مناجات يوسف عليه السلام بعد از پادشاهى
اينجا نكتهاى باقى نگذارم. خيلى وقت قبل در كتابى ديدم، كه جبرئيل گفت: من از زمانى كه حضرت يوسف عليه السلام از دست برادران كتك مىخورد، تا به مصريان به پول خيلى كم فروخته شد و بعد هفت سال گرفتار كامجويى آن زن بود و نه سال نيز
با قدرت شيطانى آن زن در زندان بود، بعد كه آزاد شد و روشن شد او كيست، حاكم كل مملكت شد. صبح او را روى تخت نشاندند، حالا عزيز مصر شده، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مىفرمايد: «1» لباسهاى دربار مصريان را بعد از زندان به او پوشاندند، جبرئيل مىگويد: من آن روز را ديدم، نگاه مىكردم، ببينم اكنون كه از ته چاه درآمده تا عزيز مصر شده است.
چه حالى پيدا كرده است؟
مىگويد: شب شد، كاخ نشينان همه خوابيدند، هنوز مأمورهاى بيرون او را نمىشناختند، لباس كهنه و پارهاى در آن تاريكى شب پوشيد، از كاخ بيرون آمد، به بيابان رفت، چاله خاكى را پيدا كرد، روى خاك افتاد. اين حرفها را خدا نيز در سوره يوسف نقل كرده است، جبرئيل مىگويد: گوش دادم، شنيدم كه مىگويد:
«رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» «2»
اين تختى كه امروز من روى آن نشستهام، از تو است،
«وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ»
علم حقايق در قلب من، از تو است.
دو درخواست يوسف عليه السلام از خدا
اى به وجود آورنده آسمان و زمين، در اين نيمه شب و اين بيابان، با صورت روى خاك از تو دو تقاضا دارم، هيچ چيزى ديگرى نمىخواهم:
«فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً»
تقاضاى اول من اين كه: مرا مسلمان از دنيا ببر. به مرز مرگ رسيدم، دينم را نگذارم و بروم. به صورتم نزنند و بگويند: تو عبد خدا نيستى. پروندهام را به گردنم نياندازند و بگويند: به درد ما نمىخورى.
تقاضاى دوم من:
«وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»
در قيامت مرا به صالحين ملحق كن. اين زندگى كسى است كه با عينك معرفت، خود و عالم را ببيند. زليخا هم مظهر زندگى كسى است كه با عينك هوى، هوس، شهوت و لذتهاى جسمى، خود و دنيا را ديد.
خوش به حال حضرت يوسف عليه السلام. اما آن كسى كه او را به جانب خود كشيد، ما را هم به جانب خودش مىكشد.
گر كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
English