خدا و گنهكاران پشيمان
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد یک
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
راستى چه قدر عجيب است و چه لطف و كرامتى است، كسى كه همه عمر را به كفر و روگردانى از حق گذرانده و لحظهاى ياد خدا نبوده و عملى برابر با خواسته الهى از او سر نزده، به محض برخورد با هدايت و قبول ايمان، تمام گذشته او به احترام اين ارتباط آمرزيده شده و مورد عنايت حق قرار مىگيرد. به طورى كه اگر در حال ايمان آوردن بميرد اهل بهشت است؟! آه راستى چگوه به چنين خدايى نبايد اميد بست؟
در آثار اسلامى آمده است:
حضرت ابراهيم عليه السلام آتشپرستى را به مهمانى دعوت كرد. هنگام خوردن غذا به او فرمود: اگر مسلمان شوى در غذا مهمان من خواهى بود. آن مردِ گبر از جا برخاست و از خانه ابراهيم بيرون رفت. خطاب رسيد: ابراهيم! غذايش ندادى مگر به شرط تغيير مذهبش امّا من هفتاد سال است او را با كفرش روزى مىدهم.
ابراهيم به دنبال او رفت و وى را به خانه آورد و برايش سفره طعام حاضر كرد، گبر به ابراهيم گفت: چرا از شرط خود پيشمان شدى؟ ابراهيم داستان حضرت حق را براى او گفت. آتشپرست فرياد برآورد: اينگونه خداوند مهربان با من معامله مىكند؟ ابراهيم! اسلام را به من تعليم كن، سپس قبل از خوردن غذا به خاطر آن لطف و عنايت حق مسلمان شد «1».
عارف بزرگ مرحوم نراقى در كتاب ارزشمند «طاقديس» سلوك حق را نسبت به يكى از گنهكاران در زمان موسى چنين بيان مىكند:
|
ديد موسى كافرى اندر رهى |
پير گبرى كافرى و گمرهى |
|
|
گفت اى موسى از اين ره تا كجا |
مىروى با كه دارى مدّعا |
|
|
گفت موسى مىروم تا كوه طور |
مىروم تا لجّه درياى نور |
|
|
مىروم تا راز گويم با خدا |
عذر خواهم از گناهان شما |
|
|
گفت اى موسى توانى يك پيام |
با خداى خود زمن گويى تمام |
|
|
گفت موسى هان پيامت چيست او |
گفت از من با خداى خود بگو |
|
|
گو فلان گويد كه چندين گير ودار |
هست من را از خدايى تو عار |
|
|
گر تو روزى ميدهى هرگز مده |
من نخواهم روزيت منت منه |
|
|
نى خدايى تو نه منهم بندهام |
نى زبار روزيت شرمندهام |
|
|
زين سخن آمد دل موسى به جوش |
گفت با خود تا چه گويد حق خموش |
|
|
شد روان تا طور با حق راز گفت |
راز با يزدان بىانباز گفت |
|
|
اندر آن خلوت به جز او كس نديد |
با خدا بس رازها گفت و شنيد |
|
|
چون كه فارغ شد در آن خلوت زراز |
خواست تا گردد به سوى شهر باز |
|
|
شرمش آمد از پيام آن عنود |
دم نزد زانچه از آن بشنيده بود |
|
|
گفت حق كو آن پيام بندهام |
گفت موسى من از آن شرمندهام |
|
|
شرم دارم تا بگويم آن پيام |
چون تو دانايى تو مىدانى تمام |
|
|
گفت از من رو بر آن تندخو |
پس زمن او را سلامى بازگو |
|
|
پس بگو گفتت خداى دلخراش |
گر تو را عارست از ما عار باش |
|
|
ما نداريم از تو عار و ننگ نيز |
نيست ما را با تو خشم و جنگ تيز |
|
|
گر نمىخواهى تو ما را گو مخواه |
ما تو را خواهيم با صد عزّ وجاه |
|
|
روزيم را گر نخواهى من دهم |
روزيت از سفره فضل و كرم |
|
|
گر ندارى منّت روزى زمن |
من تو را روزى رسانم بىمنن |
|
|
فيض من عام است و فضل من عميم |
لطف من بىانتها جودم قديم |
|
|
خلق طفلانند و باشد فيض او |
دايهاى بس مهربان و نيك خو |
|
|
كودكان گاهى به خشم و گه بناز |
از دهان پستان بيندازند باز |
|
|
دايه پستانشان گذارد بر دهن |
هين مكن ناز اى انيس جان من |
|
|
سر بگرداند دهن برهم نهد |
دايه بوسه بر لبانش مىدهد |
|
|
چون كه موسى بازگشت از كوه طور |
طور لخابل قلزم زخار نور |
|
|
گفت كافر با كليم اندر اياب |
گو پيامم را اگر دارى جواب |
|
|
گفت موسى آنچه حق فرموده بود |
زنگ كفر از خاطر كافر زدود |
|
|
جان او آيينه پر زنگ بود |
آن جوابش صيقل خوشرنگ بود |
|
|
بود گمراهى زره افتاده بس |
آن جوابش بود آواز جرس |
|
|
جان او آن شام يلدا دان جواب |
مطلع خورشيد و نور آفتاب |
|
|
سر به زير افكند لختى شرمگين |
آستين بر چشم و چشمش بر زمين |
|
|
سر برآورد آنگهى با چشم تر |
با لب خشك و درون پر شرر |
|
|
گفت با موسى كه جانم سوختى |
آتش اندر جان من افروختى |
|
|
من چه گفتم اى كه روى من سياه |
وا حيا آه اى خدا واخجلتاه |
|
|
موسيا ايمان بر من عرضه كن |
كودكم من بر دهانم نه سخن |
|
|
موسيا ايمان مرا برياد ده |
اى خدا پس جان من بر باد ده |
|
|
موسى او را يك سخن تعليم كرد |
آن بگفت و جان به حق تسليم كرد |
|
|
اى صفايى هان و هان تا چند صبر |
ياد گير ايمان خود زان پير گبر |
|
|
گرچه گفتار تو ايمان پرور است |
هم سخنهايت همه نغزتر است |
|
|
ريزد از نطقت مسلمانى همه |
هست گفتار تو سلمانى همه |
|
|
ليك زاعمال تو دارد عار وننگ |
كافر بتخانه ترساى فرنگ |
|
اثر شوم خودپسندى
مردى در بنىاسرائيل چهل سال كارش دزدى بود. روزى عيسى با عابدى از عبّاد بنىاسرائيل كه از ياران و ملازمان بود بر او گذشت در حالى كه عابد پشتسر عيسى در حركت بود، دزد پيش خود گفت: اين پيامبر خداست و در كنار او يكى از حواريين است، اگر من هم با آنان حركت كنم نفر سوم آنها خواهم شد، پس به دنبال آنان به راه افتاد، مىخواست به دوست عيسى نزديك شود؛ امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت: من كجا و او كجا. آن حوارى با مشاهده آن مرد با خود گفت: شخصيّتى مثل من نبايد با او در حركت باشد پس او را عقب انداخت و خود در كنار عيسى قرار گرفت. مرد دزد در حركتش تنها شد، خداوند به عيسى وحى كرد: به هر دو نفر اينان بگو اعمال خود را از سر بگيرند، امّا حوارى به خاطر عجبى كه كرد، اعمالش حبط شد و اما ديگرى را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشيدم. عيسى اين واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه كرد. او نيز با جبران گذشته خود، از اصحاب و ياران عيسى شد «2».
توبه مرد شرابخوار
مردى كه در شرابخوارى افراط داشت، روزى دوستان شرابخوار را دعوت كرد و براى عيش و نوش بيشتر، چهار درهم به غلام خود داد و گفت: با اين مبلغ مقدارى ميوه بخر. غلام در حال عبور به درب خانه «منصور بن عمار» رسيد.
منصور براى نيازمندى مستحق، پول طلب مىكرد و مىگفت: هركس به اين فقير چهار درهم بدهد، برايش چهار برنامه از خدا مىطلبم، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد. منصور به غلام گفت: چه مىخواهى؟ گفت: اربابى دارم، علاقهمندم از دست او رها شوم. ديگر اين كه خداوند مالى روزى من كند تا با او زندگى خود را اداره كنم. سوم اين كه خداوند ارباب معصيتكار مرا ببخشد. چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و اين قوم را مورد رحمت خود قرار دهد.
منصور هر چهار برنامه را از خداى مهربان درخواست كرد وقتى غلام به منزل اربابش بازگشت، ارباب به او گفت: چرا دير آمدى؟ داستان را گفت، مولايش پرسيد: به چه دعا مىكردى؟ گفت: اوّل آزادى خود را خواستم، ارباب گفت: در راه خدا آزادى. گفت: دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم، ارباب گفت: چهار هزار درهم از مال من براى تو. گفت: سوّم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند، ارباب گفت: توبه كردم.
چهارم: خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد، مولايش گفت: آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم. چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گويندهاى مىگويد: اى مرد! آنچه وظيفه تو بود انجام دادى، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مىبينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام ندهم؟ من تو را و غلامت، منصور بن عمّار و مردم را بخشيدم «3».
نباش كفن دزد
«معمّر» از «زُهير» روايت كند:
روزى يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه مىگريست به محضر آن جناب آمد، شدّت گريه او به حدّى بود كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله از او سؤال كرد چرا گريه مىكنى؟ عرض كرد: جوانى بر در ايستاده و چنان گريه مىكند كه مرا نيز به گريه درآورده است. فرمود: او را به نزد من آوريد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ گفت: از گناه خود و خشم الهى مىترسم، فرمود: موحّدى يا مشرك؟
عرض كرد: موحّد، فرمود: گريه مكن كه خداوند تو را مىآمرزد، اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمين باشد؟!
عرض كرد: گناهم از آن عظيمتر است. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: گناه عظيم را خداى كريم بيامرزد، سپس فرمود: مگر گناهت چيست؟ عرض كرد: از آن شرمندهام؛ زيرا از عرش عظيمتر و از كرسى سنگينتر است؟! فرمود: گناه تو بزرگتر است يا خدا؟ عرضه داشت: خدا، فرمود: اى جوان! خداى عظيم گناه بزرگ را مىآمرزد، اين چه گناهى است كه تو را به نوميدى كشانده است؟ گفت: نبّاش بودم و هفت سال گور مردگان را مىشكافتم و كفن آنان را مىربودم، روزى دخترى از انصار مُرد، من گورش را شكافته و كفنش را باز كردم سپس شهوت به من غلبه كرد و بر آن گناه بزرگ واداشت، پس از انجام گناه گويى ندايى شنيدم كه مىگفت: اى جوان! واى بر تو، از حساب روز قيامت انديشه نكردى كه مرا برهنه گذاشتى و اين رسوايى به من نمودى؟ پيش خدا و رسول اسلام صلى الله عليه و آله چه خواهى گفت؟ چون نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله اين موضوع را شنيد فرمود: اين فاسق را بيرون كنيد كه كسى به دوزخ نزديكتر از او نيست. آن جوان از مسجد بيرون آمد و روى به بيابان نهاد و روز و شب زارى كرد. يك روز عرضه داشت: الهى به حق پيامبران برگزيدهات توبه مرا بپذير و از من درگذر. اگر توبه من قبول است آن را به رسولت خبر ده و الّا آتشى در من انداز تا نابود شوم. جبرئيل نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: خداى متعال مىفرمايد: من توبه آن جوان را قبول كردم و از جميع گناهان او گذشتم. او را بطلب و آتش سينه او را خاموش كن و مرهم مغفرت بر جراحتش بگذار «4».
گنهكار اميدوار
روايت است:
در ايام «مالك بن دينار» مردى بود كه تمام عمر خود را در خرابات به سر برده و روى به خير نياورد و انديشه نيكى بر او نگذشت. نيكان روزگار از او حذر كردند، تا وقتى كه فرشته مرگ دست مطالبه به دامن عمرش دراز كرد. او چون دريافت وقت مرگ فرا رسيده نظر در جرايد اعمال خود كرد، نقطه اميدى در آن نديد. به جويبار عمر نگريست شاخى كه دست اميد بر آن توان زد نيافت، آهى از عمق جان كشيد و به سوى ربّ الارباب روى كرد و گفت:
«يا مَنْ لَهُ الدُّنْيا وَالآخِرَةُ ارْحَمْ مَنْ لَيْسَ لَهُ الدُّنْيا وَالآخِرَةُ» «5».
اين را گفت و جان داد.
اهل شهر به مرگ او شادى كردند و بر جنازه او به شادى گذشتند، او را به بيرون شهر برده به مزبله انداختند و خاك و خاشاك بر جنازهاش ريختند.
مالك بن دينار را در خواب گفتند: فلانى درگذشته و به مزبلهاش افكندهاند، برخيز او را از آنجا بردار غسل بده و در مقبره نيكان دفن كن. گفت: پروردگارا! او در ميان خلق به بدكارى معروف بود؛ مگر چه چيز به درگاه كبرياى تو آورده كه سزاى چنين كرامتى شده است؟
جواب آمد: چون به حالت جان دادن رسيد كه نامه عمل خود را نظر كرد و چون همه را خطا ديد، مُفلسانه به درگاه ما ناليد و عاجزانه به بارگاه ما نظر كرد، چون دست بر دامن فضل ما زد، بر دردمندى او رحم كرديم و چنان او را بخشيدم كه انگار گناهى نداشته بود، از عذاب نجاتش داديم و به نعمتهاى پايدارش رسانديم، كدام درد زده به درگاه ما ناليد كه او را شفا نداديم؟ و كدام غمگين از ما خلاصى طلبيد كه خلعت شادكامى بر او نپوشانديم؟! «6»
توبه «وحشى»
در «مجمع البيان» «7» در ذيل آيه:
[إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ] «8»
مسلماً خدا اين كه به او شرك ورزيده شود نمىآمرزد، و غير آن را براى هر كس كه بخواهد مىآمرزد. و هر كه به خدا شرك بياورد، مسلماً گناه بزرگى را مرتكب شده است.
آمده است:
وحشى و يارانش پس از به شهادت رساندن «حمزه» عموى پيامبر به مكّه فرار كردند، سرانجام از عمل خود پشيمان شدند، نامهاى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نوشتند كه ما بر كرده خود پشيمانيم و علاقهمنديم به آيين اسلام رو كنيم؛ ولى يكى از آيات قرآن مانع ماست آنجا كه مىفرمايد:
[وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ] «9».
و آنان كه معبود ديگرى را با خدا نمىپرستند، و كسى را كه خدا خونش را حرام كرده است، جز به حق نمىكشند، و زنا نمىكنند.
چون ما مرتكب گناهِ شرك و قتل و زنا شدهايم، اميد به رحمت نداريم.
در جواب نامه وحشى اين آيه نازل شد:
[إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ] «10».
مگر آنان كه توبه كنند و ايمان آورند و كار شايسته انجام دهند كه خدا بدىهايشان را به خوبىها تبديل مىكند.
پيامبر صلى الله عليه و آله شخصى را مأمور كرد تا به مكّه رفته و اين آيه را براى وحشى و يارانش بخواند. پس از آن كه از آيه مورد نظر با خبر شدند گفتند: اين شرطى شديد و تكليفى دشوار است، ما مىترسيم از عمل كنندههاى اين آيه نشويم.
حق تعالى اين آيه را فرستاد:
[إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ] «11».
مسلماً خدا اين كه به او شرك ورزيده شود نمىآمرزد، و غير آن را براى هر كس كه بخواهد مىآمرزد.
چون پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را فرستاد گفتند: مىترسيم از گروه [لِمَنْ يَشاءُ] (براى كسى كه بخواهد) نباشيم.
در اين هنگام اين آيه نازل شد:
[قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ] «12».
بگو: اى بندگان من كه [با ارتكاب گناه] بر خود زياده روى كرديد! از رحمت خدا نوميد نشويد، يقيناً خدا همه گناهان را مىآمرزد؛ زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.
حكايت سه مرد گنهكار در قرآن
در ذيل آيه شريفه:
[وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ] «13».
و [نيز رحمتش] شامل حال آن سه نفرى [بود] كه [با بهانه تراشىِ واهى از شركت در جنگ] بازمانده بودند [و همه مسلمانان به دستور پيامبر با آنان قطع رابطه كردند] تا جايى كه زمين با همه وسعت و فراخىاش بر آنان تنگ شد و [از شدت غصه، اندوه و عذاب وجدان] دلهايشان هم در تنگى و مضيقه قرار گرفت، و دانستند كه هيچ پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست؛ پس خدا به رحمتش بر آنان توجه كرد تا توبه كنند؛ زيرا خدا بسيار توبهپذير و مهربان است.
در شأن نزول اين آيه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را مىخوانيم كه از عمل بسيار بد خود سخت پشيمان شدند و خداى مهربان پس از توبه و انابه، از كردار زشت آنان درگذشت.
آن سه نفر از مردم مدينه و از طايفه انصار به نامهاى: كعب بن مالك، فزارة بن ربيع و هلال بن اميّه بودند.
داستان آنان با كمى اختلاف كه در بعضى از تفاسير ديده مىشود بدين قرار است:
جنگى به نام «تبوك» براى مسلمانان پيش آمد. در آن جنگ به مسلمانان خيلى سخت گذشت و به فرموده قرآن در آيه 119 سوره توبه براى مسلمانان ساعت عسرت و هنگامه سختى بود، جابر بن عبداللّه مىگويد:
ما در اين جنگ گرفتار سه نوع سختى شديم، سختى زاد و توشه، كمبود آب، گرسنگى و تشنگى چهارپايان و پياده ماندن مردم. رهبر اسلام به فرمان خداوند ازمردم براى شركت در آن جهاد مقدّس دعوت كرد. منافقان و در مدينه و اطراف آن مشغول تبليغات سوء شدند و براى سست كردن اراده مسلمانان از شركت در جنگ، به فعاليّت پرداختند و گفتند: اين چه بساطى است كه هر ماه و هر هفته بايد به جهاد رفت و مال و جان به هدر داد، اين چه آيينى است كه ما را از زندگى بازداشته و راحتى را از ما سلب كرده است. تبليغات آنان در عدّهاى از مردم اثر گذاشت و ايشان بدون عذر شرعى از شركت در آن جهاد مقدّس خوددارى كردند.
و اگر پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله با تبليغات غلط آنان و خوددارى آن سه چهره مشهور مبارزه نمىكرد در آينده، سنّت ناپسندى گذاشته مىشد و هر كسى به كمترين بهانهاى از شركت در جنگ فرار مىكرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از جهاد، مورد استقبال مردمى كه از شركت در جهاد معذور بودند قرار گرفت. آن سه نفر هم كه به بهانه جمع كردن ميوه و انجام كارهاى عقب افتاده، در واقع به خاطر سستى و تنبلى در جهاد شركت نداشتند به استقبال آمدند. رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور اكيد دادند كه احدى از مسلمانان حق معاشرت و رفت و آمد با آنان را ندارد؟!
تمام مردم مدينه عليه آنان بسيج شدند. فروشندگان به آنان جنس نفروختند، معاشران از معاشرت با آنان پرهيز كردند، دوستان نسبت به آنان آهنگ جدايى زدند، زن و فرزند نيز از ايشان روى گرداندند. حتّى زنان آنان به مسجد آمدند و به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشتند: چنانچه خداوند به ما اجازه معاشرت با آنان را نمىدهد، ما را طلاق بگوييد. پيامبر صلى الله عليه و آله رضايت به جدايى ندادند، ولى فرمودند:
ترك معاشرت را نسبت به آنان ادامه دهيد.
راستى زمين با همه وسعتش بر آنان تنگ شد و از اين بىتوجّهى جانشان به لب آمد.
آرى، آنان گناهى بزرگ مرتكب شده بودند، گناه تخلّف از فرمان حق و خوددارى از شركت در جهاد با كفر.
چون وضع را بدين صورت ديدند، از شهر و ديار دست كشيده و رهسپار بيابان شدند. چهل شبانه روز گريستند و در آن مدّت همسرانشان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وسائل لازم را براى آنان مىبردند. پس از آن همه گريه و زارى و عذر آوردن به پيشگاه حق، خبرى از عفو و مغفرت نشنيدند. «كعب» دو رفيق خود را صدا زد و گفت: علّت عدم پذيرش توبه ما دوستى ما با يكديگر است حال كه همه از ما بريدهاند بياييد ما هم از يكديگر كناره گرفته و هريك به بدبختى و روسياهى خود در پيشگاه حق بناليم. بدينگونه عمل كردند.
سرانجام خداى مهربان آيه 118 سوره توبه را نازل نمود پيامبر عزيز صلى الله عليه و آله مردم را مأمور بازگرداندن آنان كرد و خود، در جلوى مسجد به انتظار آنان قرار گرفت. مردم با احترام ايشان را وارد مدينه كردند، چون چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به «كعب» افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود: اى كعب! در تمام مدّت عمرت ساعتى به ارزش و قيمتِ ساعت قبولى توبهات وجود ندارد.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- محجّة البيضاء: 7/ 267.
(2)- محجّة البيضاء: 7/ 266.
(3)- محجّة البيضاء: 7/ 367.
(4)- منهج الصادقين: 8/ 109.
(5)- اى آنكه دنيا و آخرت از آن اوست رحم كن بر كسى كه دنيا و آخرت از آن او نيست.
(6)- منهج الصادقين: 8/ 100.
(7)- ترجمه تفسير مجمع البيان: 5/ 177.
(8)- نساء (4): 48.
(9)- فرقان (25): 68.
(10)- فرقان (25): 70.
(11)- نساء (4): 48.
(12)- زمر (39): 53.
(13)- توبه (9): 118.
English