تخريب اركان هدايت
چه شب تلخى براى هستى بود، كه ظرف عالم را از چنين گوهرى خالى كردند.
چه محروميتى براى جهان ايجاد شد، درست بود كه بين زمين و آسمان، جبرئيل قسم خورد:
«تَهَدَّمَتْ وَ اللهِ ارْكانُ الهُدى» به خدا ساختمانهاى هداى فرو ريخت.
چقدر دلم براى آنهايى كه يوسف عليه السلام را رها كردند و زليخايى شدند مىسوزد.
آنهايى كه على عليه السلام را رها كردند و كارل و ماركسى شدند. گرفتار ماهواره و دوستى با معاويههاى زمان خود شدند.
اى كاش خدا به آنها نيز لطفى مىكرد كه برمىگشتند و هدايت مىشدند. اين كه هدايت نمىشوند؛ چون نمىخواهند. اما آن كسى كه بخواهد، چنان خدا او را زيبا هدايت مىكند كه براى تمام جهانيان نور مىشود.
لذا سيدالشهداء عليه السلام به حرّ فرمود:
«أَنْتَ حُرٌّ فِى الدنيا وَ الآخِرَةِ» اما گر بخواهد كه از آغوش نجس دوزخى اين مكّاران و زليخاهاى زمان نجات پيدا كند و در كشور وجود، كنار عزيز مصرِ وجود بنشيند، مىتواند.
ذكر مناجات با پروردگار
يوسف به زليخا مىگفت:
|
آتش زدم آن خرقه پشمينه سالوس |
بر سنگ زدم شيشه تقوا را و شكستم |
|
|
رندى و نظر بازى و شيدايى و مستى |
چندين هنر استاد غمت داد به دستم |
|
|
از مسجد و محراب شدم سوى خرابات |
تسبيح بيفكندم و زنّار ببستم |
|
|
بودم به صلاح و ورع و زهد گرفتار |
صد شكر كه عشق آمد و زين جمله برستم |
|
|
چون فيض بريدم ز همه خلق به يكبار |
برخاستم از خود به ره دوست نشستم «2» |
|
اين بحث محبوبيت، فوق العاده مهم است كه چرا اين جوان در اوج جوانى محبوب خدا شد؟ محبت خدا كه نهايت ندارد. آن محبتى كه حضرت يوسف عليه السلام به آن وصل شد، محبت بىنهايتى است كه غوغا مىكند. تا كسى محبوب خدا نشود، اين محبت را نمىفهمد. كار بدن و عقل نيست. درك اين محبت، كار دل است؛ چون دل، خانه خداست.
نگاهى به دلهاى خود بياندازيم. چه كسى در اين دل نشسته و آن را كارگردانى مىكند؟ چه كسى ما را به اين طرف و آن طرف مىكشاند؟ او كيست؟ مقدارى در حق او يا آنها فكر كنيم.
در كاخ و در اوج جوانى، چنان محبتِ محبوبش را به طرف خود كشيد كه هر چه
زليخا به هر شكلى جلوى او جلوه كرد، با دنيايى از حال معنوى به اين زن گفت:
«مَعاذَ اللَّهِ»
محبوبم نمىخواهد. من فقط يك نفر در دلم نشسته است:
«القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله» مگر در دعاى كميل نمىفرمايد:
«عَظُمَ فِيما عِنْدَكَ رَغْبَتُه» خدايا! شوقم به تو و آن چيزى كه نزد توست، عظيم است. پول، نان، رفيق، خانه، مردم، مقام و شهوات آرامم نمىكنند، اين در به درى كافى است، مرا نجات بده.
English