لطفا منتظر باشید

اثر شوم خودپسندى‏

 منابع : کتاب عرفان اسلامی جلد یک   نوشته: استاد حسین انصاریان

مردى در بنى‏اسرائيل چهل سال كارش دزدى بود. روزى عيسى با عابدى از عبّاد بنى‏اسرائيل كه از ياران و ملازمان بود بر او گذشت در حالى كه عابد پشت‏سر عيسى در حركت بود، دزد پيش خود گفت: اين پيامبر خداست و در كنار او يكى از حواريين است، اگر من هم با آنان حركت كنم نفر سوم آنها خواهم شد، پس به دنبال آنان به راه افتاد، مى‏خواست به دوست عيسى نزديك شود؛ امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت: من كجا و او كجا. آن حوارى با مشاهده آن مرد با خود گفت: شخصيّتى مثل من نبايد با او در حركت باشد پس او را عقب انداخت و خود در كنار عيسى قرار گرفت. مرد دزد در حركتش تنها شد، خداوند به عيسى وحى كرد: به هر دو نفر اينان بگو اعمال خود را از سر بگيرند، امّا حوارى به خاطر عجبى كه كرد، اعمالش حبط شد و اما ديگرى را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشيدم. عيسى اين واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه كرد. او نيز با جبران گذشته خود، از اصحاب و ياران عيسى شد «1».

______________________________
(1)- محجّة البيضاء: 7/ 266.

توبه مرد شراب‏خوار

مردى كه در شراب‏خوارى افراط داشت، روزى دوستان شراب‏خوار را دعوت كرد و براى عيش و نوش بيشتر، چهار درهم به غلام خود داد و گفت: با اين مبلغ مقدارى ميوه بخر. غلام در حال عبور به درب خانه «منصور بن عمار» رسيد.

منصور براى نيازمندى مستحق، پول طلب مى‏كرد و مى‏گفت: هركس به اين فقير چهار درهم بدهد، برايش چهار برنامه از خدا مى‏طلبم، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد. منصور به غلام گفت: چه مى‏خواهى؟ گفت: اربابى دارم، علاقه‏مندم از دست او رها شوم. ديگر اين كه خداوند مالى روزى من كند تا با او زندگى خود را اداره كنم. سوم اين كه خداوند ارباب معصيت‏كار مرا ببخشد. چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و اين قوم را مورد رحمت خود قرار دهد.

منصور هر چهار برنامه را از خداى مهربان درخواست كرد وقتى غلام به منزل اربابش بازگشت، ارباب به او گفت: چرا دير آمدى؟ داستان را گفت، مولايش پرسيد: به چه دعا مى‏كردى؟ گفت: اوّل آزادى خود را خواستم، ارباب گفت: در راه خدا آزادى. گفت: دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم، ارباب گفت: چهار هزار درهم از مال من براى تو. گفت: سوّم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند، ارباب گفت: توبه كردم.

چهارم: خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد، مولايش گفت: آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم. چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گوينده‏اى مى‏گويد: اى مرد! آنچه وظيفه تو بود انجام دادى، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مى‏بينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام‏ ندهم؟ من تو را و غلامت، منصور بن عمّار و مردم را بخشيدم‏ .

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه