لطفا منتظر باشید

چهره ملكوتى يوسف عليه السلام-جلسه هشتم (متن کامل +عناوین)

دو نگاه به زندگى‏

جهان بينى يوسف عليه السلام و زليخا

تهران، حسينيه همدانى‏ها

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏

و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

وجود مبارك حضرت يوسف عليه السلام و زليخا، دو نگاه متفاوت و مختلف به خود، جهان و همه تحولات زندگى داشتند. نگاه حضرت يوسف عليه السلام ريشه در آگاهى، معرفت و بينش ايشان و نگاه زليخا ريشه در هوى، هوس و شهوت داشت.

چشم با هر عينكى كه جهان و انسان را نگاه كند، با همان رنگ مى‏بيند. اگر اين عينك، عينكِ عقل و خرد، انديشه و معرفت، وحى، امامت و نبوت باشد، جهان و انسان را همان گونه كه هستند خواهد ديد. يعنى با ديد حق مى‏بيند و به حق نيز عمل مى‏كند و در زندگى، تحول پيدا مى‏كند. فريب نمى‏خورد و دچار خيالات بيهوده و سراب نمى‏شود.

اين سه مطلبى است كه خدا در قرآن مى‏فرمايد: خيال، سراب و فريب خوردن.

در سوره يوسف مى‏فرمايد: وقتى برادران برگشتند، پدر به آنها فرمود: يوسف عليه السلام كجاست؟ با يقين كامل گفتند:

«فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ» «1»

______________________________

(1)- يوسف (12): 17؛ «پس گرگ، او را خورد.»

گرگ او را خورد. حضرت يعقوب عليه السلام فرمود: نه، گرگ او را نخورد،

«بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» «1»

بلكه شما فريب خورديد.

در مورد سراب، در سوره مباركه نور مى‏فرمايد: زندگى كافران و بريدگان از خدا:

«كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» «2»

مانند سرابى در بيابان و كوير گرم است كه شخص تشنه از دور آن را آب مى‏پندارد. در حالى كه قطره آبى نيز وجود ندارد، فقط نمايشى از آب را مى‏بيند.

اين‏ها از زندگى نمايش‏هاى توخالى را مى‏بينند و حقيقت را نمى‏بينند.

اما درباره خيال در بسيارى از آيات، از جمله در سوره مباركه اسراء مى‏فرمايد:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا» «3»

حبيب من! به مردم بگو، شما را به گروهى كه از نظر كار، عمل و زندگى به بدترين خسارت گرفتار شده‏اند، خبر بدهم؟

«الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا»

آنها كسانى هستند كه در دنيا خيلى زحمت كشيدند، اما تمام زحمت آنها نابود شد؛ چون وقتى وارد قيامت مى‏شوند، فقط با گوشت، پوست و استخوان وارد قيامت مى‏شوند. هيچ چيز ديگر ندارند. اين گوشت، پوست و استخوان و خونِ نجس كه در آن بازار قيامت قابل خريدن نيست. زحمت كشيده‏اند، كار كرده‏اند، اما

______________________________

(1)- يوسف (12): 18؛ «بلكه نفس شما كارى [زشت را] در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود].»

(2)- نور (24): 39؛ «مانند سرابى در بيابانى مسطّح و صاف است كه تشنه، آن را [از دور] آب مى‏پندارد.»

(3)- كهف (18): 103؛ «آيا شما را از زيانكارترين مردم از جهت عمل آگاه كنم؟»

گرفتار خيال بودند.

«وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» «1»

خيال مى‏كردند كه خوب زندگى مى‏كنند.

حكماى الهى مى‏گويند:

خواب اين‏ها خيلى از بيدارى آنها بهتر است. اقلًا زمانى كه در خواب هستند، تكليف ندارند، لذا فساد و گناهى مرتكب نمى‏شوند، فتنه‏اى به پا نمى‏كنند، ضرر و ضربه‏اى نمى‏زنند، خطرى توليد نمى‏كنند. تا زمانى كه بيدار هستند، دائم در ضرر هستند. در حالى كه خواب بيداران حقيقى، بيدارى است و خواب نيست.

ليلى از نگاه مجنون‏

شخصى به نام خليفه در قبيله عرب بنى عامر بود، با ليلى، معشوقه مجنون، چند كلمه حرف زد، چند كلمه هم جواب شنيد. اين گفتگو از نظر معنا، نه ظاهر گفتگو، گفتگوى بسيار با ارزشى است:

گفت ليلى را خليفه كان تويى‏ كز تو مجنون شد پريشان و غوى‏

«غوى»؛ يعنى متحير و سرگردان. گفت: آيا شما ليلى هستى كه از دست تو مجنون پريشان و سرگردان و متحير شده است؟

از دگر خوبان فزون‏تر نيستى‏ گفت: خاموش، چون تو مجنون نيستى‏

ديده مجنون، اگر بودى تو را هر دو عالم، بى‏خطر بودى تو را «2»

و پريشان تو شده است؟ گفت: چه مى‏گويى؟ ريشه‏اى حرف بزن. با چه چشمى خود و جهان را نگاه مى‏كنى؟ چشم تو از شعبه هوى، هوس و شهوت است و همه چيز را ابزار شهوت و هوس خود مى‏بينى.

حتى يوسفى كه خدا او را صدّيق ناميد، تو او را اشتباه مى‏بينى، عينك تو، عينكِ هوى و هوس است. اى كاش با عينكِ عقل، يوسف عليه السلام را مى‏ديدى و او را ابزار زيبايى و براى سير كردن كام شهوت حرام خود نمى‏دانستى. تا در همين كاخ، از كار او به زنى تبديل مى‏شدى كه تو را كنار مادر عيسى عليه السلام مى‏نشاندند، آن وقت در آيات خدا و تاريخ مى‏گفتند: مريم و زليخا. خديجه و زليخا، زينب و زليخا. اما به خاطر اشتباه نگرى، تو چقدر يوسف عليه السلام را كوچك و پست ديدى؟

اگر مى‏ديدى كه همه انسان‏ها براى رسيدن به كمال آفريده شده‏اند و جهان و هر چه در آن وجود دارد، ابزار رساندن تو به كمالات هستند و مقصد نهايى نقطه بى‏نهايت و آن هم «اللّه» است، آن وقت با اين نگاه همه حركات و روابط خود را نظام مى‏دادى، بعد از چند سال كه عمرت تمام شد، در آغوش ابدى رحمت بى‏نهايت خدا قرار بگيرى. اگر اشتباه ببينى، از جهنم سر درمى‏آورى.

ديدگاه يوسف عليه السلام‏

انبيا و ائمه عليهم السلام و انديشمندان واقعى تاريخ بشر، همه اين مسأله را ثابت كرده‏اند كه انسان تركيبى از بدن و روح است.

بدن كه معلوم است از كجا به وجود آمده؟

«مِنْها خَلَقْناكُمْ» «1»

______________________________

(1)- طه (20): 55؛ «شما را از زمين آفريديم.»

(2)-

بدن زمينى و از عالم ماده است، اما روح كجايى است؟ آيا او نيز از زمين است كه در رحم مادر به ما پيوسته است؟ يا از جاى ديگرى است؟ كتاب خدا نشانى روح را داده است: كه از عالم امر آمده است، عالم امر كجاست؟ عالم امر از ذات حضرت حق است.

«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» «1»

البته عمق آيه براى ما روشن نيست. نمى‏دانيم يعنى چه؟ كلمه‏ «أَمْرِ» و «رب» كجا را مى‏گويند؟ نمى‏دانيم. آيا چه چيزى در وجود ما هست؟ ما خزانه چه گوهرى هستيم؟ فقط خدا مى‏داند. اين عالم روح است. «2»

______________________________

(1)- اسرا (17): 85؛ «و از تو درباره روح مى‏پرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است.»

(2)- ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن: 14/ 201- 200، ذيل آيه اسراء 85؛ «ابن مسعود و ابن عباس و جماعتى گويند: آنها از روحى كه در بدن انسان است، سؤال كردند و پيامبر آنها را پاسخ نداد. سؤال كنندگان، گروهى از يهوديان بودند.

علت اينكه پيامبر از جواب آنها خوددارى كرد، اين بود كه مى‏دانست به صلاح آنهاست، زيرا نمى‏خواستند، چيزى بفهمند بلكه قصدشان مزاحمت و بحث و جدال بود و اگر به آنها جواب مى‏داد، بر عناد آنها افزوده مى‏شد.

گفته‏اند: يهوديان به كفار قريش گفتند: از محمد، در باره روح سؤال كنيد.

اگر شما را پاسخ داد، پيامبر نيست و اگر پاسخ نداد، پيامبر است، زيرا ما در كتابهاى خود، اينطور خوانده‏ايم. خداوند به پيامبر خود دستور داد كه به آنها پاسخ نگويد و حل اين معمّا را به عقل و فكر خودشان واگذار كند، تا دليلى بر صدق گفتار و نبوتش باشد.

بنا براين، معناى قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي اين است كه: روح از امرى است كه تنها خداى من داند و احدى را بر آن راز، آگاهى نيست.

البته دانشمندان در باره ماهيت روح، اختلاف دارند:

بيشتر متكلمان از جمله سيد مرتضى مى‏گويند: روح، جسمى رقيق و هوايى است كه در بدن حيوان وارد مى‏شود.

على بن عيسى گويد: جسمى هوايى است به شكل حيوان و در هر جزئى از آن حيات است، بنا بر اين، هر حيوانى داراى روح و بدن است. با اين تفاوت كه: در پاره‏اى از حيوانات، روح غالب است و در پاره‏اى بدن.

برخى روح را عرض دانسته‏اند. اينان نيز اختلاف كرده‏اند:

شيخ مفيد مى‏فرمايد: روح، حياتى است كه محل خود را شايسته قدرت و علم و اختيار مى‏كند. برخى و جماعتى از معتزله بغداد نيز همين نظر را پذيرفته‏اند.

اسوارى گويد: روح، انسان است و حيات و تكليف، براى اوست.

برخى از علما گويند: خداوند، روح را از شش چيز آفريده است: نور، خوشبويى، بقا، حيات، علم و برترى. مى‏بينيد كه مادامى كه روح در بدن است، بدن نورانى است، مى‏بيند، مى‏شنود و خوشبو است. اما همين كه روح از بدن خارج مى‏شود، بدن بدبو مى‏شود و همين كه از آن مفارقت كرد، فرسوده و متلاشى مى‏شود و همه مزايا را از دست مى‏دهد. روح، موجودى علوى و لطيف است، زيرا خداوند، در باره شهيدان راه حق، مى‏فرمايد: « «بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ‏»؛ آل عمران 170: بلكه آنها پيش خداى خود زنده هستند و روزى مى‏برند و شاد هستند» در حالى كه اجسام آنها در خاك، پوسيده است.»

آيه ديگر، عالم «نفخه رب» است،

«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» «1»

روح شما دمِ ربوبى است.

علت هبوط روح به دنيا

براى چه روح را به اينجا آورده‏اند؟ جاى او در عالم امر خيلى عالى بود، ولى روح در عالم امر و نفخه، فقط روح بود و از همه كمالات خالى، ولى داراى استعداد

______________________________

(1)- ص (38): 72؛ «پس زمانى كه اندامش را درست و نيكو نمودم و از روح خود در او دميدم.»

همه كمالات بود. به عبارت خيلى ساده‏تر: موجودى به تمام معنا تهيدست، فقير و نيازمند بود.

او را از عالم امر و نفخه به گذرگاه عالم مادى و به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام‏ «1» به اين تجارت‏خانه وارد كردند كه هيچ كجاى عالم مانند اينجا كيفيت تجارت ندارد، ولى اين گذرگاه مادى جاى بقا نيست و عبورى مى‏باشد، فقط براى تجارت است، لذا از عالم امر عبورش دادند و او را به عالم بدن كه عالم ماده است، آوردند.

ابزارى مانند چشم، گوش، زبان، عقل، فطرت، قدم، دست، شكم و شهوت در اختيار او گذاشتند. راه اين تجارت را نيز به وسيله بعثت انبيا و امامت امامان عليهم السلام، نزول كتب آسمانى، به خصوص قرآن، به او تعليم دادند كه چندين سال در اين تجارت‏خانه و با كمك اين ابزار تجارت كند. بعد به وطن اصلى كه پيشگاه خدا است، برگردد:

«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» «2»

وقتى به بارگاه ربوبى برگشت مى‏كند چه بهتر است كه با كسبِ همه ارزش‏هاى الهى و انسانى وارد شود.

ارزش تاجر آخرتى در قيامت‏

رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «3»

______________________________

(1)- غررالحكم: 147، حديث 2683؛ «الأعمال في الدنيا تجارة الآخرة»

نهج البلاغة: خطبه 132؛ «اعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا فَإِنَّ الدُّنْيَا لَمْ تُخْلَقْ لَكُمْ دَارَ مُقَامٍ بَلْ خُلِقَتْ لَكُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الْأَعْمَالَ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ فَكُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَازٍ وَ قَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّيَالِ.»

(2)- بقره (2): 156؛ «ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمى‏گرديم.»

(3)- مكارم الأخلاق: 455؛ «رسول گرامى اسلام مى‏فرمايد: يَا ابْنَ مَسْعُودٍ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ مَنْ يَدَعُ الدُّنْيَا وَ يُقْبِلُ عَلَى تِجَارَةِ الآْخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَتَّجِرُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ [تِجَارَتِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ.»

پسر مسعود: قسم بخدايى كه مرا برانگيخت آن كس كه دنيا را رهاكند و تجارت آخرت را در پيش گيرد خداوند براى او تجارت نمايد كه مى‏فرمايد: مردانى كه تجارت و بيع از ياد خدا و نماز و زكاة غافلشان مسازد و از روزى كه دلها مى‏تپد و چشم‏ها مضطربانه دور زند (قيامت) مى‏ترسند.

هر كس با كسبِ همه ارزش‏هاى الهى و انسانى، اين گونه به قيامت وارد شود، يعنى از اين گذرگاه، با اين تجارت بگذرد و در قيامت وارد شود، اگر ما صد و بيست و چهار هزار پيامبر بر روى زمين محشر نشسته باشيم و اين تاجر بيايد از كنار صف ما رد شود، تمام ما به احترام او از جا بلند مى‏شويم.

فرشتگان، وقتى چنين تاجرى وارد محشر مى‏شود، چه مى‏كنند؟ آيه سوره رعد:

«وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ* سَلامٌ عَلَيْكُمْ» «1»

گفتار خدا است كه مى‏فرمايد: فرشتگانم از بالاى سر، دست راست، دست چپشان، پيش رو و پشت سر آنان بر آنها وارد مى‏شوند و سلام مى‏كنند:

«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» «2»

چه عاقبت خوشى در اينجا براى شما رقم خورده است. اين هم احترام فرشتگان.

اما خود خدا چه كار مى‏كند؟ مى‏فرمايد: وقتى اين تاجر وارد بهشت مى‏شود، روى تختى كه براى او است تكيه مى‏دهد، هواى الهى بهشت را استشمام كرده، صداى پروردگار را مى‏شنود كه:

______________________________

(1)- رعد (13): 23- 24؛ «و فرشتگان از هر درى بر آنان درآيند.* [و به آنان گويند:] سلام بر شما.»

(2)- رعد (13): 24؛ « [و به آنان گويند:] سلام بر شما. به پاس استقامت و صبرتان [در برابر عبادت، معصيت و مصيبت‏] پس نيكوست فرجام اين سراى.»

«سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ» «1»

بنده من! پروردگار رحيم و ربّ كريم به تو سلام مى‏كند.

بهره بردارى از ابزار دنيوى براى تجارت اخروى‏ «2»

با ابزار چشم، آثار حضرت حق را ببيند و حق را بيابد، نماز بخواند، براى خدا گريه كند، با محبت به عباد خدا نگاه كند، تحصيل علم كند، قرآن را ببيند و بخواند و چشم را از آنچه كه نگاه به آن حرام است، بپوشاند.

با گوش، صداى حق، قرآن، علم، وحى و صداى پاكان را بشنود. با دست، اعمال شايسته انجام دهد. با زبان ذكر خدا بگويد و با مردم گفتار خوب داشته باشد.

با شكم رزق خدا را بخورد. با شهوت، اولاد صالح به وجود بياورد. با قدم به مجالس خدا برود. اين‏ها تجارت روح است.

حضرت زهرا عليها السلام، دختر حضرت خديجه كبرى عليها السلام گريه مى‏كرد و به پروردگار عرض مى‏كرد:

«فَاجْعَل رُوحى فِى الأرواحِ الرابِحَة» «3»

______________________________

(1)- يس (36): 58؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامت‏بخش‏] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»

(2)- مكارم الأخلاق: 455؛ «پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى فرمايد: يَا ابْنَ مَسْعُودٍ كُلُّ مَا أَبْصَرْتَهُ بِعَيْنِكَ وَ اسْتَخْلَاهُ قَلْبُكَ فَاجْعَلْهُ لِلَّهِ فَذَلِكَ تِجَارَةُ الآْخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق.»

پسر مسعود: بكوش تا هر چه كه با چشم ببينى و در قلب بگذرانى‏براى خدا باشد كه اين تجارت اخروى است كه خداوند مى‏فرمايد: (هر چه نزد شماست پايان پذيرد و آنچه نزد خداست باقى بماند.

(3)- فلاح السائل: 174 (تعقيبات نماز ظهر)؛ «وَ مِنَ الْمُهِمَّاتِ الدُّعَاءُ عَقِيبَ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ الْمَفْرُوضَاتِ بِمَا كَانَتِ الزَّهْرَاءُ فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ تَدْعُو بِهِ فَمِنْ ذَلِكَ دُعَاؤُهَا عَقِيبَ فَرِيضَةِ الظُّهْر وَ هُوَ سُبْحَانَ ذِي الْعِزِّ الشَّامِخِ الْمُنِيف ... ثُمَّ إِذَا تَوَفَّيْتَ نَفْسِي وَ قَبَضْتَ رُوحِي فَاجْعَلْ رُوحِي فِي الْأَرْوَاحِ الرَّائِحَةِ [الرابحة] وَ اجْعَلْ نَفْسِي فِي الْأَنْفُسِ الصَّالِحَةِ وَ اجْعَلْ جَسَدِي فِي الْأَجْسَادِ الْمُطَهَّرَةِ وَ اجْعَلْ عَمَلِي فِي الْأَعْمَالِ الْمُتَقَبَّلَة ....»

روح مرا جزء روح‏هايى قرا بده كه با اين ابزارى كه به آنها دادى، سود كامل بردند.

حضرت خديجه عليها السلام تمام اين ابزار را چگونه به كار گرفت؟ براى كمالات روح.

حضرت زهرا عليها السلام شاهد مرگ مادر نبود. سه روز بعد از رحلت مادر، پيغمبر صلى الله عليه و آله ايشان را از خانه ابوطالب به خانه آورد. وقتى درب خانه را باز كرد، صدا زد: مادر! جواب مادر نيامد، به پدر گفت: مادر كجاست؟ پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: با ملكوتيان در پرواز است. چقدر اين ابزار قيمت دارد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد:

با همين ابزار «ربح الجنة» سودى مانند بهشت را مى‏برند و به لقاى خدا و مقام قرب مى‏رسند.

اگر دزدى با چهره آشنا، رفيق و عاشق به سراغ كسى برود و چشم، گوش، زبان، عقل و فطرت، دست، شكم و شهوت، قدم و انسانيت، او را از اين ابزار بى‏نصيب كند و ابزار رشدش را در مسير غلط بكار گيرد، روح خاموش مى‏شود، از قدرت مى‏افتد و ديگر به خدا برنمى‏گردد؛ چون توان برگشت به خدا را ندارد.

حضرت يوسف عليه السلام خوب مى‏ديد، درست مى‏شنيد و تمام ابزار بدن را براى كمالات روح به كار مى‏گرفت:

«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» «1»

اما زليخا غارت شده هوى، هوس و شهوت بود.

______________________________

(1)- يوسف (12): 24؛ «زيرا او از بندگان خالص شده ما [از هر گونه آلودگى ظاهرى و باطنى‏] بود.»

روشن شدن حقانيت يوسف عليه السلام‏

بعد از نُه سال پادشاه مصر به زليخا و آن خانم‏ها گفت: نُه سال قبل با اين جوان چه برخوردى داشتيد؟

«ما خَطْبُكُنَّ» «1»

از ميان زنها اول زليخا جواب داد، گفت: اى پادشاه:

«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» «2»

ما كسانى بوديم كه از درون فقط به زشتى‏ها دعوت مى‏شديم، اما اين جوان بى‏نظير و برحق بود؛ چون اين حرف، حرف زليخا است. وقتى پاكدامنى حضرت يوسف عليه السلام و جريان آن هفت سال را توضيح داد، به پادشاه گفت:

«الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» «3»

حالا براى همه شما روشن شد كه يوسف حق است و ما باطل. اين اعتراف دشمن و اين زن شيطان صفت است.

مناجات يوسف عليه السلام بعد از پادشاهى‏

اينجا نكته‏اى باقى نگذارم. خيلى وقت قبل در كتابى ديدم، كه جبرئيل گفت: من از زمانى كه حضرت يوسف عليه السلام از دست برادران كتك مى‏خورد، تا به مصريان به پول خيلى كم فروخته شد و بعد هفت سال گرفتار كامجويى آن زن بود و نه سال نيز

______________________________

(1)- يوسف (12): 51؛ «داستان شما هنگامى كه يوسف را به كام‏جويى دعوت كرديد چيست؟»

(2)- يوسف (12): 53؛ «زيرا نفس طغيانگر، بسيار به بدى فرمان مى‏دهد.»

(3)- يوسف (12): 51؛ «اكنون حق [پس از پنهان ماندنش‏] به خوبى آشكار شد.»

با قدرت شيطانى آن زن در زندان بود، بعد كه آزاد شد و روشن شد او كيست، حاكم كل مملكت شد. صبح او را روى تخت نشاندند، حالا عزيز مصر شده، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى‏فرمايد: «1» لباس‏هاى دربار مصريان را بعد از زندان به او پوشاندند، جبرئيل مى‏گويد: من آن روز را ديدم، نگاه مى‏كردم، ببينم اكنون كه از ته چاه درآمده تا عزيز مصر شده است.

چه حالى پيدا كرده است؟

مى‏گويد: شب شد، كاخ نشينان همه خوابيدند، هنوز مأمورهاى بيرون او را نمى‏شناختند، لباس كهنه و پاره‏اى در آن تاريكى شب پوشيد، از كاخ بيرون آمد، به بيابان رفت، چاله خاكى را پيدا كرد، روى خاك افتاد. اين حرفها را خدا نيز در سوره يوسف نقل كرده است، جبرئيل مى‏گويد: گوش دادم، شنيدم كه مى‏گويد:

«رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» «2»

اين تختى كه امروز من روى آن نشسته‏ام، از تو است،

«وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ»

______________________________

(1)- تفسير العياشي: 2/ 199، سوره يوسف ذيل آيه 101، حديث 89؛ «از امام صادق عليه السلام نقل شده:

يقول بينا رسول اللَّهِ صلى الله عليه و آله جالس في أهل بيته إذ قال أحب يوسف أن يستوثق لنفسه، قال فقيل بما ذا يا رسول الله قال لما عزل له عزيز مصر عن مصر لبس ثوبين جديدين أو قال نظيفين، و خرج إلى فلاة من الأرض، فصلى ركعات فلما فرغ رفع يده إلى السماء فقال «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» قال فهبط إليه جبرئيل فقال له يا يوسف ما حاجتك فقال «رب‏ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ‏» فقال أبو عبد الله عليه السلام خشي الفتن.»

(2)- يوسف (12): 101؛ «پروردگارا! تو بخشى از فرمانروايى را به من عطا كردى و برخى از تعبير خواب‏ها را به من آموختى.»

علم حقايق در قلب من، از تو است.

دو درخواست يوسف عليه السلام از خدا

اى به وجود آورنده آسمان و زمين، در اين نيمه شب و اين بيابان، با صورت روى خاك از تو دو تقاضا دارم، هيچ چيزى ديگرى نمى‏خواهم:

«فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً» «1»

تقاضاى اول من اين كه: مرا مسلمان از دنيا ببر. به مرز مرگ رسيدم، دينم را نگذارم و بروم. به صورتم نزنند و بگويند: تو عبد خدا نيستى. پرونده‏ام را به گردنم نياندازند و بگويند: به درد ما نمى‏خورى.

تقاضاى دوم من:

«وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» «2»

در قيامت مرا به صالحين ملحق كن. اين زندگى كسى است كه با عينك معرفت، خود و عالم را ببيند. زليخا هم مظهر زندگى كسى است كه با عينك هوى، هوس، شهوت و لذت‏هاى جسمى، خود و دنيا را ديد.

خوش به حال حضرت يوسف عليه السلام. اما آن كسى كه او را به جانب خود كشيد، ما را هم به جانب خودش مى‏كشد.

______________________________

(1)- يوسف (12): 101؛ «اى پديد آورنده آسمان‏ها و زمين! تو در دنيا و آخرت سرپرست و يار منى در حالى كه تسليم [فرمان‏هاى تو] باشم جانم را بگير.»

(2)- يوسف (12): 101؛ «و به شايستگان مُلحقم كن.»

گر كه از جانب معشوق نباشد كششى‏ كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه