چهره ملكوتى يوسف عليه السلام-جلسه دھم (متن کامل +عناوین)
نام گذارى داستان يوسف عليه السلام به «أَحْسَنَ الْقَصَصِ»
تهران، حسينيه همدانىها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
پندها، درسها و عبرتهايى كه در داستان وجود مبارك حضرت يوسف عليه السلام قرار دارد و به خصوص برخوردى كه با زليخا داشتند، آن قدر حائز اهميت و ارزش است كه در ميان اين همه حادثههايى كه در تاريخ اتفاق افتاده است كه البته كتاب خدا مهمترين حوادث را بيان كرده، تنها اين داستان را به «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» «1»
______________________________
(1)- مخزن العرفان در تفسير قرآن: 6/ 332، ذيل آيه يوسف 3 در توضيح و تفسير احسن القصص آمده:
«اى رسول ما تو را بسبب وحى اختصاص داديم بانزال نمودن اين سوره بر تو كه مشتمل بر بديعترين اسلوب و نيكوترين بيان و عجيبترين حكايات است زيرا كه متضمن نكات بسيار و حكمتهاى فراوان است اگر چه تو قبلا متوجه به آن نبودى، اشاره به اين كه داستان يوسف عليه السلام از راه وحى بتو رسيده و به آن دانا شدهئى نه اينكه از جاى ديگر پيدا نموده ناشى از بعض مفسرين است كه گفته اينكه داستان يوسف را (احسن القصص) ناميده براى اينست كه جامع مطالب بسيار و منطوى بر اسرار و نكاتى است كه در باقى سورهها ذكر نشده از ذكر انبياء و صلحاء و ملائكه و شياطين و جن و انس و انعام و طيور و سير و سلوك و آداب مماليك و طريق تجار و ذكر عقلاء و سفهاء و اختلاف حالات آدمى و مكر زنان و حياء آنان و توحيد و فقه و علم تعبير خواب و آداب سياست و حسن معاشرت و تدبير معاش و چون جامع چنين صفات نيكو است اين است كه آن را به نيكوتر حكايات معرفى نموده.
و شايد داستان يوسف را اضافه بر فضيلتهائى كه گفته شد، چون تمام سرگذشت يوسف عليه السلام را از كودكى او تا آخر مقام سلطنتش بيان كرده و آن مقام گذشت و لطفش را نسبت به برادرها كه او را از پدر و برادرش جدا نمودند و در چاه انداختند و آنرا به بهاى اندك فروختند و اضافه بر اينكه از جرم آنها چشم مىپوشد به آنها فرمود «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» و چقدر در باره آنها انعام نموده و در منزل خود جاى داده و نيز اعجاز او از علم تعبير رؤيا و عصمت و عفت او كه زندانى شدن سالها را ايجاب نموده و باقى فضائل و محسنات اخلاقى و جسمانى آن بزرگوار تماما را به طور ترتيب و وضوح در اين مبارك سوره بيان فرموده اين است كه جاى دارد كه اين داستان را (باحسن القصص) توصيف نمايد.»
نام گذارى كرده است.
بهترين قصّهها، اتفاقها و حادثهها، با اين كه در بعضى از حوادث، انبياى اولوالعزم خدا محور بودهاند، حضرت ابراهيم، موسى بن عمران و مسيح عليهم السلام، آنها را «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» نفرموده است. چرا كه در آن داستانها بين عادل و ظالم درگيرى بوده، اما اينجا درگيرى بين تمام ورع و پاكى در اوج خود، با تمام آلودگى و ناپاكى در اوج خود بوده است. هميشه بين عادل و ظالم درگيرى اتفاق نمىافتد، اما همه مردان و زنان عالَم، تا زمانى كه شعله شهوت روشن است، با شهوت درگير هستند.
ممكن است در مملكتى، حكومت عدل سركار باشد، مانند زمان حضرت سليمان عليه السلام كه حكومت عدل و حق بود و مردم نيز از آن حكومت خيلى راضى و شاد بودند؛ چون مىدانستند هر حقى كه مربوط به آنها است، در سايه حكومت الهى حضرت به حقشان مىرسند. تا مدّت زيادى حضرت سليمان عليه السلام سركار بود، اما بين عدل و ظلم درگيرى نبود؛ چون حكومت ظالم نبود و به انقلاب مردمى هم نيازى نبود.
در رأس حكومت، پيغمبرى با كرامت، زاهد، عابد، اهل خدا، اهل حقّ و اهل عدالت وجود داشت. پروردگار در قرآن داستان ايشان و ملّتش را «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» نام گذارى نكرد. يا درگيرى حضرت ابراهيم عليه السلام با نمروديان را «أَحْسَنَ الْقَصَصِ»
نگفت.
تمام پاكىها در برابر تمام ناپاكىها
اما اينجا، يك طرف داستان، حضرت يوسف عليه السلام سمبل زيبايى در جهان قرار داشت كه در اين درگيرى در اوج جوانى و هيجان شديد غريزه شهوت بود؛ يعنى در فضايى قرار داشت كه ميليونها نفر شكست مىخورند. بيشتر آنهايى كه در اين فضا قرار گرفتند، اگر مؤمن هم بودند، چند دقيقه صبر كردند، اما اكثراً شكست خوردند.
ولى اين زيباى نمونه، در اوج جوانى و اوج هيجان شهوات، در برابر طنّازى، حيلهگرى، فتنهگرى و آسيب رسانى زن جوانِ مشركِ بريده از خدا، هفت سال، شبانه روز مقاومت كرد و دامن پاك الهى او آلوده نشد و مارك شيطانى به او نخورد.
در اوج مقاومت با قدرت ظالمانه بانوى كاخ، زن نخست وزير، نُه سال محكوم به زندان مىشود و در زندان روحيّات عجيبى را از عالم ملكوت كسب مىكند و روزى كه آزاد مىشود، لايق مىشود نه عزيز مملكت مصر، بلكه عزيزِ مصرِ وجود شود و خداوند متعال چند هزار سال، اين داستان گم شده را از لابلاى تاريخ فراموش شده و از پرونده روزگار بيرون بياورد و محور بيش از صد آيه قرارش دهد و در قرآن مجيد، كتابى كه تا قيامت جاويد خواهد ماند، نام و داستان او را بگنجاند.
اين علت «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» بودن اين داستان است.
توجه ويژه خدا به بعد از درگيرى يوسف عليه السلام و زليخا
آنچه را كه در اين بحث مىبينيد، كه به نظر بسيار مهم مىرسد و همه دقايق و لطايفش در آيات قرآن كريم است، نگاه پروردگار به بعد از اين جريان است، نه قبل از آن. همه اين مسائل براى بعد از هيجان شهوات و درگيرى حضرت با اين زن و مقاومت هفت ساله و حفظ دامن خود در تمام حيات از آلودگى است.
تمام نگاه خاص پروردگار به حضرت يوسف عليه السلام به خاطر بعد از اين جريان است. البته قبل از اين جريان، پروردگار عالم به او نظر دارد، اما فقط به عنوان فرزند كوچك حضرت يعقوب عليه السلام، يعنى از زمانى كه حضرت يوسف عليه السلام به دنيا آمد، تا زمانى كه با اين زن ناخواسته روبهرو شد و به صورت غلام زرخريدى كه همه راههاى فرار به روى او بسته شده است و نمىتواند جايى برود و آزادى ندارد، تا زمانى كه ناخواسته او را در فضاى كاخ قرار مىدهند و در خلوت كاخ به عنوان غلامِ شوهر اين زن و خدمت كار او قرار مىدهند.
نگاه پروردگار به او از زليخا به بعد شروع مىشود، تا آنجايى كه روزگار فراق تمام مىشود، حضرت يعقوب عليه السلام و فرزندانش وارد مصر مىشوند و به شدّت مورد احترام حضرت يوسف عليه السلام قرار مىگيرند و او نيز در اوج كرامت و بزرگوارى از ظلمهاى ده برادر خود گذشت مىكند و داستان ديگر تمام مىشود.
مرگ حضرت يوسف عليه السلام با كمال آبرو، كرامت، آقايى، بزرگوارى، انسانيت و در حالى كه براى همه مرد و زن جهان درس و الگو شده است، مىرسد و ايشان از دنيا خارج مىشوند.
اهميت جذب نگاه خدا در جوانى «1»
اين گوشهاى از نگاه پروردگار به آيات كتاب وجود حضرت يوسف عليه السلام است كه
______________________________
(1)- نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله): 316، حديث 800؛ «إنّ اللَّه يحبّ الشّاب الّذي يفني شبابه في طاعة اللَّه. خداوند جوانى را كه عمر خود را در عبادت خدا به سر مىبرد دوست دارد.»
نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله): 304، حديث 736؛ «إنّ اللَّه تعالى يباهي بالشّاب العابد الملائكة، يقول أنظروا إلى عبدي ترك شهوته من أجلي. خدا بجوان عابد بر فرشتگان مباهات مىكند و مىگويد بنده مرابنگريد كه بخاطر من از تمايلات خود چشم پوشيده است.»
اين جوان، در اوج جوانى؛ چون اين نگاه، مربوط به پيرى او نيست. هر پيرمردى از گذشته بدش پشيمان است- البته اگر بد كرده باشد- و خوب مىشود، مگر كافر باشد. هر پيرمردى در روزگار پيرى وارد نماز، عبادت و مناجات مىشود. روزگار گردنش را كج مىكند، نه اين كه خودش بخواهد كج كند. هر پيرمردى سعى مىكند كه توبه كرده، خودش را پاك كند، بعد از دنيا برود. نگاه خدا به روزگار پيرى حضرت يوسف عليه السلام نيست، بلكه به روزگار پر بودن وجودش از كرامتهاى ايام جوانى است.
در اين بخش از زمان، اگر كسى نگاه خدا را به خودش جلب كند، هنر كرده است؛ چون خيلىها در اين بخش روى خدا را از خود برمىگردانند و رابطه خدا را با خودشان قطع مىكنند. خيلىها به خاطر قدرت و اوج جوانى، در مقابل حضرت حق دچار كبر مىشوند.
اگر در اين فصل از جوانى، انسان بتواند نگاه حضرت حق را به خود جلب كند، شاهكار كرده است. جلب نگاه در پيرى با توبه، التماس، گريه و پشيمانى كار مهمى نيست. پيرمرد است و مىگويد: ديگر دارم از كار مىافتم، كمرم، پايم، سرم، چشمم و گوشم، از كار افتاده است، خدايا! كسى كه به ما رحم نمىكند، اقلًا تو رحم كن، گذشته ما كه بسيار كثيف، آلوده و ناپاك بوده، ما را ببخش، نفهميديم، جاهل بوديم، بد كرديم.
تفاوت نگاه خدا به جوانى و كهنسالى «1»
______________________________
(1)- نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله): 588، حديث. 205؛ «رسول گرامىاسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: فضل الشّابّ العابد الّذي يعبد في صباه على الشّيخ الّذي يعبد بعد ما كبرت سنّه كفضل المرسلين على ساير النّاس؛ فضيلت جوان عابد كه از آغاز جوانى عبادت كند بر پيرى كه وقتىسن بسيار يافت عبادت كند چون فضيلت پيغمبران بر ساير مردم است.» و نيز در ترجمه احياء علومالدين، 1/ 320 آمده: «ما اتى الله عبده علما الّا شابّا و الخير كلّه في الشّباب؛ اى، حق تعالى بنده خود را علم نداد مگر در جوانى، و همه نيكى در جوانى است.»
اگر پيرمرد را ببخشد، اين نگاه، نگاه ترحّم خداست، نه نگاه عظمت نگرى و «احسنيت»، نه نگاه به آيات بيّنات كتاب، وجود جوان كه به كتاب هستى آبرو داده است.
«عالماً مضاهياً للعالم العَيْنى» «1» اين حرف حكما است، كه حضرت يوسف عليه السلام در ايام جوانى، همه وجود را با همه عالم، حكيمانه، هماهنگ و يكى كرده بود. اين نگاه و خوشحالى در اين زمان خيلى مهم است.
نه زمان پيرى كه بعد از گريهها، نالهها، ندبهها، مكه و كربلا رفتنها بگويم:
احساس مىكنم كه گويا خدا مرا بخشيده باشد. بعد از اين كه هزاران مقام و منزلتم را از دست دادم، حالا به عنوان غلط كرده پشيمان، خوشحال باشم كه مرا بخشيدهاند و به من نگاه مىكنند.
البته خدا منّتى روى ما نمىگذارد. در قيامت ماركى به پيشانى ما نمىزند كه «هذا تائب» اين شخص جوانى خود را در گناه گذرانده و بعد توبه كرده است، نه، اين كار را با ما نمىكنند، اما انسان در درون خودش احساس ذليلى مىكند.
به خدا قسم! بيشتر اين خندههايى كه دختران و پسران خارج از فضاى دين دارند، خندههاى مسخرهاى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: «2» به دنبال اين
______________________________
(1)- شرح الأسماء الحسنى: 1/ 134.
(2)- نهج البلاغه: خطبه 212، (من كلام له عليه السلام قاله بعد تلاوته أَلْهاكُمُ التَّكاثُر ...)
«إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِوَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَثَبٍ فَخَالَطَهُ بَثٌّ لَايَعْرِفُهُ وَ نَجِيُّ هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلَّا ثَوَّرَ حَرَارَةً وَ لَاحَرَّكَ بِحَارٍّ إِلَّا هَيَّجَ بُرُودَةً وَ لَااعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ ....»
و موارد ديگرى قريب به اين مضمون از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده:
طَ طَ إرشاد القلوب، ديلمى: 1/ 33؛ «وَ قَالَ عليه السلام لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلِيلًا وَ لَبَكَيْتُمْ كَثِيراً عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَخَرَجْتُمْ عَلَى الصُّعُدَاتِ تَبْكُونَ عَلَى أَعْمَالِكُمْ وَ لَوْ تَعْلَمُ الْبَهَائِمُ مِنَ الْمَوْتِ مَا تَعْلَمُونَ مَا أَكَلْتُمْ سَمِيناً.
وَ قَالَ صلى الله عليه و آله أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَبَكَيْتُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَخَرَجْتُمْ عَلَى الصُّعُدَاتِ تَنْدَمُونَ عَلَى أَعْمَالِكُمْ وَ لَتَرَكْتُمْ أَمْوَالَكُمْ لَاحَارِسَ لَهَا وَ لَاخَائِفَ عَلَيْهَا ....»
خندهها، گريههاى سنگينى قرار دارد.
پشت اين خندهها، ايدز، سوزاك، سفليس، بيمارىهاى عصبى، روانى و خودكشى و در نهايت آتش جهنم است.
شادى و گريه واقعى
اما شادى واقعى كجاست؟ خدا نيز در قرآن فرموده است كه مىخنداند و مىگرياند:
«وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى» «1»
اين متن در قرآن به گونهاى غير از آن خنده و گريه است. خدا، خدايى است كه مىخنداند، آنجايى كه خدا انسان را مىخنداند، آنجايى است كه:
______________________________
(1)- نجم (53): 43؛ «و اين اوست كه مىخنداند و مىگرياند.»
«لِسَعْيِها راضِيَةٌ» «1»
«فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ» «2»
آن خنده قيمت دارد كه وقتى حضرت يوسف عليه السلام را از آن كاخ با عظمت به زندان تاريك كاهگلى، كنار عدهاى كافر و زبان نفهم مىاندازند، به ديوار زندان تكيه مىدهد و مىگويد:
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» «3»
مرا از آن فضاى دعوت به زنا به گوشه اين زندان انداختند، حال تو هستى و من، پس من اينجا خوش هستم. اين خوشى، خوشى است. نه فريادهاى مستانه و شبانه كه بعضى پسر و دخترها در زندگى مىزنند و مانند كرمها در لجن گناه و شهوت نجس مىلولند و بدنهاى جهنميى كه به هم ساييده مىشود. آن لوليدن، غير از زندگى كردن است.
شادى واقعى
اگر شادى آنها شادى است، پس چرا بعد از اين جلسات رقص و گناه، وقتى به خانه مىآيند و تنها مىشوند، احساس مىكنند كه غم تمام عالم در دل آنها است؟
بعد با هزار نوع قرص خود را خواب مىكنند كه سنگينى اين غم آنها را از پا درنياورد.
شادى واقعى، شادى مؤمن است كه حتى ظاهراً دارد گريه مىكند، اما بعد از گريه و حتى در حين گريه كردن، چنان احساس سبك بارى و شادى مىكند كه
______________________________
(1)- غاشيه (88): 9؛ «از تلاش و كوشش خود خشنودند.»
(2)- قارعه (101): 7؛ «پس او در يك زندگى خوش و پسنديدهاى است.»
(3)- يوسف (12): 33؛ «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملى كه مرا به آن مىخوانند.»
حاضر نيست اين شادى او تمام شود.
خنده حضرت يوسف عليه السلام معنى الهى و ملكوتى دارد. او كجا مىخندد؟ بعد از اين كه مىبيند از همه پليدىهاى كاخ، ذرهاى بر دامن او ننشسته و آزاد شده، هر چند ظاهراً به زندان افتاده است مىخندد كه اين خنده، آيه خداست و دهان حضرت، صفحه كتاب خدا.
اين جنب و جوش در زندان، سجدههاى طولانى، ركوعها، نالههاى شبانه، آرى، اينجا جاى شادى و نشاط است:
|
رقص آنجا كن كه خود را بشكنى |
پنبه را از ريش شهوت بركنى «1» |
|
شادى جدايى از رذايل اخلاقى
وقتى كوزه منيّت و غرور كه همه توخالى است، كوزه حرص، حسد، تنگ نظرى، حقارت و كوچك بودن را شكستى و با شكستن آن، از همه اين عالم مادى رها شدى و در ملكوت و وادى «أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» قرار گرفتى، آنجا پايكوبى كن، هيجان داشته باش و بخند. آنجا ديگر تو را گريه نمىگيرد.
زمينهاى پنبه كارى شده را ديدهايد. پنبه در جلد خشك و زبرى چسبيده است.
گوى و كيسه مىآورند، با انگشتان دست پنبه را از آن جلد خشك جدا مىكنند، به كارخانه مىدهند تا آن را بزند و به صورت نرم و زيبايى درآورد.
بعد نمونهاش را در ويترينهاى گران قيمت مىگذارند؛ يعنى بعد از كنده شدن از آن گياه خشك و زرد، افتاده و جلد خشك، پشت ويترين پرقيمت بالانشين شده است و انسانهاى كارخانهدار و ثروتمند مىبينند و به قيمت گران مىخرند، مىريسند و به پردهها و لباسهاى زربفت و پرنقش و نگار تبديل مىكنند. شاهان و
______________________________
(1)- مولوى.
پولداران جهان مىگويند: اين نوع پرده را بياوريد روى پنجرههاى ما نصب كنيد.
يعنى از بيابان نشينى كنده شده و حركت مىكند تا كاخنشين مىشود.
منيّتها انسان را بيچاره مىكنند؛ يعنى سازمان خلقت انسان را به گونهاى ساختهاند كه اهل منيت، شهوت، بخل، حرص و آلودگى، واقعاً محكوم به شكست، ذليل شدن و غرق شدن هستند و هيچ راه فرارى ندارد.
«الهى لاتُؤَدِّبْنى بعقوبتك» «1» حضرت زين العابدين عليه السلام گريه مىكردند كه خدايا! مبادا مرا با آتش جهنم خود بيدار و ادب كنى. آنجا ديگر بيدارى و ادب فايدهاى ندارد. در جهنم هر شاهى ذليل و دست بسته و هر متكبرى، خوار است و هر شهوترانى فرياد مىزند:
«يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً» «2»
كاش مرا خلق نكرده بودى. در آنجا ادب شدن چه سودى دارد؟
______________________________
(1)- بحار الانوار: 82/ 95، باب 6، (دعاء السحر لعلي بن الحسين ع رواه حمزة الثمالي)، حديث 2؛ إقبال الأعمال: 67؛ المصباح الكفعمي: 588؛ «إِلَهِي لَاتُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ وَ لَاتَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ مِنْ أَيْنَ لِيَ الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَايُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِكَ وَ مِنْ أَيْنَ لِيَ النَّجَاةُ وَ لَاتُسْتَطَاعُ إِلَّا بِكَ لَاالَّذِي أَحْسَنَ اسْتَغْنَى عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكوَ لَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا رَبِ ....
خدايا مرا به عقاب خود ادب مفرماو به مجازات عملم به مكر و حيلهات به عقوبت ناگهانيت غافلگير مكن و مبتلا مگردان اى خدا كجا خيرى توانم يافتدر صورتى كه خير جز پيش تو نيست و از كجا راه نجاتى خواهم جست و حال آنكه جز به لطف تو نجات ميسر نيست اى خدا نه آنكس كه نيكوكار است از يارى تو و لطف و رحمتت مستغنى است و نه آنكه بدكار است و بر حكم تو بىباكى كردهو به راه رضا و خوشنوديت نرفته از قدرتت بيرون است اى رب من اى رب من اى رب من.»
(2)- نبأ (78): 40؛ «اى كاش من خاك بودم [و موجودى مكلّف آفريده نمىشدم تا چنين روز سختى را ببينم!].»
اجازه فكر بىادبى نيز در اين دستگاه به كسى نمىدهند. اگر انسان گرفتار شود، او را نيز دوست داشته باشند، چنان به گوش او مىزنند كه اگر خواب است، بيدار شود.
شكستن منيّتها
اجازه فكر در منيّت را نيز به ما نمىدهند. من يك بار فكر نكرده، چنان چوبش را خوردم كه هر وقت يادم مىآيد، از آن كتكى كه خوردم، شاد مىشوم و مىخندم.
خنده معنىدار، كه شكر خدا، اين چوب زدن را به قيامت نكشاند.
در اوج تابستان، در يكى از شهرهاى بزرگ ايران، شب آخر منبرم بود. محلى كه در آنجا منبر مىرفتم، وسعت داشت. شب آخر، شايد نزديك به پنجاه هزار نفر پاى منبر بودند. خدا مىداند اين فكر نيمه كاره به ذهن من آمد كه اين سواد، بيان و منبر من است كه اين جمعيت را به اينجا آورده است. اين تمام آن فكر بود، اما به جايى نكشيد. فقط در حالى سخنرانى به صورت نسيم بسيار مختصرى به ذهن من آمد و اصلًا ادامه پيدا نكرد.
بعد از شب آخر اين مجلس، بايد از آن شهر حدود چهارصد كيلومتر به شهر ديگرى كه از شهرهاى معروف ايران و بسيار ثروتمند است، مىرفتم؛ يعنى فردا شب، شب اول منبر در آن شهر ثروتمند بود. هر شب كه آن منبر تمام مىشد و به خانه مىآمديم، پسر من كه آن وقت پنج شش ساله بود، مىگفت: امشب بيست و دو نفر پاى منبر بودند، فردا شب! بيست و يك نفر بودند. كار من منبر رفتن بود، كار فرزندم شمردن مستمع بود. هيچ كس نيامد.
اينهايى كه مىآمدند نيز افراد جالبى بودند. اين چند نفر گروه گروه كنار هم مىنشستند و وقتى من بر منبر بودم، مىشنيدم كه به همديگر مىگفتند: امسال محصول باغ را چقدر فروختى؟ مىگفت: خيلى نشد، اين قدر شد. ديگرى مىگفت:
اين قدر فروختم. تمام منبر من به فروش آنها گذشت.
بعد از ده شب كه منبر من تمام شد، از مداح معمولى نيز به من كمتر پول دادند و گفتند: به سلامت. يعنى خدا به من گفت: دلها در دست من است، من در آنجا پنجاه هزار نفر را پاى منبر آوردم. تو مىتوانى، بفرما. مگر تو همان شخص منبرى آن شهر نبودى؟ پس چه شد؟
اى كسى كه دلها به دست تو است:
«يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْابْصَارِ» «1» تو مىگويى برو، اگر انسان در باطن خود از مسير صحيح منحرف شود، تو مىگويى نرو.
در زندگى خيلى تواضع كنيد و دائم بگوييد: اى خدا! تو همه چيز هستى. اين را قبول كنيد تا شما را بالا ببرند. بزرگترين انسان بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، به ما ياد داده است كه چه كسى هستيم:
«و أنا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الذَليلُ الحَقيرُ المِسْكِينُ المُسْتَكِينُ» «2» حال كه زنده هستيم، اين است كه حقير، ذليل، مسكين و مستكين هستيم، واى به حال آن زمانى كه جنازه ما را روى سنگ مرده شورخانه بياندازند، آنجا چه كسى هستيم؟ آنجا جايى هست كه همه از زن و فرزند، داماد، برادران، اقوام، دوستان، شريك و همسايهها همه جمع شدهاند، تا ما را دور بياندازند. جمع نشدهاند كه ما را نگهدارند.
|
رقص آنجا كن كه خود را بشكنى |
پنبه را از ريش شهوت بركنى |
|
______________________________
(1)- مصباح المتهجد: 132، فصل سياقة الصلوات، حديث 214.
(2)- اقبال الأعمال: 3/ 334، فصل 51.
|
رقص و جولان بر سر ميدان كنند |
رقص اندر خون خود، مردان كنند |
|
|
چون رهند از هست خود دستى زنند |
چون جهند از نقص خود، رقصى كنند «1» |
|
نه در اين مجالس بيهوده و پوچ دنيايى، آنجا كه رقص و جولان ملكوتى واقعى نيست، اين رقص و جولان كه عين حماقت است: زن و مرد با هم برقصند و خدا و ملائكه نيز ببينند و پرونده را عصر جمعه به خدمت امام زمان عليه السلام ببرند و جگر ايشان زخم بخورد.
منشأ شادى مؤمن در دنيا
اين بالا پريدنها، حيوانى است وگرنه زمانى كه كمبودها و نواقص روحى و اخلاقى بيرون مىآيند، بايد هيجان و پايكوبى و شادى كنند. اين هيجان از كجاست؟
از همراهى مددهاى غيبى، ملائكه به آنها مىگويند:
«نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» «2»
ما بوديم كه زير بازوان شما بوديم و شما را مىبرديم. اگر ما در دنيا دوست شما نبوديم، شما نيز از آن رقصها مىكرديد؟ آن نواختنى كه شما را به هيجان مىآورد، از طرف ما بود. ما از جانب خدا در باطن شما مىنوازيم و در اين نواختن ما بود كه شما تلطيف مىشديد و اشك از چشم شما جارى مىشد. در اين نواختن ما بود كه دلكنده مىشديد و مىگفتيد: مشهد، كربلا، مناجات، دعاى كميل و عرفه برويم. اگر ما نمىنواختيم كه شما از جاى خود تكان نمىخورديد.
______________________________
(1)- مولوى.
(2)- فصلت (41): 31؛ «ما در زندگى دنيا و آخرت، ياران و دوستان شما هستيم.»
|
مطربانش از درون دف مىزنند |
بحرها از شورشان كف مىزنند «1» |
|
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English