اثر رذايل اخلاقى در خود و اطرافيان
يك سال از زندگى عروس و دامادى نگذشته بود كه در حال از هم پاشيدن زندگى خود بودند. من آنها را مىشناختم. هر دو را قبول داشتم، اما در زندگى آنها آتشى برپا شده بود كه نزديك به جدايى بودند. مرا داور قرار دادند. با هر كدام جداگانه صحبت كردم، فهميدم در اين اختلاف و آتش شعلهور شده، نه داماد مقصّر است و نه عروس، اين دو نفر بىتقصير هستند. اما بايد پىجويى كنيم كه كبريت آتش اين اختلاف را چه كسى زده است؟ به سراغ پدر و مادر داماد رفتم، اما آنها اين كبريت را نزده بودند، بلكه ديدم در ايران اين پدر و مادر در خوبى كم نظير هستند.
به سراغ پدر و مادر عروس رفتم. پدر و مادر عروس در شهر ديگرى هستند كه با شهر آنها شش ساعت فاصله دارد. به آن شهر رفتيم. در آن شهر دوستى داشتم كه خيلى بزرگوار و عاشق اهلبيت عليهم السلام بود. به خانه ايشان رفتيم.
پدر عروس را پيدا كرديم، آمد، ديديم اين بنده خدا شخص سادهاى است، نه خوب است و نه بد. به مادر عروس گفتيم بيايد، آمد. چهار ساعت با مادر عروس صحبت كردم، در نهايت گفت: زندگى اين داماد و دختر من به قدرى شيرين بود كه من تحمّل نكردم و خواستم اين قدر تلاش كنم كه اين زندگى را به هم بزنم. گفتم:
خانم! عروس دختر شما است. گفت: هر كس مىخواهد باشد. من روزى راحت مىشوم كه اين دختر و دامادم تكه تكه شوند.
اين زشتى اخلاقى، حسد است. حسود، بچه خود را تحمل نمىكند كه ببيند زندگى آنها شيرين است. آتشى برپا مىكند كه زندگى آنها را نابود كند. دوباره برگشتم و با عروس و داماد صحبت كردم. فكر كنم اكنون شيرينترين زندگى را اين زن و شوهر دارند، به خاطر اين كه رابطه اين عروس و داماد با آن حسود كاملًا قطع شده است. يعنى وقتى تلفنها و رابطهها قطع شد، اينها از جهنّم نجات پيدا كردند.
English