لطفا منتظر باشید

داستانى در اوج صداقت

 

كسى به كسى گفت: ناهار خانه ما برويم، يك نان و پنيرى داريم، باهم مى‏خوريم. آن بنده خدا هم جايى را نداشت برود، گفت: حتما معنى نان و پنير در تعارف‏ها چلوكباب يا برنج و خورشت است.

گفت: چشم آقا! خدمت شما مى‏آيم. آمدند و سفره را آورد و ديد نان و پنير است، نگاه به صاحبخانه كرد، صاحب‏خانه گفت: من آدم دروغگويى نيستم، من امروز غير از نان و پنير هيچ چيزى نداشتم، به تو تعارف كردم، هم تعارفم راست بود و هم حرفم.

در زدند، صاحبخانه دم پنجره آمد، گفت: كيست؟ گفت: فقيرم، به من كمك كن. گفت: من هيچ چيزى ندارم، هر چه هم داشتيم، دو نفر بوديم، نشستيم و خورديم. آن فقير هم خيال كرد كه مثل بقيه صاحبخانه شوخى مى‏كند، گفت: آقا! يك كمكى به ما بكن.

گفت: نايست، اگر نه يك سنگ مى‏اندازم كه سرت بشكند. مهمان تند تند آمد و در را باز كرد و گفت: تو را به قرآن برو، به خدا اين راست مى‏گويد، نايست، اين خيلى راست مى‏گويد. آخر يكى راست مى‏گويد، ولى اين ديگر خيلى راست مى‏گويد.

و چقدر قرآن از آنهايى كه خيلى راست مى‏گويند خوشش مى‏آيد.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه