرديم
 
خودشناسى يعنى چه ؟ يعنى پى بردن به آن رشته ارتباط و تقويت آن ، نه آگاهى بر گوشت ، پوست ، رگ ، پى ، شش ، كليه ، كبد ، معده و روده .
گروهى در پى اين رشته رفته و به تقويت آن پرداخته و از پيرايه‏ها و شعاير زائده و قيد و بندها رسته‏اند ، ايشان عارفان حقيقت‏اند ؛ اما اكثريّت مردم در تيه مادّه و غرقاب حيوانيّت غريق‏اند ، شيخ سعدى در همين معنا مى‏گويد :
تا جان معرفت نكند زنده‏ات به شخص                               نزديك عارفان حَيَوان محقّرى

شأن انبيا و رسولان فقط اين است كه خبر دهنده و پيغام‏آور و قاصدان خدا باشند ، نه ايجاد كننده دين ؛ زيرا دين با فطرت عجين شده است و قوانينى كه وضع يا تعديل و اصلاح كرده‏اند همه يا براى نظم معاش و اخلاق بوده كه هرج و مرج موجب پراكندگى خاطر و انصراف از توجّه به آن چه بايد شود و يا عبادتى است كه طريق آشنايى با خود و خدا را به وسيله ٔوجّه وخلوص در كردار و اعمال خير نشان داده‏اند .

در اديان معروف به اين معناى لطيف و عالى كم‏تر مى‏رسيم جز در قرآن كريم ؛ اين كتاب ، دين را صريحاً ارتباط خاص خوانده است و بايد از سرگردانى تفسيرها گذشت و به عين كلمات وحى متوجّه گرديد ، تا آنچه صاف و ساده از آن بدست آمد ، پيروى كنيم .
در آية الكرسى از دين و ارتباط خلق با خالق تعبير به بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا فرموده ، يعنى طناب محكمى كه گسيختنى نباشد و به دست آوردن آن رشته را به شرط ساده و مشكلى مشروط نموده است كه عبارت مى‏باشد از عقد قلبى به خدا و اعراض از آنچه كه موجب سركشى و شرك بشود .
البته در گرويدن به اين دين ، اكراه و اجبار نيست و به اختيار خلق گذاشته شده است ، حتّى فخر رازى در تفسير اين آيت وافى هدايت ، اشعرى بودن خود را فراموش نموده و اختيار در پيروى و اعراض از دين را اختيارى دانسته و قول علماى اعتزال مانند قفال و غيره را بر تأييد اختيار در تفسير كبير خود نقل كرده است .
لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ .
در دين ، هيچ اكراه و اجبارى نيست [ كسى حق ندارد كسى را از روى اجبار وادار به پذيرفتن دين كند ، بلكه هر كسى بايد آزادانه با به كارگيرى عقل و با تكيه بر مطالعه و تحقيق دين را بپذيرد ] . مسلماً راه هدايت از گمراهى [ به وسيله قرآن ، پيامبر و امامان معصوم ] روشن و آشكار شده است . پس هر كه به طاغوت [ كه شيطان ، بت و هر طغيان گرى است ]كفر ورزد و به خدا ايمان بياورد ، بى‏ترديد به محكم‏ترين دستگيره كه آن را گسستن نيست ، چنگ زده است و خدا شنوا و داناست .
اين آيت مشتمل بر چند منظور مى‏باشد :
منظور اوّل : در ردّ و قبول ديانت همه كس مختار است ؛ زيرا از روى قهر و اجبار وصول به كمال بدون شك كمال نيست ؛ زيرا مستند به عمل خود شخص نمى‏باشد ؛ رويّه اسلام هم نيز اين گونه بوده و تلقينات به اين كه اسلام به زور شمشير بر پيروان تحميل شده تبليغ مبلّغين موظّف مسيحى است كه ارتباطى هم به سياست استعمارگران دارد .
منظور دوّم : ديانت ، امرى است مانند غرائز فطرى ، نه ساخته شده دست بشر و مصنوعى ؛ زيرا خدا آن را در خميره انسان مخمّر فرموده و نفخه رحمن و نفثه الهى مى‏باشد و هيچ بشرى عارى از آن نيست ؛ از اين‏رو قابل گسيختن نمى‏باشد ، آرى ، بشر چگونه مى‏تواند از هويّت اصلى خود صرف‏نظر كند !!
منظور سوّم : در توجّه به آن ارتباط نهادى كه حقيقت انسانيّت و جهت امتياز اين نوع بر حيوان از آن ناشى است ، بايد نيّت صاف و پاك داشت ، نيّتى عارى از شرك و نفاق و دو رويى ، وگرنه وصول مشكل است ؛ زيرا خداوند هم داناست و هم شنوا .
در سوره مباركه روم به اين مطلب ، تصريح شده است :
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ  .
پس [ با توجه به بى‏پايه بودن شرك ] حق‏گرايانه و بدون انحراف با همه وجودت به سوى اين دين [ توحيدى ] روى آور ، [ پاى‏بند و استوار بر ]سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است باش براى آفرينش خدا هيچگونه تغيير و تبديلى نيست ؛ اين است دين درست و استوار ؛ ولى بيش‏تر مردم معرفت و دانش [ به اين حقيقت اصيل ] ندارند .
پس به نصّ قرآن ، دين طبيعى و فطرى است و ما بر آن معجون و مخمّر شده‏ايم و نمى‏توان از آن جدا شد .
دين حقيقى اين است و شرع انبيا براى تقويت و توجّه به آن تشريع شده و بايد هم چنين باشد ؛ زيرا شأن نبوّت ومأموريّت رسالت براى توجّه خلق به خود و خدا بوده و انبيا و رسل به انجام تكليف و مأموريت خويش تا سرحدّ جان قيام كرده‏اند .
فيض كاشانى آن عارف بزرگ و فيلسوف والا مقام در اين زمينه مى‏گويد :

اى كه در اين خاكدان جان و جهانى مرا                                 چون بروم زين سرا باغ و جنانى مرا
جان مرا جان تويى لعل مرا كان تويى                                   در دل ويران تويى گنج نهانى مرا
آن كه به دل مى‏دمد روح سخن هر دمم                                  تا نزند يك نفس بى‏دمش آنى مرا
شب همه شب تا به صبح هم نفس من تويى                             روز چو كارى كنم ، كار و توانى مرا
تا كه به محفل درم با تو سخن مى‏كنم                                 چون كه به خلوت روم مونس جانى مرا
يك نفس از پيش تو گر بروم گُم شوم                                    چون به تو آرم پناه امن و امانى مرا
گر تو برانى مرا جان ز فراقت دهم                                    جان به وصالت دهم گر تو بخوانى مرا
گه به وصالم كُشى گه زفراقم كُشى                                    گاه چنينى مرا گاه چنانى مرا
« فيض » به تو رو كند رو چو به هر سو كند                       نور تو عالم گرفت قبله از آنى مرا

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه