چهره ملكوتى يوسف عليه السلام-جلسه بیست و دوم (متن کامل +عناوین)
مقايسه روح با بدن
مقام خليفة اللهى انسان
تهران، حسينيه همدانىها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
در مقدمه مطلب، در ارتباط با اين بود كه حضرت يوسف عليه السلام اين عظمت بىنهايت را از كجا به دست مىآورد و اين بىنهايتى عظمت در رابطه با كدام ناحيه از وجود انسان است؟
اين مطلب با توجه به فلسفه خلقت انسان به دست مىآيد. بيان اين فلسفه زمانى طولانى مىخواهد، اما شما بايد در اين بحث به عناوينى عنايت كنيد:
«إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» «1»
اين خليفة اللهى هيچ ارتباطى به بدن ندارد، چون اين اسكلت، گوش، عصب، خون و شهوت با توجّه به اين كه ذاتاً محدود آفريده شدهاند، قبل از انسان، ميليونها نوع در زمين بودند و بعد از خلقت انسان نيز بوده و اكنون نيز هست. حتى بعضى از بدنها با طول، عرض، حجم و وزن بيشتر هستند كه پروردگار عالم مىفرمايد: موجودات ديگرى كه از شما قوىتر، با بنيانتر و بزرگتر در جهت بدنى باشند، زياد هستند.
______________________________
(1)- بقره (2): 30؛ «به يقين جانشينى در زمين قرار مىدهم.»
اگر منظور از اين نيابت از خدا كه در آيه مطرح است، بدن بود، خدا كه جسم نيست كه از بدن نايب بخواهد. همچنين اگر اين بود كه من كار جديدى در جهت عنصرى مىخواهم بكنم، اين كار جديدى نبود؛ چون حيوانات، قبل از ما در دنيا پر بودند. پس اين خلافت به كجاى وجود آدم ارتباط دارد؟ با توجه به اين كه آيات قرآن مجيد جلوه علم، حكمت، عدل و رحمت پروردگار است، و استوارى و استحكام آيات قرآن، قابل ترديد نيست، اگر بخواهيم بگوييم نيابت از او با بدن صورت مىگيرد، با آيه و طبيعت عالم نمىسازد.
اسماى مورد تعليم آدم
«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» «1»
به تحقيق خودم، تقريباً به اين نتيجه رسيدم كه منظور از «الْأَسْماءَ كُلَّها» اسماى حسناى پروردگار است. نه اين كه تمام اين حيواناتى كه به آنها نشان دادم، گفتم: نام اين حيوان شتر است، آن يكى گاو است، اين نامگذارى را كه بعد از خلقت و شروع زندگى خودش مىتوانست انجام بدهد، همان طور كه خشت و آجر روى هم چيده را خود ما اسم «ديوار» روى آن گذاشتيم، پروردگار نيز اين اعتبار اسمى را از ما قبول كرده است.
وقتى در قرآن مجيد داستان حضرت موسى عليه السلام و آن مرد عالِم را بيان مىكند، مىفرمايد:
«وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ» «2»
______________________________
(1)- بقره (2): 31؛ «همه نامها [ىِ موجودات] را به آدم آموخت.»
(2)- كهف (18): 82؛ «و اما آن ديوار از دو نوجوان يتيم در اين شهر بود.»
ديوار در ملك دو پسر بچه بود. خداوند متعال ديوار را كه نشان آدم نداده بود و بگويد: اسم اين را به ياد داشته باش، وقتى رفتى زندگى را شروع كنى، بدان كه اسم اين ديوار است.
يا هر چيزى را جداگانه نشان داده و گفته: به ياد داشته باش، اين را مىگويند:
پيراهن، سبزى، علف و غيره. اينها را ما دور هم جمع شدهايم و به اصطلاح وضع كردهايم. از روز اول اسم گذارى كرديم، اعتبار كرديم كه به هر چيزى چه بگوييم.
پس چه داستانى بوده كه به فرشتگان مىفرمايد: بر او سجده كنيد، چون او نائب من و ظرف اسماء است؟ دانايى به اسم حيوانات و اشيا باعث سجده ميلياردها فرشته شد؟ اين كه قابل قبول نيست كه صفحه وجود آدم را از اسامى حيوانات و اشيا پر كرده و بعد بگويد: به خاطر اين علم، واقعاً موجود عظيمى است، پس به او سجده كنيد.
ملائكه نيز خيلى از اسمها را آشنا بودند. اين رشته علم را خود آنها نيز داشتند.
پس:
«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»
اين اسماء، اسماى حسناى پروردگار بوده و منظور حضرت حق نيز نقش اسم لفظى بر مغز يا نفس آدم نبوده است كه ما نقش الفاظ را بر او زديم كه «رحمن، كريم، باسط، قابض، معطى و ...» شده باشد.
لغت را بر صفحه نفس او نقش نزديم، بلكه مفاهيم اسمها را كه نور و حيات محض بوده، به انسان آموخته است؛ چون در آيات بعد ضمير «اسماء» را جمع مذكر ذكر مىكند. به حضرت آدم عليه السلام مىفرمايد: اين علمى كه به تو دادم، به فرشتگان خبر بده:
«أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ» «1»
معلوم مىشود كه اين اسماء عبارت است از: جلوه حقايق نورى.
متخلّق شدن انسان به اخلاق الهى
فلسفه تعليم حقايق اسما اين بوده كه روح آدم رنگ تمام اسما را به خودش بگيرد. به عبارت سادهتر: اين موجود، متخلّق به اخلاق الهى شود كه در اين تخلّق، ديگر بين انسان در جهت روحى با موجودات ديگر عالم مساواتى نيست، بلكه اين انسان تجلّى دهنده «اخلاق الله» از طريق «اسماء الله» شده و «افضل من ملك مقرّب» شده است.
طبق روايتى كه حضرت رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش نقل مىكند، تا به پيغمبر صلى الله عليه و آله مىرسد كه وزن و ارزش چنين انسانى، از جبرييل و ميكائيل نيز بيشتر است.
اين تعليم اسماء، مربوط به كجاى بدن ما است؟ يعنى تزريق حقيقت اسماء به استخوانها شده است؟ استخوان، غير از شيره مواد غذايى، چيز ديگرى را نمىگيرد. آيا گوشت در بدن اين جاذبه را دارد؟ او چه چيزى را جذب مىكند؟
همانهايى كه در معده هضم شده است و براى رسيدن به اعضاى بدن، تميز و پاكيزه و اضافهاش نيز نجس و متعفّن است و بدن از خودش بيرون مىكند.
قدرت روح در رشد انسان
در طبيعت بدنى، بدن كارى بالاتر از اين را ندارد. اين غير از آن زمانى است كه
______________________________
(1)- بقره (2): 33؛ «فرشتگان را از نامهاى آنان خبر ده.»
بدن مسخّر روح شده است و روح نيز مسخّر اسماء و اسماء نيز جلوه حق است.
روح حدود، بالا، پايين، پس و پيش، اندازه و ظرفيت ندارد و قابل اندازهگيرى نيست.
|
زير و بالا، پيش و پس وصف تن است |
بىجهتها ذات جان روشن است |
|
وقتى مفاهيم اسماء تعليم شد، روح حد و حدود ندارد. بقا به روح مربوط است، نه بدن. بدن ما بعد از چهل سالگى شروع به شكسته شدن مىكند. اين كوزه ترك مىخورد، سرش مىشكند، اين ساختمان رو به خرابى مىرود، ديگر نه چشمى داريم، نه گوشى و نه معدهاى. مرده متحركى هستيم كه خانواده مىگويند:
خدايا! ديگر مرگش را برسان.
در اين ناحيه ما چيزى نيستيم. بله، اگر بدن در استخدام روح در بيايد، روحى كه در استخدام جلوههاى اسماى الهى است و جلوههاى اسمائى كه در ارتباط با حضرت محبوب و بىنهايت است، در آن جهت ما هم بىنهايت هستيم.
تمام روشنايىها به خاطر آزادى روح از بدن است والا اگر روح اسير بدن باشد، يعنى زندانيى كه در تاريكى است؛ چون نور زمين براى خورشيد است، اگر خورشيد در نيمكره غربى طلوع كند، در نيمكره شرقى تاريكى محض است، چشم چشم را نمىبيند. تمام بدن ما از عناصر اين خانه تاريك است.
روح «مَطْلَعِ الْفَجْرِ» طلوع اسماى الهيه است و «كليم الله» مىسازد، نه بدن.
چون اگر غذا به بدن بدهيم، طول و عرض و حجم مىسازد، آن هم تا اندازه معيّنى، يعنى ما اگر هفتاد سال در دنيا باشيم، در حدّ معينى قد مىكشيم و با خوردن چاق مىشويم.
مقايسه روح با بدن «1»
______________________________
(1)- درخشان پرتوى از اصول كافى (سيد محمد حسينى همدانى): 2/ 372- 374 رابطه ذاتى روح با بدن:
رابطه روح با بدن رابطه ذاتى است رابطه روح با بدن عنصرى رابطه ذاتى و ناگسستنى است در اثر اتحاد وجودى كه دارند و بدن و اعضاء و جوارح تحت تدبير روح قرار گرفته اين علاقه و رابطه هرگز زوال پذير نخواهد بود هم چنان كه گفته شده باينكه بدن به مجرد فساد خاك شده و بصورت غير بدن خواهد درآمد و بعد از قطع نفس ماده از براى نفس نيست نسبت نفس بعد از رجوع بعالم قدس باين بدن و ساير ابدان على السواء است چون ارتباط بين نفس و بدن از دو طرف است علاقه نفس ببدن و ارتباطش ايجابى و از ناحيه بدن اعدادى است در وقتى تركيب بدن منحل شد هر عنصر و مادهاى رجوع باصل خود مىنمايد و زمينه براى تعلق نفس نمىماند از اين اشكال پاسخ گفته شده است باينكه روح كه در آغاز امر قوه محض بوده هنگام نوزادى و در اثر بكار بردن نيروهاى ظاهرى و فكرى و درونى خود ملكاتى بدست آورده و اعضاء و جوارح خود را در مدت زندگى دامنهدار خود بشعار عبوديّت معرفى نموده است نتيجه آن رابطه ذاتى ناگسستنى ميان روح و اعضاء و جوارح خواهد تحقق پذيرفت با اين رابطه ذاتى چگونه پس از قطع روح علاقه تدبيرى خود را از بدن با ساير اعضاء افراد ديگر يكسان خواهد بود و اين خلاف وجدان است.
هم چنان كه شهداء و مقتولين در راه اسلام ابدان طاهره آنان پس از سالهاايمن از هر گونه تغييرات جوّى و درونى است از نظر قدرت روح و صفاء آنها است كه بدن عنصرى خودشان را نيز تدبير مىنمايند و از فساد و زوال تا حدى جلوگيرى مىنمايند.
هم چنان كه مرحوم آية اللَّه آقا على شبسترى قدس سره از جسد مقدس مرحوم صدوق دوم را هنگام تعمير مشاهده نموده چنين حكايت مىنمايد در سال 1306 هجرى كه زياده بر نهصد سال از رحلت او گذشته بوده است كه بدن مقدس او سالم بوده است با مشاهده عينى اين در اثر ارتباط خاصى است كه ارواح قويه و كامله اهل ايمان نسبت ببدن عنصرى خود دارند خلاصه با ملازمت سالها بعبادت و اداء وظايف الهى چگونه ميتوان گفت كه پس از قطع تدبير روح از بدن عنصرى همه شئون و آثارى كه سالها در اعضاء جوارح خود كسب نموده يك بار قطع مىشود و با همه اعضاء افراد ديگر يكسان خواهند بود بلكه رابطه معنوى ناگسستنى روح با بدن عنصرى خود خواهد داشت نه تدبير طبيعى بلكه تدبيرى كه در تصفيه خاك بدن خود و از صفاء و نورانيت آن كه در طريقه شعار عبوديت سير نموده كسب مىنمايد مانند سير خاك است بسوى طلا و فيروزج نه سير و تحول خاك بدن اهل ايمان بصورت نباتى و حيوانى كه سير طبيعى است بلكه غرض از سير و حركت در اثر جاذبه روح بآنست كه بدن و يا خاك بدن طريق صفاء و نورانيت را مىپيمايد مانند سنگ و خاك كه در اعماق زمين در اثر فشارها بصورت نقره و سيم و زر و طلا و ساير فلزات قيمتى درمىآيد.
خلاصه از نظر اينكه جاذبه روح بدن و يا خاك اعضاء خود را بسوى شعار صفاء و نورانيت و هر چه از مجاهدات و قيام و قعود اداء وظايف عبوديت در بدن بوديعت نهاده است همان نيروى و شعار عبوديت تحكيم و به تكامل ميرساند.
خلاصه علاقه تدبير روح نسبت ببدن و يا خاك آن سير و تدبير طبيعى نيست كه بصورت نباتى و يا حيوانى درآيد بلكه غرض جذبهاى است كه خود روح در اثر سير و تكامل بدن و يا خاك بدن خود را نيز بهمان طريق كه روح در تكامل است همانرا در باره خاك بدن خود تكميل مىنمايد همان گونه جذبه او بظهور ميرسد يعنى در طريقه عبوديت كه ذرات خاك بدن اهل ايمان كامل مانند ذرات طلا و سيم و زر و فيروزج است كه در سرزمين پراكندهاند و اين سير و تكامل غير از تغيرات جوى و طبيعى است كه خاك اعضاء اهل ايمان بصورت نبات و غيره درآيند آن سير طبيعى است و منظور در اين سير در اثر جذبه و كششى است كه روح بدن و خاك بدن خود را در طريق عبوديت جذب مىنمايد.
تمام فعاليتهاى بدن در ارتباط با همين عناصرى است كه از خاك در مىآوريم و به او مىدهيم تا بخورد. كار ديگرى نمىكنيم. اين كار را كه قبل از ما، همه حيوانات انجام مىدادند. خدا چه احتياجى داشت كه در كره زمين به اين همه حيوان، دوباره حيوان اضافه كند؟ آن هم حيواناتى كه با اسير كردن روح، از حيوانهاى ديگر، بيشتر لگد بزند و دندانش از گرگ تيزتر شود.
حيوانات كه به اندازه بودند، كره زمين قبل از اين بدنهائى كه روح را به اسارت گرفتهاند، آرام بود و در آن جنگ، خونريزى، بمباران، تخريب، و اين حرفها نبود.
قبل از اين بدنها، زناى محصنه و ديگر گناهان نبود. يك حيوان شراب خود و آبجو خور نبود. زمين آرام و راحت بود و تمام حيوانات نيز راحت بودند. اما اكنون حيوانات هم گرفتار هستند، چون آنها را مىگيرند و مىكشند و تكه تكه مىكنند و مىخورند، مانند خوك، با اين كه خدا گوشت آن را حرام كرده است، امنيت ندارد، حتى مار، سگ، گربه، ميمون، قورباغه، خرچنگ، حتى حشرات نيز از دست اين انسانهاى حرام خور امنيت ندارند.
شما وقتى به اروپا برويد، در فروشگاهها هر نوع گوشتى بخواهيد هست، مار، سگ، بوزينه. در چين بدتر است. چينىها مىگويند: ما فقط سه چيز را نمىخوريم؛ چون نمىتوانيم بخوريم: قطار، هواپيما و كشتى، هر چيز ديگرى در اين زمين هست، مىخورند. سوسك، كرم خاكى، بوزينه، گربه و سگ را مىخورند. بيشتر امراض جهان نيز از آنجا پخش مىشود.
قبل از اين زمانى كه بدنها اسير بودند، حيوانات نيز راحت بودند. اما حالا از دست اين دو جنس دو پا دائم زجر مىكشند و به خدا مىگويند: خدايا! اين چه موجودى است كه خلق كردى؟ اى انسان! ببين چگونه كشتى تو به گل نشسته است كه حيوان بيچاره از دست تو امنيت ندارد. به جاى اين كه ما از آنها بناليم، آنها دارند شب و روز از ما مىنالند.
مذموم بودن كار بدن منهاى روح
اين بدن چه مىكند؟ تمام مراكز فحشا، سينماهاى شهوتزا، ماهوارهها، سايتهاى مخرب، عرق فروشىها، سگ و خوك و حشره خورىها، به خاطر لجام گسيختگى بدن است، آن گاه اين خليفه خدا است؟ خدا عارش مىآيد كه اسم اين موجودات را ببرد. خدا مىخواهد اسم گذارى كند، مىفرمايد:
«كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» «1»
______________________________
(1)- اعراف (7): 179؛ «مانند چهارپايانند بلكه گمراهترند.»
«فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ» «1»
«مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ» «2»
«كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ» «3»
اين بدن است. ببينيد اين بدن چه بساطى در عالم راه انداخته است؟ خدا مىفرمايد:
«ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» «4»
«تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ» «5»
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ» «6»
اما بدنى كه در اختيار و ابزار روح و جان است:
|
زير و بالا، پيش و پس وصف تن است |
بىجهتها ذات جان روشن است «7» |
|
روح قد، پس و پيش، زير و بالا، طول و عرض و حجم ندارد.
بالاترين وصف روح
______________________________
(1)- اعراف (7): 176؛ «پس داستانش چون داستان سگ است.»
(2)- جمعه (62): 5؛ «وصف كسانى كه عمل كردن به تورات به آنان تكليف شده است، آن گاه به آن عمل نكردند، مانند دراز گوشى است كه ...»
(3)- مدثر (74): 50؛ «گويى گورخرانى وحشى و رميدهاند.»
(4)- روم (30): 41؛ «در خشكى و دريا به سبب اعمال زشتى كه مردم به دست خود مرتكب شدند، فساد و تباهى نمودار شده است.»
(5)- مسد (111): 1؛ «نابود باد قدرت ابولهب، و نابود باد خودش.»
(6)- انفال (8): 22؛ «قطعاً بدترين جُنبندگان نزد خدا، كرانِ [از شنيدن حق] و لالانِ [از گفتن حق] هستند كه [كلام حق را] نمىانديشند!»
(7)- مولوى.
اگر روح را بخواهيم تعريف كنيم- البته ذات روح را نمىتوانيم بفهميم- اين است:
«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» «1»
به كجا وصل است؟ در قرآن چه چيزهايى را با «ياء» نسبت آورده و به خودش نسبت داده است؟
«أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ» «2»
خانهام كه چهار ديوارى سنگى است نه كاخ سفيد آمريكا كه ميلياردها دلار خرج ساختن آن شده است و در قرآن اهلش را لعنت مىكند و آن خانه و هر كاخى را كه براى ظلم ساخته شده باشد خانه لعنت مىداند و فرداى قيامت هر دينار دينارش را بايد جواب بدهند.
اما خانهاى كه حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام ساختند، با دستى كه به روح خدايى وصل بوده ساختند و روحى كه جلوه گاه اسماى خدا بوده، اسمائى كه به پروردگار عالم و حتى به ذات پروردگار ربط دارند، آن دست كه اين خانه را ساخت، خدا آن خانه را مىگويد: «بَيْتِيَ» چون روح حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در آن تجلى دارد.
ارزش بدنهاى مسخّر روح
بنا به فرموده امام صادق عليه السلام كه سفارش كردند: گاهى در نمازها سوره فجر را بخوانيد:
______________________________
(1)- حجر (15): 29؛ «و از روح خود در او بدمم.»
(2)- بقره (2): 125؛ «كه خانهام را... [از هر آلودگى ظاهرى و باطنى] پاكيزه كنيد.»
«وَ الْفَجْرِ* وَ لَيالٍ عَشْرٍ» «1»
حضرت علتش را مىفرمايد: چون آيه آخرش گفتگوى خدا با امام حسين عليه السلام است و اين سوره دو اسم دارد؛ «سورة الفجر» و «سورة الحسين» «2» آيه آخر را نگاه كنيد:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبادِي* وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» «3»
حسين من! نزد خودم بيا.
اضافه كردن به خودش: بندگانم، بهشتم. اينجا بدنها در تسخير روح است. آن وقت همين بدن مسخّر شده روح را در مملكت ما، در خراسان دفن مىكنند، ما كه روح ايشان را زيارت نمىكنيم، ما بر سر قبر ايشان مىرويم، در آن قبر كه روح
______________________________
(1)- فجر (89): 1- 2؛ «سوگند به سپيده دم* و به شبهاى ده گانه.»
(2)- بحار الانوار: 93/ 24، باب 34، حديث 6؛ «وَ رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ صَنْدَلٍ عَنِ ابْنِ فَرْقَدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِي فَرَائِضِكُمْ وَ نَوَافِلِكُمْ فَإِنَّهَا سُورَةُ الْحُسَيْنِ وَ ارْغَبُوا فِيهَا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو أُسَامَةَ وَ كَانَ حَاضِرَ الْمَجْلِسِ كَيْفَ صَارَتْ هَذِهِ السُّورَةُ لِلْحُسَيْنِ عليه السلام خَاصَّةً فَقَالَ أَ لَاتَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي إِنَّمَا يَعْنِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا فَهُوَ ذُو النَّفْسِ الْمُطْمَئِنَّةِ الرَّاضِيَةِ الْمَرْضِيَّةِ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ الرضوان [هُمُ الرَّاضُونَ] عَنِ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ رَاضٍ عَنْهُمْ وَ هَذِهِ السُّورَةُ فِي الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليه السلام وَ شِيعَتِهِ وَ شِيعةِ آلِ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً فَمَنْ أَدْمَنَ قِرَاءَةَ الْفَجْرِ كَانَ مَعَ الْحُسَيْنِ عليه السلام فِي دَرَجَتِهِ فِي الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»
(3)- فجر (89): 27- 30؛ «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!* به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در ميان بندگانم درآى* و در بهشتم وارد شو.»
نيست، بدن است، روح حدود ندارد كه در آنجا جا بگيرد.
به امام صادق عليه السلام عرض كرد: ما به كربلا مىرويم، قبر را زيارت مىكنيم، ايشان نيز در قبر هست، يا بدن ايشان فقط در قبر است؟ امام عليه السلام فرمود: شما برويد زيارت كنيد، حسين ما «عِنْدِ اللَّهِ» است. «1» ما نمىدانيم يعنى چه؟ آن وقت اين بدنى از آن بدنها است كه در تسخير روح است. اين را شيخ طوسى نقل مىكند. ما وقتى از شيخ طوسى حديثى مىگوييم؛ يعنى حرف صد در صد صحيح مىگوييم چون علماى بزرگ شيعه صد سال جرأت
______________________________
(1)- الكافى: 4/ 575- 576، حديث 2؛ «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ ثُوَيْرٍ قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ يُونُسُ بْنُ ظَبْيَانَ وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو سَلَمَةَ السَّرَّاجُ جُلُوساً عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ كَانَ الْمُتَكَلِّمُ مِنَّا يُونُسَ وَ كَانَ أَكْبَرَنَا سِنّاً فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَحْضُرُ مَجْلِسَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ يَعْنِي وُلْدَ الْعَبَّاسِ فَمَا أَقُولُ فَقَالَ إِذَا حَضَرْتَ فَذَكَرْتَنَا فَقُلِ اللَّهُمَّ أَرِنَا الرَّخَاءَ وَ السُّرُورَ فَإِنَّكَ تَأْتِي عَلَى مَا تُرِيدُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي كَثِيراً مَا أَذْكُرُ الْحُسَيْنَ عليه السلام فَأَيَّ شَيْءٍ أَقُولُ فَقَالَ قُلْ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ تُعِيدُ ذَلِكَ ثَلَاثاً فَإِنَّ السَّلَامَ يَصِلُ إِلَيْهِ مِنْ قَرِيبٍ وَ مِنْ بَعِيدٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنَ عليه السلام لَمَّا قَضَى بَكَتْ عَلَيْهِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ مَنْ يَنْقَلِبُ فِي الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبِّنَا وَ مَا يُرَى وَ مَا لَايُرَىبَكَى عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ عليه السلام إِلَّا ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا هَذِهِ الثَّلَاثَةُ الْأَشْيَاءِ قَالَ لَمْ تَبْكِ عَلَيْهِ الْبَصْرَةُ وَ لَادِمَشْقُ وَ لَاآلُ عُثْمَانَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَزُورَهُ فَكَيْفَ أَقُولُ وَ كَيْفَ أَصْنَعُ قَالَ إِذَا أَتَيْت.
تَقُولُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ ابْنَ حُجَّتِهِ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا مَلَائِكَةَ اللَّهِ وَ زُوَّارَ قَبْرِ ابْنِ نَبِيِّ اللَّهِ... أَشْهَدُ أَنَّكَ وَتْرُ اللَّهِ الْمَوْتُورُ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ وَفَيْتَ وَ أَوْفَيْتَ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ مَضَيْتَ لِلَّذِي كُنْتَ عَلَيْهِ شَهِيداً وَ مُسْتَشْهَداً وَ شَاهِداً وَ مَشْهُوداً أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ مَوْلَاكَ وَ فِي طَاعَتِكَ وَ الْوَافِدُ إِلَيْكَ أَلْتَمِسُ كَمَالَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ اللَّهِ وَ ثَبَاتَ الْقَدَمِ فِي الْهِجْرَةِ إِلَيْك.»
هم چنين قريب به اين مضمون آمده:
وسائل الشيعة: 14/ 508، باب 66، حديث 19706؛ «عَنِ الْأَصَمِّ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَذْكُرُ فِيهِ حَالَ الْحُسَيْنِ عليه السلام قَالَ وَ إِنَّهُ لَيَنْظُرُ إِلَى مَنْ يَبْكِيهِ فَيَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ يَسْأَلُ أَبَاهُ الِاسْتِغْفَارَ لَهُ وَ يَقُولُ أَيُّهَا الْبَاكِي لَوْ عَلِمْتَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ لَفَرِحْتَ أَكْثَرَ مِمَّا حَزِنْتَ وَ إِنَّهُ لَيَسْتَغْفِرُ لَهُ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَ خَطِيئَةٍ.»
علمى نداشتند كه كتابهاى شيخ را رد كنند و حرفى بزنند، مىگفتند: هر چه شيخ گفته است مورد قبول است.
بها دادن خدا به بدنهاى مسخّر روح
شيخ نقل مىكند: راوى به حضرت جواد عليه السلام عرض كرد: چيزى شنيدهام، گفتم خودم بيايم از شما بپرسم؛ چون قبول كردن آن براى من خيلى سنگين است.
فرمودند: چه شنيدهاى؟ عرض كرد: از قول شما مىگويند: هر كس به مدينه برود و پيغمبر صلى الله عليه و آله، حضرت زهرا عليها السلام، امام حسن، حضرت سجاد، امام باقر، حضرت صادق عليهم السلام را زيارت كند، بعد به نجف بيايد و حضرت على عليه السلام را زيارت كند، بعد در كربلا امام حسين عليه السلام، را زيارت كند، بعد در كاظمين حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را زيارت كند، چقدر ثواب در نامه عملش مىنويسند، اما هر كس فقط به مشهد بيايد و پدر شما را زيارت كند، ثواب آن از تمام اين زيارتها بالاتر است؟
فرمود: بله، من گفتهام. «1» خيال مىكنيد كرم خدا محدود است، يا از خزانهاش كم مىشود؟ اين بدن امام رضا عليه السلام است. تمام عالم فداى اين بدن.
______________________________
(1)- الكافى: 4/ 584، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 14/ 565، باب 87، حديث 19834؛ «أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَيْفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنْ رَجُلٍ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ فَدَخَلَ مُتَمَتِّعاً بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَأَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى عُمْرَتِهِ وَ حَجِّهِ ثُمَّ أَتَى الْمَدِينَةَ فَسَلَّمَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ثُمَّ أَتَاكَ عَارِفاً بِحَقِّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ بَابُهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ فَسَلَّمَ عَلَيْكَ ثُمَّ أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنَ ص فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ أَتَى بَغْدَادَ وَ سَلَّمَ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى عليه السلام ثُمَّ انْصَرَفَ إِلَى بِلَادِهِ فَلَمَّا كَانَ فِي وَقْتِ الْحَجِّ رَزَقَهُ اللَّهُ الْحَجَّ فَأَيُّهُمَا أَفْضَلُ هَذَا الَّذِي قَدْ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ يَرْجِعُ أَيْضاً فَيَحُجُّ أَوْ يَخْرُجُ إِلَى خُرَاسَانَ إِلَى أَبِيكَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى عليه السلام فَيُسَلِّمُ عَلَيْهِ قَالَ لَابَلْ يَأْتِي خُرَاسَانَ فَيُسَلِّمُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام أَفْضَلُ وَ لْيَكُنْ ذَلِكَ فِي رَجَبٍ وَ لَايَنْبَغِي أَنْ تَفْعَلُوا فِي هَذَا الْيَوْمِ فَإِنَّ عَلَيْنَا وَ عَلَيْكُمْ مِنَ السُّلْطَانِ شُنْعَةً.»
جاهلها مىگويند: چه خبر است؟ چرا اين همه داريد خرج مىكنيد؟ تمام عالم را خرج اين قبرى كه اين بدن در آن هست، بكنند، كارى نكردهاند. مگر چه كار كردهاند؟ اين كه چيزى نيست. اينها لايق حريم اين بدن است؟ روح كه حساب ديگرى دارد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: شبهاى جمعه هفتاد بار پروردگار امام حسين عليه السلام را زيارت مىكند. روح كه جاى خود دارد. «1»
رانده شدن از بهشت به خاطر بدن
ماه رمضان تمام مىشود، اگر كسى هنوز اسير بدن است، كارى كند كه زودتر درِ اين زندان را باز كند و اين مرغ باغ ملكوت را نجات دهد.
|
طاير گلشن عشقم چه دهم شرح فراق |
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم |
|
|
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود |
آدم آورد در اين دير خراب آبادم «2» |
|
فقط اين شكم، چقدر اصرار كردند كه هر چه مىخواهى بخور،
«وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما» «3»
هر چه مىخواهى، بخور، اين هزاران درخت، اين آب، اين چشمه، اما:
______________________________
(1)- روايت به اين كيفيت آمده: كامل الزيارات: 112، حديث 4؛ بحار الأنوار: 98/ 60، باب 9، حديث 32؛ «أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لَمَّا أَتَى الْحَيْرَةَ هَلْ لَكَ فِي قَبْرِ الْحُسَيْنِ قُلْتُ وَ تَزُورُهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ وَ كَيْفَ لَاأَزُورُهُ وَ اللَّهُ يَزُورُهُ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَةٍ يَهْبِطُ مَعَ الْمَلَائِكَةِ إِلَيْهِ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَوْصِيَاءُ وَ مُحَمَّدٌ أَفْضَلُ الْأَنْبِيَاءِ وَ نَحْنُ أَفْضَلُ الْأَوْصِيَاءِ فَقَالَ صَفْوَانُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَنَزُورُهُ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ حَتَّى نُدْرِكَ زِيَارَةَ الرَّبِّ قَالَ نَعَمْ يَا صَفْوَانُ الْزَمْ تُكْتَبُ لَكَ زِيَارَةُ قَبْرِ الْحُسَيْن.»
(2)- حافظ شيرازى.
(3)- بقره (2): 35؛ «و از هر جاى آنكه خواستيد فراوان و گوارا بخوريد.»
«وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ» «1»
به اين درخت دست نزن. تازه سير نخورد، تا شروع كرد لقمه اول را بخورد، لباسهاى آنان كنده شد و خطاب رسيد: آنان را بيرون كنيد.
اما اگر روح به اسما و اخلاق او وصل شود، بدن را نيز در استخدام بگيرد، در حقيقت روح است كه سجده مىكند. اگر بدن، پيشانى روى مهر مىگذارد، پيشانى روى مهر، در استخدام او است والا اين بدن را سالها در سردخانه بگذاريد، سجده نمىكند، يك «يا رب» نمىگويد. بدن بدون روح لال، كور و كر است و مىگندد.
روح است كه هر كارى مىكند، فقط بايد بدن را به استخدام آن درآورد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English