لطفا منتظر باشید

حجاب نورانى و حجاب ظلمانى‏

نوشته: استاد حسین انصاریان

حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حيوانى و آمال و اميال نفسانى و نظر به ماهيات امكانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است.

امّا حجاب نورانى دو نوع است: يكى سبحات و انوار جلال كه در اين حديث به‏

آن اشاره شده و ديگر انوار جمال.

اما انوار جلال آن اشراقاتى است كه از فرط عظمت و نورانيت بى‏نهايت، عاشق را از خود به عتاب لن ترانى دور مى‏سازد و معشوق به قهر «يحذّركم اللّه نفسه» «1» عاشق را در حماى حيرات بازمى‏دارد و از آن اشراق، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بيند و مقام وصال را بر خويش ممتنع داند.

و انوار جمال آن اشراقاتى است كه عاشق را اميدوار به وصال كند و عارف را به نواى‏ «وصلك منى نفسى ولقائك قرّة عينى» «2» مترنّم گرداند و به نداى [فَإِنِّي قَرِيبٌ‏ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ‏] «3» دعوت به مشاهده جمال خود در آينه آفاق و انفس كند، «ولا يسعنى أرضى ولا سمائى ولكن يسعنى قلب عبدى المؤمن» «4» گويد و آيينه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال يكتا گرداند.

خلاصه عارف را به اشراق جلال حال يأس از وصال دست دهد و حال دهشت و خوف و حيرت و بعد از حضرت ذوالجلال و به اشراق جمال مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بى‏مثال حاصل شود و دست عاشق را گرفته از آوارگى بيابان حيرت به خلوت خانه وصال خواند، امّا به مقتضاى لكلّ جلال جمال باز در هر قهرى آن معشوق را لطفى است و همان سبحات جلال و اشراق عظمت كه عاشق را از معشوق مى‏راند و به آتش فراق مى‏نشاند، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مى‏كشاند؛ زيرا عارف سالك وقتى خود را در منتهاى بعد و دورى از معشوق حقيقى بيند كه كمال قرب را يافته است، لذا در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطايى خواهد بود و منع او و تخدير و ردع وى به حقيقت و در باطن عطا و رأفت و دعوت اوست.

______________________________

(1)- خداوند شما را از خشم خود بر حذر مى‏دارد.

(2)- وصال تو چون جان من عزيز و لقاى تو چون نور چشم دوست داشتنى است.

(3)- بقره (2): 186.

(4)- زمين و آسمان گنجايش مرا ندارد ولى قلب بنده مؤمن من گنجايشم را دارد.

و مقصود آن سلطان حقيقت شايد، اين باشد كه آن كس كه مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقيقة الحقايق وجود، آن‏گاه به اين مراد نايل تواند شد كه سبحات جلال و انوار و اشراقات جمال الهى، پرده از روى قلب وى برافكند، تا عاشق حجب انيّت خود را براندازد و پرده اغيار و خودبينى و خودنمايى كه ساتر چشم حقيقت‏بين است برطرف سازد، تا حقيقت خود آشكار گردد، چهره شاهد مقصود را به ديده دل بى‏حجاب ظلمانى مشاهده كند، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى؛ زيرا چون آن ذات بى‏نشان بسيط يكتا فوق نامتناهى الوجود است و منزه از جسم و جسمانيات است، پس اشاره حسى كه خاصّ اجسام است نسبت به او محال و چون او را ماهيت نيست بلكه صرف هستى است، لذا اشاره عقلى كه خاص معانى و ماهيات كليّه است در او ممتنع است، وچون تعيّن و تشخّص او عين ذات مقدّس اوست و بينونتش از خلق بينونت وصفى است نه عزلى، پس هيچ تمييز و تعيّن وى را نيست و هيچ‏گونه اشاره روحى و معنوى هم در مقام روح سرّ خفى و اخفى به آن ذات غيب الغيوبى نتوان كرد؛ زيرا هرچه به اشاره حسّ يا عقل يا روح درآيد متميز و محدود باشد و در آن اشاره حسّ و عقل بر او احاطه كند، در صورتى كه اللّه به كلّ شى‏ء محيط است، پس چون بر عارف سالك الى اللّه انوار و اشراقات الهى كشف شود و خدا را در درون از سراپرده‏هاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده كند، اين شهود عين وصال و عين فراق است و در عين معرفت عجز از معرفت است؛ زيرا اين مشاهده به طورى است كه هيچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غيره در عين شهود به او نتوان كرد و در حقيقت عارف آنجا ادراك شهودى كند كه فانى در مُدرَك است و به كلّى از خود فارغ و فانى شده و به حق وجود يابد، تا به چشم يار ببيند يار را.

در اينجا كميل از آن درياى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضيح بيش‏تر كرد، حضرت فرمود: حقيقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم است، محو يعنى چيزى را نابود ساختن، يا نشان چيزى را نابود كردن است، موهوم در اصطلاح يعنى آنچه در ادراك قوّه وهم درآيد و اينجا شايد مراد مطلق ادراك قواى باطنه ازخيال و وهم و عقل باشد.

و صحو به معنى هشيار گشتن و از مستى به هوش آمدن است و معلوم اينجا به معنى واقع و متحقّق و يقين، وثابت الهويه و حاصل الذات است و مقصود آن بزرگوار، از اين عبارت آن است كه عارفان و عاشقان الهى كه سالكان ديار حقيقت‏اند و مسافران اقليم قدس، بايد چشم وهم كثرت‏بين را ببندند و ديده قلب خدابين را بگشايند؛ زيرا آن كه طالب وصال معشوق حقيقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى، آن‏گاه به شهود آن حس كلّ رسد كه پرده موهوم عالم را از چشم بصيرت براندازد و به شهود معشوق خود، عالم و عالميان را در آتش عشق بسوزد و همه را محو و فانى در حق بيند، تا معلوم و مشهود كه حقيقت است چهره بنمايد و جمال دل‏آراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده كند؛ زيرا تا پرده موهوم حجاب، چشم قلب است. ديده بصيرت از شهود شاهد حقيقت محروم است و سالك در سراپرده اوهام كه قرقگاه آستان حقيقت و حماى‏ «1» پيشگاه سلطان عزت است بازماند و سرگرم به تماشاى مظاهر او گشته و مفتون به شؤون تجليّات وى گردد، لذا حسن اعظم اتم الهى كه بيرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننمايد و طالب ديدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از ديدار منعم باز ماند.

اينجاست كه بايد همه بدانند، مقصود از بعثت رسولان حق و از بسط سياسيات‏

______________________________

(1)- الحِما: چيز قرق شده، چيز حمايت شده.

الهيه و حكمت وضع احكام و انواع عبادات، تزكيه و تصفيه نفس و تهذيب روح و ايجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است و نيز مقصود از رسالت انبيا تشكيل مدينه فاضله و ايجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمين سعادت ملّت با پياده كردن آثار روح و معنويت و صفا و وفا و حقيقت است و هم چنين منظور آن بزرگواران تعليم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است و هم اين برنامه‏ها براى استكمال روح و باز غرض نهايى وصول به اين مقام است كه خلق خدا نخست عارف باللّه شوند و سپس با سير و سلوك علمى و عملى به مراتب عاليه معرفت خدا رسند، تا آنجا كه محو موهوم كه عبارت از ماسوى اللّه است كرده و كشف و شهود كلّ الجمال حق و حقيقت كنند، آن حقيقتى كه منتهاى آمال عارفان است.

باز كميل عطش اشتياقش افزود و تقاضاى تشريح مقصود كرد، حضرت فرمود:

هتك الستر لغلبة السر

هتك يعنى: پرده دريدن و پرده برانداختن و چيزى كه پنهان در حجاب است آشكار ساختن، ستر به معنى پرده و هر ساترى، سرّ يعنى امر پنهان و پوشيده و چيز مخفى از افكار و ادراك.

شايد مقصود حضرت اين است كه آن كس كه جوياى مقام حقيقت و وصل و شهود حضرت احديّت است، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پيش نظر عقل وهمى براندازد و حجب نورانى عقل تا چه رسد به ظلمانى وهم همه را بردرد و در هيچ مرحله از سير الى اللّه باز نايستد و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد، تا سرّ احديّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراكى او را مقهور و مغلوب گرداند و حقيقت را به واسطه غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود كند.

در حالى كه عارف در فناى شهودى تمام مدارك حسّى و عقلى او به واسطه مشاهده نور تجلّى وجه اللّه تعطيل شود و از خويش فارغ و از وسوسه مشاعر حسّى‏

آسوده و از مدركات و لذات عقلى هم بى‏خبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراكى به صقع‏ «1» شتابد، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و كيفيت نايل شود. پس آن حال كه حال غلبه سر اللّه است بر قلب عارف و بر جميع قواى ادراكى او حال ادراك حقيقت است و در اين حال (كه شاهد حقيقى‏

فإذا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الّذي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الّذي يُبْصِرُ بِهِ وَلِسانَهُ الّذي يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ التي يَبْطِشُ بها) «2»

رخ نمايد و قهر و غلبه و استيلاى كامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقيقت را عيان بيند.

پس تا به واسطه غلبه سرّ خدا هر فكر و انديشه از دل بيرون نرود و تمام مدارك و حواسّ بشرى تعطيل شود و جبل انيّت عارف مندك بلكه محترق نگردد، هنوز سالك را از آن صرف حقيقت و حقيقت صرف آگاهى نه و در آن سراپرده وحدت راه نيست.

تا بود باقى بقاياى وجود كى شود صاف از كدر جام شهود

تا بود پيوند جان و تن به جاى‏ كى شود مقصود كل برقع گشاى‏

تا بود غالب غبار چشم جان‏ كى توان ديدن رخ جانان عيان‏

باز كميل لب تشنه حقيقت، از آن بزرگوار تقاضاى تشريح كرد، حضرت فرمود:

جذبُ الأحديّة لصفة التوحيد،

حقيقت: جذب عشق احديت است دل عارف را به سمت اقليم توحيد.

______________________________

(1)- صقع: بيهوش گرديدن.

(2)- هنگامى كه او را دوست مى‏دارم، گوش شنواى او و چشم بيناى او و زبان گوياى او و حركت دست او مى‏شوم، الكافى: 2/ 352، بابُ مَنْ آذى المسلمين وَاحْتَقَرَهُمْ، حديث 7.

جذب در لغت به معنى كشيدن و از جايى به جايى بردن و سير به سرعت و غيره است.

و صفت توحيد يعنى پاك شدن عارفان سالك از هرگونه شائبه شرك خفى و جلى و از هر توجه جز توجه به خدا و فراغ كامل قلب از هرچه به غير عشق و شهود حق و مشاهده آن حسن مطلق است.

پس معنى كلام گهربار، آن درياى بى‏پايان عرفان است كه حقيقت را كسى درك خواهد كرد كه عشق احديّت او را مجذوب به عالم خود كند و از توجه به عالم كثرتش به كلّى فارغ سازد و وحدانى الجهت به شطر كعبه مقصود كشاند و در عبارت اشارت است كه تا محبّت و عشق و جذبه مقام احديت به لطف خاص ازلى شامل حالِ اهل سلوك نگردد، به كوشش و جدّ و جهد تنها وصول به اين مقام ميسّر نيست، بلكه در هيچ مرحله به جدّ و كوشش، بى‏لطف و عنايت حق به جايى نتواند رسيد.

بنابراين آن جناب كميل را به اين سرّ الهى آگه مى‏سازد كه وصول به مقام حقيقت كه منتهاى مقصد سالكان راه خداست، به جذب احديّت عارف را ميسّر شود و تا آن جذبه پنهانى معشوق، عاشق را دعوت نكند، عاشق قدم به كوى وصال نگذارد و عشق معشوق چون به عاشق رخصت ديدار دهد، در مرحله ثانى عشق عاشق پديد آيد، وسالك تا طى مراتب عشق و سير مقامات عاشقى نكند، هرگز به مقام وصال نرسد و به خلوتگاه شهودش راه ندهند و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه عشق او كه اثر عشق به ذات خود است، مبدأ عشق عاشق است، آن‏گاه عشق و شوق عاشق منشأ سير و صعود او به درگاه شهود است.

باز كميل را شوق و هيجان افزوده گشت و از حضرت توضيح بيش‏تر خواست، حضرت فرمود:

نور يشرق من صبح الأزل فيلوح على هياكل التوحيد آثاره،

يعنى آن‏

حقيقتى كه مورد سؤال توست، نور الهى است كه صبح ازل، اشراق بر هياكل توحيد كرد، يعنى بر ماهيات كه از خود وجود ندارند و وجودشان آيت وحدت حق است.

و مراد از صبح ازل، مى‏توان عالم عنايت ازلى و عالم ربوبيت و نظام ربانى مقصود باشد، پس مراد به تابش نور حق و شمس حقيقة الوجود و اشراق معشوق مطلق بر هياكل توحيد، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست و به عبارت ديگر، مراد از تجلّى نور حق در ماهيّات امكانى، به ظهور پيوستن اشيا و كليه مراتب از ذات و ذاتيات ماهيات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسيط و مركب و ملك و ملكوت از صبح ازل وجه اللّه و انا اللّه است.

و براى آن وجود تام فوق التمام جهان به منزله آيينه است و انسان كه در وجود او تمام جهان آفرينش به وحدت و بساطت منطوى است، آيينه ديگر است در مقابل وجه اللّه كه خود در قرآن فرمود:

[سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ‏] «1».

به زودى نشانه‏هاى خود را در كرانه‏ها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهيم داد.

پس عالم و آدم، نور ظهور حقيقت عينيه و به چشم شهود، شاهد حضرت ربوبيّت است.

و مراد از هياكل توحيد حقايق عقلى و ارواح كلّى و نفوس قدسى است كه تنها آنان‏اند كه بر اين معنى به علم و شهود آگاهند و شايد مراد كليّه اشياء باشند به اعتبار جنبه يل الرّبى و تدلّى‏ «2» و ارتباطشان به حق كه:

______________________________

(1)- فصّلت (41): 53.

(2)- تَدَلىَّ: فرود آمدن نزديك شدن.

و فى كلّ شى‏ء له آية تدلّ على أنّه واحد «1»

و ممكن است افراد كامل مكمّل از نفوس قدسيّه انبيا و اوليا مقصود باشد كه مظهر وجه اللّه‏اند، آرى، آنان هياكل توحيد و مظهر آثار و مظهر توحيد و خليفة اللّه و رحمة للعالمين‏اند.

كلام حضرت كه به اينجا رسيد، كميل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق ديگر مى‏كرد، چون پاسخ‏ «اطف السراج فقد طلع الصبح» «2» شنيد، چراغ انيّت خود و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتياق خويش را به كلّى خاموش و غير خدا، همه را فراموش كرد كه خورشيد معرفت و صبح حقيقت بر او طالع گرديد و ديجور قلب آن عارف را به نور خويش روشن گردانيد.

آرى، هنگامى كه عارف به ديده باطن، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام فوق التمام الهى را ديد و آن نور ابهر، انور، اشد فوق نامتناهى را به چشم قلب مشاهده كرد، ديگر انوار ضعيف، وجود خود و وجودات ظلّى فقرى عالم از نظرش به كلّى ناپديد گردد و در مقابل آن خورشيد اعظم انور، فوق حدّ و نهايت، شمع وجود محدود خلق و انيّت خود را خاموش سازد.

نظرى كه ديد در خود به صفاى دل خدا را به خدا دگر نبيند نه خود و نه كدخدا را

بگشاى چشم حيرت كه جمال يار بينى‏ كه بسوخت برق غيرت پر عقل و هوش ما را

به چراغ عقل كم جوى زبى‏نشان نشانى‏ بر آفتاب تابان چه بها بود سها را

______________________________

(1)- اسرار التوحيد، محمد منور.

(2)- چراغ را خاموش نما كه صبح دميد.

رخ يار لن ترانى زهزار پرده بينى‏ بزدايى ار زآيينه دل تو ماسوا را

آرى، كميل تا ابد خاموش گشت و تا اندازه‏اى كه لايق بود از حقيقت آگاه و به معشوق نايل آمد «1».

تا اينجا به اندازه امكان كلمه عارف- كه در متن روايت امام صادق عليه السلام آمده بود- و عرفان و مقامات و سير و سلوك عارفان و قواعد سير و سلوك الى اللّه توضيح داده شد و اينك به ترجمه و توضيح اصل روايت و اولين قسمت آن كه خوف است و از اصول حال عارفان است اقدام كرده و در اين زمينه از خداى بزرگ طلب مدد مى‏كنم كه بى‏مدد او هيچ برنامه مثبتى صورت نمى‏گيرد.

أَزِمَّةُ الأُمُورِ طُرَّاً بِيَدِهِ‏ وَالْكُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ‏ «2»

______________________________

(1)- حكمت الهى: 269 با تلخيص و كمى تصرّف در عبارات.

(2)- ملا هادى سبزوارى.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه