لطفا منتظر باشید

انديشه در خلق خير و شرّ

 در فلسفه اخلاق در بحث خير و شر ديدگاه هاى متنوع و گوناگونى وجود دارد ، گروهى براى خير آفريننده اى جدا و براى شر نيز آفريننده اى جدا قائل اند ، از اين گروه به عنوان جمعيت ثنوى مذهب ياد شده است .گروهى هستى را خير محض مى دانند و عقيده به شر ندارند و عده اى هستى را شر مى دانند و قائل به خير نيستند ، ولى اسلام نظر و ديدگاه هر يك از گروه ها را باطل و بى اعتبار مى داند و بر پايه آيات قرآن و روايات استوار و حكيمانه آنچه خير است را از خدا مى داند و آنچه شر است را يا امر عدمى به حساب آورده ، يا انحراف در فكر و راه انسان را موجب پديد آمدن شر دانسته و مولّد و سازنده آن را انسان بى ايمان و جداى از هدايت و منحرف از راه خدا و جاهل و نادان به حقايق به شمار آورده است .قرآن مجيد همه خير را در اختيار خدا و صادر شده از سوى حضرت حق مى داند و ظاهر و باطن هستى را با آنچه تكويناً در آن است از آثار رحمت خدا برشمرده و شر را نتيجه انحراف از راه مستقيم ويژه خودش به حساب مى آورد .مؤمن قرآن شناس ديدگاهش را نسبت به پهن دشت هستى با آيات قرآن تغذيه مى كند آنگاه به هستى و اوضاع و احوالش حق بينانه نظر مى اندازد .مؤمن نه تنها شرور را از جانب خدا نمى داند ، بلكه در يك ديد عالى عرفانى بدى ها در نظام كلّى آفرينش از نظرش محو است و مى گويد : اساساً بدى وجود ندارد يا « بد آن است كه نباشد » . غزالى مى گويد :لَيْسَ فِى الإمكانِ أبْدَعُ مِمّا كَانَ.نظامى زيباتر از نظام موجود ، امكان ندارد .اين انسان دست پرورده اسلام است ، كه فكرى اينچنين لطيف و عالى پيدا كرده ، درك مى كند كه بلاها و رنج ها و مصائب در يك ديد زشت و نامطلوب است ، در نظرى بالاتر و ديدى عميق تر ، همه لطف و زيبايى است ، حافظ كه به حق لسان الغيب نام گرفته و انديشه هاى عميق فلسفى و عرفانى را در پوشش هاى كنايهوار و استعارى در نهايت فصاحت و بلاغت بيان مى كند تفاوت دو نظر را اينگونه بيان كرده است :
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
يعنى در نظر بى آلايش و پاك از محدوديت و پايين نگرى پير ، كه جهان را به صورت يك واحد تجلّى حق مى بيند همه خطاها و نبايستنى ها كه در ديدهاى محدود آشكار مى شود محو مى گردد .جهان ظلّ و سايه حق است ، ذات حق ، جَميلٌ على الاطلاق و كامل على الاطلاق است ، ظل جميل ، جميل است محال است كه جميل نباشد .در هر اندام زيبا اگر عضوى تك و تنها ، بدون توجه به اينكه موقعيّت عضوى دارد و با يك سلسله اعضاى ديگر مجموعاً يك اندام را تشكيل مى دهند مورد نظر قرار دهيم حقانيت و درستى و كمال او را درك نخواهيم كرد و احياناً فكر مى كنيم كه اگر به گونه اى ديگر بود بهتر بود ، اما همينكه با ديدى گسترده آن را به عنوان يك عضو در مجموعه يك اندامِ زيبا ببينيم نظر ما دگرگون مى شود و آنچه را قبلا نادرست و نبايستنى مى پنداشتيم به كلى محو مى گردد .حافظ در غزل هاى ديگر خويش نيز اين حقيقت را كه عارف پس از وصول به حقيقت جز كمال و جمال و لطف و زيبايى در تفسيرش
ـ نسبت به همه امور هستى و تكوينى ـ نيست مكرّر بيان كرده است مانند آنجا كه مى گويد :
روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كردزين سبب جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما
اساساً مردى چون حافظ كه جهان بينى اش جهان بينى عرفانى است وحدت را جانشين كثرت فلسفى ، تجلى را جانشين عليت فلسفى و عشق و زيبايى را جانشين عقل و وجوب فلسفى مى كند و جهان را جلوه يگانه زيباى على الاطلاق مى داند ، چگونه ممكن است خيام مآبانه و ابوالعلا مآبانه بينديشد . حافظ عنصرهاى سه گانه وحدت ، جلوه و زيبايى را در جهان بينى عرفانى خويش در اين سه بيت از غزل معروف خود به نيكوترين و صريح ترين شكلى بيان كرده است :
عكس روى تو چو در آينه جام افتادعارف از پرتو مى در طمع خام افتاد
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد *** اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود *** يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
مؤمنان آگاه و عارف با فرا گرفتن اين حقيقت كه : الْحَمْدُ للهِِ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ . . ..همه سپاس ها ويژه خداست كه آسمان ها و زمين را آفريد و تاريكى ها و روشنى را پديد آورد .
و با اعتقاد به اين معنى كه : الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْء خَلَقَهُ . ..همان كسى كه آنچه را آفريد نيكو ساخت .
و با ايمان و درك اين واقعيت كه :. . . رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى. . . . پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى ، آفرينش  ويژه  او را  آنگونه كه سزاوارش بود  به وى عطا كرده ، سپس هدايت نمود .آن چنان عشق به خدا و آفرينش و هستى و جهان سراپاى وجودشان را فراگرفت كه در ستايش نظام هستى چنين سرودند :
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
به ارادت بخورم زهر كه شاهد ساقى است *** به حلاوت بكشم درد كه درمان هم از اوست
غم و شادى بر عارف چه تفاوت دارد *** ساقيا باده شادى بدهم كين هم از اوست
پادشاهى و گدايى بر ما يكسان است *** كه بدين در همه را پشت عبادت خم از اوست.
آرى ; مؤمن حقيقت بين ، عارف عاشق ، آگاه كامل ، هستى را با همه موجوداتش و آفرينش را با همه جريانات تكوينى اش فقط و فقط آثار رحمت و ربوبيت و فياضيت آن وجود بى نهايت و درياى نامتناهى حكمت و لطف و كرامت مى داند و در اصل و اساس و ماهيت هستى و خلقت و آنچه تكويناً در آن جريان دارد شرّى به هيچ صورت نمى بيند . فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَةِ اللهِ . ..پس با تأمل به آثار رحمت خدا بنگر .. . . بِيَدِكَ الخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ.. . . هر خيرى به دست توست ، يقيناً تو بر هر كارى توانايى . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . .. . . . و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است . . .
 عرصه هستى تجلّى ربوبيت حق
فيلسوف بزرگ و عارف معارف الهيه ملا عبدالله زنوزى در اين زمينه مى فرمايد :بدان كه نظام عالم امكان از مبدعات و كائنات و از سفليات و علويات ، أتمّ و اعلاى نظامات و أشرف و أكمل فيوضات است به حيثيتى كه أتمّ و اعلاى از آن در حيّز امكان متحقق نمى تواند شد و احدى را از حكما و متكلمين در اين باب خلافى و نزاعى متحقق نيست .بيانش آن است كه محقق گرديد كه واجب الوجود بالذّات واجب الوجود من جميع جهات و الحيثيات است پس بايد قوت و قدرت او غير متناهى و فياضيت و قيوميت او اطلاقى باشد تا جهت نفاد و فنا در فيض حق و ذات او متصور نشود .هرگاه نظامى أتمّ در آن در حيّز امكان باشد و فياضيت و قيوميت شامل آن نباشد ، عجز و ناتوانى در قيوميت ثابت مى شود و تحدّد و قصور در فياضيت لازم مى آيد ، زيرا كه قصور و نقصان فيض يا از جهت قابل « يعنى مخلوقات » است و يا از جهت فاعل ( يعنى ذات فياض ) مفروض اين است كه از جهت قابل نيست پس بايد از جهت فاعل باشد و اين معنا منافى صرفيت و مناقض واجب الوجود بالذّات و واجب الوجود من جميع الجهات است .
بدانكه بعد از تأمل در اين بيان و برهان منكشف مى گردد كه نظام هر نوعى از انواع كاينات و مبدعات بلكه نظام هر شخصى از اشخاص سفليات و علويات ، أتمّ و اعلاى نظامات و أشرف و أكمل فيوضات است نسبت به ماهيت آن و به قياس به مادّه قابله آن و فى كل بحسبه :
دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان دادبه هرچه آنچه سزا بود حكمتش آن داد
پس آنچه كه از ماهيات و از اشخاص مندرجه در تحت آن ماهيات مشرّف به تشريف فيوضات الهيه و مزيّن به زينت لآلى خيرات وجوديه نشده اند و يا نخواهند شد و يا به تشريف أتمّ و أكمل از آن فيوضات مشرف نگرديده اند از جهت قصور قوابل و نقصان ماهيات است نه از نزد مفيض خيرات و مفيد كمالات .
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماستورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
از اينجا ظاهر مى شود سرّ عدل كه يكى از اصول خمسه است و آن عبارت است از وضع هر شيئى در موضع خود كما ينبغى و على ما ينبغى چنانكه در صحيفه الهيه وارد است . . . . وَمَا رَبُّكَ بِظَلاَّم لِلْعَبِيدِ.و پروردگارت ستمكار به بندگان نيست .مى بينى كه چگونه مترتب ساخته است نفى ظلم را بر ربوبيت و آن عبارت است از افاده كمالات اوليه و ثانويه و افاضه فضايل جبليّه و كسبيّه ، يعنى چگونه متصور مى باشد ظلم از پروردگارت كه افاضه كرده است به هر چيزى آنچه را كه لايق آن است و بر وجهى كه لايق آن است .
پس اين كلام معجز نظام دعوى شيئى به بيّنه و برهان و اثبات شيئى به حجت و بيان است .
از گفتار اين حكيم الهى و فيلسوف ربانى كه آميخته با برهان قرآنى و بيان عقلانى است استفاده مى شود كه عرصه هستى و همه موجوداتش فقط و فقط جلوه نورانى اسما و صفات و عين فيض و اشراق و تجلى ربوبيت و فياضيت حق است و جز نظام أتمّ و أكمل چه در علويات و چه در سفليات ديده نمى شود و همه موجودات اعم از غيبى و شهودى كه صادر شده از اراده ربوبى اوست خير محض و محض خير است و هيچ شرى در اين نظام أتمّ و أكمل متصور نيست و اساس آفرينش بر رحمت و ربوبيت و فياضيت است و اگر كسى شرّى در جهتى مى بيند دچار بيمارى خطاى در ديد است و بايد چشم خود را با داروى قرآن و روايات اهل بيت (عليهم السلام) و حكمت حكيمان و عرفان عارفان معالجه كند تا بفهمد آنچه را شر ديده خير محض بوده و او به خطا آن را شر ديده است . در اينجا ممكن است كسى سخن از شيطان و دوزخ به ميان آورد كه در نظام آفرينش اگر شيطان و دوزخ شر نيست پس چيست ؟ !
 انديشه در خلق شيطان
شيطان در لغت به معناى « موجودى رانده شده و بى خير » و در اصطلاح قرآن مجيد به مفهوم « نيرويى سركش و عنصرى ياغى » و به طور كنايه عبارت از « انس يا جنّى كه مفسد و بدكار مى باشد و به همين خاطر دچار نوميدى و پريشانى و نخوت است » مى باشد .چنين موجودى كه منبع شرّ و طغيان و فساد و بدكارى است هرگز با اين صفات و عناوين خلق نشده ، بلكه آفرينش او همانند ساير مخلوقات حق به پاكى و درستى و سلامت ذات و هويت صورت گرفته و براى عبادت و بندگى و پرستش و طاعت آفريده شده ، ولى چون ديگر بدكاران و مفسدان به اراده و اختيار خود از روى كبر و نخوت و ايستادگى در برابر حق فساد و بدى را انتخاب كرده و به فساد و افساد و اغوا و گمراهى ديگران هم برخاسته است .اميرالمؤمنين (عليه السلام) در خطبه قاصعه درباره شيطان و ابتداى كارش كه در مدار بندگى و طاعت قرار داشت مى فرمايد :
« فَاعْتَبِرُوا بِما كانَ مِنْ فِعْلِ اللهِ بِإبْليسَ ، إذْ أحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّويلَ ، وَجَهدَهُ الجَهيدَ وَكَانَ قَدْ عَبَدَ اللهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَة ، لاَ يُدْرى أمِنْ سِنِىّ الدُّنيَا أمْ مِنْ سِنِىّ الآخِرَةِ عَن كِبرِ سَاعَة وَاحِدَة فَمَن ذَا بَعْدَ إبليسَ يَسلَمُ عَلَى اللهِ بِمِثْلِ مَعصِيَتِهِ ؟ ».از برخورد حضرت حق در رابطه با ابليس عبرت و پند بگيريد كه اعمال طولانى و سخت كوشى او را به خاطر يك ساعت تكبر و خود بزرگ بينى تباه كرد ، در صورتى كه خدا را شش هزار سال بندگى كرد كه معلوم نيست از سال هاى دنيايى است يا سال هاى آخرتى ( كه هر روزش هزار سال دنيايى است ) پس چه كسى پس از ابليس با آلوده شدن به گناهى چون گناه او از عذاب خدا سالم مى ماند .ملاحظه مى كنيد آگاه و دانايى چون اميرالمؤمنين (عليه السلام) آفرينش و ذات ابليس را ـ كه به خاطر كبر و نخوتش در برابر حق شيطان ناميده شد ـ درست و سالم و براى عبادت و بندگى مى داند ، بنابراين قضاوت صحيح درباره آفرينش ابليس و هر شيطانى از جنّ و انس اقتضا دارد كه بگوييم ابليس و سواران و پياده اش و ارتش و لشكريانش به رحمت و لطف حق و براى عبادت آفريده شدند و از آفرينش آنان اراده و قصدى جز خير وجود نداشته ولى آنان به اختيار خود نه به اجبار حق كژ راهه را بر صراط مستقيم ترجيح داده و بر اثر نخوت و كبر به سركشى و طغيان آلوده شدند و به خاطر لج بازى و عناد در كمين آدم و فرزندانش نشستند تا آنان را نيز مانند خود از رحمت رحيميه حق و بهشت عنبرسرشت محروم نمايند ، شايد با اين اغواگرى گوشه اى از آتش حسد خود را نسبت به انسان كه استعداد دارا شدن مقام خلافت اللّهى و علم الاسمائى را دارد ، فرو نشانند .
 قلمرو شيطان
قلمرو شيطان ، چه جنّى و چه انسى ، تشريع است نه تكوين ، يعنى قلمرو فعاليت هاى تشريعى و تكليفى بشر است ، شيطان فقط در وجود بشر مى تواند نفوذ كند نه در غير بشر .قلمرو شيطان در وجود بشر نيز محدود به نفوذ در انديشه او است نه تن و بدن او . نفوذ شيطان در انديشه بشر نيز محدود و منحصر است به حدّ وسوسه كردن و خيال و يك امر باطلى را در نظر او جلوه دادن . قرآن اين معانى را با تعبيرهاى « تزئين » ، « تسويل » ، « وسوسه » و امثال اينها بيان مى كند و اما اينكه چيزى را در نظام جهان بيافريند و يا اينكه تسلط تكوينى بر بشر داشته باشد ، يعنى به شكل يك قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر مسلّط شود و بتواند او را بر كار بد اجبار و الزام نمايد از حوزه قدرت شيطان خارج است .
تسلّط شيطان بر بشر محدود به اين است كه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد :إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ . ..يقيناً او بر كسانى كه ايمان آورده اند وهمواره بر پروردگارشان توكل مى كنند ، تسلّطى ندارد . * تسلّطش فقط بر كسانى است كه او را سرپرست و دوست خود گرفته اند . . .قرآن ، از زبان شيطان در قيامت نقل مى كند كه در جواب كسانى كه به او اعتراض مى كنند و او را مسؤول گمراهى خويش مى شمارند مى گويد : . .  وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُم مِن سُلْطَان إِلاَّ أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِى فَلاَ تَلُومُونِى وَلُومُوا أَنفُسَكُم . .<.مرا بر شما هيچ غلبه و تسلّطى نبود ، فقط شما را دعوت كردم  به دعوتى دروغ و بى پايه  و شما هم  بدون انديشه و دقت دعوتم را  پذيرفتيد ، پس سرزنشم نكنيد ، بلكه خود را سرزنش كنيد .
 فلسفه و حكمت تسلط شيطان بر انسان
فلسفه و حكمت اين اندازه تسلط شيطان بر بشر ، اختيار انسان است .مرتبه وجودى انسان ايجاب مى كند كه حرّ و آزاد و مختار باشد ، موجود مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرار گيرد تا كمال و فعليت خويش را كه منحصراً از راه اختيار و انتخاب به دست مى آيد تحصيل كند .از جهان دو بانگ مى آيد به ضدتا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نشور اتقيا *** وان دگر بانگش نفور اشقيا
در هر صورت شيطان ـ با هر مصداقى كه دارد ـ از نظر قرآن هويت و ذاتش مشمول آيه . الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْء خَلَقَهُ . . . و همچنين مشمول  . . .  رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى است .وجود شيطان و شيطنت و اضلال او خود مبنى بر حكمت و مصلحتى است و به موجب همان حكمت و مصلحت شيطان شرّ نسبى است نه شرّ حقيقى و واقعى و مطلق .
 انديشه در خلق دوزخ
برخى از زنديق ها ـ و به اصطلاح امروزى لائيك ها ـ از حضرت امام صادق (عليه السلام) مسائل فراوانى پرسيده اند ، امام (عليه السلام) در برابر اين پرسش كه آيا خدا مردم را براى رحمت آفريد يا براى عذاب ؟ پاسخ داد :« خَلَقَهُمْ لِلرَّحْمَةِ » .خدا مردم را براى استفاده از رحمت و نعمت و بهشت آفريد و مى دانست كه گروهى به دليل بدكردارى و فساد و بى دينى و بى ايمانى دوزخ را براى خود انتخاب مى كنند .در جهان بينى اسلامى ، بهشت محصول ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه است كه انسان به اختيار خود براى خود فراهم مى كند و دوزخ محصول بى دينى و كفر و شرك و زندقه و فساد و بدكردارى است كه نيز انسان به اختيار خود براى خود فراهم مى سازد .در حقيقت دوزخ ، ساخت خود انسان است و شرّى است كه از ناحيه خود انسان به وجود مى آيد و به عبارت ديگر كارگاه و كارخانه مولّد دوزخ ، انحرافات اعتقادى و اخلاقى و عملى است و هيچ ربطى به حضرت حق ندارد ، بنابراين دوزخ شرّى صادر شده از خدا در نظام طولى آفرينش نيست .اميرالمؤمنين (عليه السلام) در دعاى كميل مى گويد :« فَبِالْيَقِينِ أَقْطَعُ، لَوْلاَ مَا حَكَمْتَ بِهِ مِنْ تَعْذِيبِ جَاحِدِيكَ، وَقَضَيْتَ بِهِ مِنْ إِخْلادِ مُعانِدِيكَ، لَجَعَلْتَ النَّارَ كُلَّها بَرْداً وَسَلاماً، وَمَا كانَ لاَِحَد فِيها مَقَرّاً وَلاَ مُقاماً » .من به طور قطع و يقين اقرار دارم كه اگر فرمان تو در به عذاب كشيدن منكران وجودت نبود و دستور تو به هميشه ماندن در عذاب براى دشمنانت صادر نگشته بود ، همه آتش دوزخ را سرد و سالم مى نمودى و هيچ كس در آن منزل و مأوا نمى گرفت .

برگرفته از کتاب جلوه های رحمت الهی استاد حسین انصاریان

نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه