وسائل هدايت - جلسه اول ( متن کامل + عناوین )
هدايت الهى در ضيافت الهى
تهران، حسينيه هدايت
رمضان 1383
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
روايت مهمى را شيخ صدوق رحمهالله از قول وجود مبارك حضرت صادق عليهالسلام نقل مىكنند، به اين مضمون كه؛ پيغمبر باكرامت اسلام صلىاللهعليهوآله روى زمين نشسته بودند، غذاى سادهاى را ميل مىكردند.
يك خانم بد زبانى از كنار وجود مبارك رسول خدا صلىاللهعليهوآله رد شد، وضعيّت پيغمبر عظيم الشأن اسلام را كه ديد، او را با اسم صدا كرد در حالى كه خداوند به خاطر احترام و شخصيت حضرت، منع فرموده بود كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله را با اسم صدا كنند، يعنى ادب را نسبت به ايشان رعايت كنند، و سنگين و با وقار با حضرت برخورد كنند. اما اين زنِ بد زبان، به حضرت عرض كرد: والله، دارم مىبينم كه مانند بردگان ـ منظورش همين غلامها و كنيزها بودند، كه در آن زمان فراوان بود و خريد و فروش مىشدند، بازار خاصى داشتند، حق شركت در مجالس اعيان و اشراف را نداشتند، در مهمانىهاى صاحبخانهها حق نداشتند بروند، كنار دست اربابانشان حق نداشتند بنشينند، يك سلسله محروميتهايى جوامع نسبت به آنها بوجود آورده بودند.
اين خانم در ذهن خودش پيغمبر صلىاللهعليهوآله را اين طور حساب كرد ـ كه دارم مىبينم مانند عبدها روى خاك زمين مىخورى؟ اين چه وضع و چه بساطى است؟ اين زيبنده آدمهاى بزرگ، با شخصيت و با عظمت نيست.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، اعبد الناس
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به او فرمودند:
« أىُ عبدٍ أعبدُ منى »؟
در اين بندگان، كدام بنده را مىشود پيدا كرد كه بندهتر از من باشد؟ در اين افتادگان و اهل تواضع، چه كسى را مىشود پيدا كرد كه حد افتادگىاش به اندازه من باشد.(1)
در آثار اسلامى هست: ايشان عزيزترين، باكرامتترين، عالمترين، زاهدترين و مقربترين بنده حضرت حق بود.(2) حالا چرا اين حرف را رسول خدا صلىاللهعليهوآله زدند؟
1 ـ الكافى: 6/271، حديث 2؛ المحاسن: 2/457، باب 51، حديث 388؛ «عَنِ الْحَسَنِ الصَّيْقَلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام يَقُولُ مَرَّتِ امْرَأَةٌ بَذِيَّةٌ بِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ هُوَ يَأْكُلُ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى الْحَضِيضِ فَقَالَتْ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ لَتَأْكُلُ أَكْلَ الْعَبْدِ وَ تَجْلِسُ جُلُوسَهُ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ االلَّهِ صلىاللهعليهوآله انِّي عَبْدٌ وَ أَيُّ عَبْدٍ أَعْبَدُ مِنِّي قَالَتْ فَنَاوِلْنِي لُقْمَةً مِنْ طَعَامِكَ فَنَاوَلَهَا فَقَالَتْ لاَ وَ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِي فِي فِيكَ فَأَخْرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله اللُّقْمَةَ مِنْ فِيهِ فَنَاوَلَهَا فَأَكَلَتْهَا قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام فَمَا أَصَابَهَا بَذَاءٌ حَتَّى فَارَقَتِ الدُّنْيَا.»
2 ـ مكارم الأخلاق: 19؛ «عَنْ أَنَسٍ قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله اَشْجَعَ النَّاسِ وَ أَحْسَنَ النَّاسِ وَ أَجْوَدَ النَّاسِ قَالَ فَزِعَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ لَيْلَةً فَانْطَلَقَ النَّاسُ قِبَلَ الصَّوْتِ قَالَ فَتَلَقَّاهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ سَبَقَهُمْ وَ هُوَ يَقُولُ لَنْ تُرَاعُوا وَ هُوَ عَلَى فَرَسٍ لاِءَبِي طَلْحَةَ وَ فِي عُنُقِهِ السَّيْفُ قَالَ فَجَعَلَ يَقُولُ لِلنَّاسِ لَمْ تُرَاعُوا وَجَدْنَاهُ بَحْراً أَوْ إِنَّهُ لَبَحْرٌ.»
مكارم الأخلاق: 18 نيز چنين آمده: «و برواية أخرى عن أمير الموءمنين عليهالسلام أنه كان إذا وصف رسول الله صلىاللهعليهوآله يقول كان أجود الناس كفا و أجرأ الناس صدرا و أصدق الناس لهجة و أوفاهم ذمة و ألينهم عريكة و أكرمهم عشرة من رآه بديهة هابه و من خالطه معرفة أحبه لم أر قبله و لا بعده مثله صلىاللهعليهوآله .»
چون ايشان آنچه را كه داشت، به عنوان عطاى خدا مىديد. مىگفت: در كنار عطاى ديگرى، مگر جاى فخر فروشى و خودنمايى هست؟ مگر علم من مستقلاً از خود من جوشيده است؟ مگر زهد، كرامت، نبوت و رسالت، مقام محمود من از خود من جوشيده است؟ اگر خودم را با خودم بخواهيد حساب كنيد، همانى هستم كه قرآن مجيد فرمود:
« يَـآأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ »(1)
من هم جزء همين ناس هستم:
« قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ »(2)
من هم با همه وجودم، يك بنده محتاج، نيازمند، فقير و ندار هستم، و آنچه كه پيش من است، دارايى شخص ديگرى است، حالا من كنار دارايى و عطاى ديگرى، چه خودنمايىاى بكنم؟
« أىُ عبدٍ أعبدُ منى »
اعلام فقر به پيشگاه خدا
نمونه همين جمله را وجود مبارك حضرت زين العابدين عليهالسلام دارند كه در يكى از دعاهايشان، به پيشگاه پروردگار عرضه مىدارند:
« و أنا أفقرُ الفقراء اليك »(3)
1 ـ فاطر (35) : 15؛ «اى مردم ! شماييد نيازمندان به خدا.»
2 ـ كهف (18) : 110؛ «بگو : جز اين نيست كه من هم بشرى مانند شمايم.»
3 ـ صحيفه سجاديه: دعاى 10؛ «يَا غَنِيَّ الاْءَغْنِيَاءِ، هَا، نَحْنُ عِبَادُكَ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَ أَنَا أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ إِلَيْكَ، فَاجْبُرْ فَاقَتَنَا بِوُسْعِكَ، وَ لاَ تَقْطَعْ رَجَاءَنَا بِمَنْعِكَ، فَتَكُونَ قَدْ أَشْقَيْتَ مَنِ اسْتَسْعَدَ بِكَ، وَ حَرَمْتَ مَنِ اسْتَرْفَدَ فَضْلَك.»
فقيرترين فقيرها در همه عالم كه به سوى تو و نزد تو آمده، من هستم.
و چقدر خوب است كه اين حساب را هميشه انسان داشته باشد، اين معنا را با چشم حقيقتبين قلب ببيند كه هيچ كدام از جمالهاى ظاهرى و باطنى از خود انسان نيست.
« العبد و ما فى يده كان لمولاه »(1)
خود عبد، يعنى همين هيكلِ ظاهر و قيافه و صورت باطن و سيرت، خود انسان و اموال او، اگر مالى، خانهاى، زمينى، زن و بچهاى، مقام و جاه و شهرتى، علم و زهد و صفات حسنهاى دارد « كان لمولاه » پس خود اين عبد، با آنچه كه در اختيار دارد، در اين عالم هيچ كاره است.
اين سير را به حقيقت اگر در باطن خودش نداشته باشد، و به اين مقام عالى دست پيدا نكند؛ كه من و آنچه كه در اختيار من است همه متعلق به مولا است، از طرفى خورشيد توحيد ذاتى از مشرق وجود انسان طلوع كرده، تا به خورشيد توحيد افعالى و صفاتى برسد.
دورى از منيت، با باور عبوديت
وقتى پيغمبر صلىاللهعليهوآله اين جواب را به اين زن دادند، زن مثل اين كه آدم باشعورى بود، در عين اين كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: زن بد زبانى بود « إمرأةٌ بذى » اما در حد ظرفيت، عقل و شعور خودش، فهميد كه اين مرد ملكوتى چه گفت.
« أىُ عبدٍ أعبدُ منى »
1 ـ جامع الشتات: 2/410.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دارند مىگويند: اين را من فهميدم. خدا كند همه بفهمند آنچه دارم، از عطاى خدا است و در كنار عطاى او هيچ حركتى غير از عبوديت و تسليم حركت درستى نيست. هم غلط و هم مضرّ است.
بدانجهت رسول خدا حاضر نبودند متوسل به كلمه «أنا» يعنى من بشوند، مگر جايى كه چارهاى نداشتند.
در روايات دارد كه يك بار هم كسى در زد، خود حضرت آمدند پشت در و فرمودند: كيست؟ طرف گفت: من هستم. حضرت در را باز كردند و فرمودند: از اين به بعد هر جا در زدى و گفتند: كيست، بگو: در را باز كنيد. بد است كه بگويى من هستم، شما كه نيستى، چرا نبود را بود مىكنى؟ چرا چيزى كه حقيقت ندارد، لباس حقيقت به آن مىپوشانى؟ اين، نهايت تواضع است.
من بايد به اينجا برسم كه:
« لَيس فى الدار غَيرهُ دَيّار »
حتى در كنار بهترين عبادات، بهترين عبوديتها اگر صداى پاى «من» شنيده بشود، حتى در باطن خودم، نه در مقابل مردم، در مقابل مردم كه ريا و مبطل عمل است. در باطن خودم صداى پاى «من» را بشنوم، مىفرمايند: دچار عُجب شدهاى. كنار عبادت خدا، خودت را ديدهاى، پس تو هنوز از دايره آلوده شرك بيرون نيامدهاى، و هنوز موحد نشدهاى.
عبادت خالصانه براى خدا
حتى عارفانِ عاشقى مثل اميرالمؤمنين عليهالسلام در كنار عباداتشان بهشت و جهنم را هم لحاظ نمىكردند، يعنى هيچ عبادتى را براى رسيدن به بهشت انجام ندادند، و هيچ گناهى را به خاطر ترس از جهنم ترك نكردند. بلكه گفتند: اگر پاى بهشت و
جهنم در كار بيايد، اين ظرف خلوص، غذايش آلوده و ميكربى مىشود.(1)
هدايت زنِ بد زبان در برخورد با پيامبر صلىاللهعليهوآله
اين زن باشعور، در حد شعور خودش، فهميد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه مىگويد، عرض كرد: يك لقمه از اين غذايى كه داريد مىخوريد را به من بدهيد، براى اين كه شناخت كجا ايستاده و با چه كسى و چه نورى برخورد كرده است.
يك لقمه غذا حضرت گرفتند و به او مرحمت فرمودند، نگرفت، گفت: نمىخواهم. حضرت فرمود: خودت تقاضا كردى، خيلى هم با محبت تقاضا كردى، كه يك لقمه غذا به من بده، حالا چرا نمىگيرى؟ گفت: من منظورم از يك لقمه غذا، غذاى سر سفرهات نبود، آن لقمهاى كه در دهان شما است، در بياور و به من بده. فرمودند: عيبى ندارد، لقمه دهان مباركشان را درآوردند و به اين خانم دادند. بعدش چه شد؟ ديگر روايت ساكت است. ولى وجود مبارك امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
« فما أصابها داءٌ حتى فارقت الدّنيا »
اين زن بعد از خوردن اين لقمه، تا زنده بود به هيچ درد و رنج و مشقتى در اين دنيا مبتلا نشد، تا از دنيا رفت.
لطف پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ميهمان ناخوانده
جايى كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله نشسته بودند، چنانچه آن خانم گفت، روى زمين بىفرش بود،
« رأت رسول الله جلس على الأرض »
1 ـ عوالى اللآلى: 2/11، حديث 18؛ «قال علي عليهالسلام ما عبدتك خوفا من نارك و لا شوقا إلى جنتك بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك.»
سفرهاى كه در مقابلشان پهن كرده بودند، صد در صد مادى بود. دهانى هم كه لقمه را در آن گذاشته بودند، دهان بشرى و مادى بود، يعنى فضايى داراى دندان و زبان و گلو و ماهيچههاى متعدد و بزاق داشت. لقمهاى را هم كه از دهانشان درآوردند و به اين زن مرحمت فرمودند، اين لقمه هم مادى بود، اما اين لقمه يك باطن معنوى داشت و آن حلال بودن لقمه بود. اين لقمه از بهشت كه نيامده بود؟ خاص هم كه نبود؟ نانش را در خانه پخته بودند، گندمش را هم كشاورزهاى مدينه كاشته بودند. ولى اثر اين لقمه مادى كه از آن دهان مادى درآمد و به يك مهمان ناخوانده داده شد ـ پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه ايشان را دعوت نكرده بود، دنبالش هم نفرستاده بود، در راه هم كه آمد برود، حضرت نفرمودند كه بايست و با من حرف بزن، خود زن ايستاد ـ اين لقمه مادى، امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: منفعت اين لقمه دهان پيغمبر صلىاللهعليهوآله براى اين مهمان ناخوانده اين بود كه سلامت بدن اين مهمان ناخوانده را تا آخر عمر تضمين كرد.
دعوت به ضيافت خدا و لطف پذيرايى او
حالا، يك دعوت كنندهاى مانند وجود مقدس پروردگار، مقايسه كنيد، اولاً مهمان پيغمبر صلىاللهعليهوآله ناخوانده بود، برخورد اين مهمان ناخوانده هم با عبد خدا بود، نه با خود خدا، با عبدالله بود. حالا يك صاحبخانهاى، يك سفرهدارى، مثل وجود مقدس پروردگار كه سفره ظاهرش اين آسمانها و زمين است، و سفره باطنش صفات خودش است؛ كريم، رحيم، غفور، رحمان، ودود، عزيز، مقتدر و باسط اليدين بالرحمة، صاحب المواهب السنية، غفار، صبور، شكور و بهتر اين كه مفاتيح الجنان را برداريم و اين گنجينه عالى دعاها و جوشن كبير را نگاه كنيم.
هزار اسم در آنجا ذكر شده كه صفات حضرت حق است، اين سفره باطن است كه براى تمام موجودات پهن كرده است. اگر پهن نكرده بود كه به او رحيم نمىگفتند. اين كه ما در شبانه روز در ركعات نمازمان وجود مقدسش را به عنوان «رحيم» مىخوانيم، يعنى آن حقيقتى كه سفره معنوىاش عالىترين و بهترين و بادوامترين غذاها را ـ صفات خودش ـ براى موجودات پهن كرده است.
مهمانان دعوت شده به ضيافت الهى
چنين سفرهدارى كه غذاى سفرهاش ملك و ملكوت است، همه مردم را دعوت كرده:
« يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ »(1)
چرا خدا فعل آيه را مجهول آورده است؟ « كُتِبَ »؟
گاهى مجهول آوردن فعل براى نشان دادن عظمت مسأله است؛ يعنى دعوت شديد، بعدا مىفهميد و مىبينيد كه چه كسى شما را دعوت كرده است. اگر وارد مهمانى شديد، و اگر آمديد و سر سفره نشستيد، آن وقت مىفهميد كه دعوت كننده شما كيست.
خدا شما را دعوت كرده است، خدايى كه يك طرف سفرهاش مُلك عالم است، و طرف ديگر سفرهاش ملكوت عالم است. مهمان ناخوانده هم كه نيستيد. دعوت شده هستيد، يعنى آنهايى كه امروز را روزه گرفتند، بر اراده او ازلاً گذشته بود كه دعوت از جانب من به وسيله قلب آنها قبول بشود.
آنهايى هم كه روزه خود را بدون عذر شرعى خوردند، آنها هم دعوت شده بودند، دعوت را قبول نكردند، اگر فردا هم آنها دعوت را قبول كنند، سر چنين سفره اى كه نه اول دارد ونه آخر، خواهند نشست.
1 ـ بقره (2) : 183؛ «اى اهل ايمان ! روزه بر شما مقرّر و لازم شده.»
پاداش ترك يك وعده غذا براى خدا
مهمانى، مهمانى سبك و سادهاى نيست. آن وقت در اين مهمانى دعوت كرده كه يك وعده غذاى مادى نخوريد، به جاى اين، من از غذاى عنايات، رحمت، مغفرت، كرم، رضايت، غفاريت و ودوديّت خود به شما خواهم چشاند.
اگر دلتان مىخواهد كه در دنيا به شما بچشانم، چشم و گوش و زبانتان را هم وادار به روزه كنيد. و اگر دلتان مىخواهد در آخرت به شما بچشانم، كه آخرت به شما قطعا مىچشانم.
من از هشت درِ بهشت اسم يك درش را «ريّان» گذاشتهام، براى كسانى است كه ماه رمضان تشنه شدند، و مىتوانستند آب بخورند و نخوردند.(1) اين جزاى آب خالى است، حالا مزد غذا نخوردنها چيست؟ نمىدانيم. مزد باطن روزه چيست؟ نمىدانيم. اين قدر هست كه به جهنم مىگويد: هر كس آمد رد شود، تو حملهات را بكن، روزهدارها هم از جهنم رد مىشوند، ولى آتش جهنم به روزهدارها احترام مىكند، اصلاً خودش را كنار مىكشد؛
« الصومُ جُنةٌ من النار »(2)
روزه، بين بنده من و آتش مانع و حاجب و سپر است. چون روزهداران مهمان ناخوانده كه نبوده، و مثل آن زن، بىادب هم نبوده است.
1 ـ أعلام الدين: 278؛ مستدرك الوسائل: 7/502، باب 1، حديث 8745؛ «عَنِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله أَنَّهُ قَالَ إِنَّ فِي الْجَنَّةِ بَاباً يُقَالُ لَهُ الرَّيَّانُ لاَ يَدْخُلُ مِنْهُ إِلاَّ الصَّائِمُونَ فَإِذَا دَخَلَ آخِرُهُمْ أُغْلِقَ ذَلِكَ الْبَاب.»
2 ـ من لايحضره الفقيه: 2/74، حديث 1871.
مهمان دعوت شده با ادب
سحر شب اول ماه رمضان سرش را پايين انداخته و گفته: محبوب من! من تسليم تو هستم، گفتى نخور، نمىخورم. اما آن زن آمد بىادبى كرد و پيغمبر صلىاللهعليهوآله را به اسم صدا كرد و پيغمبر صلىاللهعليهوآله را نپسنديد، بعد كه بيدار شد، گفت: لقمه دهانت را به من بده، و از همه بلاهاى بدنى خودش را نجات داد. اما ما مهمان خوانده و دعوت شده، مهمانى كه به او احترام كردهاند، چون همه را كه دعوت نكردند؛ غير مؤمن، ملائكه و حيوانات را كه دعوت نكردند.
دعوت خصوصى براى ضيافت الهى
در قرآن مجيد دعوت نامه را كه تنظيم كرده، فرموده:
« يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ »
بندگان مؤمن من! يك ماه، پيش من دعوت داريد. شما اگر با يك دنيا ادب به پروردگار بگوييد: دعوتهاى تو معمولاً در قرآنت هم هست كه، از سى روز و چهل شبانه روز بيشتر است، چطور ما را سى روز و سى شب دعوت كردى؟
بگويد: كجا من چهل شب دعوت كردم؟ شما اين آيه را برايش مىخوانى:
« وَوَ عَدْنَا مُوسَى ثَلَـثِينَ لَيْلَةً »
سى شب موسى عليهالسلام را وعده گرفتيم، مگر هر كسى را در اين بارگاه وعده مىگيرند؟ خدا، يعنى عظمت بىنهايت، حاضر بشود يك انسان هفتاد هشتاد كيلويى را، كه همه چيز اين انسان را هم خودش تأمين كرده؛ زبان و چشم و گوش و بدن و شكل و ظاهر و باطنش را، دعوت كند كه بيا سر سفره من، سى شبانه روز قرار بگير، بعد خودت فرمودى:
« وَأَتْمَمْنَـهَا بِعَشْرٍ »(1)
من اين وعده را ده شب ديگر رويش گذاشتم، شد چهل شب.
شيعه و دعوت چهل شبانه روز
خدايا! پس چطور ما كه امت پيغمبر صلىاللهعليهوآله هستيم، و خودت در قرآن ما را بر ساير امتها برترى دادى، ما را سى شبانه روز دعوت كردى؟ جوابتان را در سوره «و الفجر» داده است؛
« وَ الْفَجْرِ * وَ لَيَالٍ عَشْرٍ »(2)
من ده شبانه روز ديگر به شما هم دادم كه به هيچ امتى ندادم، حتى به خود موسى عليهالسلام هم اين ده شبانه روز را ندادم، آن هم ده شبانه روز عاشوراى حسين عليهالسلام است. اين چهل شبانه روز.(3)
ديگر چطور دعوتت كنم؟ چه سفرهاى برايت پهن كنم، و چه غذايى سر اين سفره برايت بگذارم؟
« وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَـهِرَةً وَ بَاطِنَةً »(4)
من تمام نعمتهاى ملكى و ملكوتى را برايتان كامل كردم، شما ديگر ذات،
1 ـ اعراف (7) : 142؛ «و با موسى [ براى عبادتى ويژه و دريافت تورات ] سى شب وعده گذاشتيم و آن را با [ افزودن ] ده شب كامل كرديم.»
2 ـ فجر (89) : 1 ـ 2؛ «سوگند به سپيده دم * و به شبهاى دهگانه.»
3 ـ ثوابالأعمال: 123؛ وسائل الشيعة: 6/144، باب 64، حديث 7569؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِي فَرَائِضِكُمْ وَ نَوَافِلِكُمْ فَإِنَّهَا سُورَةٌ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهالسلام مَنْ قَرَأَهَا كَانَ مَعَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهالسلام يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي دَرَجَتِهِ مِنَ الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيم.»
4 ـ لقمان (31) : 20؛ «و نعمت هاى آشكار و نهانش را بر شما فراوان و كامل ارزانى داشته.»
حقيقت و هويتتان از من است و طلبى نداريد.
خواب و نفَسِ در رمضان
حالا من هستم كه از شما طلب دارم، تازه آن بدهىاى كه تو به من دارى، سى روز ماه رمضان است. من اين بدهى را كه از تو استيفا مىكنم، در مقابلش آنچه را كه به تو برمىگردانم، ابدى و دائمى است. غير از حسابهايى كه در روز و شب ماه رمضان برايت دارم، كه مهمان من اگر در روز ماه رمضان بعد از نماز صبح يا نزديك ظهر يا بعد از ظهر، كنار سفره من با اين دعوت محبتدارِ من بخوابد، ثوابهايى براى او در نظر گرفتهام كه در هيچ مهمانى ديگرى اين كار را نمىكنند.(1)
تاجر بازار دعوتت كرده، هر چه هم خوابت بگيرد، باز دو زانو مىنشينى تا غذايت را بخورى و بگويى من مىخواهم مرخص بشوم. اما حالا كه دعوت من را قبول كردى، پيشم آمدى، كنار سفرهام هم نشستى، حالا دراز مىكشى و مىخوابى، آن مقدارى كه خواب هستى، به ملائكهام مىگويم: به پايت عبادت و تسبيح بنويسند. خواب هستى و هيچ چيز نمىگويى، اما به آنها مىگويم: در حالت خواب در پرونده او « سبحان الله والحمدلله » بنويسيد، اين مهمان من است، خوابش عبادت است، نفسش از سحر تا افطار ـ چند نفس مىشود؟ ـ تسبيح است.
1 ـ الأمالى، شيخ صدوق: 93، حديث 4، المجلس العشرون؛ عيون أخبار الرضا عليهالسلام : 1/295، باب 28، حديث 53؛ «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله خَطَبَنَا ذَاتَ يَوْمٍ فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ شَهْرٌ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الشُّهُورِ وَ أَيَّامُهُ أَفْضَلُ الاْءَيَّامِ وَ لَيَالِيهِ أَفْضَلُ اللَّيَالِي وَ سَاعَاتُهُ أَفْضَلُ السَّاعَاتِ هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِيهِ مِنْ أَهْلِ كَرَامَةِ اللَّهِ أَنْفَاسُكُمْ فِيهِ تَسْبِيحٌ وَ نَوْمُكُمْ فِيهِ عِبَادَةٌ وَ عَمَلُكُمْ فِيهِ مَقْبُولٌ وَ دُعَاوءُكُمْ فِيهِ مُسْتَجَابٌ فَسَلُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ بِنِيَّاتٍ صَادِقَةٍ وَ قُلُوبٍ طَاهِرَةٍ أَنْ يُوَفِّقَكُمْ لِصِيَامِهِ وَ تِلاَوَةِ كِتَابِهِ فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ غُفْرَانَ اللَّهِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْعَظِيم . . . .»
جبران كاستىهاى زندگى در قيامت
اول افطار كه مىشود، از بوى دهانش خوشم مىآيد. يك چيزهايى را ممكن است ما احساس كنيم كه كم داريم. در روايت دارد، هر چه هم كه از امور ظاهرى، نه باطنى، كم دارى، خودم كم گذاشتم، ولى بدان كه روز قيامت وقتى وارد شدى، اولين حرفى كه با تو مىزنم اين است كه: بنده من! در دنيا هر چه از تو كم گذاشتم؛ خانهات كوچك بود، خانه نداشتى، مشكل داشتى، گران بود و نتوانستى بخرى، از هر چه كه كم گذاشتم، خودم اول عذر خواهى مىكنم، آن وقت همه كم گذاشتنها را جبران مىكنم. اين قدر جبران مىكنم كه بگويى: خدايا! كاش همه چيز را برايم كم گذاشته بودى. چنين كسى ما را دعوت كرده، و سر چنين سفرهاى هم ما را دعوت كرده است.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English