پاسخ به شبههاى درباره علم خدا
بعضىها در اين زمينه مىپرسند: اگر مىدانست كه ما گناهكار و جهنمى هستيم، پس چرا ما را خلق كرد؟ بايد به اين افراد گفت: خدا شما را براى جهنم و معصيت خلق نكرد، بلكه شما را پاك و پاكيزه ساخت و به عنوان انسان وارد دنيا كرد، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر، قرآن، ائمه، مسجد، عالم و هزاران جملات حكمتآميز و نصيحتى گذاشت، فقط مىدانست كه شما خودت، به جاى انتخاب صراط مستقيم، راه شيطان را انتخاب مىكنى، كه دانستن او نيز شما را به گناه نمىكشد. بداند، چه اجبارى بر شما وارد مىكند؟
مثالى بزنيم؛ ديوار نم كشيده و معمار مىگويد: تا نيم ساعت ديگر مىريزد، معمار مىداند كه ديوار مىريزد. علم معمار كه ديوار را حركت نمىدهد، آن نم ديوار را دارد خراب مىكند. حال اگر شما بروى زير آن ديوار بخوابى و ديوار بر سر تو خراب شود، احمقانه نيست كه بروى يقه معمار را بگيرى و بگويى: تو كه مىدانستى ديوار خراب مىشود، چرا جلوى مرا نگرفتى كه زير آن ديوار نخوابم؟ چون معمار نيز مىگويد: من كه به تو هشدار دادم كه آن نم ديوار را دارد خراب مىكند. ناسپاسى مرا به هم مىريزد، خدا بداند، علم خدا به اختيار من ربطى ندارد. خدا مىداند كه شمر، شمر مىشود. بداند. علم خدا كه شمر را شمر نكرده است.
شمر به اختيار خودش شمر شد، اين سوء اختيار را خدا مىدانست.
ادامه داستان قوم سبأ
به چند موش گفت تا سد را جويدند، سيل آمد و همه آبادانى و سر سبزىها به كوير تبديل شد. رفتند، كجا رفتند؟
«وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَايُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» هم به عذاب استيصال دنيايى دچار شدند كه راه فرار نداشتند و هم در آتش دنياى بعد رفتند. البته حكم مرگ الى الابد نسبت به آنها صادر نمىشود كه خيال كنيد آتش هفت طبقه جهنم اينها را بسوزاند و خاكستر و نابود شوند، نه، مرگ در دست من است و اجازه نمىدهم كه مرگ گريبان اينها را بگيرد. كسانى كه به جهنم مىروند، اگر بعد از چند دقيقه بميرند كه راحت مىشوند.
آن هم در آتشى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در دعاى كميل مىفرمايد: «هذا ما لا تَقُومُ لَهُ السَّمواتُ وَ الْارْضِ»
تمام آسمانها و زمين طاقت مقاومت در برابر اين آتش را ندارند، ولى اين چند كيلو گوشت و پوست بايد آنجا بماند و نميرد؛ اجازه نمىدهم كه بميرند.«لَا يُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» من مقالاتى را خواندم كه مارهايى را پيدا كردهاند، مار در بيابان خشك، در بين خاكهاى خشك، از زمان يعقوب ليث صفارى تا به حال زنده هستند؛ يعنى هزار سال قبل. خدا نمىخواهد بميرد. خواستن و نخواستن در دست اوست. نمىخواهد امام زمان عليه السلام بميرد، مىگويد: هزار و دويست و خوردهاى سال زنده باش. مىگويد: او را نگه مىدارم تا روزى جهان را پر از عدل و داد كند، من بخواهم، مىميرد، هنوز كه نخواستهام. مىگويى: مگر مىشود؟ بله، مار وقتى هزار سال بماند، امام زمان عليه السلام كه بنده ويژه اوست، اگر دو هزار سال بماند، تعجبى دارد؟ مرگ و حيات در اختيار اوست. اجازه مردن را خدا بايد بدهد، تا او اجازه ندهد، آدم نمىميرد. فرهنگ لغتى به نام «فرهنگ معين» «2» داريم كه نوشته دكتر معين است. روزى ايشان پشت ميز كارش، در حال كار بيهوش شد. به بيمارستان آوردند، آن دولت دستور داد آن چه دوا در دنياى آن زمان بود، طبيبان متخصص آوردند، هفت سال بيهوش بود، اما نمىمرد، تا بدنش ضعيف شد و مرد. اما جوان با نشاط، ورزش كرده كه هيچ بيماريى ندارد، مىافتد و مىميرد. «وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَايُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» حكم به مرگ نمىشود. تا چه وقت زنده مىماند؟ تا خدا خداست. خدا كه ازلى و ابدى است.هم نمىميرند و هم:«لَا يُخَفَّفُ عَنْهُم مّنْ عَذَابِهَا» به خاطر ناسپاسى نسبت به عمر، كمترين تخفيفى در عذاب به آنها داده نمىشود: «كَذَ لِكَ نَجْزِى كُلَّ كَفُورٍ» ما جريمه ناسپاسان را اين گونه مىدهيم.
English