لطفا منتظر باشید

هماهنگى دين و علم‏

 منابع مقاله:

کتاب :  بربال انديشه               

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

دين و علم‏

 علم به معناى دانستن است و يكى از مراتب آن عبارت است از: درك واقعيات و حقايق.

آن كسى كه از معلومات و حقايق استفاده كند، و آن را در راه به ثمر رساندن انسانيت به كار اندازد، هم خود به سعادت نزديك شده و هم ديگران را به خوشبختى سوق داده است.

انسان از ابتدا دانشى ندارد؛ ولى چون قوه درك علم و دانش در او هست در جستجوى حقايق و كسب معلومات مى‏كوشد.

انسان براى به دست آوردن و هماهنگ شدن با محيط، محتاج به علم و دانش است، علمى كه با استمداد آن، انسان را به مسائل خلقت و نوع زندگى با بركت آشنا كند، علمى كه ضامن سلامت جسم و روح او گردد، و وى را بسوى هدف عالى خلقت رهنمون شود، دانشى كه بر محور فضايل اخلاقى استوار باشد و در تمام برترى‏ها مانند نوع دوستى يارى نمايد؛ نه دانشى كه راه بهتر كوبيدن و غارت كردن را به او بياموزد!

شما نيز قبول داريد كه تعليم يافتگان فرهنگ امروز و مهدهاى علمى، دچار بلاها و خطاهاى خانمان سوزى هستند؛ زيرا علم در جهان امروز، از مهمترين عامل بهتر زيستن غافل است و در صورت توجه، راه درستى را نمى‏تواند پيشنهاد كند تا در پرتو آن به گوهر ارزشمند حيات حقيقى دست يابد.

بنابراين در ميان تمام مكتب‏هاى عالم، تنها مكتبى كه بشر را به وسيله دانش در راه بهتر زيستن تربيت مى‏كند اسلام است.

در قرآن مجيد كتاب آسمانى اسلام و اخبار و روايات رسيده از رهبران عالى‏مقام اسلام، تأكيد فراوانى بر فراگيرى و كسب علم و دانش شده است، آن هم نه دانش محدود و محصور؛ بلكه مطلق علمى كه خدمتگذار راه انسانيت است.

اسلام آيين دانش، عقل، فطرت، وجدان و فضيلت است. قرآن براى علم و عالم مقامى بس ارجمند قائل است، تا جايى كه «دين» در كتاب آسمانى اسلام به محور عقل و دانش استوار است.

قرآن مجيد و روايات، جمود بر عقايد و انديشه‏هاى غلط گذشتگان را، جنايت بر فطرت بشر و سلب مزيت عقلانى از انسان دانسته و مى‏گويد:

«متابعت از گمان و آراء و افكار و معلومات بسيارى از گذشتگان منحرف، تمسك به چيزى است كه نزد خدا ارزش ندارد» «1».

هماهنگى دين و علم‏

كسانى كه ميان دين و دانش جدايى فرض مى‏كنند، از نوع استدلالاتشان پيداست كه، دين را درك نكرده و از مفهوم عالى آن بى‏خبرند.

مراجعه به آثار مهم اسلامى، يعنى قرآن و كتب معتبر روايى از قبيل اصول كافى، من لايحضره الفقيه، الشافى، الوافى، محجة البيضاء، بحارالانوار و... كه هر كدام ابواب مفصلى درباره علم و دانش، از ديدگاه آيات و روايات دارند و همچنين مراجعه به تأليفات گرانبهاى دانشمندان اسلامى در طول 14 قرن گذشته، اجازه چنين قضاوت غير منصفانه‏اى را به انسان نمى‏دهد.

قضاوت بيگانگان‏

اگر بى‏خبران در دامن استعمار نبودند، و اگر تقليد كوركورانه كوتاه نظران از مفاسد و شهوات غرب به ويژه اروپا و آمريكا در ميان نبود، و اگر صنايع چشم‏گير آنان عده‏اى را از خود بى‏خود نمى‏كرد، در حق اسلام نسبت به علم و دانش آنگونه رأى و نظر نمى‏دادند.

آنان در عالم مستى و بى‏خبرى و در دامن آلودگى‏ها بدون اين كه به اسلام مراجعه كرده باشند و از سرچشمه پاك آن جرعه‏اى نوشيده باشند، با يك دنيا غرور و تكبر، به نام تمدن و تجدد و به نام فيلسوف و دانشمند، احمقانه در حق آيين پاك اسلام قضاوت مى‏كنند!

اى كاش اين از خود بى‏خبران و هرزه‏هاى ناتوان و هرزه علف‏هاى سبز شده در لجن‏زار تقليد از غرب، و قضاوت كننده‏گان و فرزندان بى‏سواد تقليد از حيوانات آدم نماى اروپا و آمريكا، آراء و نظرات خود مخالفان غربى و غرب‏زدگان مخالف را درباره رابطه اسلام با علم جويا مى‏شدند.

اى كاش مى‏فهميدند كه منبع تمام علوم امروزى و تمدن جهانى، اسلام است.

اى كاش پيشرو بودن اسلام را در نهضت‏هاى حياتى و علمى از زبان آنان بشنوند؛ باشد كه از اين خواب خرگوشى كه منشأش كپسول خواب‏آور هواى نفس و شهوت آنان است، بيدار شده و به خود بيايند و بيش از اين در راه سقوط جوامع و ممالك اسلامى نكوشند.

او چه مى‏گويد؟

«گوستاولبون» فرانسوى مى‏گويد:

«تمام جهان بايد رهين منّت اسلام باشد؛ زيرا ملت اسلام خدمات ارزنده و شايان تقديرى به معارف دنيا نمودند. مراكز علمىِ اروپايى‏ها عبارت بود از جايى كه در آنجا پاپ‏ها و سردمداران كليساها به حالت نيمه وحشى زندگى كرده و به بى‏خطى و بى‏سوادى خود افتخار مى‏كردند. مدار علوم ما فقط مسلمانان بودند».

و خلاصه در كتاب پربهاى «تمدن اسلام و عرب» مى‏نويسد:

«از نظر خصايص اخلاقى نيز همين اندازه بس كه آنها اروپا را تربيت كرده به شاهراه تمدن و ترقى راهنمايى نمودند. حالت بربريّت اروپاييان تا مدت طولانى، در واقع بيش از اينها بود كه خود بتوانند آن را حس كنند. البته در قرن يازدهم و بيشتر در قرن دوازدهم احساسات مختصرى در مردم پيدا شده؛ ولى از همان وقت فقط چند نفر از اشخاص حساس و روشن‏فكر، ضرورت اين را حس كردند كه بايد كفن جهالت را دريد و بدون فاصله به طرف مسلمين كه از هر جهت برتر و استادترند متوجه شد و به آنها مراجعه نمود».

ترجمه متون اسلامى‏

 پس از اين مى‏نويسد:

«همانطور كه بارها در كتاب تذكر داده شده است علوم مسلمانان در اروپا به وسيله جنگ صليبى نبوده؛ بلكه از «اندلس» و جزيره «صقليه» و ايتاليا بوده است، چنان كه در سال 1130 ميلادى دارالترجمه‏اى در طليطله تحت رياست اسقف اعظم «رايمون» تأسيس شده و تمام كتب مشهور مسلمانان را به لاتينى ترجمه نمود».

از اين ترجمه‏ها، موفقيت كاملى حاصل گرديد؛ يعنى چشم‏هاى اروپاييان از اين كتب باز شده و دنياى تازه‏اى به روى خود گشودند.

سلسله اين ترجمه‏ها تا قرن چهاردهم در جريان بود، در اينجا نه فقط كتب رازى، ابن سينا، ابن رشد را به لاتينى ترجمه نمودند؛ بلكه نوشته‏هاى جالينوس، ذيمقراطيس، افلاطون، ارسطو، ارشميدس، بطلميوس را كه مسلمانان از يونانى ترجمه كرده بودند را به زبان لاتين نقل نمودند.

دكتر «لكلرك» در تاريخ طب خود زياده از 300 كتاب مشهور عربى را ذكر مى‏كند كه تمام آنها به لاتينى ترجمه شده‏اند.

گوستاولبون مى‏گويد:

«در قرون وسطى اطلاعاتى كه از علوم يونان براى ما حاصل شد، به وسيله همين ترجمه‏هاى عرب بود كه از بركت همين تراجم توانستيم تصنيفات قديمه يونان را به دست بياوريم، نه از راهب‏هايى كه نام زبان يونانى را هم نمى‏دانستند، بدين جهت مى‏گويم كه؛ تمام جهان بايد رهين منت مسلمين باشند كه اين ذخاير گرانبها را از دستبرد حوادث زمانه حفظ كردند» «2».

متأسفانه بى‏خبرى ملت فعلى اسلام از اسلام، راه قضاوت‏هاى جاهلانه را در حق اسلام براى آنان باز كرده است.

 

دين پايه‏گذار علوم گوناگون‏

نويسنده كتاب «تمدن اسلام و عرب»، كه خود از بيگانگان است، در كتاب خود فصول مختلفى را به معرفى علوم و برنامه‏هايى اختصاص داده، كه پايه‏گذار تمام آنها مسلمين بودند و اروپاييان و آمريكاييان پس از زحمات هزار ساله مسلمين، در مهدهاى علمى بر سر سفره حاضر شده، قرار گرفتند و از بركت آن سفره به چنين ترقيات شگفت‏انگيزى دست يافتند.

اگر بى‏خبرى و غرور زمامداران اسلامى از چند قرن قبل نبود، ملت اسلام از سفره آماده شده به دست پدرانشان، در علم و دانش آنچنان بهره مى‏بردند كه امروز تمام عالم در سيطره آنان بود؛ ولى دنياپرستى عده‏اى مغرور و متكبر، باعث عقب رفتن مسلمين از كنار سفره علم و جاى گرفتن بيگانگان بر سر آن سفره شد.

مسلمانان پايه‏گذاران علوم مختلف‏

«گوستاولبون» ضمن تحقيقات بسيار ارزنده‏اى به تفصيل مى‏نويسد:

«مسلمين، پايه‏گذاران نظامات عالى اجتماعى، سياسى، حقوقى، قضايى، جزايى، تعليم و تحقيق، فلسفه، ادب، تاريخ، علم رجال، رياضى، هيئت، جغرافى، دائرة المعارف نويسى در فنون مختلف، فيزيك، شيمى، فن اكتشاف، اسلحه‏هاى آتشين، اختراع كاغذ، قطب‏نما، طب، نقاشى، صنايع مستظرفه، معمارى، نويسندگى، فنون مختلف پزشكى و پايه‏گذاران دانشگاه‏هاى مختلف در تمام نواحى اسلام، به سبكى بسيار عالى و ارزنده، بودند. امروز تمام علوم و فنون، مرهون فداكارى و ايثار گذشته مسلمين است. براى اين كه به آثار و اختراعات و پايه‏گذارى علوم به وسيله مسلمين آگاهى حاصل كنيد، بايد به دائرة المعارف‏هاى علمى و كتاب‏هايى كه بيگانگان در اين باره نوشته‏اند مراجعه نماييد.

مسلمين جدّيتى كه در فراگرفتن علوم از خود بروز دادند، حيرت‏انگيز به نظر مى‏آيد. البته اقوامى در دنيا يافت مى‏شوند كه مى‏توانند در اين خصوص با مسلمانان هم دوشى نموده و در رديف آنان قرار گيرند؛ ولى نمى‏توان قومى را در اين ميانه پيدا كرد كه در اين امر بر آنها تقدم حاصل كرده باشند.

آنها هرگاه شهرى را فتح مى‏كردند، اولين اقدامى كه از خود نشان مى‏دادند ساخت «مسجد» و «آموزشگاه» بود.

در شهرهاى بزرگ، آموزشگاه‏هاى زيادى وجود داشته چنان كه «بنجامن تودل» كه در سال 1173 ميلادى وفات كرده مى‏نويسد: من فقط در اسكندريه 20 آموزشگاه را ديدم كه داير بوده است.

علاوه بر آموزشگاه‏هاى عمومى در بغداد، قاهره، طليطله و قرطبه، دانشگاه‏هايى تأسيس كرده بودند كه در آنها لابراتوار، رصدخانه، كتابخانه، و ساير آلات و اداوات تحقيق وجود داشت، چنان كه در اندلس هفتاد كتابخانه عمومى موجود بوده است.

به موجب اقوال مورخين اسلام در «قرطبه» كتابخانه «الحاكم دوم» 600 هزار جلد كتاب وجود داشت كه 44 جلد آن مخصوص فهرست كتابخانه بوده است، در اين مورد چه زيبا گفته‏اند كه: «شارل عاقل» در 400 سال بعد از تأسيس آن كتابخانه، وقتى كتابخانه دولتى پاريس را تأسيس كرد، بعد از زحمات زيادى، فقط توانست 900 جلد كتاب جمع‏آورى كند، كه يك ثلث آن كتاب‏هاى مذهبى بوده است» «3».

آن روزها كه هنوز صنعت چاپ اختراع نشده بود و كاغذ به اين ارزانى و فراوانى در دسترس نبود، بزرگان اسلام كتابخانه‏هاى معتبر و معظمى از نظر معارف خواهى و فرهنگ دوستى تأسيس كرده بودند، كه شمار كتابخانه‏ها و كتاب‏هايشان از حد حساب خارج است، فقط به چند نمونه از آن توجه كنيد:

كتابخانه بيت الحكمه بغداد 4 ميليون‏

كتابخانه شاپور 10 هزار

كتابخانه الحكمه قرطبه 400 هزار

كتابخانه سلطنتى قاهره 1 ميليون‏

كتابخانه دارلحكمه قاهره 100 هزار

كتابخانه طرابلس شام 4 ميليون‏

كتابخانه مراغه پس از خرابى مغول چهارصد هزار كتاب را در خود جاى داده است‏ «4»

 

آنان مديون اسلام هستند

«ديونپورت» در كتاب خود كه به نام «محمد و قرآن» منتشر شده است مى‏نويسد:

«علوم رياضى، طبيعى، هيئت و فلسفه، كه در اروپا لانه گرفته است در قرن دهم از اسلام سرچشمه گرفته، و از آنجاست كه اروپا بايد براى هميشه رهين منت اسلام باشد».

«رودويل» انگليسى نويسنده بزرگ در مقدمه ترجمه‏اى كه بر قرآن نگاشته است مى‏نويسد:

«اروپا نبايد فراموش كند كه مديون قرآن محمدى است؛ زيرا قرآن بود كه آفتاب علم و دانش را در اروپا طلوع داد».

«گوته» فيلسوف بزرگ و مشهور آلمانى، پس از بيان مفصلى درباره اسلام‏ و قرآن مى‏گويد:

«اگر مكتب اسلام اين است پس ما خود مسلمانيم».

«وليز» نويسنده مشهور انگليسى مى‏گويد:

«هر دينى كه با تمدن سير نكند بايد او را به ديوار زد؛ زيرا آن سهو و شر و اباطيل است، دين نيست، تنها دينى كه امروز با تمدن سير مى‏كند اسلام است، هر كس مى‏خواهد بداند به قرآن مراجعه كند. قرآن كتابى است دينى، علمى، اخلاقى، تاريخى، و بسيارى از قوانين و احكامش در دنياى امروزى معمول و عملى است. اگر به من بگويند اسلام را تعريف كن مى‏گويم: تمدن» «5».

اين بود نمونه‏اى از اعترافات و قضاوت‏هاى گروهى از فلاسفه و نويسندگان و استادان و دانشمندان بزرگ بيگانه كه در حق اسلام داشته‏اند، و اين آيين را در ميان تمام مكاتب به زنده بودن و برازنده رهبرى انسان‏ها و جوامع ستوده‏اند.

آرى! علم و دانش در آيين اسلام، قدر و منزلتى بس رفيع دارد و با كمربند ايمان به خداى متعال و روز جزا محصور است تا به انسان و جامعه خدمت كند، نه اين كه مانند تربيت شدگان فرهنگ‏هاى جداى از دين، همه حالات انسانى را دستخوش تمايلات و شهوات قرار دهند.

 

قضاوت‏هاى ناجوانمردانه‏

قضاوت‏هاى ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زير است:

1- عدم اطلاع و آگاهى بر احكام و قوانين اصيل اسلام.

2- به خطر افتادن منافع شخصى و مادى عده‏اى قلدر و مستبد.

3- نقص انديشه و كم‏خردى در اثر حكومت شهوت بر عقل.

4- تيره بودن آسمان زندگى دينى بر اثر تراكم ابرهاى استعمار، بويژه استعمار فكرى و فرهنگى.

5- گسترش افكار صهيونستى.

6- پذيرفتن جدايى بين علم و دين در پرتو تقليد از مسيحيت.

7- تبليغات سوء و اشاعه برنامه‏هاى ضد دينى از قبيل فيلم‏ها و مجلات مبتذل.

8- حكومت‏هاى جاير و حفظ منافع آنان در سايه بى‏دينى و بى‏فكرى ملت‏ها.

9- بى‏ميلى به معنويات و سستى ايمان پس از انقلاب صنعتى.

10- عدم تبليغات صحيح براى شناساندن اسلام.

جهان قبل از اسلام‏

البته براى اين كه بتوان به جنبه سازندگى اسلام پى برد، و دريافت كه اسلام عزيز چه منابع و منافع سرشارى، از برنامه‏هاى مادى و معنوى، عايد انسان مى‏كند، بايد به طور اختصار دورنماى جهان قبل از بعثت نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله را ترسيم كرد، و سپس درتعليماتى كه آن بزرگ مرد آسمانى براى نجات بشر، در آن دنياى تاريك آورد، تعمق و انديشه نمود. اسلام در زمان ظهور و پيداش، با بدترين برنامه‏ها روبرو بود و در حقيقت با آدميانى مرده و پست در همه عالم مواجه گشت؛ ولى به وسيله تعليمات آسمانى و ثمربخش خود از آن دنياى خراب و آلوده، بهترين جهان و برترين ملت‏ها را ساخت.

آرى! تاريخ، عصرى در آفرينش، روشن‏تر و نورانى‏تر از عصر اسلام به ياد ندارد، ظهور اسلام در تاريكترين نقطه جهان يعنى عربستان بود. اينك به توضيح و ترسيم اوضاع فيزيكى و سياسى اجتماعى «عربستان» كه اولين جايگاه نزول اين تحفه الهى (اسلام) بود توجه كنيد:

عربستان‏

كشور عربستان شبه جزيره بزرگى است كه قسمتى از آن ريگستان و سه طرف ديگرش درياست، از طرف مغرب به درياى احمر و از مشرق به درياى عمان و خليج فارس و از سمت جنوب به درياى هند منتهى مى‏شود.

گذشتگان، عربستان را به سه ناحيه تقسيم كرده‏اند: قسمت شمالى را «حجاز»، جنوبى را «يمن» و بخش مركزى را «صحراى عربستان» مى‏نامند.

حجاز سرزمينى است مشتمل بر ريگستان و اراضى كوهستانى كه «مكه» و «مدينه طيبه» جزو آن مى‏باشد كه قبل از طلوع خورشيد اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود.

«يمن» كه در جنوب حجاز واقع است از حاصل‏خيزترين نقاط آن سرزمين محسوب مى‏گردد. قسمت مركزى كه داراى صحراهاى بزرگ و شن‏زارهاى گرم است، تقريباً غير قابل سكونت مى‏باشد. مردمان شمال و جنوب، به خاطر حاصل‏خيزى سرزمينشان، از خود تمدنى داشته‏اند و از ساير نواحى عربستان ممتاز بودند. سد «مآرب» كه هنوز نام آن بر سر زبان‏هاست، از آثار تمدن آن قوم است كه آن را در قرن دوم پيش از ميلاد ساخته‏اند، و مسلم است كه سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشته‏اند و داراى همتى ممتاز بوده‏اند كه توانستند اثر بزرگى چون آن سد را به وجود بياورند.

قرآن مجيد در سوره «سبأ» درباره اين سد مى‏گويد:

«مردم سبا در اثر نعمت زياد و آسايش، به زندگى تجملى و عياشى و شهوت‏رانى روى آورده بودند، آنگاه به علت كبر و غرور و ناسپاسى و طغيان، مستوجب عذاب الهى شدند. خداى مقتدر سيل «عرم» را بر «سد» ايشان مسلط كرد تا آن را ويران ساخت و مزارع و بوستان‏هاى خرم‏

و سرسبزشان را به صحرايى سوزان تبديل كرد و از باغ‏هاى انبوهشان جز چند درخت سدر و شوره‏گر چيزى باقى نگذاشت» «6».

علت آن كه مردم ناسپاس، خطاكار و زيان‏كار «سبأ» از عهده بازسازى سد بزرگ مآرب بر نيامدند آن بود كه خداى توانا آنان را در برابر كردار ناپسندشان به فتنه‏هاى داخلى و اختلافات ملوك الطوايفى دچار كرد، تا از فكر ترميم سد منصرف شدند.

مردمى كه در ناحيه يمن زندگى مى‏كردند، مشهور به «بنى‏قحطان» بودند كه پس از واقعه تخريب سد، به عراق، شام و حجاز كوچ كردند.

 

روش زندگى مردم حجاز

نسلى كه از يمن رهسپار حجاز شدند از نظر زندگى به دو طايفه «شهرنشين» و «بَدَوى» تقسيم شدند. شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه و طايف بودند و بقيه پراكنده شدند و در صحراها سكونت گزيدند. اين مردم به خاطر دورى از يمن، بويژه نسل‏هاى بعدى، چه شهرى و چه بدوى، از آثار تمدن و اخلاق كلى جدا گشتند.

مردم حجاز كه در وسط عربستان زندگى مى‏كردند، به حال بدويت و وحشى‏گرى باقى ماندند؛ زيرا سرزمين آنان خشك و بد آب و هوا بود و به خاطر سختى راه با مردمان متمدن آن روزگار مربوط نبودند؛ به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند: «رامسيسر دوم» در قرن 14 قبل از ميلاد و «اسكندر مقدونى» در قرن 4 پيش از ميلاد و «ايليوس گالوس» در زمان‏ «اوگوست» امپراطور دوم در قرن اول ميلاد از تسخير حجاز عاجز ماندند.

پادشاهان قلدر، مستبد و پر قدرت ايران آن روز، نيز موفق نشدند بر حجاز دست يابند؛ از اين جهت مردم حجاز با خاطرى آسوده، به زندگانى بدوى خويش ادامه مى‏دادند و اين يك مسئله طبيعى است كه تا انسان خود را در خطر نبيند به فكر چاره نمى‏افتد، و از طرف ديگر چون انسان از نظر طبيعى خودخواه و طالب نام و جاه است، و ناچار براى به دست آوردن اين برنامه به مبارزه برمى‏خيزد، از اين‏رو عرب‏هاى حجاز، چون با مردم ديگر مرتبت نبودند به جان يك ديگر مى‏افتادند و كارى جز قتل و غارت و خونريزى داخلى نداشتند «7».

 

تعصب‏هاى جاهلى‏

اين جنگ‏هاى داخلى و تضادها و نزاع‏هاى قبيله‏اى، در محو كردن اصول انسانى كمك به سزايى نمود؛ به طورى كه در همان زمان كه عرب‏هاى حجاز، در چنان حالاتى بسر مى‏بردند «دمتريوس» سردار بزرگ يونانى، براى تصرف عربستان وارد «پترا» كه يكى از شهرهاى قديمى حجاز بود شد، ساكنين آن ناحيه به او گفتند:

اى سردار بزرگ! چرا با ما جنگ مى‏كنى؟ ما در جايى زندگى مى‏كنيم و در سرزمينى سكونت گرفته‏ايم كه فاقد هر نوع وسائل زندگى است، و اين برنامه در زندگى ما براى اين است كه سر به فرمان كسى ننهيم، هداياى ما را بپذير و از تصرف اين سرزمين كه نفعى براى تو ندارد چشم بپوش، و اگر بخواهى قصد خود را اجرا كنى ما به تو اعلام مى‏كنيم كه بعد از تصرف اينجا دچار مشكلات فراوانى خواهى شد، علاوه بر اين كه ما از صورت زندگى فعلى دست‏بردار نيستيم، اگر پس از جنگ هم عده‏اى را به اسارت بگيرى و با خود همراه ببرى نفعى از آنان عايد تو نخواهد شد؛ زيرا آنان بعد از اسارت، غلامانى بدانديش و بدكردار هستند و هرگز حاضر به تغيير دادن صورت معيشت خود نيستند.

«دمتريوس» پيام آنان را قبول كرد و از تصرف عربستان منصرف شد «8».

اميرمؤمنان عليه السلام درباره وضع اعراب قبل از اسلام مى‏فرمايد:

«خداى مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روش‏هاى غلطى كه در پيش گرفته بودند بر حذر بدارد، و او را امين فرامين آسمانى خود قرار داد. در آن زمان شما اى مردم عرب! بدترين دين را داشتيد و در ناهنجارترين سرزمين زندگى مى‏كرديد، در بين سنگ‏هاى سخت و مارهاى گزنده مى‏خوابيديد و از آب تيره‏رنگ مى‏نوشيديد، غذاى خوب نداشتيد و خون يك‏ديگر را مى‏ريختيد، رابطه خود را با نزديكان مى‏بريديد و با آنان جنگ مى‏كرديد، بت‏پرستى در ميان شما برپا بود و گناهان و آلودگى‏ها دست و پاى شما را بسته بود» «9».

 

عادات و رسوم جاهلى‏

«هردر» درباره اعراب مى‏نويسد:

«اعراب عادات و رسوم قديمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفات متضاده را با هم جمع كرده بودند، آنها بى‏نهايت سركش و خونخوار و بى‏نهايت هم فرمان‏بردار، متكبر و مغرور، به اساطير و افسانه‏هاى پوچ شوق وافر داشتند و گويى مقهور احساسات بودند، هر گاه خيال تازه‏اى در دماغ آنان جاى‏ مى‏گرفت، مستعد كارهاى خيلى بزرگ مى‏شدند، از طرفى آزاد، بخشنده و جسور و از طرف ديگر اسير غضب و سرشار از بى‏باكى، و در حقيقت تمام محاسن و قبايح خاندان «سامى» در عرب جمع بود».

 

مهم‏ترين شهر حجاز

پيشتر اشاره كرديم كه اعراب عربستان، به مرور زمان به دو قسمت باديه‏نشين و شهرنشين، تقسيم شدند كه شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه بودند. اين تقسيم در عادات و رسوم و اخلاق و كردار مردم عرب تأثيرى نداشت.

«مكه» از مهم‏ترين شهرهاى حجاز بود؛ زيرا از دورترين نقاط عربستان و از مناطق اطراف براى زيارت مى‏آمدند. شهر مكه در عين اين كه زيارتگاه بود، خود به خود مركز بازرگانى هم شده بود و به همين دليل قبايل بزرگ و نيرومند آن سرزمين براى تصرف و تسلط بر آن شهر به تكاپو افتادند.

ابتدا فرزندان «اسماعيل» يعنى خود حجازى‏ها پرده‏دار كعبه و فرمانرواى آن سامان بودند؛ اما ديرى نپاييد كه طايفه «خزاعه» از يمن به مكه آمدند و در قرن دوم ميلادى فرمانروايى آن ناحيه را از فرزندان اسماعيل گرفتند، پس از مدت كوتاهى طايفه «عدنان» كه حجازى بودند، آنها را از پا درآورده و در نتيجه قبيله «كنانه» و «قريش» از طايفه عدنان به وجود آمدند و رياست مكه در دست قريش باقى ماند، تا اين كه حكومت حجاز به دست مرد مقتدرى به نام «قصى بن كلاب» افتاد.

«قصى بن كلاب» اقوام خود را از اطراف به مكه آورد و زمين‏هاى بسيارى را به آنان واگذار كرد تا براى خود منزل و مأوى بسازند.

پس از قصى بن كلاب «عبد مناف» جانشين او شد، وى فرزندانى داشت كه «عبد شمس» و «هاشم» از پسران او بودند، عبد مناف هنگام مرگ، هاشم را جانشين خود قرار داد. «اميّه» پسر عبد شمس بر عموى خود هاشم حسد ورزيد و اين نخستين دشمنى و اختلافى بود كه ميان خاندان هاشم و اميّه رخ داد و تا مدت‏ها ادامه داشت.

پس از مرگ هاشم پسرش «عبدالمطلب» جانشين وى شد. در آن زمان طايفه قريش نسبت به ساير قبيله‏هاى حجاز مزيّت و برترى ويژه‏اى داشت، اين بود صورتى از وضع شهرنشينى مردم عرب قبل از اسلام.

دشمنى‏هاى عجيب و غريب مردم مكه و آزارهاى خطرناكى كه از آنان نسبت به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله صادر شد، نشان مى‏دهد كه شهرنشينى در آداب و اخلاق آنان كمترين تأثيرى نكرده بود؛ يعنى از شهرنشينى جز نام، چيز ديگرى براى آنان نبود، به عبارت ساده‏تر مى‏توان گفت: ظهور اسلام از شهرى بود كه شهروندان آن از هيچ كدام از برنامه‏هاى انسانيت و آدميت بهره‏اى نداشتند.

دين‏

در آن زمان كه قهرمان توحيد؛ يعنى حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان خداى متعال فرزند عزيزش اسماعيل عليه السلام و مادرش هاجر عليها السلام را در نقطه‏اى بى‏آب و علف منزل داد، آب زمزم از بركت وجود اسماعيل جوشيد و همين امر سبب شد تا جمعى از باديه‏نشينان به آن مركز كوچ كنند.

مدتى بعد حضرت ابراهيم عليه السلام مأموريت يافت تا با كمك فرزندش خانه كعبه را بنا كند. با ساخته شدن خانه حق، شالوده شهر مكه ريخته شد، آنگاه از نسل اسماعيل فرزندى به وجود آمد به نام «عدنان» كه جد اعلاى عرب‏هاى عدنانى است.

بت‏پرستى و پايه‏گذاران آن‏

طايفه عدنانى ابتدا پيرو آيين حنيف ابراهيم عليه السلام بودند؛ ولى كم‏كم با پيش آمدن حوادث ناگوار، وضع آنان تغيير كرد و زمينه بت‏پرستى براى آنان فراهم آمد. پس از پيش آمدن آن حوادث، بت‏پرستى، مذهب رسمى عربستان شد.

عده‏اى از تاريخ‏نويسان، پايه‏گذار بت‏پرستى را در حجاز «عمر وبن لحى» دانسته و مى‏نويسند: وى سفرى به «شام» رفت و از آنجا به «مآب» و از آنجا به «لقاء» آمد. در آنجا جمعى از طايفه «عمالقه» را ديد كه بت مى‏پرستيدند، وقتى از آنان در اطراف خاصيت بت سئوال كرد گفتند: اين بت‏ها ما را يارى مى‏كنند و براى ما باران مى‏آورند، او نيز از آنان تقاضاى بتى كرد و آنان «هبل» را به وى دادند، آن را به مكه آورد و مردم را به پرستش آن تشويق كرد «10».

كم‏كم دامنه بت‏پرستى توسعه يافت، تا حدى كه بُت‏هايى به شكل حيوانات، گياهان، انسان، فرشته، جن و ستارگان ساخته شد و حتى بعضى از جمادات هم مورد پرستش قرار گرفتند.

رواج بت‏پرستى در عربستان به جايى رسيد كه هر خانواده‏اى براى خود بت جداگانه‏اى انتخاب كرد، و هنگام سفر با آخرين كسى كه وداع مى‏كرد بت بود و در بازگشت از سفر قبل از ملاقات با اهل خانه به ديدن و زيارت بت خود مى‏شتافت‏ «11».

شرح مذاهب ساختگى عربستان احتياج به تأليف جداگانه‏اى دارد؛ زيرا در آن سرزمين پس از رواج بت‏پرستى، هر خانواده‏اى داراى مرام جداگانه‏اى بود.

تعدد خدايان در عربستان عجيب و غريب بود، به همين سبب افكار و آراء مردم عرب نسبت به مفاهيم عالى معنوى، در سطح بسيار پائينى قرار داشت.

در بهترين و پاك‏ترين مركز عالم يعنى «كعبه» هر قبيله‏اى به نام خود بت اختصاصى داشت كه جمعاً 360 بتى كه مورد پرستش قبائل بود قرار داشت.

مذاهبى نيز كه در عربستان رنگ خدايى داشتند، مانند آيين يهود و مسيح، در آن سرزمين به رسواترين وضع و آميخته با خرافات و اوهام تغيير شكل داده بودند.

در عربستان از خانه گرفته تا بيابان و از كعبه تا ساير اماكن، انباشته از خدايان ساختگى بود. بر اثر اين وضع ناهنجار معلوم است كه مردم آن سرزمين از نظر آراء، عقايد، افكار و رسوم دچار چه بدبختى‏هايى بودند.

 

حكومت‏

در ممالك ديگر، غير از عربستان قبل از اسلام، اگر چه وضع حكومت‏ها بر پايه قدرت و استبداد و قلدرى يك شخص قرار داشت؛ امّا تا اندازه‏اى «حكومت» با روش مخصوصى به دست افراد زير نظر حاكم مستبد اداره مى‏شد و بالاخره حكومت، حكومت واحدى بود و روابط سياسى و اقتصادى بين حكومت‏ها به صورتى معين برقرار بود.

اما در عربستان حكومت واحدى وجود نداشت، در قسمت باديه‏نشينان در هر قبيله يك نفر به نام امير انتخاب مى‏شد و او در آن قبيله در تمام زمينه‏ها داراى اختيار تام بود، و اگر چند قبيله مى‏خواستند حكومت واحدى تشكيل دهند، در صورتى بود كه بخواهند به عنوان تجاوز و قتل و غارت به گروه‏هاى ديگر حمله كنند كه از ميان چند طايفه به حكم قرعه يك نفر به امارت آن چند طايفه منصوب مى‏شد.

امّا شهر مكه و مراكز ديگر، تابع يك امير بودند، مثلًا در شهر مكه مردى به نام‏ «تابع» فرماندار و پرده‏دار خانه كعبه بود و هر قبيله‏اى كه به منصب پرده‏دارى مى‏رسيد قهراً حكومت مكه از آن او بود.

بازرگانى و تجارت‏

مركز بازرگانى و تجارت اعراب شهر مكه بود، از آن رو براى پيشرفت تجارت، راه‏ها را براى توسعه كار از هر جهت هموار مى‏كردند، تا مسافران بيشترى به سوى مكه جلب شوند و سود زيادترى عايد آنان گردد، از اين گذشته چون معبودهاى ساختگى آنان در مكه قرار داشتند، بهترين وسيله جلب مسافران زيارت خدايان قلابى بود.

در نزديكى شهر «طايف» نيز بازارى بنام «عكاظ» قرار داشت كه قبايل حجاز در ماه‏هاى حرام به آنجا مى‏آمدند و در نخلستان‏هاى عكاظ چادر مى‏زدند و مشغول داد و ستد مى‏شدند و طايفه قريش براى اين كه مشتريان بيشترى جلب كنند، آنجا را نمايشگاه شعر و ادب و خطابه‏سرايى قرار داده بودند؛ در نتيجه هر سال گروه زيادى براى اظهار فضل و كسب شهرت و تجارت به آنجا مى‏آمدند.

گروه زيادى از مردم عربستان هم از راه قمار، ربا، دزدى، غارت، ستمگرى و از راه‏هاى نامشروع امرار معاش مى‏كردند.

«دورژه» مى‏نويسد:

«اعراب قبل از اسلام، موقع دستبرد به هر قافله، چنين تصور مى‏كردند كه اموالى را كه به غارت مى‏برند يك قسمت از همان اموالى است كه هنگام تقسيم نعمت‏هاى دنيا از طرف طبيعت بايد به آنها تعلق مى‏گرفت. آنان كمين كردن و قافله زدن را با جنگ يكسان مى‏دانستند و اموالى را كه به زور شمشير غارت مى‏كردند در نظرشان غنيمت شمرده مى‏شد، لخت كردن مسافران، نزد اعراب بدوى همان قدر مردانگى و افتخار محسوب مى‏شد كه ما يك شهر را فتح و يا

يك ايالت را به تصرف خود درآوريم» «12».

اخلاق و رسوم‏

به طور كلى مردم هر جامعه‏اى اخلاق و مبانى اخلاقى را طبق آنچه خود مى‏انديشند و رسوم و عرف و محيطشان آن را تأييد مى‏كند تفسير مى‏نمايند.

در نظر مردم جزيرة العرب نيز اخلاق و مبانى آن به نوعى خاص تفسير مى‏شد، به عنوان مثال: غيرت، شجاعت و مروت را بسيار تمجيد مى‏كردند و آن را مى‏ستودند؛ ولى مفهوم شجاعت در نظر آنها عبارت بود از سفاكى و زيادى كشته‏شدگان و غارت بيشتر!! و غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى‏شد كه دختركشى از مراتب عالى و نهايى غيرتمندى بود! وفا و يگانگى را در اين مى‏ديدند كه هم‏پيمان يا فرد قبيله خود را در بروز هر حادثه‏اى جانبدارى كنند خواه حق باشد يا نباشد.

«اوليرى» در كتاب «عرب قبل از پيغمبر اسلام» درباره روحيه مردم عرب مى‏نويسد:

«آنها نمونه طمع و ماديات بودند، به هر چه مى‏نگريستند از لحاظ ماديات و منافع، آن را بررسى مى‏كردند. هميشه براى خود يك نوع شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مى‏نمودند. آزادى را بى‏نهايت دوست داشتند؛ لذا از هر چيزى كه آنها را محدود مى‏كرد متنفر بودند».

«ابن خلدون» درباره آنان مى‏نويسد:

«باالفطره وحشى و يغماگر و مفسد بودند، از تمدن و علم به دور و به خرافات و موهومات معتقد و متمسك بودند. عقل اعراب جاهلى آنقدر جمود داشت كه‏ روابط بسيارى از اشياء را درك نمى‏كردند! به همين جهت خرافات بسيارى بين آنها رايج بود، به عنوان مثال: براى رفع سردرد، استخوان مرده به گردن مى‏آويختند، تنها به همين دليل كه از دير زمان معمول شده بود. رسم قبيلگى، منطق متبع آنها بود؛ اما در صحت و سقم اين رسم انديشه نمى‏كردند» «13».

اعراب جاهلى از نظر فردى و اجتماعى، بويژه در تربيت خانوادگى، فاقد كليه اصول و مبانى عالى انسانيت بودند و در قساوت و بى‏رحمى و خونريزى سرآمد مردم آن روزگار محسوب مى‏شدند.

وقتى يكى از افراد قبيله به قتل مى‏رسيد، براى انتقام گرفتن، خونريزى، كشت و كشتارهاى زيادى در ميان آنان واقع مى‏شد. اين وضع ادامه داشت تا پس از اين كه طرفين، قواى خود را از دست مى‏دادند، به تنگ آمده و با هم آشتى مى‏كردند و به جاى قصاص به ديه دادن تن مى‏دادند.

زنده بگور كردن دختران‏

اولين قاتل دختران‏

دنياى عرب آن چنان فاقد اخلاق بود كه حتى ريشه محبت و عاطفه پدران نسبت به فرزندان در دل آنان خشك شده بود، تا جايى كه دختران بى‏گناه خود را زنده به گور مى‏كردند! اولين قبيله‏اى كه در زنده به گور كردن دختران اقدام كرد طايفه «بنى‏تميم» بود.

هنگامى كه آن طايفه با حكمران خود «نعمان بن منذر» بناى مخالفت گذاشتند، نعمان با لشكرى انبوه بر سر آنان تاخت و شكست سختى بر آن قبيله وارد آورد، اموالشان را مصادره و دخترانشان را به اسيرى گرفت.

بعد از مدتى نمايندگان قبيله بنى‏تميم به حضور او شتافتند و تقاضاى بازگرداندن دختران خود را نمودند؛ ولى از آنجا كه برخى از آنان در زندان نعمان ازدواج كرده بودند، حكومت نعمان بن منذر، آنان را مخيّر كرد كه يا با شوهران خود بسر ببرند و روابط خود را با پدران قطع كنند و يا طلاق گرفته به وطن بازگردند.

دختر «قيس بن عاصم» محيط زندگى با همسرش را اختيار كرد، قيس كه يكى از نمايندگان بنى‏تميم بود، از اين پيش‏آمد آزرده خاطر شد و با خود پيمان بست كه پس از آن دختران خود را در آغاز زندگى نابود كند.

اين رسم به تدريج به قبايل ديگر سرايت كرد و در ميان آنان به شكل عقيده‏اى ريشه‏دار مرسوم شد.

پس از بعثت نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله روزى قيس به محضر آن حضرت آمد، يكى از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله از دختران وى سؤال كرد وى در پاسخ گفت: تمام دختران خود را زنده به گور كردم و از اين عمل خود، كوچك‏ترين ناراحتى احساس نكردم! مگر يك بار و آن وقتى بود كه آماده سفر شدم، ايام وضع حمل همسرم نزديك شده بود، قبل از تولد فرزندم به سفر رفتم مسافرتم طول كشيد پس از بازگشت از سفر جوياى نوزاد جديد شدم همسرم گفت: بنا به عللى فرزندمان مرده به دنيا آمد؛ ولى چون دختر زاييده بود از ترس اين كه مبادا او را نيز زنده به گور كنم او را به خواهرانش سپرده بود تا در دامن آنان بزرگ شود.

سال‏ها گذشت تا دخترم به سن نوجوانى رسيد من هنوز كوچك‏ترين اطلاعى نداشتم.

روزى در خانه بودم ناگهان دخترى وارد خانه شد و جوياى مادر خود شد، پرسيدم اين دختر زيبا از كيست؟ مادر در حالى كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود گفت: اين دختر توست، همان دخترى كه هنگام سفر طولانى تو به دنيا آمده‏ بود و من او را از ترس، پنهان كرده بودم. همسرم تصور كرد من از وضع فعلى دخترم خوشنودم؛ ولى مطابق پيمان و عهدى كه داشتم، دست دختر را گرفته به محل دوردستى بردم و در صدد حفر گودالى برآمدم! هنگام كندن زمين، دختر از من پرسيد: پدر! منظورت از كندن زمين چيست؟ جوابى ندادم و پس از اتمام كار دست او را گرفته كشان‏كشان ميان گودال قرار دادم و خاك به سر و صورت او ريختم و به ناله دلخراش وى توجهى نكردم!! او همچنان ناله و فرياد مى‏زد و مى‏گفت:

پدر جان! مرا زير اين همه خاك پنهان مى‏كنى و در اين گوشه تنها مى‏گذارى و بسوى مادرم برمى‏گردى؟ اما من به ناله‏هاى جگر سوزش گوش نكردم، آن مقدار خاك برويش ريختم تا اطمينان حاصل كردم كه از دنيا رفت، اين تنها موردى بود كه دلم سوخت!!

چون سخن قيس بدين جا رسيد، در حالى كه ديده‏گان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پر از اشك شده بود فرمود:

انَّ هذِهِ لَقَسْوَةٌ مَنْ لايَرْحَمْ لايُرْحَمْ‏ «14».

«اين عمل از سنگدلى است كسى كه رحم و عاطفه نداشته باشد مشمول رحمت قرار نمى‏گيرد».

برخى از نويسندگان در ذيل اين داستان نوشته‏اند: قيس بن عاصم حدود 9 دختر خود را در جاهليت زنده‏بگور كرد «15».

آشفتگى در زندگى‏

وضع اخلاقى عرب به جايى رسيده بود كه داراى يك زندگى آشفته بودند، خونريزى و جنگ‏هاى پى درپى كه بيشتر بر سر عقايد خرافى و رسومات جاهلى صورت مى‏گرفت، در ميان آنان ريشه دوانده بود و به خاطر سفارش پدران به فرزندان براى مقابله با قبايل، زندگى آنان به صورت رسوا كننده‏اى درآمده بود.

آيين صحرانشينى كه بر اثر عدم وسايل زندگى و طمع و حرص به جمع‏آورى مال و كينه‏ها و بى‏اعتنايى به برنامه‏هاى اصيل، تشكيل مى‏شد، آن ملت را به قتل و غارت وادار مى‏كرد، تا جايى كه سرزمين جزيرة العرب سرزمين صيد و جنگ و قتل و غارت بود و هيچ كس خود را از شبيخون و تهاجمِ ناگهانى در امان نمى‏ديد.

ازدواج‏

قبل از هر چيز بايد دانست كه عمل نامشروع زنا در نظر اعراب زمان جاهليت زشت نبود، بسيارى از مردان براى خود چند رفيقه داشتند و زنان نيز داراى چند دوست بودند.

اعراب در زمان جاهليت گاهى زنان خود را مجبور به زنا مى‏كردند تا از آن طريق سودى عايدشان گردد.

ابن عباس مى‏گويد:

«اعراب كنيزان خود را مجبور به اين عمل مى‏كردند و درآمد آن را مى‏گرفتند» «16».

مردم زمان جاهلى داراى نكاح‏هاى مختلفى بودند كه اقسامى از آن، از نظر خوانندگان عزيز مى‏گذرد:

1- ازدواج معمولى:

در آن عصر مانند ساير دوران، مردى دخترى را براى همسرى انتخاب مى‏كرد، پدر دختر براى فرزندش مهريه قرار مى‏داد و او را به آن مرد تزويج مى‏كرد.

2- ازدواج پرچمى:

زن‏هايى بودند كه براى استفاده عموم، خود را در معرض قرار مى‏دادند و براى راهنمايى و جلب توجه مردم بالاى منازل خود پرچم‏هايى نصب مى‏كردند تا هر كس بخواهد، بدون مزاحمت به منزل آنان برود.

3- ازدواج استبضاع:

هنگامى كه زن از قاعده زنانگى پاك مى‏شد، شوهرش او را نزد هر كس كه مى‏خواست مى‏فرستاد و دستور مى‏داد با او همبستر شود، پس از آن، شوهر با زن همبستر نمى‏شد تا آثار حمل زن از مرد بيگانه روشن شود، سپس به خود اجازه همبستر شدن مى‏داد، اين تأخير در ميان قوم براى آن شوهر دليل نجابت بود.

4- ازدواج بدل:

هر كس از اعراب جاهلى كه زن ديگرى را مى‏پسنديد حق داشت به آن مرد پيشنهاد معاوضه كند؛ يعنى زن خود را به او بدهد و زن طرف مقابل را براى خود بردارد، مدت معاوضه هم طبق تمايل طرفين بوده و زنان سيه‏بخت در اين ميان يك وظيفه بيشتر نداشتند و آن تسليم بدون قيد و شرط بود.

داستانى از جاهليت‏

«ابو مالك فزارى» كه يكى از بزرگان و رهبران قبايل عرب بود، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله مشتاق زيارت آن حضرت شد، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد، چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد، عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود، حضرت با لحنى متغير به ابومالك فرمود: چرا بدون اجازه وارد شدى؟ ابو مالك گفت: براى بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانه‏اى اجازه نگرفته و نمى‏گيرم! حضرت فرمود: اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است، حكم اسلام غير از اين حكم است؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» «17».

«اى اهل ايمان! به خانه‏هايى غير از خانه‏هاى خودتان وارد نشويد تا آنكه‏ اجازه بگيريد، و بر اهل آنها سلام كنيد، [رعايت‏] اين [امور اخلاقى‏] براى شما بهتر است، باشد كه متذكّر شويد».

ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمى‏كرد، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد؟ آيا به خاطر آن بانويى بود كه نزديك شما نشسته بود؟ اگر مى‏خواهيد به نفع شما از زيباترين زنان (كنايه از زن خودش بود) پياده شده تو نيز پياده شوى (يعنى همسران خود را با يك ديگر عوض كنيم) حضرت فرمود: اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است و در اسلام ممنوع و حرام مى‏باشد، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد: اين مرد كه بود؟ فرمود: اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومش بود «18».

5- ازدواج اشتراكى:

عده‏اى از جوانان عرب، كه گاهى تعدادشان به ده نفر مى‏رسيد، زنى را مشتركاً گرفته و با او همبستر مى‏شدند. پس از وضع حمل آنان را احضار مى‏كرد و مى‏گفت: مى‏دانيد چه كرده‏ايد؟ از ميان آنان يك نفر را انتخاب مى‏كرد و فرزند را به او منتسب مى‏نمود و مى‏گفت: اين فرزند توست نام او را هر چه مى‏خواهى بگذار.

6- ازدواج شغار «19»:

اعراب جاهلى زنان و دختران خود را، گاهى به عنوان مهريه زن ديگر قرار مى‏دادند؛ به اين صورت كه شخصى دختر يا خواهرش را به ديگرى مى‏داد كه متقابلًا شخص ديگر خواهر يا عيالش را به ازدواج او درآورد مهريه در اين ازدواج زنان و دختران بودند.

ازدواج‏هاى ديگرى نيز در عربستان مرسوم بود كه در كتاب‏هاى تاريخى مفصل ذكر شده است‏ «20».

ايران و روم‏

در زمان ظهور اسلام نه تنها عربستان در همه زمينه‏ها گرفتار مفاسد و بدبختى بود؛ بلكه تمام كشورهاى جهان، دچار تيره‏بختى و سيه روزى بودند.

در آن زمان دو كشور پهناور «ايران» و «روم» كه از نظر قدرت سرآمد همه كشورهاى جهان بودند، از نظر اوضاع روحى و اخلاقى، مردم هر دو كشور، كمتر از ملّت عربستان نبودند، البته در يك بخش مختصر نمى‏توان برنامه‏هاى آنان را منعكس كرد؛ ولى براى آگاهى شما خواننده عزيز به طور اختصار به برنامه‏هاى آنان اشاره مى‏شود:

لذت‏گرايى حاكمان‏

در آن زمان خوشگذرانى، خودخواهى، استعمار كردن و به استثمار درآوردن ملت‏هاى ضعيف، دو دولت ايران و روم را فراگرفته بود.

درياى تمدن ساختگى، ايرانيان و روميان را فريب داده و آنان را در تمام خود فرو برده بود. پادشاهان ايران، قيصرهاى روم و فرماندهان ارتش هر دو كشور در غفلت بودند، و مانند گرمازدگان در حال تحير بسر مى‏بردند و همّتى غير از رسيدن به لذت و خوشگذرانى و خودخواهى نداشتند.

روم و ايران از هر جهت غرق در لذت و خوشگذرانى بودند، به عنوان نمونه:

«پرويز» شاه ايران دوازده هزار زن، براى انواع برنامه‏هاى شهوانى، و پنجاه هزار اسب داشت، و وسايل خوشگذرانى وى، از كاخ‏هاى آسمان خراش و ساير وسايل، هر بيننده‏اى را مبهوت و متحير مى‏نمود.

كتاب ارزشمند «اسلام و عقايد و آراء بشرى» مى‏نويسد:

«اختلاف طبقاتى بى‏رويّه و بى‏حساب، كه سبب تشكيل جمعى كاخ‏نشين‏ و گروهى بى‏شمار كوخ‏نشين شده بوده، مى‏تواند معرف اخلاق و عواطف كشور روم باشد. ضعفا و بيچارگان، اضافه بر زجر و تنگدستى و سربازى اجبارى، ناگزير بودند خراج و ماليات‏هاى گزاف بپردازند، خرج كلان سرداران لشكر، نجبا، اشراف و امپراطورى وسيع را بر دوش ناتوان خود به هر صورت و هر زحمت بگيرند، چرا كه طبق فرمان مستبدانه امپراطورى، اندك سرپيچى و تمرّد از دستورات، مساوى با مرگ و نيستى بود» «21».

«مكاريوس» كه يكى از نويسندگان مشهور است درباره ايران قديم مى‏نويسد:

«تاريخ، نمونه خوشگذرانى شاهان ايران را كه از هديه‏ها و ماليات‏هاى سرزمين‏هاى مابين خاور نزديك و خاور دور استفاده مى‏كردند، و در ناز و نعمت فرو رفته بودند، به ياد ندارد».

در كتاب «عقايد و آراء بشر» درباره اختلافات طبقاتى مردم ايران قبل از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده است:

«جامعه در ايران، مانند ساير ممالك گذشته، فقط از طبقات ممتاز تشكيل مى‏شد و بيشتر مردم كه از طبقه غير ممتاز بودند، در شمار جامعه و ملت به حساب نمى‏آمدند. جامعه دوران ساسانى را نجبا، مغان و اميران لشگر تشكيل مى‏داد، و وزيران و دبيران هميشه از ميان نجبا انتخاب مى‏شدند. بقيّه ملت، يعنى صنعتگران و كشاورزان و توده مردم، تنها در مواقع پرداخت ماليات و سربازى و بيگارى به كار مى‏آمدند. كارگزاران حكومت، نسبت به مردم اختيار تام داشتند و به ويژه بر طبقات زارعين و توده مردم تعدى روا مى‏داشتند، اما آنان مردمى متحمل بودند و بر اين شيوه خو گرفته و هر نوع تعدى را از ترس جان و مال‏ خود تحمّل مى‏كردند! ماليات ديوانى و تحميلات نظامى و بيگارى وخدمات اجبارى در مؤسسات دولتى بيش از همه به دهقانان متوجه بود» «22».

 

منصب‏ها و ماليات‏ها

در ايران منصب‏هاى دولتى در اختيار صاحبان ثروت و قدرت بود.

ماليات‏هاى جديدى كه وضع مى‏شد ملت ستمديده را ناتوان مى‏كرد، به دنبال اين تعدى و تجاوز طبقه كشاورز از زراعت خود دست برمى‏داشت و به دِيْرها پناه مى‏برد تا از بار ماليات سنگين و خدمت به ارتشى كه فايده‏اى براى ملت نداشت راحت شود.

در آن دوران خوشگذرانى، جنايت و كسب‏هاى نامشروع رواج داشت.

نويسنده «ايران در عهد ساسانيان» در كتابش مى‏نويسد:

«كشاورزان ايران به مصيبت بزرگى گرفتار شده بودند و هميشه در زمين‏هاى كشاورزان خود بسر مى‏بردند و بدون مزد استخدام مى‏شدند و به هر عملى وادار مى‏گرديدند».

كشورهاى ديگر

كشورهاى ديگر عالم مانند يونان، چين، هندوستان و تمام مراكز ديگر نيز در جهالت و تاريكىِ پستى بسر مى‏بردند و قبل از ظهور اسلام، از نظر اوضاع كلى، همانند جزيرة العرب و ايران و روم بودند.

يهوديان در عراق و شام دست به كشتار وحشيانه‏اى مى‏زدند، و يعقوبى‏ها در مصر بساط خونريزى به پا مى‏كردند.

حكومت‏هاى جهان در حكمرانى خود، روش استبدادى عجيبى داشتند؛ به دنباله اين گونه حكومت‏ها، مردم شهرها در حفظ جان، عرض، ناموس و خون خود سرگردان بودند!

دستگاه قضاوت در همه دنيا، در برابر مردم و شكايت آنان، كر شده بود و اين ناشنوايى بر حيرانى و سرگردانى مردم مى‏افزود.

كشاورزان فكر مى‏كردند كه استبداد حكام، و ناشنوايى دستگاهِ دادرسى را نمى‏توان تغيير داد، بنابراين بايد خودكشى كرد؛ از اين جهت مرگ را بر زندگى ترجيح مى‏دادند!!

كشور شام‏

«شام» نيز همانند ديگر مستعمرات ايران و روم، به دنبال رهبران خود بسوى خوشگذرانى و خودخواهى سرعت مى‏گرفت. برنامه رهبران خوشگذران شام و معاونين آنان و مجالس درباريان، با تمام وسايل عيش و نوش مجهز بود.

خلاصه جهان قبل از اسلام، جهانى پر از اضطراب و جنايت، محيطى غرق در گناه و فساد، جامعه‏اى افتاده در ورطه هلاكت بود كه راهى به سوى شقاوت و جهنم داشت.

وضع عمومى جهان قبل از اسلام‏

هنگامى كه رسول گرامى اسلام مبعوث به رسالت شد؛ عالم گرفتار زلزله اقتصادى بود، كه اركان آن را به سختى مى‏لرزاند، و به طورى كه اگر در دنياى آن روز سرمايه‏اى بود قابل بهره‏بردارى نبود.

آن مرد الهى از همان دريچه نگاه انبيا؛ يعنى بدون توجه به مال و حب جاه و شهوت به جهان نگريست، و انسانيت را در بستر مرگ ديد. آن رادمرد آسمانى‏ مى‏ديد آدميزاد بر اثر ضعف فرهنگ عقلى بر سنگ، آب، درخت، چوب، ماه و ستاره، خورشيد، و چيزهاى ديگرى كه نمى‏تواند نفع و ضرر خود را كنترل كند سجده مى‏نمايد.

آن بيداركننده يگانه ديد انسان انديشه خود را از دست داده و بديهيات را درك نمى‏كند و مسائلى را كه احتياج به انديشه و تفكر دارد، در اثر تغيير برنامه‏هاى فكرى، محتاج به تفكر نمى‏داند، جايى كه بايد يقين كند شك و جايى كه بايد شك كند يقين مى‏نمايد.

ذائقه روح بشر عوض شده بود؛ به طورى كه تلخ را شيرين و بد را خوب و غذاى غير قابل هضم را قابل هضم مى‏دانست، و چون حس معنوى خود را از دست داده بود نسبت به دشمن ستمگر بدبين نبود و دوست اندرزگو را دوست نمى‏انگاشت.

در آن دنياى عجيب گرگان، چوپانِ گوسپندان، و دشمن‏هاى خونخوار قاضى و مجرمان و خيانتكاران آبرومند و اهل ثروت؛ اما افراد شايسته اجتماع از دنيا محروم و به ستمگرى معرفى شده بودند.

در جهان قبل از اسلام، منكرات، معروف جلوه مى‏كرد و عادت‏هاى زشت گريبان بشر را گرفته و نزديك بود انسانيت سقوط كند.

آن حضرت مى‏ديد شراب خوارى سرتاسر جامعه‏هاى آن روز را فرا گرفته، تجاوز به ناموس و قماربازى علنى شده، رباخوارى و غصب اموال ديگران و طمع به مال و ناموس مردم از قباحت و زشتى افتاده است.

رسول خدا صلى الله عليه و آله ديد شاهان و اميرانى بر ملت‏ها حكومت مى‏كنند كه زمين و طبيعت را ملك خود دانسته، و مردم ستمديده را بنده‏گان خود مى‏دانند، و به جاى خداى جهان‏آفرين، ديرنشين‏ها پرستش مى‏شوند.

آن حضرت مى‏ديد اربابان كليسا اموال مردم را بى‏جهت تصاحب مى‏كنند و انسان‏ها را از صراط مستقيم باز مى‏دارند.

در آن دوران شجاعت به خونريزى و كشته شدن، سخاوت به اسراف و تبذير، و مناعت طبع جاى خود را به غرور و تكبّر داده بود. قدرت فكرى بشر كه بايد معطوف مسائل معنوى مى‏شد صرف تردستى و خدعه شده و عقل وسيله ابتكار و اختراع جنايات و ايجاد وسايل شهوت‏رانى شده بود «23».

در چنين دنياى عجيبى، رسول بزرگ اسلام مأموريت يافت تا براى نجات نوع بشر به پا خيزد، و يك تنه كشتى طوفان‏زده بشريت را به ساحل نجات باز گرداند.

او مأموريت يافت تا روح آدميان را از آن همه آلودگى برهاند، و عقول انسان‏ها را از پس پرده اوهام ظاهر كند، و آدميان را از خواب سنگين غفلت بيدار كرده و با دميدن نسيم وحى، همه را از مستى به هشيارى بازگرداند.

نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله به فرمان خداى متعال به وسيله مقررات عالى اسلامى، سازنده زندگى برتر و بهتر انسان بود، روح انسانيت را از آلودگى‏ها نجات داد، و تمام دشمنى‏ها و كينه‏توزى‏ها و قتل و غارتگرى‏ها را مبدل به دوستى، صلح و صفا نمود.

بنيان اسلام بر پايه برنامه‏هايى استوار بود كه توانست، عالم تاريك را به جهانى نورانى مبدل كند و بشر مرده را زنده نمايد. بديهى است كه اين سازندگى مخصوص به زمان معين و مكان مشخصى نيست؛ بلكه در تمام ادوار و اعصار، اسلام روشنگر محيط و سازنده انسان‏هاست.

غفلت، خسارت و مرگ معنوى‏

محيط اسلامى و مردم مسلمان، هميشه هم‏آغوش نيك بختى و سعادتند و دور افتادگان از اسلام، هميشه دچار انحرافات روحى، اخلاقى و قرين بدبختى و مفاسدند.

با اين حساب، اگر خوانندگان عزيز با دقت به دنياى كنونى نظرى بيندازند، وضع موجود را، از نظر روحى، اخلاقى، اقتصادى، حكومتى، تربيتى، نظامى و مفاسدى مانند حكومت، تربيت، خونريزى، دورى از حقايق اصيل معنوى، اوضاع تأسف بار ناموسى و آلودگى به گناه و فساد، كمتر از روزگار قبل از بعثت نمى‏يابند.

توجه به تمدن ماشينى، و غفلت از تربيت الهى و انسانى، مايه نجات و سعادت نيست. انسانى كه فاقد دين و تربيت صحيح دينى است، هميشه سازنده دنيايى مشابه دنياى جاهليت است، جاهليتى كه تمام حقوق بشر را پايمال و اساس انسانيت را ويران مى‏نمود.

در اينجا بايد گفت: براى نجات از اين برگشت به جاهليت، كه در قرون اخير در تمام برنامه‏هاى زندگى سايه انداخته و گسترش روزافزون دارد، بايد به اجراى فرامين اسلام روى آورد، و به وسيله نورانيت آن به زندگى بشريت نور بخشيد.

ممكن است عده‏اى با انگيزه تقليد از برخى مغروران جهان بگويند: جهان امروز، جهان علم و دانش است و ديگر دوران دين سپرى شده و نمى‏توان به وسيله آيين الهى به شاهراه ترقى و تعالى رسيد، و چون راه دين راهى است جداى از علم؛ چگونه مى‏توان در جهان دانش و علم، زير سايه دين قرار گرفت؟!.

در جواب اينان كه خوشبختانه قضاوتشان محصول بى‏خبرى و معلول نفهمى و يا كج فهمى است، بايد گفت: چند قرن است علم با پيشرفت حيرت‏انگيزش بر سر ملت‏ها سايه انداخته و فرهنگ جديد و موجود جهان وسايل دانش‏اندوزى مردمان را، از هر طريق، آماده كرده است؛ حال پرسش ما اين است كه: علم امروز با تمام گستردگى و پيشرفتى كه دارد، در راه تربيت و درمان دردهاى لاعلاج روحى انسان‏ها، كدام موفقيّت را كسب كرده است؟ آيا چند قرن بس نبود كه علم مردم را تربيت كرده و به سوى خوشبختى رهنمون نمايد؟

پس چرا خوشبخت نكرده و روز به روز بر بدبختى و اضطراب، ناامنى و فساد در جهان افزوده مى‏گردد؟

ديگر اين كه تمام بزرگان و دانشمندان غرب و شرق به نقص علمى خود معترفند و همه يك صدا مى‏گويند: مجهولات ما در برابر شگفتى‏هاى عالم و دانش كلى، مانند عدد بى‏نهايتى است در مقابل صفر؛ يعنى پديده‏هاى علمى، معلومات بشرى و دانستنى‏هاى انسانى را، از روزگار پيدايش بشر تا به امروز معادل صفر؛ يعنى هيچ مى‏دانند، و مجهولات و دست نايافته‏هاى خود را عدد بى‏نهايت؛ پس چگونه با كمى اطلاعات و معلومات و وجود اين همه مجهولات، مى‏توان ادعا كرد كه راز و رمز سعادت در دنيا، به طور كامل علم است و احتياج به دين نيست، آن هم دينى كه از هر جهت كامل و در هر عصرى از اعصار و قرون، جواب‏گوى تمام احتياجات بشرى، در تمام زمينه‏هاى مادى و معنوى است، چنانچه در سطور قبل ملاحظه كرديد.

بايد به اين بى‏خبران گفت: اين گفتار شما، حاصلى است از محصولاتِ مبارزاتِ پى‏گير كليسا با علم و دانش، در قرون وسطى تا اوايل قرن هفدهم، كه ضررش دامنگير آيين اسلام نيز شده است.

تفتيش عقايد

آن زمان كه كليسا با تمام قدرت، با پيشرفت علم و دانش و عالمان و دانشمندان، در محاكم تفتيش عقايد، مبارزه مى‏كرد؛ تا جايى كه نزديك به پنج ميليون نفر را به جرم فهم و علم محكوم به اعدام، سوختن، تبعيد، زجرهاى غير انسانى، زندانى شدن در سياه‏چال‏هاى نمناك كرد و خرافات نگفتنىِ تورات و انجيلِ تحريف شده را به پشتيبانى اين محاكم به خورد مردم داد، جمعيت‏هاى بزرگ مسيحى آن روزگار، حق داشتند به پيروى از دانشمندان ستمديده و زجر كشيده بگويند: دوران دين سپرى شده و زمان، زمان علم است؟ حق داشتند بگويند: دين ديگر نجات دهنده نيست؛ بلكه توجه به دين انسان را از ترقى باز مى‏دارد و بايد در سايه دانش حركت كرد و هماى سعادت را در آغوش گرفت؟

 

آثار عقايد باطل‏

متأسفانه آيين مقدس اسلام نيز، از مفاسد ننگين آن مبارزات، مانند ساير اديان، در امان نماند.

انسانِ عجول، قضاوت خود را درباره دين به طور فراگير و وسيع پياده كرد، تا جايى كه اصولًا به انكار دين برخاست و راه آن را با علم جدا دانست؛ ولى پس از چند قرن، به اشتباه عظيم خود پى برد، در شرق، كتاب‏هاى زيادى در رفع اين تهمت از دامن اسلام نوشته شد، در غرب اعترافات و اقرارهاى عجيبى در حق اسلام كردند (چنانچه در صفحات قبل ملاحظه كرديد) ولى دير شده بود و از اين توبه و برگشت كمتر توانستند نتيجه بگيرند؛ زيرا مردم جهان به سوى بى‏دينى و لامذهبى گرائيده و اصولًا دين را مخالف زندگى و مانع ترقى‏ و خوشبختى خود مى‏دانستند؛ به طورى كه گويى اراده برگشت به حق را براى ابد ندارند!!

آرى! آنان كه مى‏گويند: دين مانع ترقى است، گفتارشان محصول مبارزات كليسا عليه علم و دانش در قرون وسطى است.

اين عقيده نسبت به اديان تحريف شده‏اى چون «يهوديت» و «مسيحيت» كاملًا به جا و صحيح است؛ اما چه ربطى به آيين اسلام، كه ترقى دهنده بشر به روى تمام كمالات است، دارد.

معرفى شخصيت پيغمبر اسلام‏

امروزه براى شناخت هر مكتبى، ابتدا مى‏توان شخص و شخصيت بنيانگذارش را از هر جهت مورد مطالعه و با دقت كامل او را در تمام زمينه‏هاى زندگيش مورد بررسى قرار داد و شخصيت‏شناسى كرد؛ يعنى شخص و شخصيتش را از نظر آراء، افكار، اخلاق و عقايد بررسى كرده، تا به وسيله اين شناخت، مكتبش را بهتر و كاملتر معرفى نمود.

از اين جهت بخشى به معرفى رهبر عزيز اسلام اختصاص داده شده، تا با شناخت او بهتر بتوان آيين پاك و مكتب عاليش را شناخت؛ زيرا آن رادمرد بزرگ انسانى، كاملترين و عاليترين مظهر اسلام است كه مى‏توان تمام برنامه‏هاى قرآن را در اعمال، رفتار، آراء، عقايد، روحيات پاك و صفات پسنديده‏اش مشاهده كرد.

در حقيقت وجود پيامبر در تمام برنامه‏هايش، آيينه تمام نماى اسلام و قرآن است كه با شناخت او به طور صحيح و كامل، مى‏توان اسلام و جنبه سازندگيش را شناخت، و دريافت كه اسلام در تمام زمينه‏ها و مسائل زندگى، حيات‏بخش انسان است.

 

سيماى محمد صلى الله عليه و آله در نگاه على عليه السلام‏

على عليه السلام در معرفى رسول گرامى اسلام مى‏فرمايد:

«قامتش متوسط، محاسن انبوه، چهره برجسته و ارغوانى و آثار قدرت از ظاهرش آشكار بود. چيزى كه بيش از همه قابل توجه است، صفات روحى و مزاياى اخلاقى آن رادمرد بزرگ بود كه وى را از همه عالم، برتر و بالاتر قرار داده است.

بر اثر كثرت عبادت، از زيادى كلام متنفر و غالباً خاموش مى‏نشست. نشانه بالاترين درجه نيكوكارى و احسان از چهره‏اش پيدا بود و انصاف‏گويى جزء طبيعت او قرار داشت. بى‏حد خليق و منصف بود و دوست و بيگانه، قوى و ضعيف در نظرش يكسان بودند؛ ولى نسبت به فقرا محبتى خاص داشت، همانطور كه فقرا را به خاطر فقر، حقير نمى‏ديد؛ اغنيا را نيز به خاطر ثروت تنها احترام نمى‏كرد. نسبت به واردين و اصحاب اظهار محبت مى‏كرد و هيچ‏وقت جواب خشن و سختى به آنها نمى‏داد.

آن چنان در سياست و كياست برترى داشت، كه از افرادى ضعيف و پراكنده، ملتى قوى بنا نهاد كه با هيچ حادثه تاريخى از بين نخواهد رفت؛ زيرا از جسم و جان خويش در راه به ثمر نشستن نهال نوپاى اسلام مايه گذاشته بود.

كسانى كه به ملاقات وى شرفياب مى‏شدند، از آنها با چهره باز پذيرايى مى‏كرد و مطالب آنان را با كمال صبر و تحمل گوش مى‏داد، و تا برنمى‏خاستند حركت نمى‏كرد. هر كس با وى مصافحه مى‏كرد، تا دستش را رها نمى‏نمود، دست خود را نمى‏كشيد اگر با وى در موضوعى سخن مى‏گفتند، تا او سخنش را قطع نمى‏كرد، آن حضرت سخن خود را قطع نمى‏فرمود. بيشتر اوقات به ديدار اصحاب خود مى‏رفت، و آنچنان بى‏تكلّف زندگى مى‏كرد كه گوسفندان را خود مى‏دوشيد.

از طرف ديگر چنان قدرت در حل مشكلات داشت كه از متخصصين فن نيز داناتر و آگاه‏تر بود. چنان راه مى‏رفت كه گويى، در سراشيبى حركت مى‏كند و با اين كه وقار و آرامش زيادى داشت؛ هنگام قدم زدن گويى از زمين كنده مى‏شد، هنگام كار به گونه‏اى به كار مى‏پرداخت كه هركس مى‏ديد فكر مى‏كرد همه حواس و فكرش، در اطراف آن دور مى‏زند.

در هنگام جنگ آن چنان به فرمان خداى متعال حركت مى‏كرد، كه هيچ چيز نمى‏توانست جلوى او را بگيرد.»

در نقل ديگرى آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:

«شجاع‏ترين و جنگاورترين ما، كسى بود كه در جنگ به او نزديك‏تر باشد».

آن حضرت مرد جنگ بود، خطوط و نقشه جبهه را دقيق ترسيم مى‏كرد و سپاه و لشكر را فرماندهى مى‏نمود و مى‏جنگيد؛ آنچنان كه گويى فرمانده جنگى است، كه تنها تخصصش آن فن است. نه تنها در جنگ بلكه در تمام رشته‏هايى كه وارد مى‏شد همينطور بود؛ يعنى تصور مى‏كردى متخصص آن كار است.

هم پدر بزرگوار بود و هم شوهرى نيك، خانواده بزرگى را با نفقه بسيار سرپرستى مى‏كرد، هم نفقه نفسانى، روحى و نفقه مالى، گويى والاترين و دلسوزترين پدرى است كه چشم روزگار به خود ديده است.

آن حضرت لباس و كفش خود را با دست خويش وصله مى‏كرد، و هميشه فقرا را نزد خود جمع مى‏نمود و آنها را محترم مى‏داشت.

تا زمانى كه از دنيا رفت، حتى براى يك مرتبه از نان جو غذاى سير تناول نكرد!. بيشتر اتفاق مى‏افتاد كه در منزل وى، به منظور پخت غذا آتشى روشن نمى‏شد، و در آن مدت غذاى وى و اهل خانه‏اش خرما و آب بود.

نبى بزرگ اسلام بر نفس خويش مسلط بود، سخن كم مى‏گفت، زياد فكر مى‏كرد و اراده‏اش در نهايت درجه قوت بود. اگر چه وارستگى و سادگى وى حيرت‏انگيز بود؛ ولى مقيد بود كه هميشه خود را تميز و پاكيزه نگاه دارد. در تمام مدت عمر، كارهاى شخصى خود را به ديگرى محول نكرد، و خود عهده‏دار كارهاى شخصى خويش بود. او سرمشق مردم در زندگى عملى بود.

در تحمل مشقت توانايى زيادى داشت، چنان كه يكى از غلامان وى نقل مى‏كند: مدت هيجده سال در خدمتش بودم، در تمام اين مدت يك حركت يا سخن ملال‏آور مشاهده نكردم. در جنگ شجاعت و دليرى از خود نشان مى‏داد و از هيچ خطرى فرار نمى‏كرد، با اين وصف هيچ وقت هم بدون جهت خود را در خطر نمى‏انداخت.

آن بزرگ مرد آسمانى، قبل از اين كه با گفتار خود راهنماى خلق باشد، با رفتار شخصى خود، بهترين تربيت كننده و رهبر بود، نخست از خويش نمونه عملى دستورات قرآن را نشان مى‏داد، آنگاه مردم را بدان دستورات دعوت مى‏نمود. گاهى از شدت گرسنگى، بر شكم مبارك سنگ مى‏بست و اگر بر سفره‏اى مى‏نشست، آنچه از غذا حاضر بود تناول مى‏فرمود و ايراد نمى‏گرفت، از غذاهاى حلال دورى نمى‏جست و از لباس آنچه فراهم بود مى‏پوشيد.

آن انسان كامل و جامع، در دورترين محل مدينه، از بيمار عيادت مى‏كرد، با محتاجان مى‏نشست و با فقرا هم غذا مى‏شد. مركب معينى براى سوارى نداشت، اسب، شتر يا الاغ سوار مى‏شد و گاهى نيز پياده به مقصد مى‏رفت، بوى خوش را دوست داشت و از بوى بد بيزارى مى‏جست. دانشمندان و آگاهان را گرامى مى‏داشت و بزرگان را با مهر، محبت، احسان به طرف خود جلب مى‏نمود. از خويشاوندان ديدن مى‏كرد، بدون اين كه يكى را بر ديگرى برترى دهد. بر احدى جفا و ستم روا نمى‏داشت و عذر عذرخواهان را مى‏پذيرفت. شوخى‏ مى‏كرد؛ اما حق مى‏گفت، مى‏خنديد ولى صداى خود را به خنده بلند نمى‏كرد. با او به درشتى سخن مى‏گفتند اما او حوصله مى‏كرد. بدى‏ها را به رخ اشخاص نمى‏آورد و بدى را به بدى تلافى نمى‏نمود و از بدكاران گذشت مى‏كرد.

كسى در سلام بر او پيشى نداشت. بيشتر اوقات دو زانو مى‏نشست و دست بر زانو مى‏گرفت. تازه واردين، او را در ميان جمع نمى‏شناختند؛ زيرا در هنگام نشستن جاى معينى نداشت. بيشتر به طرف قبله مى‏نشست و هر كس به ديدنش مى‏رفت، عباى مبارك خود را زير پايش قرار مى‏داد، در حالى كه با آن هيچ آشنايى نداشت. براى مهمان تكيه‏گاه قرار مى‏داد و اگر مهمان نمى‏پذيرفت، با اصرار به او مى‏قبولاند. دير غضب و زودگذر بود. با محبت و سودمندترين فرد براى مردم بود.

شيرين‏تر و گوياتر از همه سخن مى‏گفت؛ ولى كم مى‏گفت، در عين كم گفتن تمام كلام و خواسته‏اش را بازگو مى‏كرد. سكوتش طولانى و بدون احتياج سخن نمى‏گفت. هرگز از او سخن بد شنيده نشد. در حال خشم و رضا جز حق و حقيقت نمى‏فرمود.

بهترين غذاى او آن بود كه براى تمام مردم فراهم بود، غذاى خيلى گرم نمى‏خورد، از غذايى كه نزدش بود تناول مى‏كرد و براى خوردن طعام با سه يا چهار انگشت مقدسش غذا ميل مى‏كرد، نانش از آرد جو سبوس نگرفته بود و پياز، سير و پيازچه نمى‏خورد و از هيچ طعامى بدگويى نمى‏كرد، غذاى مانده بر انگشت را با دهان پاك مى‏كرد و مانده غذا را ميل مى‏فرمود و مى‏گفت: بركت غذا در آخر آن است.

لباسش تا روى پاى او را مى‏گرفت، در هنگام قدرت، مى‏بخشيد، هميشه خوش‏رو و ظاهر و باطنش يكى بود، خوشنودى و خشم از چهره‏اش آشكار بود، كريمترين و راستگوترين انسان‏ها بود، بدهكارى مالى خود را ادا مى‏كرد و كسى كه ناگهان او را مى‏ديد، بزرگيش را درك و مجذوب آن حضرت مى‏شد.

چيزى از او نمى‏خواستند مگر آن كه عنايت مى‏فرمود، بر كودكان مى‏گذشت و به آنان سلام مى‏كرد. در مرتبه اول هر كس با او ملاقات مى‏نمود، ابهت آن حضرت او را مى‏گرفت و از هيبت آن حضرت مضطرب مى‏شد، به او مى‏فرمود:

آرام و آسان باش، من نيز مانند شمايم. هرگز او را صدا نكردند مگر اين كه جواب داد. هرگاه با اصحاب خود مى‏نشست، اگر درباره آخرت سخن مى‏گفتند توجه مى‏كرد و اگر درباره غذا و آشاميدنى صحبت مى‏كردند، با آنان همگام مى‏شد و اگر در اطراف دنيا حرف مى‏زدند، براى آنكه از آنان دلجويى كند در اطراف همان مطلب گفتگو مى‏كرد «24».

 

چگونگى سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله‏

«جاحظ» كه يكى از بزرگترين نويسندگان عرب است، درباره كلام آن حضرت مى‏گويد:

«سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله سخنى است كه شماره حروفش اندك و شماره معانيش بسيار، از تصنّع برى و از تكلّف بر كنار است، آنجا كه تفصيل لازم، مفصل و آنجا كه اختصار، مختصر است. از كلمات نامأنوس فرارى و از سخنان ياوه و بيهوده مبراست، كلماتش با حكمت هم دوش، با عصمت هم آغوش، با تأييد قرين و با توفيق هم‏نشين بود.

خداى متعال گفتارش را با محبت و قبول توأم ساخته بود، بى‏نهايت عالى مى‏گفت و مهابت، حلاوت، افهام و اختصار را با هم داشت. از تكرار سخن بى‏نياز بود و شنونده را بدينكار نياز نمى‏افتاد، با وجود اين هيچ وقت كلمه‏اى از سخنش نمى‏افتاد، خطايى بر او رخ نمى‏داد و دليلش سستى نمى‏گرفت.

كسى بر او فايق نمى‏شد و سخندانى، او را مجاب نمى‏كرد، سخنان مفصل را با كلمه‏اى مختصر رد مى‏كرد و براى اسكات حريف، در حدود معلوماتش سخن مى‏گفت. جز سخن راست دليلى نمى‏آورد و غلبه را جز به وسيله حقيقت نمى‏خواست. سخنان فريبنده و خدعه‏آميز نمى‏گفت و هرگز عيب‏جويى نمى‏كرد و گوشه نمى‏زد. در سخن نه كند بود نه تند، گفتارش نه طولانى بود نه مبهم.

مردم سخنى سودمندتر و شيواتر و مؤثرتر از سخن وى نشنيده و نمى‏شنيدند».

 

فصاحت حضرت‏

در مقدمه كتاب سودمند و پرقيمت «نهج الفصاحه» درباره كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده است:

«فصاحت نبى اكرم صلى الله عليه و آله موهوب بود نه مصنوع، آن جان نيرومند كه نورافكن تاريخ بود، با آن اقتدار عجيب بر احاطه معانى كه خدايش داده بود، با آن تسلط شگفت‏انگيز كه بر لهجات عرب، خاصه لهجه مهذب و كامل قريش، داشت، با آن قوت عزيمت و استقامت طبع، كه با حوادث سهمگين تحدى مى‏كرد، با آن صفاى خاطر كه چون آسمان، بلند برتر از حوادث بود و غبار كدورت آسان نمى‏گرفت، به حق در سايه قرآن به مرحله مادون آن بى‏منازع به او رنگ فصاحت تكيه زده بود. به راستى كه خداوندش براى ابلاغ رسالت نيكو پرورانده بود، و براى وصول بدان اوج كمال كه خلوتگاه راز است، همه رنج‏هاى گوناگون حيات را از مرارت يتيمى، گزش فقر، داغ فرزند، هول دائم از خطرات، حيرت نابسامانى، محنت غربت و برتر از همه، انزواى توان فرساى كشنده؛ يعنى بلاى تنهايى در جمع بى‏خبرانِ پر مدعا، چشيده بود».

چنين شخصيت بى‏نظيرى از طرف خداى بزرگ، مأموريت ابلاغ دين را داشت، دينى كه منبع فيض آفرينش به او وحى مى‏كند، تا او در سايه شخصيت والايش به جهانيان برساند، آيينى كه سرچشمه وجود، عالم، عادل، حكيم و آفرينش، به وى ابلاغ مى‏نمايد و او را مأمور تبليغ آن مى‏كند، دينى كه سرچشمه آن حق و رساننده به نبى اسلام، امين وحى و قانون اساسيش قرآن و مأمور تبليغش چنين رادمردى باشد، باز هم مى‏توان گفت در دنياى علم آنهم دنيايى ناقص و ناتوان از اخلاق و معنويات، و دنيايى كه علم در او چون نقطه صفر و مجهولات بى‏نهايت است، مانع از ترقى، پيشرفت، تعالى و تمدن است؟

آيا رد چنين شخصيتى دليل بر كمال بى‏انصافى، جهالت و حماقت نيست؟

آيا شخصيتى چون پيغمبر صلى الله عليه و آله كه تمام كمالات و اوصاف انسانى، در حد اعلا، در او جمع بوده و جزئيات زندگى كسى چون او، در تاريخ منعكس نشده و تاريخ مانند او را در فضايل بياد ندارد، ممكن است پايه‏گذار دينى باشد كه مانع از ترقى و تعالى بشر گردد؟!!

ما قبول داريم دنياى امروز دنياى علم است؛ ولى بشر افسار گسيخته، تمام معنويات را از دانش جدا كرده و جز معلومات خشك طبّى، نجومى، رياضى، فيزيكى، اسلحه‏سازى، روانشناسى بى‏روح و تاريخ و جغرافيا و.. چيزى براى بشر نگذاشته، علم، امروز جز اين كه وسايل راحتى براى جسم بشر، از تمام برنامه‏ها ساخته، آن هم عده‏اى قلدر و زورگو و ثروتمند از آن كمال بهره را مى‏برند، آيا كار ديگرى كرده و معجز ديگرى از او سرزده است؟

امروزه ممالك متحده، از بهترين برنامه‏هاى علمى، سياسى و مالى در جهان بهره‏مندند و كشورى در جهان همدوش او نيست، در حالى كه چراغ علم و دانش، در آمريكا به طور چشمگيرى روشن است، آنچنان كه پايش به كره ماه رسيد؛ ولى از نظر معنوى و اخلاقى در رأس فقيرترين كشورهاى جهان است، به طورى كه آن كشور بيشتر به جنگلى پر از حيوانات درنده و وحشى شبيه است، تا به كشورى انسان‏نشين.

چه خوب است آنها كه مى‏گويند: دنيا، دنياى علم است؛ يعنى سعادت، نجات و خوشبختى در سايه اين دنياست، برنامه زير را كه يكى از صدها برنامه ننگين در آمريكا است، بخوانند و از اين رجز خوانى آميخته با غرورِ تو خالى و شبيه «من آنم كه رستم بود پهلوان» دست بردارند؛ زيرا جهان غرب، در تمام علوم پيش‏رفته است؛ ولى رجز خودنماييش را اينان مى‏خوانند، و عجيب‏تر آن كه عده‏اى پس از بيرون آمدن از سينما و كاباره و برخى پس از تعليم گرفتن از شب‏نشينى‏هاى نامشروع و گروهى پس از بيرون كردن سر از ترياى طويله‏ «25» و مست شدن از برنامه‏هاى ننگين و رسواى مراكزى چون كاخ جوانان و ديگر مراكز فساد، به جاى بيدار شدن و بيرون آمدن از منجلاب فساد و حفظ قداست عمر عزيز و گرانبها، از مصرف شدن در اين برنامه‏هاى جهنمى، تمام حملات ناجوانمردانه خود را، متوجه دين و اهل دين كرده و مكتبى را كه خداى عالم براى سعادت انسان، به وسيله پيغمبر بزرگ، به بشر عرضه كرده است مانع از ترقى مى‏دانند!

اينك توجه شما را به گوشه‏اى از اوضاع جهان علم جلب مى‏نماييم:

 

دين اسلام يا فرهنگ جهان مادى‏

كدام مانع ترقى واقعى انسانند؟

همانطور كه گفته شد، آمريكا در رأس تمام كشورهاى بزرگ علمى در جهان است؛ ولى علم نه تنها در آنجا مايه سعادت و نجات نشده است؛ بلكه آنجا با آن همه پيشرفت علمى، آنچنان غرق در مفاسد هستند كه خبر زير نمونه كوچكى از رسوايى‏هاى بزرگ آن كشور است، نمونه كوچكى كه روزنه‏اى براى ورود در تمام رذايل و شمشيرى بران براى كشتن انسانيت است، نمونه كوچكى كه كانون مقدس خانواده را ويران كرده و آن را به فاحشه‏خانه‏اى تبديل نموده است و آن اين است:

«بازى با جنس مخالف يكى از تفريح‏هاى شايعى است كه در بين دانشجويان دبيرستانى و طبقات بالاتر رواج دارد؛ زيرا 92% از دانشجويان در بازى با جنس مخالف، به روش قبل از ازدواج يا تفريح قبل از تشكيل خانواده ادامه مى‏دهند، در صورتى كه 88% دانشجويان كلاس‏هاى پايين هستند و هر قدر سن كمتر باشد، توجه به هم خوابى با دوستان كوچك بيشتر از همنشينى با زنان ولگرد است و هر قدر سن افزايش يابد، افراد بى‏زنى كه تعليمات ناقص دارند به زنان فاسد مى‏گرايند.

موقعى كه انسان رقم بزرگى را مى‏بيند كه از ارتباط دانشگاهيان، كه قبل از ازدواج داشته‏اند خبر مى‏دهد، وحشت مى‏كند؛ ولى اين وحشت وقتى برطرف مى‏شود كه تعداد عمل دانشجوى دانشگاه بررسى گردد و ببيند، چگونه از اين تفريح استفاده كرده است؛ زيرا نسبت بين دانشگاهيان كمتر از طبقات ديگر است.

در بين افرادى كه تا سن 25 سالگى ازدواج نكرده‏اند، مى‏بينيم عمل زناشويى با زنان ولگرد به حساب زير است:

در 74% از دانشجويانى كه هنوز به مرحله دبيرستان نرسيده‏اند 54% از كسانى كه مرحله دبيرستان را گذرانده‏اند و 28% از كسانى كه تحصيل را به پايان رسانيده‏اند، اين برنامه رواج دارد، در ميان دهكده‏هايى كه افرادشان به دبستان مى‏روند 14% و افرادى كه دبيرستان را تمام كرده‏اند 20% و آنان كه به دانشگاه مى‏روند 26% مى‏باشند.

85% از مردم كه تعليمات عالى نديده‏اند، متعتقدند عمل زناشويى قبل از ازدواج، يك امر طبيعى و عادى است و ارتباطى با جرم ندارد.

اين روش در ميان توده مردم كه تعليماتشان از مرحله ابتدايى تجاوز نمى‏كند فراوان است، تا جايى كه از دو يا سه اجتماعى كه در آمريكا بررسى شده، به يك فردى كه 16 يا 17 سال داشته باشد و با جنس مخالف همخواب نشده باشد پيدا نكرده‏اند.

مردان آمريكايى پس از ازدواج ارتباط غير همسر خويش را همدوش با ارتباط با همسر خود حفظ مى‏كنند «26».

اين است وضع مردمى كه به اصطلاح در بهترين و برترين منطقه علمى زندگى مى‏كنند. وضع مردم آن مملكت از نظر گناهان ديگر، چون قمار، دزدى، گانگسترى، آدم‏كشى، استعمار كردن ملت ضعيف و پايمال كردن حقوق انسان‏ها، و.. حيرت‏انگيز است، اسلام با تمام اين مفاسد به مبارزه برخاست و بشر را در سايه يكتاپرستى، به آراسته شدن جميع فضايل و كمالات اخلاقى دعوت كرد. چنان كه پيغمبر بزرگ بهترين نمونه عملى براى مردم جهان است، با اين حال آيا باز هم بى‏خبران بايد رجز بخوانند و اسلام و دين را مانع از ترقى، و دنياى علم كه ممالك متحده در رأس آن است را باعث ترقى و تعالى بدانند؟!!

خوانندگان عزيز! با مطالعه و دقت بيشتر در روحيات و اخلاقيات رسول الهى مى‏توان گفت: آن رادمرد آسمانى آيين، مكتب و دينش مانع از ترقى و تعالى است؟

نه تنها قرآن مجيد در سوره‏هاى گوناگون، اخلاق و شخصيت بى‏نظيرش را ستوده، و نه تنها روايات و اخبار عالى و صحيح اسلامى آن حضرت را معرفى‏ كرده، و نه تنها جامعه دانشمندان و عقلاى اسلامى در كتب با اعتبارشان به نحو كامل و جامع از آن حضرت ياد كرده‏اند؛ بلكه منصفين از دانشمندان و فلاسفه بيگانه نيز، آن حضرت را در تمام زمينه‏هاى وجوديش، ستايش كرده‏اند و مكتب او را تنها راه نجات بشر دانسته‏اند.

در اين قسمت براى اين كه مغروران و متكبرانِ رجزخوان، از فرياد ناهنجار و استعمارى خود دست بردارند، نظريات برخى از دانشمندان بزرگ غير اسلامى درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل مى‏شود، تا بدانند كه اسلام مانع از ترقى نيست، آنچه مانع ترقى است افكار پوسيده و غرب‏زده استعمارىِ بى‏خبرانى است كه از خود بى‏خود شده و در برابر مشتى بى‏خبرتر از خود، همه چيز خود را باخته‏اند.

 

رسول خدا صلى الله عليه و آله از نگاه بيگانگان‏

1- دكتر «ريتين» كه از مورخين بزرگ است مى‏گويد:

«دين محمد صلى الله عليه و آله از نخستين ساعت ظهور خود، و در زمان صاحب دعوت يعنى رسول گرامى صلى الله عليه و آله ثابت كرد كه يك دين همگانى است. اين آيين مقدس، كه براى هر نژادى مناسب است، با هر عقلى نيز موافقت دارد و عقول بشرى، در هر پايه از مدنيت باشد، از آن بى‏نياز نيست».

2- «جون اوركس» كه از دانشمندان به نام انگليسى است مى‏گويد:

«محمد صلى الله عليه و آله در تمام عمر خود، ذاتش به هيچ پليدى آلوده نشد».

3- «مسترجون دى فنيزات» انگليسى مى‏گويد:

«محمد از بزرگ‏ترين خيرخواهان نوع بشر است. ظهور او نشانه يكى از عاليترين عقول در تمام عالم مى‏باشد، و اگر آسيا بخواهد به فرزندان خود افتخار كند، سزاوار است كه به اين رادمرد بزرگ و بى‏مانند افتخار نمايد. البته ظلم بزرگى است اگر بخواهيم حق بزرگوارى اين مرد را ادا نكنيم؛ زيرا اين همان‏ شخصى است كه در هنگام ظهورش، عرب در درجه انحطاط و توحّش بود كه بر ما مخفى نيست، و باز مى‏بينيم پس از بعثت او بر اثر انوارى كه ديانت اسلام در دل‏هاى آنهايى كه با ميل آن را پذيرفتند، چگونه اوضاع آن سامان منقلب شد، به همين جهت است كه شك در بعثت محمد صلى الله عليه و آله را شك در قدرت خداوندى كه شامل تمام جهان و جهانيان است بايد دانست».

4- «خير اللَّه» مسيحى مى‏گويد:

«محمد كسى است كه تمدنى به وجود آورد، كه چشم عالم را خيره ساخت و هنوز هم مورد احترام، پسند و تعظيم فلاسفه جهان است. مقدس‏ترين قوانين را براى زناشويى و جنگ وضع نمود به طورى كه هماره قانون‏گذاران جهان و مصلحين عالم، از تعاليم او استفاده كرده و براى وضع قوانين و نظامات از اين دين سهل و ساده استمداد مى‏جويند، با اين بيان، فلاسفه و حكماى يونان و غير يونان كجا مى‏توانند با اين حكيم بزرگوار و عظيم الشأن عرب، برابرى كنند؟».

5- دكتر «سموئيل زويمو» مى‏گويد:

«پيغمبر مسلمين، بدون ترديد از بزرگترين پيشوايان دينى، مصلحين بى‏مانند، دانشمندان فصيح و بليغ عالم بوده و با وجود اين، يك فرمانده شجاع و فداكارى است».

6- «مسيو گروسه» در كتاب «تمدن‏هاى شرقى» مى‏گويد:

«محمد وقتى شروع به دعوت نمود، جوان بلند همت و پاكدامنى بود كه براى مشروع‏هاى مقدس، سراسر عزم و اراده بود، او خيلى بزرگتر و عاليتر از محيطى بود كه در آن زندگى مى‏كرد. عرب در آن روز كه آن مرد بزرگ، آنها را به سوى خداپرستى دعوت كرد، در منجلاب بت‏پرستى غوطه‏ور بود، در چنين هنگامى عزم كرد كه آنها را به سوى خداپرستى دعوت كند. حالت اجتماعى و روحى قوم عرب نيز بى‏اندازه بود، هرج و مرج عجيبى در ميان آنها وجود داشت، همديگر را مى‏كشتند و غارت را امرى جايز مى‏دانستند، اخلاق و عادتشان فاسد بود و به تمام معنى وحشى؛ بنابراين تصميم گرفت بر طبق دعوت خود، يك حكومت دموكراسى كه ضامن وحدتشان باشد ايجاد نمايد و اخلاق و عادتشان را اصلاح كند، او از همان ملت وحشى، جامعه تربيت يافته‏اى به وجود آورد».

7- «لوئى توماس» نويسنده آمريكايى مى‏گويد:

«محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر عرب، اول كسى بود كه وحدت ملى عرب را عملى نمود، آن قبايل را زير يك پرچم گرد آورد و عجيب اين است كه در هنگامى كه ظهور نمود، نه تنها عربستان؛ بلكه سراسر جهان محتاج به ظهورش بود».

8- «جرجيس سال» انگليسى مى‏گويد:

«محمد صلى الله عليه و آله بهترين و نيكوترين اخلاق را داشت و كاملًا بر عكس كسى بود كه دشمنان او را معرفى مى‏كنند، او منزه از هر بدى و پليدى بود، او كسى بود كه براى اصلاح اخلاق بشر قيام نمود».

9- «سرمادك سايكس» مى‏گويد:

«شكى نيست كه محمد، در اثر نبوغ بى‏مانند خود، و تعليمات پردامنه‏اش موفق شد كه فكر و عمل را دارا باشد، و در اثر همين استعداد، كشور بى‏همتايى تشكيل دهد و اين موضوع مسلم است كه او پيامبرى روشنفكر، قانونگذارى بى‏نظير و داورى عادل بوده است».

10- «ث. ل» كه از دانشمندان بزرگ سرزمين عجائب و غرائب هند است مى‏گويد:

«وقتى در امر محمد صلى الله عليه و آله تأمل مى‏كنيم، از عزم و اراده اين مرد بزرگ، كه ميان يك ملت زمام گسيخته و بداخلاق و بت‏پرستى، پرورش يافته، در شگفت مى‏مانيم؛ زيرا همه مى‏دانيم كه او تنها و بدون هيچ مساعدى، با كمال مردانگى، بدون ترس و واهمه، براى تغيير اوضاع آن محيط فاسد قيام كرده و از كشته شدن‏ نهراسيد، و به وعده‏هايى كه به او داده مى‏شد اهميت نمى‏داد. ما مى‏خواهيم بدانيم اين نيروى عجيب را چه كسى به اين رادمرد عربى داد، و آن قوه بيان و نفوذ كلمه را از كجا آورد، و با چه وسيله‏اى توانست بردگان را از قيد غلامى آزاد كند و آن اتحاد بى‏مانند را ميان طبقات بزرگان و اشراف، و توده مردم برقرار سازد و آنها را دوست و برادر نمايد؟

در صورتى كه ما هنوز در هندوستان براى دست ماليدن به بدن، خونريزى مى‏كنيم و هنوز نتوانسته‏ايم ورود به بتخانه‏ها را براى هندوهاى از دين برگشته جايز، بدانيم! ما مى‏خواهيم بفهميم كه محمد اين نيروى شگرف را از كجا به دست آورد؟ و آن زندگانى سراسر افتخار، سرچشمه‏اش در كجاست. كشور هندوستان هنوز دچار شرابخوارى است و اين پندهاى حكيمانه كه از بزرگان هندو به ما داده شده است، كوچك‏ترين اثرى در جلوگيرى از استعمال الكل ندارد، در صورتى كه مطابق گفته كتاب‏هاى قديم، محمد همين‏كه شراب را حرام كرد، پيروان و يارانش خم شراب را شكستند و شراب و الكل را دور ريختند.

مى‏خواهيم بگوييم: در محمد قوه مرموزى بود كه مانند «مانيستيم» تأثير داشت.

آيا اين قوه و نيرو كجا بود؟ ما نمى‏دانيم؛ ولى همينقدر آثار آن را مشاهده مى‏كنيم؛ زيرا با همين قوه بود كه محمد توانست آن ملت زمام‏گسيخته را با هم متحد كند، و ملت واحدى از آنها به وجود آورد، و از توحّش و نادانى آنها را نجات دهد، و به آنها عظمت و اقتدار بخشد، و تا به تمام ملل جهان سرورى و حكم‏فرمايى كند. آن روز بود كه ملت او توانست حاكم بر مدنيت جهان شود، و ابواب دانش و علم را بر جهانيان باز كند، و با همت او بود كه زبان عربى زبان علم و ادب و راهنما، و مربى بشر گرديد، و همان تربيت مربى اسلامى بود كه در آسيا و اروپا، يك اجتماع تازه و يك مدنيّت بى‏مانندى ايجاد كرده و خدمت‏هاى شايانى به انسانيت نمود. اى محمد! اى پيامبر بر حق كه نيروى بى‏مانند تو از مصدر جلال خداوندى، و عالم غيب و ابديت سرچشمه گرفته است، من با كمال فروتنى در برابر عظمت تو سر فرود مى‏آوريم».

11- «برنارد شاو» فيلسوف بزرگ انگليسى مى‏گويد:

«من همواره براى دين محمد صلى الله عليه و آله بلندترين جايگاه را قائل هستم؛ زيرا زندگانى حيرت‏آور اين مرد، تأثير عجيبى در من داشته است، بنابراين معتقدم دين او يگانه دينى است كه با تمام ادوار زندگى بشرى مناسب مى‏باشد، و قابليت آن را دارد كه هر نسلى را به خود جلب كند، اما من پيش‏بينى مى‏كنم كه اروپا در آينده، دين محمد را قبول خواهد كرد، آثار آن از الآن نمايان است؛ زيرا اروپاييان به آن اقبال كرده‏اند. در قرون وسطى روحانيون دين مسيح، يا بر اثر تعصب و يا به واسطه نادانى، كه هر دو بسيار زشت است، اسلام را به رنگ‏هاى بدى درآورده و آن را به بدترين شكلى كه مى‏توانستند معرفى كرده بودند، در واقع روحانيون آن روز، دشمن محمد و دين او بودند و تا پاى مرگ بر اين دشمنى باقى ماندند. من تاريخ زندگى و شخصيت او را از اين لحاظ كه مرد بزرگ و نابغه‏اى است مورد مطالعه قرار دادم، آن چه بر من محقق شد اين است كه او از دشمنى با مسيح منزه است.

ما بايد محمد را نجات‏دهنده بشريت بدانيم، و من معتقد هستم كه اگر شخصى مانند او متصدى حكومت عالم امروز شود، به طور قطع مشكلات آن را حل خواهد كرد و صلح و آرامش و سعادت را كه جهان كمال احتياج به آنها را دارد، فراهم خواهد آورد.

خوشبختانه در قرن نوزدهم عده‏اى از دانشمندان اروپا، مانند: «كارلايل»، «گوته» و «گيبون» به ارزش حقيقى دين محمد پى بردند و بر اثر آن، تحول عجيبى در اروپا نسبت به دين اسلام به وجود آمد و موفقيت زيبايى يافت؛ ولى در اين قرن، اروپا در راه توجه به اسلام پيشرفت زيادى كرده و علاقه شديدى‏ نسبت به دين محمد از خود نشان مى‏دهد و شايد در قرون آينده، از اين جلوتر برود و معتقد به آن شود و به فايده عقيده محمدى اعتراف نمايد، و تصديق كند كه براى حل مشكلاتش بهترين وسيله باشد. از همين جا مى‏توانيد تصديق كنيد كه پيش‏گويى من بجا بوده و در همين وقت عده زيادى از افراد ملت من و ساير اروپاييان دين محمد را قبول كرده‏اند، در هر صورت به طورى كه مى‏توان گفت:

تحول اروپا و توجهش به اسلام شروع شده است».

12- «كارلايل» فيلسوف و نويسنده بزرگ انگليسى مى‏گويد:

«امروز يكى از بزرگترين ننگ‏هاست كه كسى از مردم اين دوره به مطالبى گوش دهد كه از آن مطالب گمان رود، دين اسلام دروغ بوده و محمد مزوّر و دروغگوست، و بر ماست كه بر عليه اين اقوال بى‏معنى و خجلت‏آور قيام و با اين آراء در جنگ باشيم؛ زيرا رسالتى را كه آن پيامبر آورد و تاكنون 12 قرن از آن مى‏گذرد، هنوز نور هدايتى است كه دويست ميليون (اين آمار مربوط به زمان كارلايل است) انسان، كه خداى متعال آنها را مانند ما آفريده است، در پرتو آن زندگى مى‏كنند، و اگر كسى از شما تصور كند اين دينى كه ميليون‏ها مردم، كه از حساب خارج هستند، قرن‏ها در پرتو آن زيسته و بر آن درگذشته‏اند دروغ و باطل است، بايد بدانند كه نظر من بر خلاف اوست و هرگز نمى‏توانم نظر او را تأييد كنم.

كسى كه اين رأى را دارد چه رأى بدى است و چه ادعاى باطلى و چقدر صاحبان اين رأى ضعيف و احمق هستند و براستى سزاوار دلسوزى و ترحم مى‏باشند.

بنابراين هر كسى بخواهد در علوم كائنات منزلت و مقامى به دست آورد، لازم است كه هيچ‏يك از گفته‏هاى اين بى‏خردان را تصديق نكند؛ زيرا اين آراء، نتيجه نادانى، كفر و زاييده دوره انكار و الحاد است.

بزرگترين دليل، بر سيه دلى و فساد اندرون و مرده بودن روح حقيقت، در زندگى اينان است و شايد جهان كافرتر و ناسپاس‏تر و پليدتر از اين گروه، به خود نديده باشد.

آيا براستى شما اى برادران! ديده يا شنيده‏ايد كه يك مرد دروغگو بتواند يك دين عجيب و بى‏مانندى ايجاد كند؟ به خدا كه مرد دروغگو قادر نيست خانه‏اى از خشت خام بر پا كند؛ زيرا اگر آگاه از وضع و طبع و خواص گچ و سنگ و آجر و خاك و ساير مصالح ساختمانى نباشد، آنچه را كه مى‏سازد خانه نيست؛ بلكه تلى است از مصالح رويهم ريخته و توده‏اى است از موادى كه بهم ديگر مخلوط شده‏اند و بديهى است كه چنين بنايى غير ممكن است مدت 12 قرن بر پا باشد و 200 ميليون در آن ساكن شوند؛ زيرا قواعد حكم مى‏كنند كه چنين ساختمانى، بايد فرو ريزد و آثارش به طورى محو شود كه اثرى از آن باقى نماند» «27».

خوانندگان ارجمند با اين اعترافات و هزاران اعتراف ديگر، از دانشمندان بيگانه و غير مسلمان درباره شخص پيامبر و آيين كامل و جامعش، باز مى‏توان گفت دين اسلام مانع از ترقى و تعالى است؟ مسلم اين قضاوت در حق آيين يهوديت و مسيحيت و ساير اديان صحيح است؛ اما اين گونه بر آيين مقدس و پاك اسلام قضاوت كردن از كمال بى‏انصافى و بى‏خردى است.

فرازهايى از تعاليم پاك و جاويد اسلام‏

پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله ابتدا پرچم دعوت همگانى خود را در «حجاز» پايتخت جزيرة العرب برافراشت و دعوت خود را از خويشاوندان نزديك خود شروع و كم‏كم آن را در ميان عرب، سپس در ميان تمام جوامع آن روز، توسعه‏ داد و به دورترين نقاط عالم رسانيد.

آن مدرسه‏اى كه سفيران بزرگ الهى؛ يعنى پيامبران خدا، قبل از وى براى تربيت انسان، به مقتضاى فطرت، عقل و وجدان كه از عوامل ذاتى است، بنا كردند او تكميل نمود.

كسانى كه از نظر عقلى دچار انحطاط و گمراهى هستند، تصور مى‏كنند دين مانع ترقى و پيشرفت است، در حالى كه اگر به اساس دعوت انبيا توجه كنند، و به ويژه در قوانين مقدس اسلام دقت نمايند، مى‏يابند كه رهبران بزرگ الهى، مردم را به بهترين برنامه زندگى و تمدن حقيقى دعوت كرده‏اند.

پيغمبر بزرگ اسلام آخرين و بهترين نقشه تعليم و تربيت انسانى را طرح و به شاگردان مكتب فضيلت آموخت.

آنان را آزادى بخشيد و از قيد خرافات و اوهام، كه همچون زنجير گران آنان را بسته بود، و از رشد باز مى‏داشت نجات داد و از اين بند مهلك آنان را خلاص نمود، تا روز به روز به رشد و ترقى و تعالى خود بيفزايند و قانون طبيعى سير به سوى تكامل را فرا گيرند. با اين برنامه صحيح و ريشه‏دار و ثابت آيا دين مانع از ترقى است؟

خداى متعال در قرآن مجيد و رهبران عاليقدر اسلام در روايات و اخبار مى‏گويند:

خلقت انسان به گونه‏اى است كه از روى فطرت و از روى اختيار، به سوى خير يا شر گرايش دارد، اعمال خير مايه شادكامى او مى‏گردد و بهبود و اصلاح جامعه را در بردارد، و آدمى را به سوى رسيدن به حق و فضيلت سوق مى‏دهد، و اعمال بد و ناپسند بر ضد آن وادار مى‏كند.

اضافه بر آن، انسان فطرتاً از بدى كه موجب بدبختى و تباهى است و در دنيا و آخرت گرفتارى به بار مى‏آورد، گريزان است، در نتيجه بايد در سايه مقررات‏ الهى و اسلامى، به تمام نيكى‏هاى دستور داده شده عمل كند و از تباهى و فساد و بدى بگريزد، با اين نوع دعوت آيا دين مانع از ترقى است؟!

نبى گرامى اسلام چراغ عمل مردم را پيش رويشان قرار دارد، و آنان را به تفكر و تعقل، در تمام برنامه‏هاى عالم دعوت كرد، و راه تقليد كوركورانه را براى هميشه به روى انسان بست و يك ساعت انديشه در زمينه امور معنوى و مسائل عالى انسانى را برابر با شصت سال عبادت قرار داد، با اين اهميتى كه دين به انديشه و تفكر داده است آيا دين مانع از ترقى است؟!

اصول دين مقدس اسلام عبارت است از اعتقاد به مبديى كه از هر نظر نامحدود است، عبارت است از اعتقاد به ذات پاك خداوندى كه خالق انسان و موجودات و ناظر بر همه اعمال و احوال است و در سايه ايمان به او (خداى متعال) از هر كار زشتى خود را بركنار مى‏دارد، عبارت است از اعتقاد به وجود فرشتگان و پيامبران و كتب آسمانى و روز قيامت و عبارت است از انجام برنامه‏هايى كه به خير دنيا و آخرت و ماديت و معنويت انسان است، با اين جهات عالى اعتقادى، روحى و عملى آيا دين مانع از ترقى است؟!

دين مى‏گويد:

خداى متعال كسانى را كه به او نسبت شرك دهند، يا فرشتگان، كتب آسمانى، انبيا و روز جزا را كه مطابق با عدل اوست انكار كنند، مشرك مى‏شمارد و از رحمت خود دور مى‏داند. خداى بزرگ همه افراد بشر را دعوت مى‏كند كه حقيقت اسلام را پذيرفته و جملگى از روى شعور، فكر و دليل به دين حنيف اسلام روى آورند. چنانچه فرموده:

«انديشه نمى‏كنند مگر آنها كه آگاهند» «28».

از مخالفين نيز دعوت مى‏كند كه در برابر عرضه متاعشان دلايل عقلى و علمى اقامه كنند و برتر بودن راه و مكتبشان را با اصول عقلى و عملى ثابت نمايند، با اين وصف آيا دين مانع از ترقى است؟!

پيامبر بزرگ اسلام راه دانش را براى هميشه به روى بشر و تمام افرادى كه تابع مذهب اويند بازگذاشت، و پرده جهل و نادانى را به كلى از ميان برداشت، و آنچه به او وحى مى‏شد را بلافاصله به ديگران تعليم داد، تا هر يك بتوانند به تنهايى امتى را راهنما باشند «29».

رسول خدا صلى الله عليه و آله براى هميشه مردم را به مطالعه اسرار آفرينش ترغيب كرد، تا به نيروى عقل و خرد، اسرار عالم را دريابند.

پيغمبر مهربان، درس و استقلال و آزادى را به انسان آموخت تا طوق بندگى ديگران را از گردن خود برداشته و روح تملق و چاپلوسى را از بين ببرند و جز در مقابل حق و حقيقت خداى متعال سر تعظيم فرود نياورند. با اين روش اصيل و ريشه‏دار آيا دين مانع از ترقى است؟!

شريعت مقدس اسلام، مجموعه اصول و قوانينى است كه خداى متعال به وسيله پيامبر بزرگش، آنها را به بندگان ابلاغ فرمود و به مسلمانان رعايت و دقت در انجام آن را توصيه و سفارش كرد، تا با عمل كردن به آن قوانين، روابط خود را با خدا و مردم نزديك‏تر و محكم‏تر سازند.

سلسله اعمالى كه انسان، با توجه به قوانين الهى، به منظور نزديكى به خداى متعال و جلب رحمت او، انجام مى‏دهد، عبادات و اعمالى كه مربوط به روابط انسان با هم نوعان است، و در اثر رعايت آنها جلب نفع و دفع زيان از خود و افراد مى‏كند و مى‏كوشد تا با توجه به آنها، از بدى دورى جسته و حقوق ملت و قوم را محترم شمارد و صلح و صفا را برقرار سازد، اغلب قوانين پاك و جادوان اسلام تحت عناوينى تدوين شده است كه خير همه جانبه انسان در آنهاست؛ با اين جهات عالى و برنامه‏هاى واقعى آيا دين مانع از ترقى است؟!

پيامبر بزرگ اسلام، شرافت نژادى و حَسَب و نَسَب را كه غالباً باعث ظلم و ستم به يك ديگر مى‏شد، و افراد را به سوى بدبختى مى‏كشاند، از ميان برداشت تا همگى همچون برادر با يك ديگر زندگى كنند.

سپيد را بر سياه، عرب را بر عجم، غنى را بر فقير جز به تقوى و درستى اسلام امتيازى نيست‏ «30».

نبى بزرگوار در ميان تمام امت طرح برادرى و دوستى انداخت‏ «31» و همگى را با يك‏ديگر متحد و شريف را با وضيع و غنى را با فقير برادر ساخت تا پشتيبان هم باشند و به يكديگر در تمام زمينه‏هاى زندگى كمك رسانند و همه مردم مسلمان در راه حق و براى نگاهدارى و پيشرفت اسلام از دادن مال و جان مضايقه نكنند؛ با اين نوع تربيت آيا دين مانع از ترقى است؟!

نبى با عظمت اسلام، دستورات زندگى را همان دستورات اخلاقى اصيل‏ و قوانين خلقت، كه با ذات بشريت همآهنگ است قرار داد و شالوده آن را روى فطرت بنا كرد تا هميشه استوار و تازه باشد و در اثر مرور زمان، همچون قوانين ساخته شده بشرى و قوانين تحريف شده عهد عتيق و جديد، كهنه نشود، يكى از دانشمندان بزرگ مادى مى‏گويد:

«در تمام شرايع دينى يگانه آيينى كه جنبه اجتماعى عملى آن تام و تمام است، شريعت پيامبر اسلام است».

با اين حيثيت نورانى و عقلى و علمى آيا دين مانع از ترقى است؟!

اسلام انسان را به عقايد و اعمال صحيح دعوت كرده است؛ زيرا در قرآن مجيد كه كتاب آسمانى اسلام است، خداى متعال انسان را بر موجودات عالم برترى داده و او را سرور روى زمين و خليفه خود خوانده است. «32» اين امر مى‏رساند كه خداى متعال نهايت جود و رحمت را در حق انسان مبذول داشته تا آدمى به فراخور اين شايستگى، از خوان بيكران الهى بهره‏مند شود.

به طور قطع اين فضيلت؛ يعنى سرورى و برترى بر موجودات عالم، اين چنين تقاضا مى‏كند كه انسان دايم در حال حركت به سوى فضايل و خوبى‏ها باشد.

خداى متعال در قرآن مجيد انسان را به مطالعه در عجائب جهان دعوت كرده تا در اثر پى بردن به شگفتى‏هاى آفرينش ايمانش تقويت شود و از اين رهگذر براى پيشرفت مادى و معنوى آماده گردد. اين راه و روش اسلام براى زنده كردن روح انسان‏ها از افسردگى و مردگى است؛ آيا دين مانع از ترقى است؟

هدف اساسى اسلام بيدار كردن عقل و خرد انسان است، تا بتواند روابط چند جانبه خود را با خدا و جهان بفهمد، نظر به همين سيماى اساسى تعليمات قرآن است كه «گوته» در آن هنگام كه نظرى كلى به اسلام انداخت به «اكرمان» چنين گفت:

«اين تعليم هرگز دچار شكست نمى‏شود، اساس كليه تمدن‏هاى با ارزش و كامل جهان، اسلام است.»

بهره بردن ملت‏هاى بيگانه از مسلمين، بويژه در «اسپانيا» و «اندلس» و كتابخانه‏هاى بزرگ و مراكز علمى قابل ترديد نيست، چنان كه در كتاب‏هاى اروپاييان مى‏خوانيم:

«تمدن ما نتيجه زحمات مسلمين در مراكز علمى، و لابراتوارهاى بزرگ در كشورهاى اسلامى بود».

پس اسلام زيربناى زندگى سالم، و تمدنى درخشان و عالى انسانى است، آيا بازهم بى‏خبران به خود مغرور و مشغول، حتى از بيگانگان هم اين جمله را كه مى‏گويند: «اسلام يعنى: تمدن» قبول نمى‏كنند؟ بايد از آنان پرسيد: آيا دين مانع از ترقى است؟!

در شريعت مقدس اسلام براى هر نوع از احتياجات بشر در سير زندگى، قانونى وضع شده است؛ كه قانون بين المللى، با كمى تغيير به مذاق حقوق دانان، از آن گرفته شد، ولى غرور و پررويى ملل متحد اجازه نداد كه به اين احتياج و نياز به اسلام اعتراف كند.

البته براى اين كه بدانيد اين مدعا صحيح است، بايد به قوانين بين المللى مراجعه كنيد، سپس قوانين اصيل آن را به عينه در كتب حقوقى اسلام ملاحظه نماييد.

پيامبر بزرگ اسلام به مردم خاطر نشان ساخت كه: تمام انبيا به نوبه خود در تحكيم بناى خانه دين، كه اساسش با وحى استوار شده، كوشيده و بر شكوه‏ و جلالت آن افزوده‏اند و تمام آنها براى يك منظور كه سوق بشر به سوى كمال است برانگيخته شده‏اند.

قرآن مجيد همه انسان‏ها را دعوت مى‏كند كه به تمام انبياى گذشته و تعليمات واقعى آنان، ايمان آورده و آنان را تصديق كنند و ساير پيروان اديان الهى ديگر را امان داده، تا از سعادت بهره‏مند و از عذاب الهى ايمن گردند و جامعه‏اى بر اساس حق و حقيقت بنا نهند و هر يك از افراد به وظيفه خود عمل نمايند، در نتيجه آرامش دل و خاطر براى همگان ايجاد شود. با اين برنامه‏هاى عالى و متين آيا دين مانع از ترقى است؟!

علت اين قضاوت ناجوانمردانه و غير انسانى درباره نقش دين در ترقى، رشد و شكوفايى جامعه را، بايد در نوع تربيت اين قاضيان شهوت پرست جستجو كرد، و تأثير همنشينى آنان را با غرب و غرب‏زدگان قبول كرد و دانست كه محصول انديشه‏هاى خرافى آنان، هيچ منشأى جز هضم شدن در امواج خطرناك جهل و بى‏خردى و غرب زدگى و استعمار فكرى ندارد.

استاد محترم آقاى «محمد تقى جعفرى» در تفسير، نقد و تحليل مثنوى مى‏گويد:

«بدون ترديد تأثير همنشين در افراد انسان بسيار با اهميت است، بعضى از اشخاص در اين باره تعبيرى دارند و مى‏گويند: نفس انسانى دزد عجيبى است، بدون اين كه خود انسان مطلع بوده باشد از انگيزه‏ها و پديده‏هايى كه مى‏بيند تدريجاً مى‏دزد و در شخصيت خود جا مى‏دهد. متأسفانه دوران معاصر، براى اين مسئله حياتى هيچگونه اهميتى قايل نمى‏شود، زيرا اصلًا مسئله تعليم و تربيت يك حالت مسخ شده‏اى پيدا كرده است كه نه نتيجه منطقى در بردارد و نه روش اساسى و ريشه‏دار، كه از منطق اصالت برخوردار باشد. محصول تربيت دوران معاصر ما با صدها بلكه هزاران كتاب‏هايى كه در امور تربيتى نوشته‏ است اين است كه مزاحم ديگران نباشيد، بايستى بكوشيد تا با همه افراد جامعه‏تان همزيستى كنيد. اما اين كه آيا روح انسانى قابل تكامل اخلاقى و معنوى است؟ و اين كه آيا روح انسانى به غذاى ديگرى احتياج دارد؟ و اين كه آيا در مقابل حقوق زندگانى مادى حقوق ديگرى هم براى جان‏ها وجود دارد يا نه؟ چيزى است كه براى فلاسفه و متفكرين معاصر ما اصلًا مطرح نيست؛ بلكه متأسفانه بايستى بگوييم كه بعضى از اينان بزرگترين هنر خود را در اين مى‏بينند كه هرگونه اصل انسانى را با مغلطه‏بازى‏ها و سفسطه‏گويى‏ها از هم متلاشى سازنند و از اين راه حس شهرت‏پرستى خود را اشباع كنند» «33».

 

منظورتان از ترقى چيست؟

نتيجه اين تعليم و تربيت در روح نسل معاصر، اين شده است كه فقط به جنبه مادى زندگى انديشه كند و تا بتواند به معنويات و روحيات و آيين و دين و مقررات الهى بتازد و بخندد!! و گاهى كه صحبت از دين به ميان آيد چهره درهم بكشد و با قيافه غلطاندازى بگويد: دوران علم است و نمى‏توان در سايه دين به ترقى و تعالى رسيد. بايد از آنان كه دم از ترقى و ترقى‏خواهى مى‏زنند، سؤال كرد: كه منظورتان از ترقى چيست؟

ممكن است ترقى به نظر آنان فرو رفتن در منجلاب فساد، در سايه كثيف فيلم‏هاى سينمايى، كاباره‏ها، شب‏نشينى‏ها، مجلات فاسد، رواجِ تصويرهاى محرك شهوت، آزادى بى‏بند و بار زنان و دخترانِ چشم‏بسته در اختيار اطوار ناهنجار گنهكاران غرب، قرار گرفتن و از كاخ انسانيت خارج‏گشتن، و به هر جنايت سر سپردن و فرار از قانون الهى، در برنامه‏ها و دسيسه‏هاى شيطانى‏ غوطه‏خوردن؛ به حدى كه در سايه آن مال و ناموس و عرض و اخلاق، مفهومش را از دست بدهد باشد، اگر منظورتان از ترقى اين است كه دين الهى مانع از چنين ترقى است انديشه و عقل، هر لحظه بر چنين تمدن و تجددى لعنت مى‏فرستد، و اگر منظورتان از مهفوم و مصداق واقعى ترقى عبارت است از حريت و آزادى، انديشه و تفكر در كائنات، پيشرفت علمى در برنامه‏ها، تسخير كرات و موجودات عالم، فضيلت و اخلاق، شرافت و غيرت، عفت و عصمت خانوادگى، احسان و عدل، مروت و جوانمردى، تعاون و كمك به هم نوع، تربيت و تعليم، شجاعت و سخاوت.. كه اسلام عين اين مفاهيم و مصاديق است و مى‏توان گفت: اسلام يعنى ترقى و ترقى يعنى اسلام، پس بايد به اسلام برگردند و در سايه پاك و بلند او شاهد مقصود را دريابند؛ چون اين آيين انسان را به اعلا مرتبه مى‏رساند و تمام موانع ترقى را كه تمرّد از حدود الهى است ممنوع و حرام مى‏داند.

امروزه در ممالك و جوامع اسلامى، اين عقيده كه دين مانع از ترقى است، راهى است براى پيشبرد منافع استعمارگران و مزدورانشان، و آوازى است براى خواب كردن ملت‏هاى اسلامى، جهت تسلط ستمگران و قلدران و بيگانه‏پرستان.

اگر قوانين اسلام و دين كه سرچشمه آن عدل، علم و حكمت خداى متعال است، مانع از ترقى بشر باشد؛ پس در جهان علت ترقى چيست؟ و راه ترقى كدام است؟

آيا شرم‏آور نيست كه انسان عقل سليم خود را تعطيل كند و بنده و نوكر بيگانگان و بيگانه‏پرستان باشد؟

آيا شرم‏آور نيست كه ملت اسلام، با در اختيار داشتن مكتب بى‏نيازى چون اسلام، از آن دست شسته و در منجلاب غرب فرو رفته باشند؟

بى‏ترديد علل اين انحطاط و خودكامگى را بايد در قرن‏هاى قبل جستجو كرد؛ چون اين عقيده ننگين مدت مديدى است كه شكل گرفته و به تدريج پيشرفت كرده است؛ به طورى كه متأسفانه امروز اكثر ملت‏هاى اسلامى بويژه نسل جديد آنان، با كمك عواملى چند، چنان به سرعت رو به جاهليت و پستى در حركت آمده كه گويى اسلام ريشه‏دارترين دشمن خانگى آنان بوده و مى‏خواهند خود را از چنگال اين دشمن برهانند!!

اين همان قويترين نوع استعمار است كه امروز از آن به استعمار فكرى و فرهنگى تعبير مى‏كنند و بدبختانه زنجير آن به دست و پاى تمام كشورهاى اسلامى بسته شده است و نجاتى براى آنان نيست، مگر از طريق بازگشت به اسلام، كه كم و بيش در برخى از جوامع اسلامى طليعه آن با خواست الهى پديدار گشته.

به اميد روزى كه ملت اسلام، پرچم عزت و سربلندى خود را بر بام زمين برافرازند و خود را از دشمن خطرناك همه جانبه؛ يعنى استعمار، رهايى بخشند.

براى اين كه بتوان به جامعه اسلامى رشد بيشترى داد و آنان را به عواقب خطرناك اين زندگى آلوده آگاه كرد و راه آنان را از چاه باز شناساند، بايد علل انحطاط مسلمين را بررسى كرد، شايد از اين رهگذر مسلمانان عزيز بيش از پيش بيدار شده و اين علل خطرناك را از زندگى دور كنند، تا با از بين رفتن اين علل و عوامل، عزت ديرين و شخصيت عالى خود را دريابند و برترى دين و جامعه اسلامى را در جهان بشرى ثابت نمايند، و دين خود را به خدا و نبى اكرم و اسلام و پيشوايان گرامى مذهب ادا نمايند، تا در دنيا عزيز و در آخرت و مقابل پيشگاه عدل الهى سربلند باشند و بدانند كه با دارا بودن چنين مكتب بى‏نياز و سرشارِ از فرامين مادى و معنوى، مى‏توانند امور جهان را به دست گرفته و آن را به زيباترين صورت اداره كنند. چنانچه خداى متعال در قرآن به اين حقيقت خبر داده است:

«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» «34».

«و [در انجام فرمان‏هاىِ حق و در جهاد با دشمن‏] سستى نكنيد و [از پيش آمدها و حوادث و سختى‏هايى كه به شما مى‏رسد] اندوهگين مشويد كه شما اگر مؤمن باشيد، برتريد».

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» [انعام (6): 116].

(2)- تمدن اسلام و عرب: 732.

(3)- تمدن اسلام و عرب: 557.

(4)- تاريخ تمدن اسلام: 437.

(5)- اسلام در پرتو تشيع: 301.

(6)- «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‏ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ» [سبأ (34): 16].

(7)- تاريخ تمدن اسلام: 12.

(8)- تمدن اسلام و عرب: 93.

(9)- نهج البلاغه بحرانى: 2، 23، خطبه 25.

(10)- سيره ابن هشام: 1، 79.

(11)- همان: 85.

(12)- تمدن اسلام و عرب: 68.

(13)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 244.

(14)- من لا يحضره الفقيه: 4/ 380، حديث 5810.

(15)- كشف الاسرار و عدة الابرار: 10/ 395. رسول گرامى اسلام توانست انسان‏هايى مانند «قيس بن عاصم» را منقلب و متحوّل نمايد، بگونه‏اى كه مى‏نويسند: روزى محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و از ايشان درخواست موعظه كرد. رسول خدا فرمود: «إنَّ مَعَ الْعِزِّ ذِلًّا» با هر عزّتى ذلّتى است. «وَإنَّ مَعَ الْحَياةِ مَوْتاً» با هر زندگى و حياتى مرگى است. «وَإنَّ مَعَ الدُّنْيا آخرَةٌ» با زندگى دنيا آخرت و جهان ديگرى است. «وَإنَّ لِكُلِّ شى‏ء حَسِيْباً وَعَلى‏ كُلِّ شى‏ءٍ رَقيْباً» بر هر چيزى حسيب و محاسبى و رقيب و مراقبى است. «وَإنَّ لِكُلِّ حَسَنَةٍ ثَواباً وانَّ لِكُلِّ سَيِّئَةٍ عِقاباً» هر كار نيكى نزد خداى متعال پاداش و ثوابى دارد و هر كار زشتى كيفر و مجازاتى دارد. «وَانَّ لِكُلِّ اجَلٍ كِتاباً» هر زمانى محدوديتى دارد هر اجلى مكتوبى. «وَانَّهُ يا قَيْسُ! لابُدَّ مِنْ قَرِينٍ يُدفِنُ مَعَكَ وَهُوَ حَىٌّ وَتُدْفِنُ مَعَهُ وَانْتَ مَيِّتٌ» اى قيس! ناچار براى تو قرين، صاحب و رفيقى است كه با تو دفن مى‏شود، در حالى كه او زنده است و تو مرده‏اى. «فَانْ كانَ كَريماً اكْرَمَكَ» اگر آن قرين ورفيق تو، كريم باشد تو را اكرام مى‏كند. «وَانْ كانَ لَئيْماً اسْلَمَكَ» و اگر رفيق تو، پست باشد تو را تسليم مى‏كند؛ يعنى به فريادت نمى‏رسد و تو را تسليم مى‏كند تا عذاب شوى.

سپس قيس به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: اين موعظه شما بسيار ارزنده است و اينكه ما مخاطب كلام شما شديم،، مايه افتخار ماست، اى كاش كلام شما به صورت شعرى در مى‏آمد تا مايه فخر و مباهات ما باشد. ابتدا قرار بود «حسان» شاعر بيايد و به نظم درآورد ولى او نبود؛ اما شاعر ديگرى كه حاضر بود عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اجازه مى‏فرماييد كه من اين مطالب را به صورت شعر درآورم، رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه دادند و او اين مطالب را به صورت شعر درآورد. براى اطلاع بيشتر به كتاب ارشاد القلوب ديلمى مراجعه كنيد.

(16)- تفسير طبرى: 18/ 104.

(17)- نور (24): 27.

(18)- اسلام و عقائد و آراء بشرى: 606.

(19)- كافى: 5/ 361، باب نكاح الشغار، حديث 2.

(20)- اسلام و عقائد و آراء بشرى: 606.

(21)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 14.

(22)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 29.

(23)- دنيا در خطر سقوط: 72- 64 با كمى تغيير.

(24)- مكارم الاخلاق: 1، 9؛ بحارالانوار: 16، 194؛ سفينة البحار: 1، 420- 411.

(25)- ابتكار دانشجويان دانش و علم در قرن تسخير فضا در كوى دانشگاه در تهران.

(26)- نقشه‏هاى استعمارى: 164.

(27)- آيين اسلام شماره 30- 1- چاپ 1323 شمسى مقالات آقاى خليلى.

(28)- «وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ» [عنكبوت (29): 43].

(29)- منظور از بازگذاشتن راه دانش و كسب علم، تشويق و ترغيب به آن است، وامّا پاسخ اين سؤال كه آيا مگر راه كسب دانش بسته بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را گشود؟ اين است كه آرى! در آن روز جامعه مانند بسيارى از ممالك شاهنشاهى مثل ايران در زمان منحوس 2500 ساله شاهنشاهى، همه مردم در كسب علم و دانش آزاد نبودند و فقط گروه اندكى با شرايط خاصى گزينش مى‏شدند و يا اجازه ورود در كلاس درس را داشتند. اما با ظهور نبى گرامى اسلام اين تبعيض برداشته شد و ايشان به عنوان بنيانگذار مكتب اسلام، كسب دانش و علم را حق مسلم هر انسانى معرفى كرد. براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتاب‏هاى: مروج الذهب، كامل فى التاريخ معروف به تاريخ ابن اثير و... مراجعه كنيد.

(30)- «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ». [حجرات (49): 13].

(31)- «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» [حجرات (49): 10].

(32)- «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا». [اسراء (17): 70].

(33)- تفسير و شرح مثنوى: 1/ 335.

(34)- آل عمران (3): 139.

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه