فانى بودن هر چيز غير از وجه معشوق
ديگر راستتر از اين حرف در باب عشق وجود ندارد.
«كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ* وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام حُبُّ اللَّهِ نَارٌ لَايَمُرُّ عَلَى شَيْءٍ إِلَّا احْتَرَقَ وَ نُورُ اللَّهِ لَايَطْلُعُ عَلَى شَيْءٍ إِلَّا أَضَاءَ وَ سَحَابُ اللَّهِ مَا يَظْهَرُ مِنْ تَحْتِهِ شَيْءٌ إِلَّا غَطَّاهُ وَ رِيحُ اللَّهِ مَا تَهُبُّ فِي شَيْءٍ إِلَّا حَرَّكَتْهُ وَ مَاءُ اللَّهِ يَحْيَا بِهِ كُلُّ شَيْءٍ وَ أَرْضُ اللَّهِيَنْبُتُ مِنْهَا كُلُّ شَيْءٍ فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ أَعْطَاهُ كُلَّ شَيْءٍ مِنَ الْمَالِ وَ الْمُلْكِ.» بحار الانوار: 24/ 67، باب 43، حديث 24؛ مصباحالشريعة: 196؛ «عن الصادق عليه السلام الْمُشْتَاقُ لَايَشْتَهِي طَعَاماً وَ لَايَلْتَذُّ بِشَرَابٍ وَ لَايَسْتَطِيبُ رُقَاداً وَ لَايَأْنَسُ حَمِيماً وَ لَايَأْوِي دَاراً وَ لَايَسْكُنُ عُمْرَاناً وَ لَايَلْبَسُ لَيِّناً وَ لَايَقِرُّ قَرَاراً وَ يَعْبُدُ اللَّهَ لَيْلًا وَ نَهَاراً رَاجِياً أَنْ يَصِيرَ إِلَى مَا اشْتَاقَ إِلَيْهِ وَ يُنَاجِيَهُ بِلِسَانِ شَوْقِهِ مُعَبِّراً عَمَّا فِي سَرِيرَتِهِ.»
حضرت امام صادق عليه السلام مىفرمايد: هر كه مشتاق لقاى الهى شد، خواهش طعام و شراب و لذّت اينها از او قطع مىشود، و ميل خواب و استراحت بر طرف مىشود، و به دوست و مصاحب و رفيق، انس نمىگيرد، و در منزل و خانه مأوى نمىكند، و در معموره ساكن نمىشود، و لباس نرم نمىپوشد، و به جايى قرار نمىگيرد، و در هيچ وقت از اوقات، از عبادت و ذكر الهى فارغ نمىشود، و هميشه آرزومند وصال الهى است، و تمنّاى لقاى رحمت الهى دارد، و آن چه در دل دارد از آرزوى لقاى الهى، به زبان شوق مناجات مىكند و به ألفاظ و عبارات تعبير مىنمايى.
(3)- الرحمن (55): 26- 27؛ «همه آنان كه روى اين زمين هستند، فانى مىشوند.* و تنها ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى مىماند.»
همه چيز در فنا است؛ يعنى همين حالا آسمانها، زمين و تمام موجودات در پرده فنا هستند و تمام اين حركتهايى را كه مىبينيد، تمام، جلوه حىّ و قيّومى او هستند.
پرده به عراقى بساز يا به حجازى نواز غير يكى نيست راز، مختلف است گفتگو
يعنى عاشقان او «كالميّت بين يدى الغسّال» «1» مانند مردهاى روى سنگ غسّالخانه هستند كه تمام اختيارات و حركاتش را تسليم غسّال كرده است. عاشق خود را همچون مرده به دست معشوق رها كرده و اسماء و صفات او را در خودش جلوه داده است. ديگر پا، پاى يوسف نيست.
از تنگى قافيه مىگويند: خدا نور بىنهايت است، جسم نيست، شعر غير از اين سروده نمىشود، پا، دست، چشم و گوش براى يوسف نيست، بلكه براى خداست و از خدا اين مطلب را عاريه دارد.
English