لطفا منتظر باشید

پاسخ دندان شكن به ستمگران

أَرْوَى دختر عبدالمطلب است ، وى پير زنى است كمر خميده و سال خورده كه بى عصا راه رفتن برايش دشوار است .روزى وارد دربار سلطنتى معاويه شد ، همين كه او را ديد به او گفت : مرحبا به تو اى خاله! حالت چطور است ؟الحمد لله خوب است ولى از اين كه تو با بنى اعمام خود مخالفت ورزيده ، حق آنان را غصب كردى و خود را به ناحق رئيس مسلمين و زمامدار آنان خواندى به سختى ناراحتم .از آن روز كه پيامبر از دنيا رفت ، طايفه تيم و عدى و طايفه امية حق ما را غصب كردند و ما را از حقوق خود باز داشتند و از آن روز كه شما بر تخت قدرت نشستيد و ما را با اين كه سزاوارتر بوديم گوشه نشين ساختيد ، رنج مى برم .مثال ما و شما چون قبطيان و پيروان فرعون شد و داستان على بن ابى طالب هم مانند هارون پس از موسى .در اين ميان عمرو بن عاص ـ كه از شيرين كارهاى آن روزگار بود ـ به أرْوى اعتراض كرده ، گفت :اى پيره زن ! خفه شو ، حرف نزن ، خرفتِ احمقِ ديوانه . . . و چند كلمه ديگر كه همه نشانه غضب و خشم او و نكوهش أرْوَى بود ، بر زبان جارى كرد .ولى اين زن نه تنها خاموش نشد و نترسيد ، بلكه بيشتر و محكم تر سخن گفته ، پاسخ او را چنين داد :اى زنا زاده ! تو چه مى گويى ؟ به تو چه مربوط است ؟ تو مادرت در مكه از زنان زناكار بود كه با همه ، طرح معاشقه و دوستى ريخته بود و با همه با مبلغى بى نهايت اندك هم آغوش مى شد ، آنها را از خود كامروا مى نمود ، حالا به تو رسيده است كه به من اعتراض كنى ؟ !تو كسى هستى كه وقتى به دنيا آمدى شش نفر ادعاى پدرى نسبت به تو داشتند ، چون از مادرت پرسيدند گفت : اين شش نفر همه با من نزديكى كرده اند ، بر اين اساس اين نوزاد به هر كدام شبيه تر است از اوست ، مادرت را خودم ديدم كه در روزهاى منى با هر جوان فاجر و روسپى گرى در مى آميخت ! چون به عاص از ديگران شبيه تر بودى تو را به او ملحق ساختند و عمرو بن عاص گفتند .اين زن همچنان هويت عمرو را بيشتر مشخص مى كرد كه مروان سخن او را بريد و گفت :پير زن ! فضولى نكن ، خفه شو ، بى شعور ، چه سخنانى به زبان مى رانى ! حرف خودت را بزن !أرْوَى يا بهتر بگوييم اين پرورده مكتب قرآن و رشد يافته در مدرسه اسلام ، اين آزاد زن ، اين افتخار زنان قدرتمند و با عفت اسلام ، لبه تيز تيغ سخن را متوجه او كرده ، گفت :تو نيز مانند پسر عاص سخن مى گويى ، اى كبود چشم ! اى سرخ مو ! اى كوتوله ! اى كسى كه اندام نامتناسب دارى و از هر جهت به غلام حارث بن كلده شبيه ترى تا به حكم ، زيرا او نيز كبود چشم و سرخ مو و كوتاه قد و بد شكل بود ، تو را چه رسد در كار ديگران دخالت كنى و فضولى نمايى ؟ !من تو را مى شناسم تو هيچ شباهت به پدر خود كه ادعاى پدرى بر تو را دارد ندارى ، من پدرت را مى شناسم كه داراى چنين و چنان اوصافى بود كه تو يا آن اوصاف را ندارى و يا اين كه ضد آن صفات در تو وجود دارد ، پس بجاى اين كه به من اعتراض كنى ، نخست برو از مادرت بپرس ببين پدرت كه بوده است ، تو را چه كار به كار من ؟ !سپس روى به معاويه كرده ، و گفت :اى معاويه ! به خدا سوگند تو باعث شدى كه اينان بر شؤون مردم مسلط شوند و جرات پيدا كنند ، تنها تو هستى كه ريسمان به دست آنان دادى تا به خود اجازه دهند با من چنين سخن بگويند .معاويه با احترام از او دلجويى كرده ، گفت :خدا از گذشته ها گذشته ، اكنون نيازى كه دارى بخواه !اروى گفت : من به تو نيازى ندارم ، آنگاه برخاست و از مجلس بيرون رفت .معاويه خطاب به عمرو عاص و مروان كرده ، گفت : تف بر شما ! شما سبب شديد كه من امروز اين سخنان را بشنوم ; پس از آن بى درنگ كسى را فرستاد ، اروى را برگرداندند و گفت : حاجت خود را بخواه تا برآورم ،أرْوَى گفت : به شش هزار دينار نياز دارم ، معاويه گفت : براى چه مى خواهى ؟گفت : دو هزار دينار مى خواهم كه كاريزى احداث كنم تا بى نوايان بنى الحارث از آن ارتزاق نمايند ، دو هزار دينار مى خواهم با آن جوانان تهيدست از بنى الحارث را زن دهم ، دو هزار دينار ديگر را مى خواهم تا براى رفع بعضى گرفتارى ها به كار برم .معاويه گفت : شش هزار دينار به او بپردازيد ، آنگاه كه اروى خواست از كاخ او بيرون آيد ، معاويه گفت :اين من بودم كه دستور دادم تا اين وجه را به تو بدهند ، اگر على بن ابى طالب به جاى من بود با اين كه پسر عمويت هست ، تو را بى نصيب برمى گرداند .أرْوَى از شنيدن اين سخن به سختى ناراحت شد و رنگش برافروخته گشت و با ناراحتى هر چه بيشتر گريست و گفت :از على حرف زدى و مرا به ياد او انداختى ، مرا به ياد او و عدالت هايش به ياد مردانگى هاى او و . . . .سپس قصيده مفصلى در بيان فضايل و مكارم على بيان كرد و او را بر همه برترى داد و معاويه را بيش از پيش سيه روى نمود و برگشت.
 خاندانى بهشتى سيرت و بهشتى مسكن
نسيبه دختر كعب مشهور به ام عماره كه با شوهر خود و فرزندانش در جنگ احد شركت كرده بود و خود عملاً شمشير به دست در راه يارى پيامبر اسلام مى جنگيد و از حريم قرآن و اسلام و مسلمانان دفاع مى كرد و گاهى نيز با تير و كمان بر ضد نيروى دشمن دست به كار مى شد و آنان را به عقب مى راند ، در همين پيكار عظيم بود كه دوازده زخم بر شانه و بدنش وارد شد .
دختران و زنان جوانى كه زخم هاى بدن و شانه او را مى ديدند و خود در آن صحنه دلخراش حاضر نبودند ، دوست داشتند كه بدانند چگونه آن زخم ها بر بدنش وارد آمده است ، از آن جمله ام سعد دختر سعد بن ربيع بود كه مى گويد : از او پرسيدم داستان جنگ خود را در روز احد برايم نقل كن .ام عماره گفت : آن روز نزديك ظهر بود كه يك مشك آب و نوارى كه زخم ها را با آن مى بندند با خود برداشتم و به ميدان جنگ رفتم تا مجروحين را آب دهم و از زخم خوردگان عيادت نمايم ، چيزى كه به خيالم نمى رسيد همين بود كه من هم با شوهر و دو فرزندم همدوش با هم شمشير بزنيم ، همين كه وارد ميدان شدم ديدم جنگ به شدت درگرفته است و مسلمانان شكست خورده اند و هر كدام به سويى مى روند ، من همانطور كه مشغول شمشير زدن بودم ، پيشروى كردم تا اين كه نزديك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) رسيدم . در آن روز ، هم با شمشير مى زدم و هم با تير و كمان تيراندازى مى كردم ، و به اندازه اى نبرد كردم كه اين زخم ها كه مى بينى بر شانه ام وارد آمد .ام سعد مى گويد : من خود آن زخم ها را ديدم كه متورم شده بود ، به او گفتم چه كسى اين زخم ها را به تو زد ؟ گفت : زمانى كه مردم از اطراف پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) پراكنده شده بودند ، پسر قميئه با فرياد مى گفت :محمد كجاست ؟ محمد كجاست ؟ مرگ بر من اگر او را به قتل نرسانم !مصعب بن عمير و گروهى ديگر كه من نيز در ميان آنان بودم ، در برابرش ايستاديم و از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) دفاع كرديم ، در همين گير و دار ، اين زخم ها به من وارد آمد ، من هم چند ضربه به او زدم ولى چون آن دشمن خدا دو زره پوشيده بود ، ضربه هاى شمشير من در او اثر نكرد .از او پرسيدم دستت چه شده است ؟ گفت : آن روز كه در يمامه مسلمانان به دست اعراب شكست خوردند ، انصار از مسلمانان كمك خواستند ، يكى از افراد گروهى كه براى نجات آنان مى رفت ، من بودم . جنگ در حديقة الموت بود و در حدود يك ساعت نبرد ادامه داشت تا آن كه ابودجانه همان جا شهيد شد و سرانجام مسلمانان پيروز شدند . در همان ميان كه من در تعقيب مسيلمه دشمن خدا بودم ناگهان مردى با من برخورد كرد و ضربه اى به دستم زد كه قطع شد .عبدالله بن زيد بن عاصم پسر ام عماره مى گويد : من در روز جنگ احد بودم ، آنگاه كه مردم از اطراف پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) پراكنده شدند ، من خود را به او رسانيدم ، ديدم مادرم به طرفدارى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى جنگد ، همين كه آن حضرت چشمش به من افتاد فرمود : پسر ام عماره هستى ؟ گفتم : آرى ; يارسول الله ! پس چرا پيكار نمى كنى ؟ تير اندازى كن ، سنگى را برداشتم و در حضور پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بر يكى از مشركان زدم ، سنگ بر چشم اسبش اصابت كرد ، اسب سرگيجه گرفت با صاحبش به زمين افتاد ، من باز هم با سنگ به او حمله مى كردم تا اين كه چشمم به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) افتاد ، ديدم در چهره مباركش لبخندى نمايان است كه با آن تبسم ، مرا تشويق مى كرد ، در همين حال يكى از سربازان جبهه دشمن ضربتى بر شانه مادرم وارد آورد كه به سختى او را مجروح كرد ; پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) فرمود :مادرت ، مادرت ، او را درياب ! زخم هايش را ببند ، شما افراد اين خاندان پر بركت باشيد ، مقام و مرتبه مادرت بزرگ تر و برتر از فلان و فلان است و مقام و مرتبه شوهر مادرت نيز از مقام فلانى برتر است ، خداوند شما خاندان را رحمت كند .مادرم گفت : اى پيامبر (صلى الله عليه وآله) ! از خدا بخواه كه ما در بهشت همدم تو باشيم همان وقت پيامبر دعا كرد و گفت :« اللَّهُمَّ اجعَلْهُمْ رُفَقَائِى فِى الجَنَّةِ »خداوندا آنان را در بهشت همدم من قرار ده .هنگامى كه مادرم اين دعا را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) شنيد به اندازه اى خوشحال شد كه نمى توان توصيف كرد و گفت :هم اكنون از رنج هايى كه به من رسيده است هيچ گونه نگرانى و ناراحتى ندارم .
 اتصال روحى اويس قرنى به پيامبر اسلام  (صلى الله عليه وآله)
اويس قرنى ، پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) را نديده بود ، ولى با شنيدن اوصاف پيامبر (صلى الله عليه وآله)و شنيدن دعوت آن حضرت در گردونه پذيرش هدايت قرار گرفت و از ايمانى جامع و عبادتى كامل و حالى عارفانه برخوردار شد .پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله) براى او به بهشت شهادت داد و به يارانش فرمود :شما را به مردى از امتم كه او را اويس گويند بشارت باد ، همانا او به مانند دو قبيله ربيعه و مضر در قيامت شفاعت مى كند .رسول اسلام (صلى الله عليه وآله) مى فرمود :« تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّةِ مِنْ قِبَلِ القَرَنِ وَا شَوْقَاه إلَيْكَ يَا أُويسَ القَرَنِ » .نسيم هاى بهشت از سوى يمن مىوزد ، اى اويس قرن چه اندازه مشتاق توام .پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) او را نفس الرحمن و خير التابعين ناميد و گاهى كه از جانب يمن او را استشمام مى كرد مى فرمود :« إنّى لاََشُمُّ رَوحَ الرَّحمَنِ مِن طَرَفِ اليَمَنِ » .من نسيم رحمانى را از سوى يمن استشمام مى كنم .او در آتش اشتياق زيارت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى سوخت ، از مادر اجازه گرفت كه به مدينه براى زيارت يار مشرف شود ، مادر به او گفت : به اين شرط اجازه مى دهم كه بيش از نصف روز در مدينه توقف نكنى ، اويس با اجازه مادر به مدينه رفت ، چون به خانه حضرت رسيد آن حضرت در خانه نبود ، پس از نصف روز توقف در حالى كه محبوب را زيارت نكرد به يمن بازگشت ، هنگامى كه پيامر اسلام (صلى الله عليه وآله) به خانه آمد فرمود : اين نور كيست كه در اين خانه مشاهده مى كنم ؟ ! گفتند : شتربانى كه اويس نام داشت در اين سراى آمد و بازگشت ، حضرت فرمود : اين نور را در خانه ما به هديه گذاشت و رفت.مشهور است كه وقتى در جنگ احد پيشانى و دندان پيامبر شكست ، اويس در بيابان هاى يمن در حال شترچرانى ، از درد پيشانى و درد دندان ناليد ! !
آرى ; حضور فيزيكى معاشران معنوى و چهره هاى ملكوتى در مدار زندگى انسان لازم نيست ; انسان مى تواند با جهد و كوشش و فعاليت مثبت روحى ، خود را به محضر معنوى اولياى حق برساند و چون اويس به آن بزرگواران اتصال روحى يابد و از فيض سرشار وجود آنان بهره مند گردد كه گفته اند :مَنْ جَدَّ وَجَدَ .آن كس كه بكوشد آنچه را براى آن مى كوشد مى يابد .براى اين كه خوانندگان عزيز به ويژه جوانان كه دنيايى از احساسات و شور و نشاط اند به حقيقت عينى اين جمله آگاه شوند به قطعاتى از تاريخ كوشندگان اشاره مى شود :
 عبرت آموزى امير تيمور
امير تيمور كه روزگارى در آسيا در قدرت و سطوت و بى باكى و شجاعت حرف اول را مى زد ، در پاسخ اين پرسش كه از كجا و به چه سبب به اين قدرت و حكومت رسيدى ، گفت : در جنگى از جنگ ها شكست سختى خورديم ، من كه سربازى جوان و در جنگ با دشمن بسيار كوشا بودم پس از گسيختگى شيرازه لشكر چون چهره اى شناخته شده بودم و بيم اسارت و دستگيرى ام مى رفت پا به فرار گذاشتم ، در حال فرار در دل بيابان به سياه چادرى رسيدم كه محل زندگى پيره زن پنبه ريسى بود ، از او خواستم كه آن شب به من جاى دهد ، او هم پذيرفت ، پس از ساعاتى افرادى از دشمن كه دنبال فراريان بودند از راه رسيدند ، من به زير پنبه ها رفتم و خود را از ديد دشمن پنهان كردم ، دشمن همه جا را گشت در ضمن با نيزه اى به پنبه كوبيد كه نوك نيزه به پاى من فرو رفت ولى من مقاومت كرده ، از خود عكس العملى نشان ندادم ، پس از رفتن دشمن من هم از پيره زن خداحافظى كرده با پاى لنگ به سوى مقصدى كه داشتم حركت كردم . به خرابه اى رسيدم ، در آنجا براى استراحت و مستور ماندن از چشم دشمن اطراق كردم ، سكوت بر همه جا حاكم بود ، در فكر بودم كه عاقبت كار چه خواهد شد ؟ ناگهان صداى بسيار آرام مورچه اى نظرم را جلب كرد كه دانه اى گندم به دو نيش گرفته و از ديوار بالا مى رود تا خود را به پشت ديوار رسانيده ، دانه گندم را به لانه منتقل كند .مورچه ضعيف كه بارى سنگين تر از خود را مى كشيد وقتى به بالاى ديوار رسيد و خواست به روى ديوار برود گندم از نيشش رها شده به زمين افتاد ، دوباره همان مسير را بازگشت و گندم را به نيش گرفت و از ديوار بالا رفت ولى هنگام رفتن به روى ديوار دوباره گندم از دهانش به زمين افتاد ، شصت و هفت مرتبه اين كار طاقت فرسا تكرار شد ، ولى مورچه آن دانه گندم را به بالاى ديوار رسانيد و سپس از طرف پشت ديوار به لانه انتقال داد .از پشت كار مورچه و تحمل آن زحمتى كه به خود همواره كرد درس گرفتم و به خود گفتم : تو از مورچه كمتر نيستى بكوش تا به برترين مقام برسى ، كوشيدم تا از سربازى به امارت و حكومت بر بسيارى از مناطق آسيا رسيدم و اگر خداوند فرصت دهد خود را به حكومت جهان مى رسانم .
 امير عبدالله خلجستانىاو
در خراسان به شغل خربندگى اشتغال داشت ولى با جديت و كوششى كه از خود نشان داد امير خراسان بزرگ شد .روزى يكى از دوستانش به ديدار او رفت ، در ضمن گفتگو از وى پرسيد : چه شد از شغل خربندگى به امارت خراسان رسيدى ؟گفت : روزى از محل كار براى استراحت به خانه رفتم ، در خانه چشمم به ديوان حنظله بادغيسى افتاد ، آن را براى مطالعه باز كردم اين رباعى نظرم را جلب كرد :مهترى گر به كام شير در استرو خطر كن ز كام شير بجوى
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه *** يا چو مردانت مرگ رويا روى
اين رباعى حركتى در عقل و روانم ايجاد كرد و به دنبال آن به جستجوى مراتب و مقامات برخاستم و نهايتاً از شغل خربندگى به امارت خراسان بزرگ رسيدم !
 نقشه امام هفتم(عليه السلام)براى زندگى پاك و سالم
امام هفتم (عليه السلام) عمر انسان را سرمايه و مايه الهى و ملكوتى مى شمرند و دوست داشتند همه مردم عمر و زمانى كه در اختيار دارند در تجارتى بگذرانند كه براى آنان سود دنيايى و آخرتى داشته باشد ، به همين خاطر مردم را در جهت هزينه كردن عمر به چهار حقيقت دعوت كردند :« اجتَهِدُوا فِى أن يَكُونَ زَمانُكُمْ أربَعَ سَاعَات : سَاعَةً لِمُناجَاةِ اللهِ ، وَسَاعَةً لاِمرِ المعاشِ ، وَسَاعَةً لِمُعَاشَرَةِ الإخَوانِ وَالثّقَاتِ الَّذينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَيُخْلِصُونَ لَكُمْ فِى البَاطِنِ ، وَسَاعَةً تَخْلُونَ فيها لِلَذَّاتِكُم فِى غَيرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ الساعَةِ تَقدِرُونَ على الثلاث سَاعَات . . . ».كوشش كنيد در اين كه زمان و عمرتان چهار بخش شود : بخشى براى عبادت و طاعت و مناجات با خدا ، بخشى براى كار و معيشت و به دست آوردن هزينه زندگى ، بخشى براى معاشرت و نشست و برخاست با برادران دينى و افراد مورد اطمينانى كه عيوب شما را به شما مى شناسانند و در باطن به شما اخلاص مىورزند و بخشى براى لذت ها و خوشى هاى غير حرام و به اين بخش كه برطرف كننده كسالت و خستگى شماست ، مى توانيد سه بخش ديگر را تأمين نمائيد .
روايت را به دقت بنگريد و در آن انديشه نماييد كه معاشرت صحيح از چه ارزشى برخوردار است كه حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام) فرمان مى دهد كه يك چهارم از عمر خود را هزينه همنشينى با دوستانى كنيد كه در رشد و تكامل شما و در رفع و پاك سازى عيوب شما مؤثرند !امام (عليه السلام) سپس مى فرمايد :با خود درباره دو چيز حديث نفس نكنيد : فقر و تهيدستى و طول عمر زيرا هر كس فكر و انديشه اش را متمركز در اين كند كه مبادا فقر و تهيدستى دچارم گردد و در گردونه بخل قرار مى گيرد و هر كه به فكر طول عمر باشد ، دچار حرص مى شود ، بهره خود را از دنيا از حلال و امورى كه شيشه مروت را نشكند و اسرافى در آن نيست ، قرار دهيد و از اين گونه زيستن كه زيستن پاكى است ، بر امور دين كمك بخواهيد ، زيرا از امام صادق (عليه السلام) روايت شده :« لَيْسَ مِنَّا مَن تَرَكَ دُنياهُ لِدِينِهِ أوْ تَرَكَ دِينَهُ لِدُنياهُ » .از ما نيست هر كس امر معيشت و امور دنيايش را به خاطر دينش ترك كند ، يا دينش را به خاطر دنيايش از دست بگذارد .

برگرفته از کتاب معاشرت استاد حسین انصاریان

نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه