لطفا منتظر باشید

عنایات امام رضا علیه السلام به زوارشان

 

منابع مقاله:

توجه حضرت امام رضا عليه السلام‏                          کتاب: اهل بيت عليهم‏السلام عرشيان فرش نشين     

عنايت حضرت امام رضا عليه السلام به زائرش‏              کتاب: فرهنگ مهرورزى      

عنايت حضرت امام رضا عليه السلام‏                         کتاب: معاشرت

گفتن شعر در حرم امام رضا عليه السلام و گرفتن حاجت‏     کتاب: تواضع و آثار آن     

نوشته : حضرت استاد حسین انصاریان 

توجه حضرت امام رضا عليه السلام‏

ابومنصور بن عبدالرزاق به حاكم طوس گفت: آيا براى تو فرزندى هست؟ حاكم گفت: نه، ابومنصور گفت: چرا به حرم حضرت امام رضا عليه السلام نمى‏روى تا كنار آن مرقد مطهّر از خدا بخواهى فرزندى به تو عنايت كند؟

من در آنجا حوائجى را از خدا خواسته‏ام و برآورده شده.

حاكم مى‏گويد: به درگاه حضرت امام رضا عليه السلام رفتم و از حضرت حق خواستم فرزندى به من بدهد و خدا دعايم را به سبب زيارت آن بزرگوار مستجاب كرد و فرزندى به من داد، پس از آن نزد ابومنصور رفتم و اجابت دعايم را در آن مشهد شريف به او خبر دادم و او هم به من هديه و عطيه‏اى داد و گرامى‏ام داشت‏ «1».

 

اجابت دعا در حرم حضرت امام رضا عليه السلام‏

شيخ صدوق- آن انسان والا و فقيه- مى‏گويد: هنگامى كه از امير سعيد ركن الدوله براى زيارت حضرت امام رضا عليه السلام رخصت خواستم، رخصتم‏ داد و اين زيارت در ماه رجب سال سيصد و پنجاه و دو بود، چون از نزد او براى زيارت برگشتم مرا خواست و گفت: اين جايگاه مباركى است كه پيش از اين من به زيارتش مشرّف شده‏ام و از خدا حوائجى درخواست كرده‏ام كه در سينه داشتم، پس برايم برآورده فرمود، اكنون در آنجا در دعا براى من و زيارت از جانب من كوتاهى مكن، زيرا دعا در آنجا مستجاب است؛ من هم دعا و زيارت را براى او ضامن شدم و به عهدم وفا كردم.

هنگامى كه از خراسان باز گشتم و بر او وارد شدم به من گفت: آيا براى من دعا كردى و از جانب من زيارت نمودى؟ گفتم: آرى، گفت: احسنت! براى من مسلّم بود كه دعا در آن مشهد شريف مستجاب است‏ «2».

 

توسل به حضرت امام رضا عليه السلام مرا نجات داد

ابوبكر حمامى كه در نيشابور از اصحاب حديث بود مى‏گويد: بعضى از مردم مالى را به من امانت دادند و من آن را در جايى دفن كردم و جاى دفن را فراموش نمودم، پس از مدتى صاحب امانت آمد و امانتش را از من خواست و من هم جاى دفنش را نمى‏دانستم، حيران و نگران بودم و صاحب امانت هم مرا متهم به تصرّف در امانت كرد، اندوهگين و ناراحت از خانه بيرون آمدم، گروهى از مردم را ديدم قصد زيارت حضرت امام رضا عليه السلام را دارند، با آنان به سوى مشهد رفتم، امام هشتم را زيارت كردم و در آنجا از خدا خواستم كه جاى امانت را به من بنماياند.

چنان كه شخص به خواب رفته چيزى در خواب مى‏بيند، انگار در خواب ديدم شخصى نزد من آمد و گفت: وديعه را در فلان موضع دفن‏ كرده‏اى. به سوى صاحب وديعه برگشتم و او را به همان موضع راهنمايى كردم، در حالى كه خوابم را باور نداشتم! صاحب امانت به همانجا رفت و امانت خود را با مُهر صاحبش بيرون آورد.

او پس از آن، اين ماجرا را براى مردم مى‏گفت و همواره آنان را به زيارت آن مشهد شريف تشويق مى‏كرد «3».

 

حاجت غلام در حرم حضرت امام رضا عليه السلام روا شد

ابوالحسن محمّد بن عبداللّه هروى مى‏گويد: مردى از اهالى بلخ با غلامش به زيارت حضرت امام رضا عليه السلام آمد، خود و غلامش آن حضرت را زيارت كردند.

ارباب بالاى سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و غلام پايين پاى حضرت به نماز ايستاد.

چون هر دو از نماز فارغ شدند به سجده رفتند و سجده را طولانى نمودند، ارباب پيش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا كرد، غلام سر از سجده برداشت و گفت: لبيك اى مولاى من! به غلام گفت:

مى‏خواهى آزادت كنم؟ گفت: آرى، گفت: تو در راه خدا آزادى و فلان كنيز من هم كه در بلخ است در راه خدا آزاد است و من در اين حرم مطهر او را با اين مقدار مهريه به همسرى تو درآوردم و پرداخت آن را نيز ضامن شدم و فلان زمين حاصل‏خيز خود را هم وقف بر شما دو نفر و اولادتان و اولاد اولادتان و همين طور نسل و ذريه شما كردم و حضرت امام رضا عليه السلام را هم به اين برنامه شاهد گرفتم.

غلام گريست و به خدا و به حضرت رضا عليه السلام سوگند ياد كرد كه من در سجودم جز اين امور را نخواستم و به اين سرعت اجابتش از سوى خدا برايم معلوم شد «4»!

عنايت حضرت امام رضا عليه السلام به زائرش‏

پيرى پينه دوز از شهرى بسيار دور دست به شدت آرزو داشت به زيارت حضرت امام رضا عليه السلام موفق شود ولى از نظر اقتصادى به خاطر فاصله زيادى كه شهرش با مشهد داشت امكان زيارت براى او نبود.

قافله‏اى در آن شهر آماده حركت به سوى مشهد شد، پير مرد كه ديگر تاب و طاقت تحمل فراق را نداشت، نزد خود براى رفتن به زيارت سه نقشه كشيد:

اول: دوختن كفش‏هاى پاره اهل كاروان و گرفتن مزد براى تأمين هزينه رفتن به زيارت، دوم: دوختن كفش‏هاى پاره اهل قافله و گرفتن مزد براى تأمين هزينه برگشتن از زيارت، سوم: استفاده كردن از غذاى مضيف حضرت امام رضا عليه السلام تا هنگامى كه براى زيارت در شهر مشهد اقامت دارد.

پياده همراه قافله حركت كرد، در مسير راه دچار شكاف پا و زخم قدم شد، هنگامى كه به مشهد رسيد با همان وضع و حال ابتداى مغرب به حرم رفت و با اشك و زارى زيارت كرد و تا دير وقت در حرم حضرت امام رضا عليه السلام نشست تا كنار ضريح خوابش برد و طبيعتاً در حال خواب پايش دراز شد، خادمان به تدريج شمع‏هاى حرم را خاموش و تعداد اندكى از زائران را كه مانده بودند، بيرون كردند.

خادمى تندخو و عصبانى در حال گشتن ميان حرم بالاى سر پير مرد رسيد، فريادى بر او زد كه از خواب بيدار شود برخيز! ولى پير مرد از شدت خستگى بيدار نشد، دوباره فرياد زد ولى خسته به خواب رفته از خواب برنخاست، لگدى محكم به پهلوى پيرمرد زد كه پير پينه دوز از شدت درد از خواب پريد، او را هم از حرم بيرون كرد، پير مرد پس از بيرون آمدن از حرم با زحمت اطاقى كهنه و خراب در مسافرخانه‏اى قديمى پيدا كرد و هنگام خوابيدن رو به حرم كرد و گفت: در ديار و شهرم به من گفتند تو داراى مضيف‏خانه هستى كه از زائرانت پذيرايى مى‏كنند، مضيف‏خانه‏ات كجاست؟ مى‏گفتند: امام رئوفى ولى رأفت تو كجاست و چه شد؟ من كه در حرم مطهرت در برابرت چنان لگد به پهلويم زدند كه پهلويم درد گرفت!!

خادم حرم نيمه شب حضرت امام رضا عليه السلام را در خواب ديد، به حضرت عرض سلام كرد، حضرت جواب سردى دادند، به حضرت عرضه داشت پسر پيامبر! پنجاه سال است در لباس خادمى شما به سر مى‏برم چرا با بى‏رغبتى پاسخ سلامم را دادى؟

حضرت فرمود: ولى در اين پنجاه سال لگد به پهلوى من نزده بودى، ديشب به پهلويم لگد زدى و تا كنون پهلويم درد مى‏كند، آرى؛ لگد به پهلوى زائرم زدى دردش را من مى‏كشم!!

خادم بيدار شد و تا صبح نخوابيد، مسافرخانه به مسافرخانه گشت تا پير پينه‏دوز را پيدا كرد و به خانه خود برد و تا روزى كه پير مرد در مشهد بود از او پذيرايى جانانه كرد و رضايت كامل او را به خاطر برطرف كردن رنجش حضرت امام رضا عليه السلام جلب كرد.

 

شيعه باارزش‏تر از حواريون است‏

حضرت امام صادق عليه السلام شيعيان حقيقى اهل بيت عليهم السلام را به خاطر مودت و عشق و محبتشان به اهل بيت عليهم السلام و معرفت و آگاهى والايشان، از حواريون حضرت مسيح عليه السلام نسبت به حق، مطيع‏تر به شمار آورده است:

«إنَّ حَوارِىَّ عِيسى‏ كَانُوا شِيعَتَهُ وَإنَّ شِيعَتَنَا حَوَاريُّونَا وَمَا كَانَ حَوارِىُّ عِيسى‏ بِأطْوَعَ لَهُ مِنْ حَوَارِيِّنَا لَنَا وَإنَّمَا قَالَ عِيسى‏ لِلحَوَاريِّينَ: مَنْ أنْصَارِى إلَى اللَّهِ قَالَ الحَوَرِيُّونَ: نَحْنُ أنْصَارُ اللَّهِ فَلَا وَاللَّهِ مَا نَصَرُوُهُ مِنَ اليَهُودِ وَلَا قَاتَلُوهُمْ دُونَهُ وَشِيعَتُنَا وَاللَّهِ لَمْ يَزَلُوا مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ ذِكرُهُ رَسُولَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَنْصُرُونَا وَيُقَاتِلُونَ دُونَنَا وَيُحْرَقُونَ وَيُعَذَّبُونَ وَيُشَرَّدُونَ فِى البُلْدَانِ جَزَاهُمُ اللَّهُ عَنَّا خَيراً» «5».

حوارى عيسى شيعه او بودند و شيعيان ما حواريون ما هستند و حوارى عيسى نسبت به او مطيع‏تر از حواريون ما نسبت به ما نبودند و جز اين نيست كه عيسى به حواريون گفت: چه كسانى ياران من براى خدا هستند؟ حواريون گفتند: ما ياران خداييم، پس به خدا سوگند از ميان يهود او را يارى نكردند و پيش رويش با دشمن نجنگيدند و شيعيان ما به خدا سوگند از زمانى كه خدا پيامبرش را قبض روح كرد پيوسته ما را يارى كردند و پيش روى ما جنگيدند و به آتش كشيده شدند.

عنايت حضرت امام رضا عليه السلام‏

با اهل معنايى كه از عبادت عاشقانه و خدمت خالصانه به ويژه خدمت جانانه به مادرش كه از پا افتاده بود بهره كافى داشت، آشنا شدم.

گاه‏گاهى براى بهره معنوى به زيارتش مى‏رفتم و علاوه بر اين كه از معنويتش سود مى‏بردم، از دانش و بينش سرشارش نيز بهره‏مند مى‏شدم.

روزى در حالى كه در اوج حال معنوى بود و در فضايى نورانى و عرفانى قرار داشت، برايم نقل كرد:

با عالمى وارسته و دانشمندى بصير و عارفى خبير كه در امور روحى و نفسى فراوان كار كرده بود، آشنا شدم و به رفت و آمد با او توفيق پيدا كردم.

آن عالم فرزانه در ايام تابستان به زيارت امام رضا عليه السلام در مشهد مقدس مشرف شد، پس از بازگشت از مشهد به زيارتش رفتم تا از ره آوردهاى معنوى سفر برايم بگويد.

داستان سفر را چنين شروع كرد: چند سالى بود كه به زيارت امام رضا عليه السلام موفق نشده بودم، دل‏تنگى عجيبى مرا گرفته بود، خانواده‏ام هم اصرار داشتند آنان را به مشهد ببرم، از آنجا كه در ميان ميوها به هلو علاقه فراوانى داشتم به آنان وعده دادم چون فصل رسيدن هلو برسد آنان را به مشهد كه باغات اطرافش هلوهاى ناب دارد ببرم!

در ايام رسيدن هلو اهل و عيالم را به مشهد بردم، در خانه‏اى آنان را مستقر كردم و پس از استقرار جهت استراحت و سپس زيارت در رختخواب آرام گرفتم.

چون خوابم برد، خواب ديدم وارد صحن مسجد گوهر شاد شدم و به قصد زيارت به سوى كفشدارى كه هنگام ورود در جانب راست مسجد است رفتم، كفش خود را به كفشدارى دادم و آماده رفتن به حرم شدم، ناگهان چشمم به در بزرگى افتاد كه چهره‏اى نورانى و با ادب كنار آن در ايستاده بود، به او گفتم: اين در به كجا باز مى‏شود، گفت: به سالنى كه در آن مجالس معنوى برگزار مى‏شود و درباره نفس و روح و باطن انسان سخن به ميان مى‏آيد و اكنون جلسه‏اى برپاست كه وجود مبارك امام رضا عليه السلام در آن حضور دارند و بحثى معنوى در ميان است، به دربان گفتم: من هم از اين دانش اندك بهره‏اى دارم، برايم اجازه ورود به اين مجلس بخواه، دربان با كمال ادب پذيرفت به درون مجلس رفت و پس از چند لحظه برگشت و گفت: امام رضا عليه السلام فرمودند: اول شكم از هلو سير كن، سپس به زيارت ما بيا!!

آرى؛ قصد زيارتم با قصد هلو خوردن مخلوط بود و مولايم به هدايت من عنايت فرمود كه از آن به بعد نيت زيارتم را از هوا و هوس خالص گردانم.

گفتن شعر در حرم امام رضا عليه السلام و گرفتن حاجت‏

از وسط راه برگشت و به حرم حضرت رضا عليه السلام رسيد، گفت: يابن رسول الله ببخشيد، ما راه را اشتباه رفتيم. من مى‏خواستم اين قصيده را نزد حاكم و استاندار ببرم، متوجه اشتباهم شدم. اين قصيده را براى شما گفتم، و بايد نزد شما بخوانم، يابن رسول الله شعر مرا گوش بده. آن شخص شعر را خواند. كسى در حال زيارت بود، اين فرد با صداى خوبى قصيده را مى‏خواند، آن زائر گفت: عجب مدح جالبى است، حالا ببينيد چگونه حضرت رضا عليه السلام مشكل را حل مى‏كند. اين شخص بايد قصيده را بخواند و يك اهل حالى بايد در حال زيارت باشد، قصيده را بشنود و حال زيارتش بيشتر شود، به پول آن زمان، شش تومان به اين شاعر داد و سريع لابه لاى جمعيت خودش را گم كرد. وقتى شاعر پول را ديد، متوجه شد كه مخارج دو سه ماه او است. از حضرت رضا عليه السلام تشكر كرد و گفت: از اين به بعد هم هر كارى كردم مى‏آيم و به شما ارائه مى‏كنم، من اشتباه كردم كه نزد حاكم مى‏رفتم. زيارت كرد و از حرم بيرون آمد، وارد مسجد گوهرشاد شد، يكى از اولياى خدا مى‏خواست حرم برود، به شاعر گفت: شش تومانى كه امروز حضرت رضا عليه السلام به تو حواله كرده، ده برابر مى‏خرم، شش تومان را داد، شصت تومان گرفت، ديد خرج سه چهار سال او تأمين شده است، شاعر به حضرت رضا عليه السلام گفت: من غلط كردم‏ كه درِ خانه غير از شما مى‏رفتم. من از اين به بعد هر مشكلى داشتم مى‏آيم و به خودتان مى‏گويم.

«جعلت غناه فى نفسه» او را از همه مى‏بُرم و بعد يك حالى به او مى‏دهم كه ببيند به منبع بى‏نهايت وصل است، ديگر احساس خلأ و كمبود نكند.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- عيون أخبار الرضا: 2/ 279، باب 69، حديث 2؛ بحار الأنوار: 49/ 327، باب 23، حديث 2.

(2)- عيون أخبار الرضا: 2/ 279، باب 69، (ذيل حديث 2)؛ بحار الأنوار: 49/ 327، باب 23، (ذيل حديث 2).

(3)- عيون أخبار الرضا: 2/ 279، باب 69، حديث 3؛ بحار الأنوار: 49/ 327، باب 23، حديث 3.

(4)- عيون أخبار الرضا: 2/ 282، باب 69، حديث 7؛ بحار الأنوار: 49/ 330، باب 23، حديث 7.

(5)- الكافى: 8/ 268، حديث نوح عليه السلام يوم القيامة، حديث 396؛ بحار الأنوار 14/ 274، باب 20، حديث 7.

 

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه