لطفا منتظر باشید

نور، هدايت كننده مؤمنان به بهشت‏

اتفاقاً غير از اين خودش را سَرِيعُ الْحِسابِ* ناميده، مطلبى نيز در حق مؤمنان دارد، در سوره حديد مى‏فرمايد:

«يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى‏ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ»

حبيب من! در قيامت با چشم خود، مؤمنين و مؤمنات را مى‏بينى كه نور وجودشان پيشاپيش و از سمت راست آنان شتابان است.

«بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»

به آنها مى‏گويند: در اين حركت شتابان نورى به طرف بهشت مى‏رويد:

«ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ»

در جاى ديگر قرآن مى‏فرمايد: اين احسان من به شما است كه به بهشت برسيد:

«ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»

خدا كه بگويد: عظيم، ما چه مى‏دانيم اين عظيم چيست؟ قرآن يكى از ترازوهاى روز قيامت است.

شاهد بى‏گناه يوسف عليه السلام‏

وقتى كه حضرت يوسف عليه السلام عزيز مصر شد، روزى در كنار پنجره نشسته بود و بيرون را نگاه مى‏كرد، مردى پابرهنه، با لباس كهنه و پاره از جاده عبور مى‏كرد، جبرييل آمد، گفت: آيا او را مى‏شناسى؟ گفت: نه، نمى‏دانم كيست.

گفت: وقتى تو با زليخا درگير بودى، او مى‏گفت: بيا و تو مى‏گفتى: نمى‏آيم، او خيز برداشت كه گريبان تو را بگيرد و تو فرار كردى، در حال فرار پيراهنت را از پشت گرفت و پيراهن تو پاره شد، بعد شوهر آن زليخا درب سالن را باز كرد و آمد، اوضاع را ديد، گفت: اى يوسف! چه خبر است؟ هنوز حرفش تمام نشده بود كه زليخا گفت: او را آوردى در كاخ تا نان و آبش را بدهى و تربيتش كنى، در اين كاخ همه نوع‏ وسايل براى او فراهم كنى، آخرش به همسر عزيز مصر خيانت كند. نخست وزير مملكت بود و بالاخره قدرت داشت.

خدا در قرآن مى‏فرمايد:

«وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها»

ناگهان شاهدى كه روايات مى‏گويند: بچه بود، به عزيز مصر گفت: فورى نگو كه يوسف به همسر من چشم خيانت داشته است، پيراهن آنها را نگاه كن، اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد، يعنى يوسف خيز برداشته تا به او حمله كند، اما اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده باشد، يعنى او نمى‏خواسته خيانت كند و مى‏خواسته فرار كند و زليخا به دنبال او بوده است.

به پيراهن يوسف نگاه كرد، ديد جلوى پيراهنش سالم است ولى از پشت سر پيراهنش پاره شده است. گفت:

«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا»

اى يوسف! از اين زن رويگردان باش، او فتنه‏گر و مفسد است.

جبرييل گفت: اى يوسف! اين مرد با اين لباس كهنه و پاى برهنه همان شاهدى است كه تو را از اتهام نجات داد. حضرت به مأمور خود گفت: برو او را بياور. او را آورد، گفت: براى او لباس و كفش بياوريد، به او پول و شغل متناسب با عقل و فهمش بدهيد و حقوقى نيز براى او قرار بدهيد.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه