نشانهاى از رحمت خدا در يوسف عليه السلام
برادران حضرت يوسف عليه السلام با ذلت و خوارى گفتند:
«تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»
اى عزيز مصر! به ما صدقه بده. خيال مىكردند او مانند فرعون مصر است و دين ندارد. گفتند: به ما صدقه بده، خدا به تو مزد دهد. ما را گرسنه و دست خالى برنگردان. ما با اميدى آمديم.
حضرت يوسف عليه السلام به كارگردانان انبارهاى مواد غذايى گفت: هر چه ظرف آوردند پر كنيد و هر چه پول دادند، روى ظرفهاى آنان بگذاريد و درب ظرفها را ببنديد كه نفهمند.
اين نشانهاى از رحمت خدا است؛ چون آنها كتك زدند، اما حضرت محبت كرد.
آنها پيراهن او را درآوردند، او ظرفهاى آنان را پر كرد. آنها پول دادند، اما او پول را برگرداند و جنسها را به رايگان داد.
آنها برگشتند، وقتى سر ظرفها را باز كردند، ديدند كه همه پولها را پس دادهاند.
به پدر خود گفتند: عجب انسانى است. او ديگر كيست؟ او كجا تربيت شده است؟
سفر دوم نيز آمدند.
در سفر سوم كه ظرفهاى آنان را پر كرد، بعد خيلى با محبت به آنها گفت:
«هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ»
شما آن وقتى كه از حقايق خبر نداشتيد، جوان بوديد و حال و هواى منيّت داشتيد، آيا به ياد داريد كه با يوسف چه كرديد؟ اينها به هم نگاه كردند كه او يوسف را از كجا مىشناسد؟ يوسف كه سى سال قبل در چاه نابود شد. عاقلترين آنان كه يهودا بود، گفت:
«إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ»
تو يوسف نيستى؟ گفت:
«أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا»
خدا به ما منت گذشت و ما را از چاه نجات داد و بعد توضيح داد كه چه جرياناتى در اين كاخ به او گذشته كه يك اتفاق آن اين بود كه نُه سال در زندان بودم.
دو شاخه عظيم معنوى در يوسف عليه السلام
ولى برادران! منِ در چاه افتاده و زندان رفته، چرا عزيز مصر شدم؟ به دو علت:
«مَنْ يَتَّقِ» يكى: تقوا. دامنم را از گناه، آلودگى و كثافت كارى نگهداشتم. تلخ است؟ بله، تلخ و سخت است كه انسان در معرض شهوت بسيار لذيذ قرار بگيرد، آن هم رايگان، با چهره زيباى غمّاز، طنّاز و عشوهگر رو به رو شود، تازه خود طرف التماس كند و انسان به او بگويد: محبوب من نمىپسندد كه با تو باشم.
خيلى سخت است. ما خيلى ساده مىگوييم، اما همين تحمّل سختى است كه او را عزيز مصر و درهاى فيوضات را باز مىكند. اين دليل اول است.
دليل دوم عزيز شدن من: «وَ يَصْبِرْ» است يعنى صبر كردن و قهر نكردن چون من زير بار انواع سختىها قرار گرفتم، اما با خدا قهر نكردم. گفتم: خدايا! در كنار تو مىمانم. هر تلخيى كه مىخواهى به من بچشانى، بچشان. تازيانه هر بلا و امتحانى كه مىخواهى به من بزنى، بزن. من تو را رها نمىكنم.
|
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند |
فرزند و عيال و خانمان را چه كند |
|
|
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى |
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند «1» |
|
English