ضلالت دشمنان و صبر اميرالمؤمنين عليهالسلام
براى اولين بار بود كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله در معرفى على عليهالسلام زبانش به نفرين باز شد. در تمام حادثهها گفتند: نفرين كن، گفت: من پيغمبر نفرين نيستم، نفرين نمىكنم، من پيغمبر رحمت هستم. اما بودن على عليهالسلام در دين، قلب، پرونده، نمازها و روزهها، و جوامع. چه داستانى است كه وقتى ايشان را معرفى كرد، فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»
خدايا! هر كس در زندگى، على عليهالسلام را رها كند، او را در دنيا و آخرت ذليل كن.
خدايا! رها كننده على عليهالسلام را رها كن. دشمن دشمنان على عليهالسلام باش و هيچ محبتى را در حق دشمن على عليهالسلام هزينه نكن. دو ماه و ده روز از آن جريان گذشت. نفاق مدينه، با همدستى يهود و مسيحيت مدينه، در حالى كه على عليهالسلام پيغمبر صلىاللهعليهوآله را غسل مىداد، آنها مشغول تشكيل حكومت بودند، امير و خليفه انتخاب كردند و تمام جادهها را به روى على عليهالسلام بستند. على عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام تنها شدند. امام هشتم عليهالسلام مىفرمايد:
در كنار جدم دوازده نفر بيشتر نماندند، با جدم سيزده نفر، اينها در مقابل اين ملت نمىتوانستند كارى كنند. حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد گريه كرد، فرمود: همه در شب تاريك غارت مىكنند، اما در مدينه، در روز روشن همه چيز ما را به غارت بردند. تمام درها بسته شد. دو سال و چند ماه حاكم اول حكومت كرد، خيلى آرام، همه چيز سر جايش بود، كسى با او مخالفت نكرد. حدود يازده سال حاكم بعد حكومت كرد، كشور آرام، پولها پخش مىشد، ملت مىخوردند، خوش بودند، كارى به كار كسى نداشتند و حكومت هر بدعتى مىگذاشت مخالفت نمىكردند.
حكومت مىگفت: دست بسته نماز بخوانيد، با اين كه زنده بودند و ديدند كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله يك بار هم نمازش را دست بسته نخواند.
نماز شب ماه رمضان- تراويح- را چون شما مىفرماييد به جماعت بخوانيد، مىخوانيم. طواف نساء را از حج قران قيچى كنيم؟ چشم. يعنى تو از پيغمبر و قرآن بالاتر هستى. اگر خدا حكمى داده، ولى جنابعالى به حكم خدا رضايت ندارى، رضايت شما شرط است، خدا كيست؟ من هيچ جامعهاى را در تاريخ نديدهام كه تا اين حد پايبند به حكومتش باشد.
نوبت به سومى رسيد، سيزده سال حكومت كرد، خوردند و بردند، چند ناراضى پيدا شد، آن هم براى خدا؟ نه، به خانه سومى ريختند و او را كشتند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرياد مىزد: نكشيد، گوش ندادند، آب را قطع كردند، اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: حسن جان! حسين جان! مشك آب برداريد و به خانه سومى ببريد و آنها را از تشنگى درآوريد.
او كه كشته شد، به خانه على عليهالسلام ريختند، گفتند: تو حاكم باش. گفت: من نمىخواهم. همان گونه كه قبل از من به سراغ آن سه نفر رفتيد، اكنون نيز كس ديگرى را پيدا كنيد. رهايم كنيد و فقط با من مشورت كنيد. من حكومت نمىخواهم. گفتند: نمىشود. گفت: خدايا! اگر حجت بر من تمام نبود، قبول نمىكردم.
حكومت را قبول كرد. سال اول، همان ملت، همان مردم، نه از روم شرقى، نه از گروه يهود و نصارى، عليه او جنگ جمل را بپا كردند. آتش جمل هنوز خاموش نشده بود كه جنگ صفين را شروع كردند. آتش صفين نيز خاموش نشده بود كه جنگ نهروان را بپا كردند. آتش نهروان خاموش نشده بود كه در محراب عبادت فرقش را شكافتند، آن وقت بود كه صدا زد:
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ»
به خداى كعبه راحت شدم.
English