ارتباط معرفت باچهار ناحيه انسان
اين حقيقت ، يعنى معرفت باللّه با چهار ناحيه اساسى وجود انسان كه انسانيّت انسان به آن است و بقيه نواحى وجود ، تابع و شعاعى از آن چهار ناحيه است در ارتباط است ، آن چهار ناحيه عبارت از : قلب ، روح ، نفس و عقل مىباشد .
1 ـ قلب
قلب به دو معنى استعمال شده : يكى عضو صنوبرى شكل مهمّى كه در طرف چپ سينه قرار گرفته با خصوصياتى كه در علم تشريح و وظائف اعضا و ساير مباحث طبّى براى آن شرح داده شده است و عارف با اين قلب كه حيوانات هم دارند ، كارى ندارد ، بلكه عارف متوجّه معناى دوّم اين لفظ است كه مقصود از آن ، لطيفه روحانى است كه عبارت است از ؛ حقيقت انسان و اين حقيقت است كه عالم و مدرك و عارف و مخاطب و معاقب است .
اين قلب ، با قلب جسمانى ، علاقه و ارتباط اسرارآميزى دارد كه چگونگى آن علاقه و ارتباط به نحو روشنى به وصف در نمىآيد ، قدر مسلم اين است كه سنخ اين علاقه و ارتباط مادّى نيست و كارى به گوشت و خون قلب ندارد ، بلكه از قبيل علاقه وصف به موصوف است كه فقط اهل كشف به خصوصيّات آن واقفند .
قلب به اين معنى ، تقريبا همان است كه حكما از قديم آن را نفس ناطقه ناميدهاند و وظيفه و عمل آن بيشتر عمل ادراك است تا احساس ، در حالى كه مغز به معرفت حقيقى خدا نمىتواند برسد ؛ ولى قلب به ادراك باطن و ملكوت و حقيقت و ذات اشيا قادر است . از مسائل اساسى عارفان بلكه مهمترين آنها همين موضوع عرفان است كه به عقيده عرفا ، وصول به معرفت كامل و تام ممكن است ، به اين معنى كه : چون قلب به نور ايمان و معرفت روشن شود ، آدمى از رذايل پيراسته و به حسنات بهخصوص تقوا آراسته مىگردد ، آن وقت آيينه تجلّى همه معارف الهى خواهد شد و به همين خاطر است كه در حديث قدسى فرمود :
لا يَسَعُنى أَرْضى وَلا سَمائى ولكن يَسَعُنى قَلْبُ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ .
ولى اين صفا و كمال به ندرت حاصل مىشود ؛ زيرا قلب اغلب به واسطه غفلت ، محجوب و در نتيجه معصيت ، تاريك است ؛ يعنى صور و نقوش مادى و شهوانى آن را آلوده مىسازد .
قلب بين عقل و هوا در كشمكش است ، به اين معنى كه قلب انسان معركه جدايى بين جنود خدا و شيطان است و هر دسته از راهى در تسخير آن مىكوشند ، از يك دريچه معرفت خدا به قلب مىرسد و از دريچه ديگر وساوس حس و اين معنى در روايات زياد آمده و توضيح فراوانى نسبت به اين دو مرحله داده شده و روى اين ملاك گفتهاند :
*
آدمى زاده طرفه معجونى است
گر كند ميل اين شود پس از اين
ور كند ميل آن شود به از آن
*
كز فرشته سرشته و ز حيوان
ور كند ميل آن شود به از آن
از يك طرف ممكن است پستتر از حيوان شود ؛ زيرا حيوان فاقد معرفت است و قهرا نمىتواند ترقّى كند و كمال يابد و از طرف ديگر ممكن است از فرشته بگذرد ؛ زيرا فرشته فاقد شهوت است و نمىتواند تنزّل كند . مولوى در تفسير حديثى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در بعضى كتب از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه يكى از اين دو بزرگوار عليهماالسلام فرمودهاند :
خداوند ملائكه را آفريد و عقل را حقيقت آنان ساخت و چهارپايان را آفريد و شهوت را در بافت آنان به كار برد و آدميان را آفريد و عقل و شهوت را در آنان تركيب كرد ، كسى كه عقلش بر شهوتش غلبه كند از ملائكه برتر است و كسى كه عقلش مغلوب شهوت گردد از حيوان پستتر است ، تفسير جالبى به مضمون زير دارد :
*
در حديث آمد كه يزدان مجيد
يك گروه را جمله عقل و علم وجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوى
يك گروه ديگر از دانش تهى
او نبيند جز كه اصطبل و علف
زان سيم هست آدميزاد و بشر
نيم خر خود مايل سفلى بود
تا كدامين غالب آيد در نبرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
شهوت ار غالب شود پس كمتر است
از بهائم اين بشر زان كابتر است
*
خلق عالم را سهگونه آفريد
آن فرشته است و نداند جز سجود
نور مطلق زنده از عشق خدا
هم چو حيوان از علف در فربهى
از شقاوت غافل است و از شرف
از فرشته نيمى و نيمش ز خر
نيم ديگر مايل علوى شود
زين دو گانه تا كدامين برد نرد
از ملايك اين بشر در آزمون
از بهائم اين بشر زان كابتر است
2 ـ روح
روح نيز به دو معنى استعمال مىشود ؛ يكى به معناى بخار لطيفى است كه منبع آن تجويف قلب جسمانى است و به واسطه حرارت قلب پيدا شده و به واسطه عروق در همه بدن پراكنده شده و سبب حيات جسمانى مىشود و روح به اين معنا ، همان روح حيوانى است و بحث در آن متعلق به علم طب است .جرجانى ـ كه از دانشمندان بزرگ اسلامى است ـ در تعريف اين روح مىگويد :
« اَلرُّوحُ الْحَيَوانى جِسْمٌ لَطيفٌ مَنْبَعُهُ تَجْويفُ الْقَلْبِ الْجِسْمانِىِّ وَيَنْتَشِرُ بِوَاسِطَةِ الْعُرُوقِ الضَّوارِبِ إلى سائِرِ أَجْزاءِ الْبَدَنِ » .
معناى ديگر روح كه منظور انبيا و امامان عليهمالسلام و عرفاى پيرو آنان است ، عبارت است از : لطيفه مدركه انسان كه مصداق قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِى است و از عالم امر نازل شده است و ابن سينا در آن قصيده معروفش به شرح و بسط آن پرداخته .
روح به اين معنى ، از اسرار قلب است و عدّهاى همان معنايى را كه از كلمه قلب استفاده مىكنند از كلمه روح استفاده مىكنند ، جرجانى در تعريف اين روح مىگويد : « الرُّوحُ الاْءِنْسَانىّ هُوَ اللَّطيفَةُ الْعَالِمَةُ الْمُدْرِكَةُ مِنَ الاْءِنْسَانِ الرَّاكِبَةُ عَلَى الرُّوح الْحَيَوانىِّ نازِلٌ مِنْ عَالَمِ الْأَمْرِ تَعْجُزُ الْعُقُولُ عَنْ إِدْرَاكِ كُنْهِهِ وَتِلْكَ الرُّوحُ قَدْ تَكُونُ مُجَرَّدَةً وَقَدْ تَكُونُ مُنْطَبِقَةً فِى الْبَدَنِ » .
English