ذكر حقيقى
منابع : کتاب عرفان اسلامی جلد سه نوشته: استاد حسین انصاریان
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
كسى كه حقيقتاً به ياد خداست، بندهاى مطيع و عبدى فرمانبردار و انسانى است كه در مدار اطاعت از حق قرار گرفته و جان و قلبش به نور هدايت روشن است؛ زيرا ياد حقيقى حق، اين معنا را به انسان تذكر مىدهد كه انسان در محضر خداست و خداوند تبارك و تعالى به تمام شؤون ظاهر و باطن او آگاه است و هيچ چيز از نظر حضرتش پنهان و پوشيده نيست؛ در اين صورت و در اين حال و با اين چنين ذكر و ياد، حياى انسان كه از مايههاى پر بركت الهى است، تجلى كرده و بر مملكت ظاهر و باطن آدمى حاكم مىگردد و انسان را در ميدان اطاعت و ترك گناه قرار مىدهد.
ذكر حقيقتى است كه آدمى را مؤدب به آداب دوست نموده و از انسان، موجودى خدايى و عنصرى الهى مىسازد.
ذكر حقيقتى است كه انسان را با شؤون حق آشنا ساخته و او را وادار به پرواز در ملكوت عالم مىكند.
ذكر حقيقتى است كه باب توبه را به روى انسان باز كرده و آدمى را در گروه تائبين كه مورد محبت و عشق دوستند، قرار مىدهد.
ذكر حقيقتى است كه درِ تمام گناهان را به روى انسان مىبندد و راه نفوذ شيطانهاى داخلى وخارجى ودرونى وبرونى را به روى انسان مسدود مىنمايد.
ذكر حقيقتى است كه زمينه پديدار شدن كرامت، شرافت، اصالت، معرفت، حقيقت، واقعيت، درستى، راستى و صفات حسنه و اخلاق الهى را در صفحه وجود و هستى آدمى فراهم مىكند.
ذكر حقيقتى است كه آدمى را از بيمارىهاى مهلك قلب و نفس مىرهاند و ظرف وجود انسان را منبع تجلى كمالات و حسنات مىسازد.
ذكر حقيقتى است كه آدمى را در راه علم و معرفت و بينايى و آگاهى، قرار داده و از اين راه وسيله آشنا شدن انسان را با انبيا و امامان و اوليا و عارفان فراهم آورده و آدمى را در مجمع روحانيان قرار داده و به سرچشمههاى فضيلت رسانده و عطش انسان را براى يافتن حقايق تا سرحد بىنهايت بالا مىبرد.
ذكر حقيقتى است كه قلب را از قساوت و تاريكى در آورده و اين عضو پر ارزش را عرش الهى كرده و از رقّت و عطوفت و مهربانى، نسبت به بندگان حق مالامال مىكند.
ذكر حقيقتى است كه مشعلى از نور حق در دل، روشن مىكند و در سايه اين روشنى است كه انسان گذشتهبين و آيندهنگر مىگردد و به تدريج، حجابهاى ظلمانى از جلوى ديدگان قلب دور شده و سرانجام از انسان يك پارچه نور و گوهرى تابناك مىسازد.
ذكر حقيقتى است كه ايمان را در دل استوار ساخته و جان را براى پرواز در فضاى قدس سبكبال كرده و باعث پديد آمدن شرح صدر كه از اعظم نعمتهاى الهى است، مىگردد.
ذكر حقيقتى است كه انسان را به وادى محبت دوست كشانده و با به يكسو زدن پرده كدورتها، زمينه كشف و شهود را براى انسان فراهم مىكند و در اين صورت آدمى با نور قلب به مشاهده انوار عظمت و جلال و زيبايى مطلق موفق مىگردد و سراپاى وجودش از ديدن جمال معنوى يار غرق در عشق آتشين شده از كل عالم چشم مىپوشد و تنها به تماشاى شاهد بزم انس مشغول مىگردد و وجود همين عشق و محبت برخاسته از ذكر حقيقتى است كه علاج تمام دردهاى معنوى انسان است.
علاء الدوله سمنانى در اين زمينه مىگويد:
|
اى عشق طبيب درد مايى |
ديوانه عشق را دوايى |
|
|
تو آب حيات جاودانى |
از كوثر لطف ايزد آيى |
|
|
سيمرغ هواى لامكانى |
ز آشانه خاص كبريايى |
|
|
در ديده عقل و چشم ايمان |
ماننده كحل توتيايى |
|
|
جوهر چو صدف تو هم چو درى |
وين جسم چو مس تو كيميايى |
|
|
هم چون عرضند جوهر و جسم |
قائم به تو چون توان مايى |
|
|
تو همدم خاص اصدقايى |
تو محرم راز انبيايى |
|
|
تو شهپر مرغ جبرييلى |
تو زين براق مصطفايى |
|
ذكر حقيقتى است كه انسان را به ياد عنايات و الطاف و محبتهاى حضرت حق انداخته، الطاف و عناياتى كه پرتوش از صلب پدر نسبت به آدمى تجلى كرده و كران تا كران حيات انسان را در آغوش گرفته، الطاف و عناياتى كه آثارش، در روزى انسان، در سلامت و عافيت جسم و جان، در محفوظ ماندن آدمى از انواع شرور و خطرات ظهور دارد.
توجه حقيقى به اين الطاف و عنايات بدون چون و چرا، انسان را در برابر
حضرت يار وادار به تسليم كرده و موجوديت انسان را از انوار عبادت و بندگى روشن نموده و نمىگذارد آدمى از خواستههاى به حق محبوبش تخلف كرده، دچار گناه و عصيان گردد.
آرى، ذكر اگر بر پايه حقيقت و درستى باشد و رنگ صدق و صفا در آن يافت شود، علت مطيع بودن انسان خواهد بود، طهارت جان و پاكى فكر و خلوص نيّت و آراستگى در عمل، محصول ذكر حقيقى است.
ذاكر واقعى، هم عامل به دستورات مولاست، هم پاك از آلودگىها و معاصى، ذاكر واقعى علاوه بر مطيع بودن خودش نسبت به حضرت حق، حرارت و جذبه ذكرش غافلان را نيز بيدار كرده و گمشدگان راه را به راه الهى هدايت مىكند.
عارف پاك باخته الهى قمشهاى، آن نغمه سراى گلستان جان و هزار دستان بوستان مهر و وفا در اين زمينه كه ذكر حقيقى ذاكران، خفتگان را نيز بيدار مىكند در كتاب «نغمه الهى» داستانى را بدين مضمون در شرح اين جمله از خطبه متقيان كه حضرت مولى الموالى مىفرمايد:
أَنْفُسُهُمْ عَفيفَةٌ «1».
به نظم كشيده:
|
شنيدستم زنى صاحب جمالى |
فقيرى بىنوا در قحط سالى |
|
|
به دامان كودكانى داشت مضطر |
كه نانشان بود آب از ديده تر |
|
|
ز بهرِ كودكان با فكر و تشويش |
روان شد بر درِ همسايه خويش |
|
|
مگر همسايهاش آهنگرِ راد |
ببخشد قوت و از غم گردد آزاد |
|
|
كز آن دارا برآيد آرزويش |
شود نانِ يتيمان آبرويش |
|
______________________________
(1)- نهج البلاغة: خطبه 184.
|
قضا را چشم آن همسايه ناگاه |
به هنگام حديث افتاد بر ماه |
|
|
چه آهنگر به رخسارش نظر كرد |
طمع بر حسنِ آن رشك قمر كرد |
|
|
به جانش آتشِ شهوت برافروخت |
كه اين آتش هزاران خانمان سوخت |
|
|
دلش در دام زلف آن گل اندام |
مسخر شد چو مرغ خسته در دام |
|
|
شده شيرى شكار آهوى چشم |
معاذ اللّه ز دست شهوت و خشم |
|
|
بسا دل كز نگاهى رفته از دست |
سپرلطف حق است از تير اين شست |
|
|
نگاه ديده جانها داده بر باد |
ز جور ديده دلها گشته ناشاد |
|
|
غرض مرغ خرد صيد هوس گشت |
عجب عنقاى جان صيد مگس گشت |
|
|
دلش شد پاى بند آن پرى چهر |
تعالى اللّه چه زنجيرى بود مهر |
|
|
بداد از كف همه دين و دلش را |
كه سوزد برق شهوت حاصلش را |
|
|
چه حاجات زن غمديده بشنيد |
به پاسخ با نويد و وجد و اميد |
|
|
بگفت اى جان اگر كامم برآرى |
تو را بخشم هر آن حاجت كه دارى |
|
|
بگفتا شرمى اى منعم خدا را |
بگفت ايزد ببخشد جرم ما را |
|
|
بگفت از شرع و آيين ياد كن ياد |
بگفت اين دل به وصلت شاد كن شاد |
|
|
بگفت از راه شيطان باز شو باز |
بگفت اى نازنين كم ناز شو ناز |
|
|
بگفتا پند قرآن گوش كن گوش |
بگفت از جام غفران نوش كن نوش |
|
|
بگفت از آب چشمانم بينديش |
بگفت آتش مزن بر اين دل ريش |
|
|
بگفت آهنگرا آهندلى چند |
بترس از آتش قهر خداوند |
|
|
صفا كن دامن پاكم به يزدان |
گناه آلوده شهوت مگردان |
|
|
جوانمردا جوانمردى كن امروز |
بكش نفس آتش عصيان ميفروز |
|
|
جوابش داد كى ماهِ گل اندام |
گنه را توبه عذر آمد سرانجام |
|
|
به آب توبه چشم اى يار مهوش |
نشاند شعله صد دوزخ آتش |
|
|
چو ديد از پند و استعفاف و زارى |
نپوشد خيره چشم از نابكارى |
|
|
زن از بيم هلاك كودكانش |
مهيا شد و ليك افسرد جانش |
|
|
بگفتا حاضرم لكن بدين عهد |
كه در خلوت تو با من گسترى مهد |
|
|
به جز ما هيچ كس ديگر نباشد |
كه چشم ناظرى بر در نباشد |
|
|
بگفتاى جان يقيندار كين چنين كار |
به خلوت بايد از هر يار و اغيار |
|
|
بساط عيش چو كرد او مهيا |
به خلوت خانه با آن يار زيبا |
|
|
بگفت آن ماه كى مرد وفادار |
تو گفتى نيست جز ما و تو ديار |
|
|
در اين محفل كنون الا تو و من |
بود ناظر خداى پاك ذو المن |
|
|
در آن خلوت كه حاضر باشد آن شاه |
نشايد اين عمل اى مرد آگاه |
|
|
چه بشنيداين سخن زود آن جوانمرد |
برآورد آتشين آه از دل سرد |
|
|
چنان اين پند بر جانش اثر كرد |
كه آن مشتاق را زير و زبر كرد |
|
|
پشيمان گشت و افغان كرد و احسان |
بر آن نيكو زن پاكيزه دامان |
|
|
خدايش هم جزاى مخلصان داد |
به رويش در ز لطف خاص بگشاد |
|
|
همآتش را به دستشسرد و خوش كرد |
هم آهن برد فرمان در كف مرد |
|
|
كرامت را وى از ترك هوى يافت |
ز بيم آتش قهر خدا يافت «1» |
|
آرى، انسانى كه در مدار نورانى ذكر حقيقى است، در برخورد به اوامر الهى، مجرى امر است و در برخورد به گناه حافظ پاكى و ورع خويش و نيز حافظ ديگران از افتادن به چاه تباهى و ضلالت است.
براى به دست آوردن معرفت حق و شناخت انبيا و اوليا و آشنايى با ائمه طاهرين عليهم السلام و فراگيرى محتويات وحى بكوشيم كه حاصل اين معرفت و شناخت و اين آشنايى و آگاهى ذكر حقيقى است و همينگونه ذكر است كه انسان را در گروه
______________________________
(1)- الهى قمشهاى.
مطيعين قرار داده و از جمع آلودگان و عاصيان دور نگاه مىدارد.
ذكر اگر محرك انسان به سوى واقعيتها نباشد، عين غفلت است و از غفلت جز معصيت نخيزد!! و به فرموده حضرت صادق عليه السلام: مَنْ كانَ ذاكِراً لِلّهِ عَلَى الْحَقيقَةِ فَهُوَ مُطيعٌ وَمَنْ كانَ غافِلًا عَنْهُ فَهُوَ عاصٍ.
English