لطفا منتظر باشید

توبه آغوش رحمت - بحث چھارم - قسمت دوم (متن کامل +عناوین)


گنهكار و مهلت توبه‏

زمانى كه ابليس دچار لعنت خدا شد، از خداوند براى بقايش تا روز قيامت مهلت خواست، به او مهلت دادند، از او سؤال شد: اين مهلت گسترده را براى چه مى‏خواهى؟ جواب داد: خداوندا! به عزّتت از كنار بنده‏ات نمى‏روم، تا جان از بدنش بيرون رود، خطاب رسيد: به عزّت و جلالم قسم، درِ توبه را به روى‏ بنده‏ام تا فرا رسيدن مرگش نمى‏بندم‏ «1».

 

گنهكار و اميد به توبه‏

يكى از نيكان را ديدند كه زياد گريه مى‏كند و فراوان اشك مى‏ريزد، گفتند:

سبب اين همه گريه و ناله چيست؟ گفت: اگر خداوند به من بفرمايد به خاطر گناهانت، براى هميشه تو را در حمّامى گرم حبس مى‏كنم، سزاوار است اشك چشمم تمام نشود، ولى چه كنم كه تهديد كرده گنهكار اهل عذاب و مستحق جهنم است، جهنمى كه آتشش را هزار سال ملكوتى گيراندند قرمز شد، هزار سال روى آن كار كردند سپيد شد، و هزار سال ديگر بر آن دميدند سياه شد، من با آن سياهچال چه كنم؟ تنها اميد من براى نجات از آن عذاب سخت، توبه و انابه و عذرخواهى از خداوند است‏ «2».

 

راستگو و تائب‏

ابوعمر زجاجى انسانى وارسته و نيكوكار بود، مى‏گويد: مادرم از دنيا رفت، خانه‏اى را از او به ارث بردم، خانه را به پنجاه دينار فروختم و عازم حج شدم.

چون به سرزمين نينوا رسيدم، دزدى بيابانى در برابرم سبز شد، به من گفت: چه دارى؟ در درونم گذشت راستى و صدق امرى پسنديده و مورد دستور خداوند است، خوب است به اين دزد حقيقت مطلب را بگويم. گفتم: مرا كيسه‏اى است كه بيش از پنجاه دينار در درون آن نيست. گفت: كيسه را به من بده. كيسه را به او دادم، شمرد و سپس باز گرداند، گفتم: چه شد؟ گفت: آمدم پول تو را ببرم،

______________________________
(1)- روح البيان: 2/ 181.

(2)- روح البيان: 2/ 225.

راستى تو مرا برد. از چهره‏اش نور ندامت پديدار شد، معلوم بود در درونش از وضع گذشته‏ى خود توبه كرده، از مركب پياده شد، به من گفت: سوار شو، گفتم:

نياز به سوارى ندارم. اصرار كرد سوار شدم، او هم به دنبال من پياده به حركت آمد. به ميقات رسيديم، به حال احرام درآمد، آنگاه به جانب حرم شتافت، تمام اعمال حج را در كنار من به جاى آورد، بعد از آن از دنيا رفت‏ «1»!

 

همسايه‏ى ابوبصير

همسايه بايد از هر جهت همسايه‏ى خود را رعايت كند، همچون برادرى مهربان با همسايه معامله نمايد، به درد همسايه برسد، مشكلاتش را حل كند، در امور زندگى به او كمك دهد، در حوادث روزگار به يارى او برخيزد، ولى همسايه‏ى ابوبصير اين گونه نبود، در دولت ستمكار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت، با تكيه بر آن دولت ثروت زيادى به چنگ آورده بود. ابوبصير مى‏گويد:

همسايه‏ام چند كنيز آوازه‏خوان و گروهى مطرب داشت، به طور دايم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من كه تربيت شده‏ى فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بودم از اين وضع نگرانى سختى داشتم، روحيه‏ام آزرده بود، در رنج فراوانى بسر مى‏بردم، بارها با زبانى نرم با همسايه سخن گفتم، گوش نداد، به اصرار زيادى برخاستم توجه نكرد، ولى از امر به معروف و نهى از منكر غفلت نكردم تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و شيطانم، تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق عليه السلام تعريف كنى شايد با توجه حضرت صادق عليه السلام و دم عيسوى آن امام بزرگوار، از اين آلودگى فساد و از اين شرّ و بدبختى نجات پيدا كنم.

ابوبصير مى‏گويد: سخنش را پذيرفتم، حرفش را قبول كردم، پس از مدتى در مدينه خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدم و اوضاع همسايه‏ام را براى حضرت‏

______________________________
(1)- روح البيان: 2/ 235.

توضيح دادم و نگرانى سخت خود را به امام باكرامتم اظهار نمودم.

امام فرمودند: چون به كوفه برگردى به ملاقاتت مى‏آيد، از قول من به او بگو اگر كارهاى زشت خود را ترك كنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمايى، بهشت را براى تو ضامن مى‏شوم. چون به كوفه برگشتم دوستان به ديدنم آمدند، او هم آمد، وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زيرا با تو سخنى دارم، چون اطاق خلوت شد و جز من و او كسى نماند، پيام حضرت صادق را به او رساندم و اضافه كردم امام صادق عليه السلام به تو سلام رسانده!

همسايه‏ام با تعجّب گفت: تو را به خدا سوگند مى‏دهم، امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟! قسم خوردم كه متن اين پيام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست.

گفت: ابوبصير، مرا بس است. پس از چند روز پيام داد مى‏خواهم تو را ببينم، به در خانه‏اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى كه لباسى به تن نداشت، گفت: ابوبصير، آنچه در اختيارم بود به محلّ معيّنش رساندم، از تمام اموال حرام سبك شدم، از تمام گناهانم قطع رابطه كردم.

براى او لباس آماده نمودم و گاهى به ديدنش مى‏رفتم و اگر مشكلى داشت رسيدگى مى‏نمودم. يك روز برايم پيام فرستاد كه در بستر بيمارى گرفتارم، به عيادتش رفتم، عيادت از او و رعايت حالش ادامه يافت، تا روزى به حال احتضار افتاد، در آن حال براى چند لحظه بيهوش شد، چون به هوش آمد، در حالى كه لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصير، امام صادق عليه السلام به وعده‏اش وفا كرد، سپس از دنيا رفت!

در آن سال به حج رفتم، پس از حج براى زيارت قبر پيامبر و ملاقات با امام صادق عليه السلام به مدينه مشرّف شدم، چون به ديدن امام رفتم يك پايم در اطاق و پاى ديگرم بيرون بود كه حضرت صادق عليه السلام به من فرمودند: ابوبصير، من نسبت به‏ همسايه‏ات به وعده‏اى كه داده بودم وفا كردم‏ «1»!

 

توبه‏ى شخصى كه جيب مردم را مى‏زد

شبى در شهر قم به نماز فقيه بزرگوار، عارف معارف، معلم اخلاق، مرحوم حاج سيد رضا بهاء الدينى مشرف شدم.

پس از نماز به محضر آن عزيز عرضه داشتم: محتاج و نيازمند سخنان گهربار شمايم، در پاسخ فرمود: هميشه به خداوند كريم چشم اميد داشته باش كه فيض او دايمى است و احدى را از عنايتش محروم نمى‏كند، و به هر وسيله و بهانه‏اى زمينه‏ى هدايت و دستگيرى عباد را فراهم مى‏نمايد، آنگاه داستان شگفت انگيزى را از قول حمله‏دارى از شهر اروميه كه سالى يك بار مسافر به مشهد مى‏برد بدين صورت نقل كرد:

مسافرت با ماشين تازه آغاز شده بود؛ ماشين، مسافر و بارش را يكجا سوار مى‏كرد، چرا كه ماشين به صورت ماشين بارى بود، در قسمت بار هم مسافران را مى‏نشاندند و هم بار آنها را به صورت متراكم مى‏چيدند.

من نزديك به سى مسافر براى بردن به زيارت حضرت رضا عليه السلام پذيرفته بودم و قرار بود اوايل هفته‏ى بعد به جانب مشهد حركت كنيم.

شب چهارشنبه حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديدم كه با محبتى خاص به من فرمودند: در اين سفر ابراهيم جيب بر را همراه خود بياور. از خواب بيدار شدم در حالى كه در تعجب بودم كه چرا از من خواسته شده چنين شخص فاسق و فاجرى را كه در بين مردم بسيار بدنام است به مشهد ببرم، فكر كردم خوابى كه ديده‏ام صحيح نيست، شب بعد همان خواب را بدون كم و زياد ديدم، ولى باز توجه به آن ننمودم، شب سوم در عالم رؤيا حضرت رضا عليه السلام را خشمگين‏

______________________________
(1)- كشف الغمة: 2/ 194؛ بحار الأنوار: 47/ 145، باب 5، حديث 199.

مشاهده كردم كه با حالتى خاص به من فرمودند: چرا در اين زمينه اقدام نمى‏كنى؟

روز جمعه به محلى كه افراد شرور و گنهكار جمع مى‏شدند رفتم، ابراهيم را در ميان آنان ديدم، نزديك او رفته سلام كردم و از او براى زيارت مشهد دعوت نمودم. با شگفتى با دعوتم روبرو شد، به من گفت: حرم حضرت رضا جاى من آلوده نيست، آنجا مركز اجتماع اهل دل و پاكان است، مرا از اين سفر معاف دار.

اصرار كردم و او نمى‏پذيرفت، عاقبت با عصبانيت به من گفت: من خرجى اين راه را ندارم، فعلًا تمام سرمايه‏ى من سى ريال پول است، آن هم پولى حرام كه از كيسه‏ى پيرزن فقيرى دستبرد زده‏ام! به او گفتم: من از تو مخارج سفر نمى‏خواهم، رفت و برگشت اين سفر را مهمان منى. اصرارم مقبول افتاد، آمدن به مشهد را پذيرفت، قرار شد روز يكشنبه همراه با كاروان حركت كند.

كاروان به راه افتاد، مسافران از بودن شخصى مانند ابراهيم جيب بر تعجب داشتند، ولى احدى را جرأت سؤال و جواب نسبت به اين مسافر نبود.

ماشين بارى همراه بار و مسافر در جاده‏ى خراب و خاكى به جانب كوى دوست در حركت بود، نرسيده به منطقه‏ى زيدر كه محلى ناامن و جاى حمله‏ى تركمن‏ها به زوّار بود، عرض جادّه به وسيله‏ى قلدرى ستمكار بسته شده بود.

ماشين توقّف كرد، راهزن بالا آمد، خطاب به تمام مسافران گفت: آنچه پول داريد در اين كيسه بريزيد و در برابر من ايستادگى نكنيد كه شما را به قتل مى‏رسانم!

پول راننده و تمام مسافران را گرفت، سپس ماشين را ترك گفت.

ماشين پس از ساعتى چند به محلّ زيدر رسيد و كنار قهوه‏خانه نگاه داشت.

مسافرين پياده شدند، كنار هم نشستند، غم و اندوه جانكاهى بر آنان سايه انداخت، بيش از همه راننده ناراحت بود، مى‏گفت: نه اينكه خرجى خود را ندارم، بلكه از پول بنزين و ديگر مخارج ماشين هم محروم شدم، رسيدن ما به مقصد بسيار مشكل به نظر مى‏رسد. سپس از شدّت ناراحتى به گريه افتاد، در ميان بهت و حيرت مسافران ابراهيم جيب بر به راننده گفت: چه مقدار پول تو را آن راهزن برده؟ راننده مبلغى را گفت، ابراهيم آن مبلغ را به او پرداخت، سپس از بقيه‏ى مسافران به طور تك تك مبلغ ربوده شده‏ى آنان را پرسيد و به هر كدام هر مبلغى را كه مى‏گفتند مى‏پرداخت، در نهايت كار سى ريال باقى ماند كه ابراهيم گفت: اين هم مبلغ ربوده شده از من بود كه سهم من است. همه شگفت زده شدند، از او پرسيدند: اين همه پول را از كجا آورده‏اى؟ در پاسخ گفت: وقتى آن راهزن از همه‏ى شما پول گرفت و سپس مطمئن و آرام خواست از ماشين پياده شود، بى‏سر و صدا جيب او را زدم، او پياده شد، و ماشين هم به سرعت به حركت آمد و از منطقه دور گشت تا به اينجا رسيد، اين پولهايى كه به شما دادم پول خود شماست.

حمله‏دار مى‏گويد: بلند بلند گريستم، ابراهيم به من گفت: پول تو را هم كه برگرداندم، چرا گريه مى‏كنى؟ خوابم را كه در سه شب پى در پى ديده بودم براى او گفتم و اعلام كردم من از فلسفه‏ى خواب بى‏خبر بودم تا الآن فهميدم كه دعوت حضرت رضا از تو بدون دليل نبوده، امام عليه السلام مى‏خواست به وسيله‏ى تو اين خطر را از ما دور كند. حال ابراهيم عوض شد، انقلاب شديدى به او دست داد، به شدت گريست، اين حال تا رسيدن به تپّه‏ى سلام جايى كه برق گنبد بارگاه ملكوتى حضرت رضا عليه السلام ديده‏ى مسافران را روشن مى‏كند ادامه داشت، در آنجا گفت: زنجيرى به گردن من بيندازيد، مرا تا نزديك صحن به اين صورت ببريد، چون پياده شديم مرا به جانب حرم به همين حال حركت دهيد. آنچه مى‏خواست انجام داديم. تا در مشهد بوديم همين حال تواضع و خضوع را داشت، توبه‏ى عجيبى كرد، پول پيرزن ناشناس را در ضريح مطهر انداخت، امام‏ را شفيع خود قرار داد تا گناهان گذشته‏اش بخشيده شود، همه‏ى مسافران كاروان به او غبطه مى‏خوردند. سفر در حال خوشى پايان يافت، همه به اروميه برگشتيم ولى آن تائب باارزش، مقيم كوى يار شد!

 

توسّل و توبه‏

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايند: در حرم خدا، كنار مقام ابراهيم نشسته بودم، پيرمردى آمد كه تمام عمرش را به گناه گذرانده بود، به من نظرى انداخت و گفت:

نِعْمَ الشَّفيعُ الَى اللَّهِ لِلْمُذْنِبينَ.

براى اهل گناه، شفيع خوبى نزد خداوند هستى!

آنگاه پرده‏ى كعبه را گرفت و اشعارى به اين مضمون زمزمه كرد:

«اى خداى مهربان، به حق جدّ امام ششم، به حق قرآن، به حق على، به حق حسن و حسين، به حق زهرا، به حق امامان، به حق مهدى، از خطاهاى بنده‏ى گنهكارت بگذر!»

شنيد هاتفى مى‏گويد: اى پيرمرد! گرچه گناهت عظيم بود ولى همه‏ى آن را به حرمت آنان كه مرا به آنها سوگند دادى بخشيدم، اگر عفو گناه تمام اهل زمين را از من درخواست مى‏كردى مى‏بخشيدم، مگر پى كننده‏ى ناقه‏ى صالح و قاتلان انبيا و ائمه‏ «1».

 

مشروبخوار و توبه‏

فيض كاشانى آن چشمه‏ى فيض و دانش، و منبع بصيرت و بينش در كتاب‏

______________________________
(1)- بحار الأنوار: 91/ 28، باب 28، حديث 14؛ مستدرك الوسائل: 5/ 230، باب 35، حديث 5762.

پرقيمت محجة البيضاء نقل مى‏كند: مردى بود شرابخوار، خانه‏اش مركز اجتماع اهل فسق و فجور بود. روزى دوستانش را براى شرابخوارى و لهو و لعب دعوت‏كرد، چهار درهم به غلامش داد تا براى ميهمانان ميوه تهيه كند، غلام از كنار خانه‏ى يكى از اولياى خدا به نام منصور بن عمّار عبور كرد، شنيد آن مرد خدا براى نيازمندى طلب كمك مى‏كند و مى‏گويد: هر كس چهار درهم براى حل مشكل محتاجى كمك نمايد من به او چهار دعا مى‏كنم.

غلام چهار درهم را به آن مرد خدا تقديم كرد، او به غلام گفت: براى تو از خدا چه بخواهم؟ گفت: چهار چيز براى من از خداوند مهربان بطلب:

1- آزادى از بردگى 2- خروج از تهيدستى و فقر 3- بازگشت و توبه‏ى اربابم به حق 4- آمرزش خداوند براى من و اربابم و خودت!

غلام با دست خالى به خانه برگشت، ارباب گفت: چرا دير آمدى و چرا ميوه نياوردى؟ داستان چهار درهم و چهار دعا را براى ارباب گفت.

ارباب از اين قضيه خوشحال شد، برق بيدارى به دلش افتاد، چهار هزار درهم به غلام داد و گفت: برو تو را در راه خدا آزاد كردم و خود نيز به عرصه‏ى توبه و انابه درآمدم، ولى خودم را لايق مغفرت و آمرزش نمى‏بينم!

شب در عالم رؤيا به او گفته شد: آنچه وظيفه‏ى تو بود انجام دادى، آنچه وظيفه‏ى من نسبت به گنهكار تائب است آيا گمان مى‏برى كه انجام نگيرد؟ من، تو و غلام و منصور بن عمّار و آنان را كه حاضر بودند آمرزيدم‏ «1»!

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه