ارزش سنجش خود با ترازوى معنوى
حدّاقل كار اين ترازوهاى معنوى اين است كه ما را به خودمان آگاه مىكند كه اگر از اين هفت مورد، پنج موردش را كم داريم؛ جاهل بوديم، نفهميديم، زندگى ما در هم بود، اقلًا دو مورش را داريم. چون ما مىخواهيم آگاه شويم، روزى اين آگاهى با اين خواسته ما و اين دو خصلتى كه داريم، براى ما نور و قرب ايجاد مىكند.
سنجش، راه ترقى اولياى خدا
همه اوليا همين گونه به مقام قرب رسيدند و الا كسى يك شبه به اين مقام نرسيده است. حضرت يوسف عليه السلام سى سال دويد تا او را روى تخت حكومت مصر نشاندند. نگفتند چون چهره زيبايى دارى ما اعلىحضرت را مىكشيم، دولت را ساقط مىكنيم و فردا حكومت را به تو مىدهيم. هفت سال درگير شهوت جنسى بود، نه سال در زندان رفت، اما خدا را مىخواست، آگاه بود و آلوده نشد. «قَالَ رَبّ السّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ» هيچ چيزى از او كم نشد، بلكه اضافه شد. آمدند درب زندان را باز كردند و گفتند: پادشاه تو را مىخواهد. سى سال طول كشيد تا اين خواستن و آگاهى او را به اين نقطه عظمت رساند.
خصايل هفتگانه مؤمن
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را مىفرمايند: «المؤمن من طاب مكسبه و حسنت خليقته وصحّت سريرته و أنفق الفضل من ماله و أمسك الفضل من كلامه و كفى الناس من شرّه و أنصف الناس من نفسه» سراپاى كسب و معيشت پولى مؤمن، پاك؛ تمام نيّتها و خواستههايش، سالم و همه حالات اخلاقيش الهى است. اضافه مالى را كه نياز ندارد، در چرخ انفاق مىريزد. اضافه سخنش را مىكاهد و نمىگذارد احدى از ناحيه او ضرر ببيند و از جانب خودش به همه انصاف مىدهد. اين كلام، ميزان و ترازوى معنوى و ملكوتى ماست.
اگر آهى كشم، دريا بسوزم و گر شورى كنم، يكجا بسوزم
كنم هرچند پنهان آتش جان ميان انجمن پيدا بسوزم
بسوزد ظاهر و باطن ز سوزم اگر پيدا و گر پنهان بسوزم
تو را خواهم، مرا گر تو نخواهى تجلّى بيشتر كن تا بسوزم
نه من ماند نه ما ماند چو آيى بيا تا بىمن و بىما بسوزم
ز سوز جان اگر حرفى نويسم ورق را سر به سر يك جا بسوزم
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English