شناخته شدن علامه لاهيجانى
مرحوم حاج ملّا على نگاهى به او كرد، گفت: قدرى جلوتر بيا و بار ديگر حرف خود را بگو. علامه لاهيجانى گفت. مرحوم حاج ملا على ديد كه در او علم موج مىزند، اين مطلب در سطح مراجع بايد مطرح شود، اما او پر از گرد و خاك عطّارى است. عجب شاگرد عطّارى. اشكالى به علّامه لاهيجانى كرد. علّامه لاهيجانى دقيق جواب ايشان را داد، اشكال ديگر، جواب ديگر تا حاج ملّا على كنى از روى مسند درس كنار نشست و گفت: شما به اينجا بيا و درس بده. آمد و كنار حاج ملّا على نشست. پرسيد: شما چه كسى هستى؟ گفت: عبدالكريم لاهيجانى. ناگهان حاج ملا على تمام قد بلند شد. خم شد كه دست او را ببوسد، گفت: شش ماه قبل شيخ انصارى درباره شما به من نامه نوشت و من به دنبال شما مىگشتم. به من گفتهاند كه حوزه علميه تهران را به شما بدهم. حاج ملّا ديد شاگردش دير كرده است. جواب استخاره را نياورد. بلند شد و به خانه حاج ملّا على آمد، ديد شاگردش كنار آيت الله راحت نشسته است، گفت: آقا! بلند شو بيا، دير شده است، براى چه نشستهاى؟ حاج ملّا على كنى گفت: حاج ملّا! مىدانى با چه كسى دارى سخن مىگويى؟ گفت: بله، اين شاگرد من است. گفت: حاج ملّا! اين شخص يكى از افرادى است كه در رأس شاگردان شيخ انصارى است، او علّامه لاهيجانى است. حاج ملّا داشت سكته مىكرد. آخر مؤمن هم اين همه متواضع؟ مؤمن نمىتواند هر پولى را بخورد، مىرود شاگردى مىكند، نان و پنير مىخورد، اما از پولهاى شبههناك استفاده نمىكند؛ چون «المؤمن من طاب مكسبه».
English