لطفا منتظر باشید

چهره ملكوتى يوسف عليه السلام-جلسه بیست و دوم (متن کامل +عناوین)

مقايسه روح با بدن‏

مقام خليفة اللهى انسان‏

تهران، حسينيه همدانى‏ها

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏

و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

در مقدمه مطلب، در ارتباط با اين بود كه حضرت يوسف عليه السلام اين عظمت بى‏نهايت را از كجا به دست مى‏آورد و اين بى‏نهايتى عظمت در رابطه با كدام ناحيه از وجود انسان است؟

اين مطلب با توجه به فلسفه خلقت انسان به دست مى‏آيد. بيان اين فلسفه زمانى طولانى مى‏خواهد، اما شما بايد در اين بحث به عناوينى عنايت كنيد:

«إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» «1»

اين خليفة اللهى هيچ ارتباطى به بدن ندارد، چون اين اسكلت، گوش، عصب، خون و شهوت با توجّه به اين كه ذاتاً محدود آفريده شده‏اند، قبل از انسان، ميليون‏ها نوع در زمين بودند و بعد از خلقت انسان نيز بوده و اكنون نيز هست. حتى بعضى از بدن‏ها با طول، عرض، حجم و وزن بيشتر هستند كه پروردگار عالم مى‏فرمايد: موجودات ديگرى كه از شما قوى‏تر، با بنيان‏تر و بزرگ‏تر در جهت بدنى باشند، زياد هستند.

______________________________
(1)- بقره (2): 30؛ «به يقين جانشينى در زمين قرار مى‏دهم.»

اگر منظور از اين نيابت از خدا كه در آيه مطرح است، بدن بود، خدا كه جسم نيست كه از بدن نايب بخواهد. همچنين اگر اين بود كه من كار جديدى در جهت عنصرى مى‏خواهم بكنم، اين كار جديدى نبود؛ چون حيوانات، قبل از ما در دنيا پر بودند. پس اين خلافت به كجاى وجود آدم ارتباط دارد؟ با توجه به اين كه آيات قرآن مجيد جلوه علم، حكمت، عدل و رحمت پروردگار است، و استوارى و استحكام آيات قرآن، قابل ترديد نيست، اگر بخواهيم بگوييم نيابت از او با بدن صورت مى‏گيرد، با آيه و طبيعت عالم نمى‏سازد.

اسماى مورد تعليم آدم‏

«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» «1»

به تحقيق خودم، تقريباً به اين نتيجه رسيدم كه منظور از «الْأَسْماءَ كُلَّها» اسماى حسناى پروردگار است. نه اين كه تمام اين حيواناتى كه به آنها نشان دادم، گفتم: نام اين حيوان شتر است، آن يكى گاو است، اين نام‏گذارى را كه بعد از خلقت و شروع زندگى خودش مى‏توانست انجام بدهد، همان طور كه خشت و آجر روى هم چيده را خود ما اسم «ديوار» روى آن گذاشتيم، پروردگار نيز اين اعتبار اسمى را از ما قبول كرده است.

وقتى در قرآن مجيد داستان حضرت موسى عليه السلام و آن مرد عالِم را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد:

«وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ» «2»

______________________________
(1)- بقره (2): 31؛ «همه نام‏ها [ىِ موجودات‏] را به آدم آموخت.»

(2)- كهف (18): 82؛ «و اما آن ديوار از دو نوجوان يتيم در اين شهر بود.»

ديوار در ملك دو پسر بچه بود. خداوند متعال ديوار را كه نشان آدم نداده بود و بگويد: اسم اين را به ياد داشته باش، وقتى رفتى زندگى را شروع كنى، بدان كه اسم اين ديوار است.

يا هر چيزى را جداگانه نشان داده و گفته: به ياد داشته باش، اين را مى‏گويند:

پيراهن، سبزى، علف و غيره. اين‏ها را ما دور هم جمع شده‏ايم و به اصطلاح وضع كرده‏ايم. از روز اول اسم گذارى كرديم، اعتبار كرديم كه به هر چيزى چه بگوييم.

پس چه داستانى بوده كه به فرشتگان مى‏فرمايد: بر او سجده كنيد، چون او نائب من و ظرف اسماء است؟ دانايى به اسم حيوانات و اشيا باعث سجده ميلياردها فرشته شد؟ اين كه قابل قبول نيست كه صفحه وجود آدم را از اسامى حيوانات و اشيا پر كرده و بعد بگويد: به خاطر اين علم، واقعاً موجود عظيمى است، پس به او سجده كنيد.

ملائكه نيز خيلى از اسم‏ها را آشنا بودند. اين رشته علم را خود آن‏ها نيز داشتند.

پس:

«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»

اين اسماء، اسماى حسناى پروردگار بوده و منظور حضرت حق نيز نقش اسم لفظى بر مغز يا نفس آدم نبوده است كه ما نقش الفاظ را بر او زديم كه «رحمن، كريم، باسط، قابض، معطى و ...» شده باشد.

لغت را بر صفحه نفس او نقش نزديم، بلكه مفاهيم اسم‏ها را كه نور و حيات محض بوده، به انسان آموخته است؛ چون در آيات بعد ضمير «اسماء» را جمع مذكر ذكر مى‏كند. به حضرت آدم عليه السلام مى‏فرمايد: اين علمى كه به تو دادم، به فرشتگان خبر بده:

«أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ» «1»

معلوم مى‏شود كه اين اسماء عبارت است از: جلوه حقايق نورى.

متخلّق شدن انسان به اخلاق الهى‏

فلسفه تعليم حقايق اسما اين بوده كه روح آدم رنگ تمام اسما را به خودش بگيرد. به عبارت ساده‏تر: اين موجود، متخلّق به اخلاق الهى شود كه در اين تخلّق، ديگر بين انسان در جهت روحى با موجودات ديگر عالم مساواتى نيست، بلكه اين انسان تجلّى دهنده «اخلاق الله» از طريق «اسماء الله» شده و «افضل من ملك مقرّب» شده است.

طبق روايتى كه حضرت رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش نقل مى‏كند، تا به پيغمبر صلى الله عليه و آله مى‏رسد كه وزن و ارزش چنين انسانى، از جبرييل و ميكائيل نيز بيشتر است.

اين تعليم اسماء، مربوط به كجاى بدن ما است؟ يعنى تزريق حقيقت اسماء به استخوان‏ها شده است؟ استخوان، غير از شيره مواد غذايى، چيز ديگرى را نمى‏گيرد. آيا گوشت در بدن اين جاذبه را دارد؟ او چه چيزى را جذب مى‏كند؟

همان‏هايى كه در معده هضم شده است و براى رسيدن به اعضاى بدن، تميز و پاكيزه و اضافه‏اش نيز نجس و متعفّن است و بدن از خودش بيرون مى‏كند.

قدرت روح در رشد انسان‏

در طبيعت بدنى، بدن كارى بالاتر از اين را ندارد. اين غير از آن زمانى است كه‏

______________________________
(1)- بقره (2): 33؛ «فرشتگان را از نام‏هاى آنان خبر ده.»

بدن مسخّر روح شده است و روح نيز مسخّر اسماء و اسماء نيز جلوه حق است.

روح حدود، بالا، پايين، پس و پيش، اندازه و ظرفيت ندارد و قابل اندازه‏گيرى نيست.

زير و بالا، پيش و پس وصف تن است‏

 

بى‏جهت‏ها ذات جان روشن است‏

     

وقتى مفاهيم اسماء تعليم شد، روح حد و حدود ندارد. بقا به روح مربوط است، نه بدن. بدن ما بعد از چهل سالگى شروع به شكسته شدن مى‏كند. اين كوزه ترك مى‏خورد، سرش مى‏شكند، اين ساختمان رو به خرابى مى‏رود، ديگر نه چشمى داريم، نه گوشى و نه معده‏اى. مرده متحركى هستيم كه خانواده مى‏گويند:

خدايا! ديگر مرگش را برسان.

در اين ناحيه ما چيزى نيستيم. بله، اگر بدن در استخدام روح در بيايد، روحى كه در استخدام جلوه‏هاى اسماى الهى است و جلوه‏هاى اسمائى كه در ارتباط با حضرت محبوب و بى‏نهايت است، در آن جهت ما هم بى‏نهايت هستيم.

تمام روشنايى‏ها به خاطر آزادى روح از بدن است والا اگر روح اسير بدن باشد، يعنى زندانيى كه در تاريكى است؛ چون نور زمين براى خورشيد است، اگر خورشيد در نيمكره غربى طلوع كند، در نيمكره شرقى تاريكى محض است، چشم چشم را نمى‏بيند. تمام بدن ما از عناصر اين خانه تاريك است.

روح‏ «مَطْلَعِ الْفَجْرِ» طلوع اسماى الهيه است و «كليم الله» مى‏سازد، نه بدن.

چون اگر غذا به بدن بدهيم، طول و عرض و حجم مى‏سازد، آن هم تا اندازه معيّنى، يعنى ما اگر هفتاد سال در دنيا باشيم، در حدّ معينى قد مى‏كشيم و با خوردن چاق مى‏شويم.

مقايسه روح با بدن‏ «1»

______________________________
(1)- درخشان پرتوى از اصول كافى (سيد محمد حسينى همدانى): 2/ 372- 374 رابطه ذاتى روح با بدن:

رابطه روح با بدن رابطه ذاتى است رابطه روح با بدن عنصرى رابطه ذاتى و ناگسستنى است در اثر اتحاد وجودى كه دارند و بدن و اعضاء و جوارح تحت تدبير روح قرار گرفته اين علاقه و رابطه هرگز زوال پذير نخواهد بود هم چنان كه گفته شده باينكه بدن به مجرد فساد خاك شده و بصورت غير بدن خواهد درآمد و بعد از قطع نفس ماده از براى نفس نيست نسبت نفس بعد از رجوع بعالم قدس باين بدن و ساير ابدان على السواء است چون ارتباط بين نفس و بدن از دو طرف است علاقه نفس ببدن و ارتباطش ايجابى و از ناحيه بدن اعدادى است در وقتى تركيب بدن منحل شد هر عنصر و ماده‏اى رجوع باصل خود مى‏نمايد و زمينه براى تعلق نفس نمى‏ماند از اين اشكال پاسخ گفته شده است باينكه روح كه در آغاز امر قوه محض بوده هنگام نوزادى و در اثر بكار بردن نيروهاى ظاهرى و فكرى و درونى خود ملكاتى بدست آورده و اعضاء و جوارح خود را در مدت زندگى دامنه‏دار خود بشعار عبوديّت معرفى نموده است نتيجه آن رابطه ذاتى ناگسستنى ميان روح و اعضاء و جوارح خواهد تحقق پذيرفت با اين رابطه ذاتى چگونه پس از قطع روح علاقه تدبيرى خود را از بدن با ساير اعضاء افراد ديگر يكسان خواهد بود و اين خلاف وجدان است.

هم چنان كه شهداء و مقتولين در راه اسلام ابدان طاهره آنان پس از سالهاايمن از هر گونه تغييرات جوّى و درونى است از نظر قدرت روح و صفاء آنها است كه بدن عنصرى خودشان را نيز تدبير مى‏نمايند و از فساد و زوال تا حدى جلوگيرى مى‏نمايند.

هم چنان كه مرحوم آية اللَّه آقا على شبسترى قدس سره از جسد مقدس مرحوم صدوق دوم را هنگام تعمير مشاهده نموده چنين حكايت مى‏نمايد در سال 1306 هجرى كه زياده بر نهصد سال از رحلت او گذشته بوده است كه بدن مقدس او سالم بوده است با مشاهده عينى اين در اثر ارتباط خاصى است كه ارواح قويه و كامله اهل ايمان نسبت ببدن عنصرى خود دارند خلاصه با ملازمت سالها بعبادت و اداء وظايف الهى چگونه ميتوان گفت كه پس از قطع تدبير روح از بدن عنصرى همه شئون و آثارى كه سالها در اعضاء جوارح خود كسب نموده يك بار قطع مى‏شود و با همه اعضاء افراد ديگر يكسان خواهند بود بلكه رابطه معنوى ناگسستنى روح با بدن عنصرى خود خواهد داشت نه تدبير طبيعى بلكه تدبيرى كه در تصفيه خاك بدن خود و از صفاء و نورانيت آن كه در طريقه شعار عبوديت سير نموده كسب مى‏نمايد مانند سير خاك است بسوى طلا و فيروزج نه سير و تحول خاك بدن اهل ايمان بصورت نباتى و حيوانى كه سير طبيعى است بلكه غرض از سير و حركت در اثر جاذبه روح ب‏آنست كه بدن و يا خاك بدن طريق صفاء و نورانيت را مى‏پيمايد مانند سنگ و خاك كه در اعماق زمين در اثر فشارها بصورت نقره و سيم و زر و طلا و ساير فلزات قيمتى درمى‏آيد.

خلاصه از نظر اينكه جاذبه روح بدن و يا خاك اعضاء خود را بسوى شعار صفاء و نورانيت و هر چه از مجاهدات و قيام و قعود اداء وظايف عبوديت در بدن بوديعت نهاده است همان نيروى و شعار عبوديت تحكيم و به تكامل ميرساند.

خلاصه علاقه تدبير روح نسبت ببدن و يا خاك آن سير و تدبير طبيعى نيست كه بصورت نباتى و يا حيوانى درآيد بلكه غرض جذبه‏اى است كه خود روح در اثر سير و تكامل بدن و يا خاك بدن خود را نيز بهمان طريق كه روح در تكامل است همان‏را در باره خاك بدن خود تكميل مى‏نمايد همان گونه جذبه او بظهور ميرسد يعنى در طريقه عبوديت كه ذرات خاك بدن اهل ايمان كامل مانند ذرات طلا و سيم و زر و فيروزج است كه در سرزمين پراكنده‏اند و اين سير و تكامل غير از تغيرات جوى و طبيعى است كه خاك اعضاء اهل ايمان بصورت نبات و غيره درآيند آن سير طبيعى است و منظور در اين سير در اثر جذبه و كششى است كه روح بدن و خاك بدن خود را در طريق عبوديت جذب مى‏نمايد.

تمام فعاليت‏هاى بدن در ارتباط با همين عناصرى است كه از خاك در مى‏آوريم و به او مى‏دهيم تا بخورد. كار ديگرى نمى‏كنيم. اين كار را كه قبل از ما، همه حيوانات انجام مى‏دادند. خدا چه احتياجى داشت كه در كره زمين به اين همه حيوان، دوباره حيوان اضافه كند؟ آن هم حيواناتى كه با اسير كردن روح، از حيوان‏هاى ديگر، بيشتر لگد بزند و دندانش از گرگ تيزتر شود.

حيوانات كه به اندازه بودند، كره زمين قبل از اين بدن‏هائى كه روح را به اسارت گرفته‏اند، آرام بود و در آن جنگ، خونريزى، بمباران، تخريب، و اين حرفها نبود.

قبل از اين بدن‏ها، زناى محصنه و ديگر گناهان نبود. يك حيوان شراب خود و آبجو خور نبود. زمين آرام و راحت بود و تمام حيوانات نيز راحت بودند. اما اكنون‏ حيوانات هم گرفتار هستند، چون آنها را مى‏گيرند و مى‏كشند و تكه تكه مى‏كنند و مى‏خورند، مانند خوك، با اين كه خدا گوشت آن را حرام كرده است، امنيت ندارد، حتى مار، سگ، گربه، ميمون، قورباغه، خرچنگ، حتى حشرات نيز از دست اين انسان‏هاى حرام خور امنيت ندارند.

شما وقتى به اروپا برويد، در فروشگاه‏ها هر نوع گوشتى بخواهيد هست، مار، سگ، بوزينه. در چين بدتر است. چينى‏ها مى‏گويند: ما فقط سه چيز را نمى‏خوريم؛ چون نمى‏توانيم بخوريم: قطار، هواپيما و كشتى، هر چيز ديگرى در اين زمين هست، مى‏خورند. سوسك، كرم خاكى، بوزينه، گربه و سگ را مى‏خورند. بيشتر امراض جهان نيز از آنجا پخش مى‏شود.

قبل از اين زمانى كه بدن‏ها اسير بودند، حيوانات نيز راحت بودند. اما حالا از دست اين دو جنس دو پا دائم زجر مى‏كشند و به خدا مى‏گويند: خدايا! اين چه موجودى است كه خلق كردى؟ اى انسان! ببين چگونه كشتى تو به گل نشسته است كه حيوان بيچاره از دست تو امنيت ندارد. به جاى اين كه ما از آنها بناليم، آنها دارند شب و روز از ما مى‏نالند.

مذموم بودن كار بدن منهاى روح‏

اين بدن چه مى‏كند؟ تمام مراكز فحشا، سينماهاى شهوت‏زا، ماهواره‏ها، سايت‏هاى مخرب، عرق فروشى‏ها، سگ و خوك و حشره خورى‏ها، به خاطر لجام گسيختگى بدن است، آن گاه اين خليفه خدا است؟ خدا عارش مى‏آيد كه اسم اين موجودات را ببرد. خدا مى‏خواهد اسم گذارى كند، مى‏فرمايد:

«كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» «1»

______________________________
(1)- اعراف (7): 179؛ «مانند چهارپايانند بلكه گمراه‏ترند.»

«فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ» «1»

«مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ» «2»

«كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ» «3»

اين بدن است. ببينيد اين بدن چه بساطى در عالم راه انداخته است؟ خدا مى‏فرمايد:

«ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» «4»

«تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ» «5»

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ» «6»

اما بدنى كه در اختيار و ابزار روح و جان است:

زير و بالا، پيش و پس وصف تن است‏

 

بى‏جهت‏ها ذات جان روشن است‏ «7»

     

روح قد، پس و پيش، زير و بالا، طول و عرض و حجم ندارد.

بالاترين وصف روح‏

______________________________
(1)- اعراف (7): 176؛ «پس داستانش چون داستان سگ است.»

(2)- جمعه (62): 5؛ «وصف كسانى كه عمل كردن به تورات به آنان تكليف شده است، آن گاه به آن عمل نكردند، مانند دراز گوشى است كه ...»

(3)- مدثر (74): 50؛ «گويى گورخرانى وحشى و رميده‏اند.»

(4)- روم (30): 41؛ «در خشكى و دريا به سبب اعمال زشتى كه مردم به دست خود مرتكب شدند، فساد و تباهى نمودار شده است.»

(5)- مسد (111): 1؛ «نابود باد قدرت ابولهب، و نابود باد خودش.»

(6)- انفال (8): 22؛ «قطعاً بدترين جُنبندگان نزد خدا، كرانِ [از شنيدن حق‏] و لالانِ [از گفتن حق‏] هستند كه [كلام حق را] نمى‏انديشند!»

(7)- مولوى.

اگر روح را بخواهيم تعريف كنيم- البته ذات روح را نمى‏توانيم بفهميم- اين است:

«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» «1»

به كجا وصل است؟ در قرآن چه چيزهايى را با «ياء» نسبت آورده و به خودش نسبت داده است؟

«أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ» «2»

خانه‏ام كه چهار ديوارى سنگى است نه كاخ سفيد آمريكا كه ميلياردها دلار خرج ساختن آن شده است و در قرآن اهلش را لعنت مى‏كند و آن خانه و هر كاخى را كه براى ظلم ساخته شده باشد خانه لعنت مى‏داند و فرداى قيامت هر دينار دينارش را بايد جواب بدهند.

اما خانه‏اى كه حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام ساختند، با دستى كه به روح خدايى وصل بوده ساختند و روحى كه جلوه گاه اسماى خدا بوده، اسمائى كه به پروردگار عالم و حتى به ذات پروردگار ربط دارند، آن دست كه اين خانه را ساخت، خدا آن خانه را مى‏گويد: «بَيْتِيَ» چون روح حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در آن تجلى دارد.

ارزش بدن‏هاى مسخّر روح‏

بنا به فرموده امام صادق عليه السلام كه سفارش كردند: گاهى در نمازها سوره فجر را بخوانيد:

______________________________
(1)- حجر (15): 29؛ «و از روح خود در او بدمم.»

(2)- بقره (2): 125؛ «كه خانه‏ام را... [از هر آلودگى ظاهرى و باطنى‏] پاكيزه كنيد.»

«وَ الْفَجْرِ* وَ لَيالٍ عَشْرٍ» «1»

حضرت علتش را مى‏فرمايد: چون آيه آخرش گفتگوى خدا با امام حسين عليه السلام است و اين سوره دو اسم دارد؛ «سورة الفجر» و «سورة الحسين» «2» آيه آخر را نگاه كنيد:

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبادِي* وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» «3»

حسين من! نزد خودم بيا.

اضافه كردن به خودش: بندگانم، بهشتم. اينجا بدن‏ها در تسخير روح است. آن وقت همين بدن مسخّر شده روح را در مملكت ما، در خراسان دفن مى‏كنند، ما كه روح ايشان را زيارت نمى‏كنيم، ما بر سر قبر ايشان مى‏رويم، در آن قبر كه روح‏

______________________________
(1)- فجر (89): 1- 2؛ «سوگند به سپيده دم* و به شب‏هاى ده گانه.»

(2)- بحار الانوار: 93/ 24، باب 34، حديث 6؛ «وَ رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ صَنْدَلٍ عَنِ ابْنِ فَرْقَدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِي فَرَائِضِكُمْ وَ نَوَافِلِكُمْ فَإِنَّهَا سُورَةُ الْحُسَيْنِ وَ ارْغَبُوا فِيهَا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو أُسَامَةَ وَ كَانَ حَاضِرَ الْمَجْلِسِ كَيْفَ صَارَتْ هَذِهِ السُّورَةُ لِلْحُسَيْنِ عليه السلام خَاصَّةً فَقَالَ أَ لَاتَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي إِنَّمَا يَعْنِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا فَهُوَ ذُو النَّفْسِ الْمُطْمَئِنَّةِ الرَّاضِيَةِ الْمَرْضِيَّةِ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ الرضوان [هُمُ الرَّاضُونَ‏] عَنِ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ رَاضٍ عَنْهُمْ وَ هَذِهِ السُّورَةُ فِي الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليه السلام وَ شِيعَتِهِ وَ شِيعةِ آلِ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً فَمَنْ أَدْمَنَ قِرَاءَةَ الْفَجْرِ كَانَ مَعَ الْحُسَيْنِ عليه السلام فِي دَرَجَتِهِ فِي الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»

(3)- فجر (89): 27- 30؛ «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!* به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در ميان بندگانم درآى* و در بهشتم وارد شو.»

نيست، بدن است، روح حدود ندارد كه در آنجا جا بگيرد.

به امام صادق عليه السلام عرض كرد: ما به كربلا مى‏رويم، قبر را زيارت مى‏كنيم، ايشان نيز در قبر هست، يا بدن ايشان فقط در قبر است؟ امام عليه السلام فرمود: شما برويد زيارت كنيد، حسين ما «عِنْدِ اللَّهِ» است. «1» ما نمى‏دانيم يعنى چه؟ آن وقت اين بدنى از آن بدن‏ها است كه در تسخير روح است. اين را شيخ طوسى نقل مى‏كند. ما وقتى از شيخ طوسى حديثى مى‏گوييم؛ يعنى حرف صد در صد صحيح مى‏گوييم چون علماى بزرگ شيعه صد سال جرأت‏

______________________________
(1)- الكافى: 4/ 575- 576، حديث 2؛ «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ ثُوَيْرٍ قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ يُونُسُ بْنُ ظَبْيَانَ وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو سَلَمَةَ السَّرَّاجُ جُلُوساً عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ كَانَ الْمُتَكَلِّمُ مِنَّا يُونُسَ وَ كَانَ أَكْبَرَنَا سِنّاً فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَحْضُرُ مَجْلِسَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ يَعْنِي وُلْدَ الْعَبَّاسِ فَمَا أَقُولُ فَقَالَ إِذَا حَضَرْتَ فَذَكَرْتَنَا فَقُلِ اللَّهُمَّ أَرِنَا الرَّخَاءَ وَ السُّرُورَ فَإِنَّكَ تَأْتِي عَلَى مَا تُرِيدُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي كَثِيراً مَا أَذْكُرُ الْحُسَيْنَ عليه السلام فَأَيَّ شَيْ‏ءٍ أَقُولُ فَقَالَ قُلْ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ تُعِيدُ ذَلِكَ ثَلَاثاً فَإِنَّ السَّلَامَ يَصِلُ إِلَيْهِ مِنْ قَرِيبٍ وَ مِنْ بَعِيدٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنَ عليه السلام لَمَّا قَضَى بَكَتْ عَلَيْهِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ مَنْ يَنْقَلِبُ فِي الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبِّنَا وَ مَا يُرَى وَ مَا لَايُرَى‏بَكَى عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ عليه السلام إِلَّا ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا هَذِهِ الثَّلَاثَةُ الْأَشْيَاءِ قَالَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ الْبَصْرَةُ وَ لَادِمَشْقُ وَ لَاآلُ عُثْمَانَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَزُورَهُ فَكَيْفَ أَقُولُ وَ كَيْفَ أَصْنَعُ قَالَ إِذَا أَتَيْت.

تَقُولُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ ابْنَ حُجَّتِهِ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا مَلَائِكَةَ اللَّهِ وَ زُوَّارَ قَبْرِ ابْنِ نَبِيِّ اللَّهِ... أَشْهَدُ أَنَّكَ وَتْرُ اللَّهِ الْمَوْتُورُ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ وَفَيْتَ وَ أَوْفَيْتَ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ مَضَيْتَ لِلَّذِي كُنْتَ عَلَيْهِ شَهِيداً وَ مُسْتَشْهَداً وَ شَاهِداً وَ مَشْهُوداً أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ مَوْلَاكَ وَ فِي طَاعَتِكَ وَ الْوَافِدُ إِلَيْكَ أَلْتَمِسُ كَمَالَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ اللَّهِ وَ ثَبَاتَ الْقَدَمِ فِي الْهِجْرَةِ إِلَيْك.»

هم چنين قريب به اين مضمون آمده:

وسائل الشيعة: 14/ 508، باب 66، حديث 19706؛ «عَنِ الْأَصَمِّ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَذْكُرُ فِيهِ حَالَ الْحُسَيْنِ عليه السلام قَالَ وَ إِنَّهُ لَيَنْظُرُ إِلَى مَنْ يَبْكِيهِ فَيَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ يَسْأَلُ أَبَاهُ الِاسْتِغْفَارَ لَهُ وَ يَقُولُ أَيُّهَا الْبَاكِي لَوْ عَلِمْتَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ لَفَرِحْتَ أَكْثَرَ مِمَّا حَزِنْتَ وَ إِنَّهُ لَيَسْتَغْفِرُ لَهُ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَ خَطِيئَةٍ.»

علمى نداشتند كه كتاب‏هاى شيخ را رد كنند و حرفى بزنند، مى‏گفتند: هر چه شيخ گفته است مورد قبول است.

بها دادن خدا به بدن‏هاى مسخّر روح‏

شيخ نقل مى‏كند: راوى به حضرت جواد عليه السلام عرض كرد: چيزى شنيده‏ام، گفتم خودم بيايم از شما بپرسم؛ چون قبول كردن آن براى من خيلى سنگين است.

فرمودند: چه شنيده‏اى؟ عرض كرد: از قول شما مى‏گويند: هر كس به مدينه برود و پيغمبر صلى الله عليه و آله، حضرت زهرا عليها السلام، امام حسن، حضرت سجاد، امام باقر، حضرت صادق عليهم السلام را زيارت كند، بعد به نجف بيايد و حضرت على عليه السلام را زيارت كند، بعد در كربلا امام حسين عليه السلام، را زيارت كند، بعد در كاظمين حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را زيارت كند، چقدر ثواب در نامه عملش مى‏نويسند، اما هر كس فقط به مشهد بيايد و پدر شما را زيارت كند، ثواب آن از تمام اين زيارت‏ها بالاتر است؟

فرمود: بله، من گفته‏ام. «1» خيال مى‏كنيد كرم خدا محدود است، يا از خزانه‏اش كم مى‏شود؟ اين بدن امام رضا عليه السلام است. تمام عالم فداى اين بدن.

______________________________
(1)- الكافى: 4/ 584، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 14/ 565، باب 87، حديث 19834؛ «أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَيْفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنْ رَجُلٍ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ فَدَخَلَ مُتَمَتِّعاً بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَأَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى عُمْرَتِهِ وَ حَجِّهِ ثُمَّ أَتَى الْمَدِينَةَ فَسَلَّمَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ثُمَّ أَتَاكَ عَارِفاً بِحَقِّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ بَابُهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ فَسَلَّمَ عَلَيْكَ ثُمَّ أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنَ ص فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ أَتَى بَغْدَادَ وَ سَلَّمَ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى عليه السلام ثُمَّ انْصَرَفَ إِلَى بِلَادِهِ فَلَمَّا كَانَ فِي وَقْتِ الْحَجِّ رَزَقَهُ اللَّهُ الْحَجَّ فَأَيُّهُمَا أَفْضَلُ هَذَا الَّذِي قَدْ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ يَرْجِعُ أَيْضاً فَيَحُجُّ أَوْ يَخْرُجُ إِلَى خُرَاسَانَ إِلَى أَبِيكَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى عليه السلام فَيُسَلِّمُ عَلَيْهِ قَالَ لَابَلْ يَأْتِي خُرَاسَانَ فَيُسَلِّمُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام أَفْضَلُ وَ لْيَكُنْ ذَلِكَ فِي رَجَبٍ وَ لَايَنْبَغِي أَنْ تَفْعَلُوا فِي هَذَا الْيَوْمِ فَإِنَّ عَلَيْنَا وَ عَلَيْكُمْ مِنَ السُّلْطَانِ شُنْعَةً.»

جاهل‏ها مى‏گويند: چه خبر است؟ چرا اين همه داريد خرج مى‏كنيد؟ تمام عالم را خرج اين قبرى كه اين بدن در آن هست، بكنند، كارى نكرده‏اند. مگر چه كار كرده‏اند؟ اين كه چيزى نيست. اين‏ها لايق حريم اين بدن است؟ روح كه حساب ديگرى دارد.

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: شب‏هاى جمعه هفتاد بار پروردگار امام حسين عليه السلام را زيارت مى‏كند. روح كه جاى خود دارد. «1»

رانده شدن از بهشت به خاطر بدن‏

ماه رمضان تمام مى‏شود، اگر كسى هنوز اسير بدن است، كارى كند كه زودتر درِ اين زندان را باز كند و اين مرغ باغ ملكوت را نجات دهد.

طاير گلشن عشقم چه دهم شرح فراق‏

 

كه در اين دامگه حادثه چون افتادم‏

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

 

آدم آورد در اين دير خراب آبادم‏ «2»

     

فقط اين شكم، چقدر اصرار كردند كه هر چه مى‏خواهى بخور،

«وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما» «3»

هر چه مى‏خواهى، بخور، اين هزاران درخت، اين آب، اين چشمه، اما:

______________________________
(1)- روايت به اين كيفيت آمده: كامل الزيارات: 112، حديث 4؛ بحار الأنوار: 98/ 60، باب 9، حديث 32؛ «أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لَمَّا أَتَى الْحَيْرَةَ هَلْ لَكَ فِي قَبْرِ الْحُسَيْنِ قُلْتُ وَ تَزُورُهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ وَ كَيْفَ لَاأَزُورُهُ وَ اللَّهُ يَزُورُهُ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَةٍ يَهْبِطُ مَعَ الْمَلَائِكَةِ إِلَيْهِ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَوْصِيَاءُ وَ مُحَمَّدٌ أَفْضَلُ الْأَنْبِيَاءِ وَ نَحْنُ أَفْضَلُ الْأَوْصِيَاءِ فَقَالَ صَفْوَانُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَنَزُورُهُ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ حَتَّى نُدْرِكَ زِيَارَةَ الرَّبِّ قَالَ نَعَمْ يَا صَفْوَانُ الْزَمْ تُكْتَبُ لَكَ زِيَارَةُ قَبْرِ الْحُسَيْن.»

(2)- حافظ شيرازى.

(3)- بقره (2): 35؛ «و از هر جاى آنكه خواستيد فراوان و گوارا بخوريد.»

«وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ» «1»

به اين درخت دست نزن. تازه سير نخورد، تا شروع كرد لقمه اول را بخورد، لباس‏هاى آنان كنده شد و خطاب رسيد: آنان را بيرون كنيد.

اما اگر روح به اسما و اخلاق او وصل شود، بدن را نيز در استخدام بگيرد، در حقيقت روح است كه سجده مى‏كند. اگر بدن، پيشانى روى مهر مى‏گذارد، پيشانى روى مهر، در استخدام او است والا اين بدن را سال‏ها در سردخانه بگذاريد، سجده نمى‏كند، يك «يا رب» نمى‏گويد. بدن بدون روح لال، كور و كر است و مى‏گندد.

روح است كه هر كارى مى‏كند، فقط بايد بدن را به استخدام آن درآورد.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه