قضا و قضاوت در اسلام
منابع مقاله:
کتاب : بربال اندیشه
نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان
قانون زير بناى حيات
اوضاع شگفتانگيز حيات، نشانگر اين واقعيت است كه هستى تمام موجودات جهان، بر پايه يك سلسله مقررات دقيق استوار است.
به وجود آمدن هر موجودى، بر اساس قوانينى محكم، و تداوم حياتش نيز مرهون مقرراتى متين، و برنامههايى منظم است.
اين اراده و مشيّت حضرت حق است كه پديد آمدن موجود، بايد با تكيه بر قانون، و ادامه هستىاش نيز متكى به مقررات معين باشد.
كوچكترين جزء تشكيل دهنده ساختمان جهان، تا مجموعه هستى، كه هيچ يك از ابعادش بر حسابگران بشرى معلوم نخواهد شد، داراى دقيقترين قوانين و نظامهاى ثابت است.
قبل از اين كه دانش بشرى، با همه وسعت پرده از اين راز بردارد، مكتب الهى توسط سفيران پاك خداى متعال، اين مسئله را بارها تذكر داد كه: جهان بر پايه عدل و نظم استوار است و نظم و عدل چيزى جز مقررات و قوانين حاكم بر هستى نيست.
آثارى كه از مكتب پاك پيامبران در قرآن و روايات، درباره جهان نقل شده است، گوياى اين واقعيت زيبا و مسئلهاى بس مهم است.
از «اتُم» كه يكى از كوچكترين عناصر اوليه تشكيل دهنده ساختمان هر موجودى است گرفته، تا موجوديت خود موجودات، اعم از آسمانهاى
برافراشته، و تمام موجوداتى كه در آنهاست، تا زمين و هر چه در آن است، از قبيل جماد، نبات، حيوان و ساختمان وجود انسان، همه و همه غرق در قانون و مقرراتند.
اگر قانون نبود هستى نبود و به تعبير ديگر: اگر سلسله مقررات حاكم بر جهان نبود، موجودى قدم به عرصه حيات نمىگذاشت.
شما يك دانه كوچك نباتى را در نظر بگيريد، براى به وجود آمدنش چه مراحلى را پشت سرمىگذارد، و براى ادامه هستى و به ثمر نشستنش چه مقرراتى بر او حاكمند.
مگر بدون قانون امكان به وجود آمدن چيزى هست؟ مگر منهاى قانون موجودى توان ادامه حيات و فعاليت را دارد؟
راستى چه اعجابانگيز است كه هر پديدهاى در ميدان هستى پديد گردد، در راهى كه برايش معين شده است قرار مىگيرد، آنگاه هر چه را براى تداوم زندگىاش لازم است، از سفره گسترده حق برمىدارد و بعد از آن آثارى كه بايد از وجودش پديد آيد بروز مىدهد، و در اين مسير حيرتآور، كمترين فساد و هرج و مرج ديده نمىشود. اين همه از بركت حكومت قانون بر طبق اراده الهى است.
قرآن مجيد در اين زمينه، دقيقترين و لطيفترين آيات را براى آگاهى بشر، كه حاكى از اهميّت قانون مىباشد، نازل كرده است. مىفرمايد:
«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى» «1».
«گفت: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى، آفرينش [ويژه] او را [آن گونه كه سزاوارش بود] به وى عطا كرده، سپس هدايت نمود».
«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِيزانَ» «2».
«و آسمان را برافراشت و [براى سنجش هر امر معنوى و مادى] ترازو نهاد».
«وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها» «3».
«و در هر آسمانى كار آن را وحى كرد».
«إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى» «4».
«بىترديد خدا شكافنده دانه و هسته است».
«ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها» «5».
«هيچ جنبندهاى نيست مگر اينكه او مهارش را به دست [قدرت و فرمانروايى خود] گرفته است».
«وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» «6».
«و [نيز] در وجود شما [نشانههايى است] آيا نمىبينيد؟».
دقت در اين گونه آيات، نشان مىدهد كه قانون بر تمام هستى گسترده است و توجه مىدهد كه بدون قانون، نه به وجود آمدن موجودى ميسر است، و نه ادامه حياتش امكان دارد.
مسئله هدايت در آيات، با توجه به روايات وارده از معصومان عليهم السلام و تحقيقات ارزنده مفسران، عبارت از قانونى است كه در ميدان زندگى هر موجودى به شكلى تجلى دارد.
قانون تشريع
انسان در ميان موجودات جهان، موقعيتى ويژه و جايگاهى استثنايى دارد. از بسيارى از موجودات جهان برتر است، و هيچ موجودى در شرافت و برترى به پاى او نمىرسد.
اعتبار ويژه انسان، در ميان موجودات، به خاطر مايههاى ارزندهاى چون:
عقل، فطرت، وجدان و بويژه گوهر پر بهاى «اختيار» است. بر اساس همين واقعيتهاست كه قرآن مجيد، از آدمى به عنوان موجودى با ارزش ياد كرده و مىفرمايد:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» «7».
«كه ما انسان را در نيكوترين نظم و اعتدال آفريديم».
«إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» «8».
«و [ياد كن] هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: مسلماً من جانشينى در زمين قرار خواهم داد».
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا» «9».
«به يقين فرزندان آدم را كرامت داديم، و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبهايى كه در اختيارشان گذاشتيم] سوار كرديم، و به آنان از نعمت هاى پاكيزه روزى بخشيديم، وآنان را بر بسيارى از آفريدههاى خود برترى كامل داديم».
بىترديد انسان در تولّد، مرگ و برپايى نظام جسمى، به قوانين تكوين متّكى است و در اين مسئله با تمام موجودات عالم همسان و همراه مىباشد؛ ولى بايد دانست كه قوانين تكوين هرگز عامل شكوفا شدن، و تحصيل مايههاى كرامت و فضيلت نيست و عقل، فطرت، وجدان و انسانيت انسان، با اين نوع قوانين، به رشد و كمال نمىرسد، و هرگز گوهر پربهاى اختيار با چنين قوانينى سازگار نبوده، و انسان در مسيرى كه براى آن به وجود آمده است قرار نمىگيرد «10».
انسان براى صعود بر قلّههاى كمال، نيازمند قوانين ديگرى است كه او را در راه شكفته شدن اصالتهايش كمك كند و با عقل، وجدان و فطرتش تناسب داشته باشد. نيازمند قوانين و مقرراتى است كه او را در مسير عدل رهنمون شده و از او موجودى با فضيلت و بيدار و بينا بسازد. نيازمند حقايقى است كه او را در مسير تربيت الهى، اخلاق پاك، صفات حميده قرار داده و وى را به كلمه طيبه تبديل كند «11».
نيازمند قوانين و حدودى است كه نگذارد از راه قسط و عدل منحرف شده و آلوده به تجاوز، ظلم، گناه و عصيان گردد.
نيازمند برنامههايى است كه او را در حفظ حقوق خود، و ديگران كمك دهد و از انسان موجودى الهى به وجود آورد.
نيازمند واقعياتى است كه بتواند در سايه آن، حكيمانه زندگى كند و به طور عادلانه نيازمندىهاى خود را از سفره خلقت، تأمين كرده و مازداش را در راه خدا خرج كند.
نيازمند مسائلى است كه از او منبعى از عشق و محبت، صفا و صميميت، وفا و جوانمردى بسازد، تا همچون، شمع در راه رسيدن ديگران به رشد و كمال بسوزد.
نيازمند حقايقى است كه بتواند در سايه آن، خير دنيا و آخرت خود و ديگران را تأمين كند.
قانونگذار
بدون شك وضع چنين قانونى، با اين همه گستردگى، كار خود او نيست؟ او با عقل و دانش محدودش، كجا مىتواند قوانينى به وجود آورد كه شامل تمام ابعاد حيات گردد؟ و بر فرض به وجود آوردن، چه ضمانتى براى اجراى آن خواهد داشت؟
قانونگذار در اين مسير، بايد كسى باشد كه بر اوضاع هستى، و جسم و جان و عقل بشر و همه نيازهاى انسان احاطه داشته باشد؛ تا با ارائه چنين قانون جامعى، بين انسان و جهان، انسان و انسان، انسان و عقل، و روان و جسمش هماهنگى برقرار كند. و از آدمى موجودى عادل و عدالتپرور بسازد، تا از اين طريق خير دنيا و آخرتش تأمين گردد. چنين قانونگذارى جز خداى عالم آفرين نمىباشد، و به حق بايد گفت: جعل و وضع قانون، وقف حريم مقدس كبريايى اوست.
اين نكته را نبايد از نظر دور داشت، كه از روزى كه بشر در مسئله جعل قانون، به خودسرى پرداخت و در برابر حق، عَلم استقلال برافراشت و خود را ولىّ خود دانست، و براى تأمين قانون به خود تكيه زد، تا به امروز كه هزاران سال مىگذرد، نتوانسته است قوانين متين، محكم و مقررات حكيمانهاى كه به تمام زواياى حياتش گسترده باشد، و او را با جهان، خالق جهان، با انسان و با خودش هماهنگ كند، به وجود آورد.
انسان در اين زمينه نه اين كه موفق نبود؛ بلكه به وضع قوانين ناقص و معيوب و ظالمانهاى دست زده، و از اين طريق هم خود را به فساد و تباهى كشانده و هم به اشاعه فساد در كليه جوانب حيات كمك كرده است، و به دنبال اين خودسرى چه حقوقى كه از انسانهاى مظلوم پايمال نكرد و چه ستمها و ظلمها و جنايتهايى كه بر انسان نرفت؟!
البته در ميان قوانينى كه وضع كرده، اگر قانون عادلانهاى هم بوده، به خاطر فاسد بودن مجريان، اجرا نشده و آن قانون جز زينتى بر صفحهها چيزى نبوده است. به علاوه نمىتوان گفت او واضع قوانين عادلانه بوده؛ زيرا كليه مقررات صحيح بشرى، ريشه در فرهنگ الهى، و پيام رسولان خداى متعال دارد.
در هر صورت بشر براى دست يافتن به كاملترين و بهترين قانون، بايد روى به جانب حق كند و از طريق سفيران پاك الهى و امامان معصوم عليهم السلام با قوانين بافته از عدالت و عشق، اتصال عقيدتى و عملى پيدا كند.
مجموع قوانين خداى متعال، عبارت از وحى او به رسولان و گفتار پيامبران و امامان عليهم السلام است.
پيامآوران قانون الهى
گفتيم كه نياز بشر، به قانون تشريعى، يك نياز حتمى و ضرورى است، كه تنها تأمين كننده اين نياز خداست.
اكنون بايد بررسى كرد كه چگونه انسان مىتواند با قوانين الهى ارتباط پيدا كند؟ بايد گفت: از آنجا كه انسان نمىتواند با خداى بزرگ تماس مستقيم داشته باشد، عقلًا لزوم بعثت سفيران الهى ثابت مىشود؛ يعنى برانگيخته شدن انسانهايى جامع و كامل تا واسطه بين انسان و خدا باشند.
بر مبناى همين احتياج است كه از ميان انسانها، بهترين و عالمترين و كاملترين آنان مبعوث به رسالت شدند، تا با اتصالى كه به غيب داشتند، وحى را كه مجموعه قوانين تشريعى است، براى بشر به ارمغان آورند. در اين مسير خود پيامبران هم مجاز شدند كه آنچه را به مصلحت امّت ديدند، اجراى آن را از امّت بخواهند و هر چه را به ضرر آنان تشخيص دادند، آن را بر امّت حرام كنند.
خداى متعال هم مصلحت انديشى انبيا را مصلحت انديشى خود دانست و كلام آنان را مساوى با وحى قرار داد:
«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» «12».
«و [از اموال و احكام و معارف دينى] آنچه را پيامبر به شما عطا كرد بگيريد و از آنچه شما را نهى كرد، باز ايستيد».
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى» «13».
«و از روى هوا و هوس سخن نمىگويد.* گفتار او چيزى جز وحى كه به او نازل مىشود، نيست».
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» «14».
«هر كه از پيامبر اطاعت كند، در حقيقت از خدا اطاعت كرده».
از سبك و سياق اين آيات استفاده مىشود، كه انبيا مفسر و توضيح دهنده وحى هستند، و بدون بيان آنان دسترسى به حقيقت وحى ممكن نيست.
البته با بعثت رسول اكرم و نزول قرآن، تمام مردم دعوت به پيروى از كتاب خدا و رسول اسلام شدند؛ زيرا قرآن و رسالت پيامبر اسلام در بردارنده فرهنگ تمام انبيا و كتب آسمانى گذشته بود «15».
از آنجا كه كتاب و آيين رسول اسلام، كامل و جامع بود، مكتبش ابدى گشت و پيامبرى به او خاتمه پيدا كرد «16».
قرآن مجيد كه قانون اساسى اسلام بود، منعكس كننده تمام مسائل لازم، در جهت بهبود حيات بشر بود، كه بهترين راه زندگى را براى انسان ترسيم نمود.
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً» «17».
«بىترديد اين قرآن به استوارترين آيين هدايت مىكند، و به مؤمنانى كه كارهاى شايسته انجام مىدهند، مژده مىدهد كه براى آنان پاداشى بزرگ است».
قرآن ذلت اقوام گذشته را به عنوان درس براى آيندگان، و آئينه عبرت براى پندگيرندگان بازگو كرده است:
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ» «18».
قرآن به بازگو كردن مسائل مهمى كه، انبياى گذشته براى تأمين سلامت همه جانبه بشر گفته بودند اقدام كرد، و از اين راه بين انسان و انبياى گذشته ايجاد پيوند نمود.
قرآن به بيان مسائل اجتماعى، براى سالم سازى محيط جامعه برخاست، تا بشر با اجراى آن دستورات، بنياد جامعه را بر اساس عدل و حكومت استوار كند و از امّت و جامعه خير امّت «19» و امّت وسط «20» بسازد.
قرآن مجيد براى تشكيل خانوادهاى سالم، مقررات بسيار مهمى ارائه كرد، و اهل بيت رسول اكرم را به عنوان بهترين خانواده قرآن ساخته، معرفى نمود:
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» «21».
«خدا فقط مىخواهد هرگونه پليدى را از شما اهل بيت [كه به روايت شيعه و سنى محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام اند] بِزُدايد، و شما را چنان كه شايسته است [از همه گناهان و معاصى] پاك و پاكيزه گرداند».
قرآن مجيد براى برپايى حكومت عدل و قسط، و به عبارت ديگر؛ حكومت الهى و اسلامى، انسان را به پاكترين خط سياست و كشوردارى و اداره امور جامعه رهنمون شده، و در اين زمينه حكومت را امانت خدا و حاكم واجد شرايط را امين حق و جامعه را صاحب امانت دانسته، و اجراى عدالت را در همه زمينهها، در حقيقت رد امانت به اهلش به حساب آورده است. خداى بزرگ در اين باره در قرآن مجيد چنين فرموده است:
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ» «22».
«خدا قاطعانه به شما فرمان مىدهد كه: امانتها را به صاحبانش بازگردانيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد».
روى اين حساب، انبيا را بهترين و شايستهترين فرد براى تشكيل چنين حكومتى مىداند؛ زيرا آنان واجد شرايط هستند و آنان امين حق در حكومتند، و پس از آنان ائمه معصومين و بعد از آنان فقهاى جامع الشرايط، كه همه رهروان راه انبيا هستند، و بدون شك جز به وسيله اين سه گروه كه امينان حقند، عدل و داد كه امانت حق تعالى است، به جامعه نخواهد رسيد.
قرآن براى رشد عقل و خرد، از مردم دعوت مىكند تا به آثار الهى در خانه خلقت بينديشند، و از اين راه تمام درهاى علوم مادى و معنوى را به روى خود باز كنند.
قرآن كريم خود را شفاى دردها و علاجكننده بيمارىهاى روحى و قلبى، و دردهاى خانوادگى و اجتماعى مىداند؛ آنجا كه مىفرمايد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» «23».
قرآن مجيد در امر اقتصاد، مردم را به سعى و كوشش دعوت كرده، و محصول فعاليت انسان را از آن انسان دانسته است:
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى» «24».
و او را به مسئله زراعت، دامدارى، تجارت و صنعت تشويق نموده است و آباد كردن زمين را از وظايف لازم او دانسته است:
«هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها» «25».
قرآن مجيد براى اصلاح اخلاق مردم، و آراسته شدنشان به محاسن اخلاقى و پاك شدنشان از رذايل روانى، بهترين برنامهها و قوانين را ارائه فرموده و اخلاق پيامبر بزرگ كه سراسر پاكى و فضيلت بود را به عنوان خلق عظيم ياد كرده است:
«إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» «26».
قرآن مجيد با بيان صفات پاك حق، و نازل نمودن صدها آيه در شناساندن خداى متعال، با شرك و طاغوتپرستى به مبارزهاى سخت و كوبنده برخاست و زمينه تجلّى توحيد خالص را، در عقايد و اعمال مردم آماده كرد، و در سايه اين گونه آيات، انسانهايى موحّد، والا، ارزنده و پر ارج، به جامعه بشرى تحويل داد.
قرآن مجيد نزديك به هزار آيه درباره سير انسان از مرگ تا قيامت، و از قيامت تا بهشت يا جهنم ارائه كرد، و از اين طريق به تربيت نفوس و تزكيه روان آدمى اقدام كرده و خدمتى بس گرانبها به انسان ارزانى داشت.
در هر صورت قرآن مجيد بنا به فرموده اميرمؤمنان عليه السلام كتابى است كه تجلى علم خدا، در زندگى انسانها و هادى بشر بسوى هر خير و بازدارنده انسان از هر شرى است «27».
و به قول رسول گرامى اسلام:
ظاهِرُهُ انيقٌ، وَباطِنُهُ عَميقٌ، لَهُ نُجُومٌ وَعَلى نُجُومِهِ نُجُومٌ، لاتُحْصى عَجائِبُهُ وَلا تُبْلى غَرائِبُهُ فيهِ مَصابِيحُ الهُدى وَمَنارُ الْحِكْمَةِ وَدَليلٌ عَلَى الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الصِّفَةَ «28».
«ظاهر اين كتاب خرم و زيباست و باطنش ژرف و عميق، آن چنان كه از دسترس بلند پروازترين انديشههاى بشرى بيرون است؛ داراى اخترانى است، و هر اخترش را نيز اخترانى است. شگفتىهاى اين كتاب شماره نشوند، و تازههايش كهنه نگردد. چراغهاى هدايت در آن است، و فروزانگاه حكمت اين كتاب والاست؛ دليل معرفت است براى كسى كه راه آن را بداند».
و يا به قول خود قرآن در آيه 7 از سوره آل عمران:
«مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ
تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» «29».
«اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه بخشى از آن كتاب، آيات محكم است [كلمات صريح و معانىِ روشن] آنها اصل و اساس كتاباند، و بخشى ديگر آيات متشابه است [كه كلماتش غير صريح و معانىاش مختلف و گوناگون است و جز به وسيله آيات محكم و روايات استوار تفسير نمىشود] ولى كسانى كه در قلوبشان انحراف [از هدايت الهى] است براى فتنهانگيزى و طلب تفسيرِ [نادرست و به ترديد انداختن مردم و گمراه كردن آنان] از آيات متشابهش پيروى مىكنند، و حال آنكه تفسير واقعى و حقيقى آنها را جز خدا نمىداند. و ثابت قدمان در دانش [و چيرهدستان در بينش] مىگويند: ما به آن ايمان آورديم، همه [چه محكم، چه متشابه] از سوى پروردگار ماست.
و [اين حقيقت را] جز صاحبان خرد متذكّر نمىشوند».
و باز به قول اميرمؤمنان عليه السلام كه به عبداللَّه بن عباس فرمود:
لا تُخاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَانَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجْوهٍ تَقُولُ وَيَقُولُونَ «30».
«با دشمن با قرآن به مخاصمه برنخيز، زيرا آيات قرآن حمل كننده معانى متعددى است، تو مىخواهى حقيقتى را از قرآن بگويى، آنان چيز ديگرى مىگويند».
و باز به قول على عليه السلام:
فَجاءَهُمْ بِتَصديقِ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ، وَالنُّورِ المُقْتَدى بِهِ، ذلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَلَنْ يَنْطِقَ وَلكِنْ اخْبِرُكُمْ عَنْهُ «31».
« (رسول خدا آمد در حالى كه محتواى اساسش براى مردم) تصديق كتابهاى پيشين بود و نورى كه بايد به آن اقتدا كنند اين نور همان قرآن است، آن را به سخن آريد، گرچه با زبان عادى سخن نمىگويد اما من از جانب او شما را آگاهى مىدهم».
با توجه به اين گونه آيات، روايات و مسائلى كه در نهج البلاغه درباره قرآن آمده است، آيا رسيدن به قعر قرآن و درك مفاهيم بلند آسمانى آن، درخور فكر محدود و عقل ناقص و نارساى انسان است؟!
آيا بدون معلّمى براى تعليم قرآن و معانى عميقش، فهم قرآن امكان دارد؟
آيا به سطح و عمق اين درياى بىكرانه، ژرف، بدون كشتى فكر پيامبر و اهل بيت معصومش، مىتوان رسيد؛ پيامبرى كه قرآن مجيد در سورههاى بقره، آلعمران و جمعه او را معلم قرآن معرفى كرده و از امامان بعد از او «راسخون در علم» و «اهل ذكر» ياد كرده است.
بنابراين اطاعت از پيامبر و امامانى كه علومشان مافوق علوم بشرى است، عقلًا و شرعاً بر همه انسانها واجب است.
امامت تجلى قانون در زندگى
رسول گرامى اسلام در طول 23 سال رسالت پر ثمر خود، حقايق قرآن و نحوه عمل به آن را به مردم تعليم داد. در اين مسير اميرمؤمنان على عليه السلام بيش از همه مسلمين، از اين سرچشمه كمال فيض و درياى بىساحل علماً و عملًا بهرهمند شد «32»؛ و به خاطر علم، عمل، معرفت و دانشش، از طرف خداى بزرگ براى رهبرى امت، پس از پيامبر انتخاب گرديد. پس از على عليه السلام يازده فرزند او به دستور خدا و اعلام پيامبر، به رهبرى امّت انتخاب شدند و قرآن مجيد به حكم آيه شريفه:
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» «33».
پيروى از امامان معصوم را واجب شمرد.
امامان بزرگوار در طول امامت خود، به حكم خداى بزرگ، همان وظيفه رسول گرامى اسلام را كه سرپرستى جامعه، و هدايت آنان به سوى رشد و كمال بود، دنبال كردند و در اين راه، به خاطر موانعى كه دشمنان خدا ايجاد كردند به انواع مصايب و آلام دچار شدند.
رنج امامان، پس از رحلت پيامبر شروع و تا غيبت امام دوازدهم (عج) ادامه يافت؛ ولى پيشوايان امّت، لحظهاى از مسئوليت عظيمى كه بر عهده داشتند، چشم نپوشيده و براى برگرداندن حق به مسير خودش، كوشش فراوانى كردند و در اين راه نصيبى جز زجر، تبعيد، زندان و شهادت نداشتند «34».
ولايت فقيه تداوم قانون وحى
اين رهبرى كه از زمان آدم شروع شده بود، به غيبت امام عصر خاتمه پيدا نمىكرد، بلكه خطى بود كه بايد تا قيامت ادامه مىيافت، تا انسان بدون سرپرست الهى نباشد و حجت هم بر او تمام شده و زمينه تشخيص حق را از باطل داشته باشد.
به همين خاطر امامان بزرگوار، مردم را براى بعد از خود به فقيه جامع الشرايط ارجاع داده و او را در هر عصرى به عنوان نائب خود و رهبر مسلمين معرفى كردند.
ناگفته نماند، تا زمانى كه پيامبر و امامان در بين مردم بودند، دريافت عين حقيقت در امور شخصى و اجتماعى كار مشكلى نبود؛ اما پس از پيامبر و امامان والا مقام، و بويژه از شروع غيبت كبراى امام عصر، با توجه به هجوم فرهنگهاى بيگانه در عصر اموى و عباسى، و وارد شدن مسائل غير اسلامى به عنوان قواعد دينى، در تفسير و حديث و بويژه با اضافه شدن احاديث ساختگى به دست جنايتكاران حزب ننگين اموى و عباسى، نياز رجوع به متخصص براى تشخيص حق از باطل، و قبول رهبرى متخصص در همه شئون زندگى، هم چون نياز به پيامبر و امام احساس شد، و از طرفى هم قرآن و امامان رجوع به چنين متخصصى را واجب و لازم اعلام كرده بودند، روى اين حساب مسئله با عظمت اجتهاد و مجتهد و فقيه جامع الشرايط، در خط پاك اسلام؛ يعنى تشيع سرخ تجلى كرد «35».
فقيه جامع الشرايط، شخصيت والايى است، كه در فهم قرآن و روايات و تشخيص مسائل حق از باطل، و اسلامى از غير اسلامى، از همه امّت ورزيدهتر و داناتر، و به احكام پاك خداى متعال آشناتر است، و در شجاعت و عدالت، زهد و تقوا، عمل و عبادت در رأس امّت قرار دارد.
فقيه جامع الشرايط، امّت را در برابر هجوم طاغوتها و فرهنگهاى ضد خدا، از افتادن به وادى ضلالت و هلاكت حفظ مىكند.
آن آيات و روايات و اخبارى كه در همه موارد، رجوع به پيامبر و امام را لازم مىداند، همانها رجوع به فقيه جامع الشرايط را واجب مىدانند.
فقيهان جامع الشرايط، در حفظ راه خدا و در مسير فراهم كردن زمينهاى براى اجراى قرآن، سنت پيامبر و فرهنگ امامان، رنجهاى سنگين و خطرات عظيمى را تحمّل كرده و در اين راه زندانيان، تبعيديان و شهيدان بسيارى را تقديم اللَّه كردند.
فقيهان جامع الشرايط شيعه، در بحث و استدلال براى اثبات حق، و بازگو كردن معارف اسلامى، از ورزيدهترين افراد امّت بودند.
فقيهان جامع الشرايط، در راه بسط فقه و تفسير قرآن و توضيح روايات و جمع معارف الهى و حفظ آن بر اساس آيات قرآن، به خدمات پر ارجى موفق شدند، و در اين راه هزاران كتب فقهى، تفسيرى، اصولى، كلامى، ادبى، تاريخى، روايى و علمى از خود به يادگار گذاشتند. در اين زمينه كافى است به كتاب پر قيمت «الذريعه» و «اعيان الشيعه» و «الغدير» مراجعه كنيد.
اگر زحمات پر بهاى فقهاى جامع الشرايط شيعه و آثار علمى و فقهى و تفسيرى آنان نبود، امروز كسى از اسلام واقعى خبر نداشت، و بدون شك آيين پر ارزش اسلام، دچار همان بلاى غير قابل علاج يهوديت و مسيحيت مىشد.
فقه و فقيه يعنى سنت پيامبر، يعنى فرهنگ امامان، يعنى معارف پاك الهى و با بودن فقه به عنوان قانون حيات، و فقيه جامع الشرايط به عنوان كاشف قوانين تشريعى، جعل قانون و رهبرى براى كسى معنا ندارد.
فقهاى شوراى نگهبان براى همين منظور در مجلس شوراى اسلامى قرار دارند، كه قانون خلاف فقه را با كمال شجاعت رد كرده و آن را از اعتبار و ارزش بياندازند. به همين خاطر اكثر قوانين دولتهاى گذشته كه خارج از خطّ رهبرى فقيه جامع الشرايط بوده است، خود به خود باطل قلمداد شده است.
فقه و فقيه مبيّن و مفسّر قرآن و رواياتاند، و در هر زمانى با نيروى اجتهاد مورد قبول قرآن، مىتوانند قانون لازم را در برابر حوادث جديد، به مردم ارائه كنند. چه بسا اين گونه احكام، جامعه اسلامى را از سقوط حتمى نجات دهد.
فتواى معروف «تحريم تنباكو» و بسيارى از فتاواى مجتهد عالى مقام، فقيه بىنظير، نعمت بىمانند حق در قرون اخير، بتشكن زمان، رهبر اسلاميان، مظهر رحمت و غضب حق، رعد توفنده الهى عليه ستم، نجاتبخش امت از خطر استبداد و استعمار حضرت آيت اللَّه العظمى امام خمينى روحى له الفداء از همان قبيل است.
مسئله اجتهاد و مجتهد، از افتخارات بىنظير فرهنگ پر ارزش شيعه است و شيعه در طول اين 14 قرن، منافع سرشارى از اين راه كسب كرده است.
شيعه با داشتن مجتهد، هيچگاه به بن بست قانونى نمىرسد و در برابر هر برنامهاى كه پيش بيايد، راه جعل قانون، برابر با خواسته خداى متعال بزرگ را دارد «36».
اطاعت و پيروى از فقيه جامع الشرايط، به حكم قرآن و روايات از اعظم واجبات الهيّه، و پيروى از فقيه، پيروى از امام عصر، و پيروى از امام عصر، پيروى از پيامبر و پيروى از پيامبر، پيروى از خداست:
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» «37».
قانون قضا در اسلام
با توجه به مسئله وحى، كه محصول آن قرآن مجيد است، و روايات و اخبارى كه در كتب معتبر حديث تدوين شده است، و كتابهاى ارزندهاى كه به عنوان كتب فقهى در سايه اجتهاد فقهاى جامع الشرايط نوشته شده است، بايد گفت: مكتب پر بهاى اسلام در كليّه ابعاد حيات، كاملترين قوانين را به جامعه بشرى عطا فرموده است.
يكى از مهمترين ابعاد قانونى مكتب الهى، «قانون قضا» است كه از هر قسمت آن نور عدالت جلوهگر است.
قبل از هر چيز، تذكر يك نكته مهم ضرورى است و آن اين كه ايمان به خدا و روز جزا، به مؤمن اجازه ايجاد مزاحمت و مشكل براى مردم نمىدهد و سخت مىتوان باور كرد كه مؤمن، به حقوق اجتماعى، سياسى، مالى، خانوادگى كسى تجاوز كند، تا براى رفع آن تجاوز، نياز مراجعه به دستگاه قضايى باشد.
رسول گرامى اسلام در تعريف مؤمن چنين مىفرمايد: مؤمن كسى است كه مردم او را بر جان و مال خود امين بدانند، بر مؤمن حرام است به مؤمن ستم كند، يا از او بدگويى نمايد، يا به شخصيت والاى او ضربه بزند و يا او را بدون علت از خود براند «38».
امام صادق عليه السلام نيز درباره مؤمن مىفرمايد: مؤمن برادر مؤمن است، اين دو مانند يك جسمند، رنج اين يك، رنج ديگرى است، اگر چه دو روحند ولى از يك حقيقتند. شدت اتصال روح مؤمن به حق، از اتصال شعاع خورشيد به خورشيد بيشتر است «39».
اميرمؤمنان على عليه السلام نيز فرمود: مؤمن خونگرم و جوشنده با مؤمنان است «40».
از مجموع رواياتى كه درباره مؤمن رسيده، استفاده مىشود كه مؤمن اهل انصاف، مساوات، مواسات، ايثارگرى، فتوت، جوانمردى، گذشت، كمك كننده، حلّال مشكلات، قبول كننده حق، رعايت كننده حق يتيم، مراعات كننده حق همسايه، درستكار، راستگو، با تقوا؛ امين، با ورع، پرهيزكننده از مال حرام، خوشقلب، مهربان، با محبت، صابر، متوكل، وقور و حليم است.
چگونه ممكن است چنين انسانى دست به ظلم و تجاوز بزند، و حق فردى از مسلمين را زير پا نهد؟ راستى با اين صفاتى كه براى مؤمن شمردهاند، هرگز چنين گمانى نمىرود!!
ولى ممكن است از طرف ديگران به حق او ظلم شود، كه در اين صورت براى احقاق حقش قيام كرده و اگر نتوانست، از قدرت دستگاه قضايى اسلام استفاده كرده و به حق خود خواهد رسيد.
اى كاش! همه مردم به اصول و صفات عالى مؤمن پاىبند بودند، تا اختلاف، مشكل و تجاوز به حقى پيش نمىآمد، و از اين راه به صرفهجويى بودجه دولت اسلام كمك شايانى مىشد.
اى كاش! دو نفر كه در امر سياسى، اجتماعى، خانوادگى، مالى، حقوقى، ارثى، شركتى و يا دوستى با هم اختلاف پيدا مىكردند، براى حل دعوا به انصاف و علم خود تكيه مىكردند، كه بهترين عامل براى حل اختلاف و دعواست؛ زيرا آنان كه به محكمه عدالت مىروند، بهتر از قاضى مىدانند كه حق با كداميك از آنان است و در حقيقت در محكمه عدل، دو عالم در برابر يك قاضى، ناآگاه به حق طرفين قرار مىگيرند!!
هر كس با هر كس هر اختلافى دارد، اعم از اختلاف زن و شوهر، فروشنده و خريدار، مالك و مستأجر، دو شريك، كشاورز با كشاورز وارثان در سهم الارث، دو غريبه با يكديگر، و اهل هوا و هوس با حكومت اسلامى، بهتر از همه مىدانند كه حق به جانب كداميك است، اگر به حكم قرآن و با تكيه بر انصاف و علم خود، حق را به جانب صاحبش بدهند، چه نيازى به برپا شدن محكمه و حكومت قاضى است؛ بين بىايمانى مردم و پايبند نبودن اهل دعوا به اصول اسلامى، و علم و انصاف خود و گستردگى دادگاه و دادگسترى و نياز به قضات رابطه مستقيم وجود دارد.
بردبارى، گذشت، حلم و عفو، آسانگيرى، رعايت انصاف، مخالفت با آز، طمع و حرص، مبارزه با هوا و هوس، از بهترين عوامل حلّ مشكل و رفع اختلاف، قبل از مراجعه به قاضى است.
راستى در اين زمينه چه مسئوليت سنگينى متوجه دستگاههاى ارتباط جمعى از قبيل راديو، تلويزيون، و روزنامههاست؛ اين وسائل بايد با پخش مسائل عالى تربيتى، زمينه اختلافات، دعواها، ادعاهاى بىجا و تجاوز به حقوق ديگران را از بين ببرند، و مردم را به گونهاى در راه خدا و اسلام قرار بدهند، كه مردم نه اين كه چشم به حق ديگران نداشته باشند؛ بلكه هر كدام از آنها مدافع سرسختى جهت احقاق حق مظلوم شوند.
بدون شك در دادگاه عدل قيامت، كارگردانان وسايل ارتباط جمعى، بويژه در اين دوره كه دوره حكومت اسلام است و مىتوان حداكثر بهرهبردارى را در جهت نشر فرهنگ اسلام از اين وسايل برد، محاكمه سختى خواهند داشت؛ اگر اوقات پر قيمت مردم را به برنامههايى پر كنند كه نه به سود دنياى آنان و نه به نفع آخرت ايشان باشد.
قرآن كريم، احاديث جامع اسلامى و كتب فقهى فقيهان، قوانين قضا را به عاليترين شكل بيان كردهاند، بدون شك بر پا شدن عدل را، جز در سايه اجراى آن قوانين نبايد توقع داشت.
قوانين قضا، حدود، ديات، قصاص، جزا، تعزيرات، يمين، شهادات، قاضى، علم، عدالت، شهامت، ايمان،، بينش و تقواى قاضى و بىطرفى او نسبت به طرفين دعوا، و هم چنين عدالت شاهدان در دادگاه و تناسب جريمهها با جرمها، از مهمترين مباحث اصولى باب قضا در اسلام است كه نمونه اين واقعيات را بدون ترديد در هيچ مكتبى نمىتوان يافت.
قانون قضا در اسلام براى حل مشكلات سياسى، اجتماعى، خانوادگى، مالى، اختلافات بين افراد وضع شده است، و در صورت صحيح اجرا شدن، در اسرع وقت به مشكلات خاتمه مىدهد.
قاضى و قضاوت در اسلام
قضاوت در اسلام، از خطيرترين مسئوليتهاى شناخته شده است، و قبول اين امر مهم در شأن هر كسى نيست.
قبول مسئوليت در برنامهاى كه در خور انسان نيست، از بزرگترين گناهان شمرده شده است، نبى بزرگ اسلام مىفرمايد:
مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَهُوَ يَرى انَّ فيهِمْ مَنْ هُوَ افْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالْمُسْلِمينَ «41».
«كسى كه امرى از مسلمين را عهدهدار شود، در حالى كه بداند برتر از او در ميان مردم است، به خدا و رسولش، و به همه مسلمين خيانت كرده است».
و نيز فرمود:
مَنْ امَّ قَوْماً وَفيهِمْ مَنْ هُوَ اعْلَمُ مِنْهُ وَافْقَهُ لَمْ يَزَلْ امْرُهُمْ الى سَفالٍ الى يَوْمِ القِيامَةِ «42».
«كسى كه رهبرى قومى را بپذيرد در حالى كه داناتر و فقيهتر از او در ميان مردم باشد، علت بدبختى و سقوط قوم تا قيامت به وسيله آن رهبر ناشايست است».
و نيز فرمود:
انَّ الرِّئاسَةَ لاتُصْلِحُ الّا للَّهِ وَلِاهْلِها وَمَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ فى غَيْرِ الْمَوْضعِ الذى وَضَعَهُ اللَّهُ فيهِ مَقْتَهُ اللَّهُ وَمَن دَعا الى نَفْسِهِ فَقالَ انا رَئيسُكُمْ وَلَيْسَ هُوَ كَذلِكَ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ الَيْهِ حَتَّى يَرْجِعَ عَمَّا قالَ وَيَتُوبَ الَى اللَّهِ مِمَّا ادَّعى «34».
«رياست و ولايت مخصوص خدا و واجدين شرايط است، هر كس در منصبى كه لايق او نيست قرار بگيرد خدا بر او خشم خواهد كرد، كسى كه ادعاى رهبرى كند ولى شايسته نباشد خدا به او نظر نمىكند؛ مگر از ادعايش توبه كند و به خداى بزرگ بازگردد».
با توجه به اين روايات منصب قضا كه از اعظم منصبهاست، و در رابطه با جان، آبرو و مال مردم است، فقط بايد به اهلش واگذار شود و جداً كسى كه اهليت قضاوت را ندارد، به هيچ عنوان نبايد تن به قبول اين برنامه دهد.
امام على بن ابيطالب عليه السلام به شُريح قاضى فرمودند:
يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لايَجْلِسُهُ الّا نَبِىُّ أوْ وَصِىُّ نَبِىٍّ أوْ شَقِىُ «44».
«اى شريح جائى نشستهاى كه در آن جايگاه جز پيامبر يا وصى او يا شقى نمىنشيند»!!
امام ششم فرمود:
اتْقُوا الْحُكُومَةَ فَانَّ الْحُكُومَةَ انَّما هِىَ لِلْامامِ الْعالِمِ بِالْقَضاءِ الْعادِلِ فِى الْمُسْلِمينَ، كَنَبِىٍّ اوْ وَصِىِّ نَبِىٍ «45».
«از قضاوت بپرهيزيد كه آن مخصوص پيشواى آگاه به موارد قضا و عادل مسلمين است، مانند پيامبر يا جانشين او».
پيامبر بزرگ اسلام اين مقام را آن چنان خطرناك مىداند كه در بيانى چنين هشدار مىدهد:
مَنْ جُعِلَ قاضِياً فَقَدْ ذُبِحَ بِغَيْرِ سِكِّينٍ «46».
«قبول منصب قضا بريدن سر خود بدون كارد است».
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
القُضاةُ ارْبَعَةٌ: ثَلاثَةٌ فِى النّارِ وَواحِدُ فِى الْجَنَّةِ رَجُلٌ قَضى بِجَوْرٍ وَهُوَ يَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَرَجُلٌ قَضى بِجَوْرٍ وَهُوَ لايَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَرَجُلٌ قَضى بِالْحَقِّ وَهُوَ لايَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَرَجُلٌ قَضى بِالْحَقِّ وَهُوَ يَعْلَمُ فَهُوَ فِى الجَنَّةِ «47».
«قضات چهار دستهاند؛ سه گروه آنان در آتش و يك دسته در بهشتاند:
كسى كه به ظلم قضاوت كند و بداند، كسى كه به ظلم قضاوت كند و نداند و كسى كه به حق قضاوت كند و نداند، هر سه در آتشاند، تنها كسى كه در بهشت است كسى است كه به حق قضاوت كند و به موارد قضا آگاه باشد».
و نيز فرمود:
مَنْ حَكَمَ فى دِرْهَمَيْنِ بِغَيْرِ ما انزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَهُوَ كافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظيمِ «48».
«كسى كه در دو درهم به غير قانون خدا قضاوت كند، نسبت به خداى بزرگ ناسپاسى ورزيده است».
قاضى در تمام زمينههاى قضاوت، بايد متكى به قرآن و روايات باشد و گرنه مرتكب گناهى بزرگ شده است. در قرآن آمده است كسانى كه به غير قانون خدا حكم كنند كافر، ظالم و فاسقند.
آرى! حكم برخلاف قواعد الهى، حكمى ظالمانه و كافرانه است، و زبان حاكمِ به غير مقررات خدا، دچار عذاب سختى خواهد شد؛ امام صادق عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد:
«خداى متعال زبان را به عذابى دچار كند كه هيچ يك از اعضاء و جوارح به چنان عذابى دچار نشوند، زبان مىگويد: اى خدا! مرا گرفتار عذابى كردهاى كه چيزى را اين چنين دچار ننمودهاى! خطاب مىرسد كلمهاى از تو صادر شد و آن كلمه به مشرق و مغرب رفت و به سبب آن خون محترمى ريخته شد، و مال محترمى به غارت رفت، و به ناموس محترمى لطمه وارد آمد، به عزّت و جلالم قسم آنچنان تو را عذاب كنم كه چيزى از اعضاى بدن صاحبت را اين گونه عذاب نكنم!!» «49».
لزوم قبول قضاوت
با توجه به اختلافاتى كه براى مردم پيش مىآيد، و براى حل آن نياز به قضاوت و قاضى است، اگر كسى واجد شرايط باشد و اين منصب را قبول ننمايد، نه تنها مشكلى به مشكلات جامعه اسلامى افزوده؛ بلكه سد راه حل مشكلات شده است، و اين خود خيانتى آشكار و غير قابل عفو در اسلام است.
آرى! نپذيرفتن مسئوليتى كه از طريق خدا متوجه انسان است، ظلم به اسلام و مسلمين است، كه در اين زمينه لازم است انسان واجد شرايط از وسوسههاى شيطانى و احتياطهاى بيجا جداً بپرهيزد.
عدم قبول منصب قضا، براى كسى كه اهليت دارد، دهن كجى به حكم اللَّه است و كمك به از كار انداختن چرخ اسلام!!
وقتى از ائمه براى حل اختلافات سئوال مىكنند و آن بزرگواران مردم را به آگاهان و پاكان ارجاع مىدهند، دليل بر اين است كه واجدين شرايط بايد اين منصب را بپذيرند و از اين راه به كمك اسلام و مسلمين برخيزند، و نيز دليل بر اين است كه ائمه طاهرين قبول اين منصب را از طرف واجدين شرايط امضاء كرده و حتى با بودن خودشان، افرادى را براى اين امر مهم نصب مىفرمودند!!
در روايت بسيار مهمى از قول امام ششم آمده است:
ايّاكُمْ انْ يُحاكِمَ بُعضُكُمْ بَعْضاً الى اهْلِ الْجَوْرِ وَلكِنِ انْظُرُوا الى رَجُلٍ مِنْكُمْ يَعْلَمُ شَيْئاً مِنْ قَضائنا فَاجْعَلُوهُ بَيْنَكُمْ فَانّى قَدْ جَعَلْتُهُ قاضِياً فَتَحاكَمُوا الَيْهِ «50».
«از اين كه در حل مشكل خود به قاضيان ظالم رجوع كنيد، سخت بپرهيزيد، در اين زمينه به دنبال كسى برويد كه تا اندازهاى به مكتب ما آگاه است، من او را قاضى بين شما قرار دادم، حكم او قابل قبول است و شما هم محاكمه خود را به او واگذاريد».
و در روايتى از «ابى خديجه» آمده است:
بَعَثَنى ابُو عَبْدِاللَّهِ عليه السلام الى اصْحابِنا فَقالَ: قُلْ لَهُمْ ايَّاكَمْ اذا وَقَعَتْ بَيْنَكُمْ خُصُومَةٌ أوْ تَدارى فى شَىءٍ مِنَ الْاخْذِ وَالْعَطاءِ انْ تَحاكَمُوا الى احَدٍ مِنْ هؤُلاءِ الْفُسّاقِ، اجْعَلُوا بَيْنَكُمْ رَجُلًا قَدْ عَرَفَ حَلالَنا وَحَرامَنا قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ قاضِياً وَايَّاكُمْ انْ يُخاصِمَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً الَى السُّلطانِ الْجائِرِ «51».
«امام ششم مرا نزد شيعيان فرستاد وفرمود: به آنان بگو هرگاه بين شما نزاعى واقع شد، يا در امر مالى اختلافى روى داد، براى حل دعوا به اين قاضيان دست نشانده فاسق مراجعه نكنيد، رجوع شما به كسى باشد كه به حلال و حرام ما آگاه است، من او را قاضى قرار دادم، مواظب باشيد نزد حاكم ستمگر به دادخواهى نرويد».
و در توقيع امام زمان آمده است:
امَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فيها الى رُواةِ احاديِثنا فَانَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَانَا حُجَّةُ اللَّهِ «52».
«در پيش آمدها به راويان حديث مراجعه كنيد كه آنان بر شما حجتاند و من حجت خدايم».
شرايط قاضى
قاضى از نظر مقررات فقه اسلامى بايد مؤمن، عادل، عالم، با فراست، حاذق، پاكدامن، شجاع، صبور و حليم باشد، او بايد كار خود را از بهترين عبادات بداند و از زيادى كار خسته و آزرده نگردد و پاداش رنج خود را به حساب خدا بياورد.
در حال كسالت، خوابآلودگى، شادى شديد، ابتلاى به هَمّ وغم، خشم، گرسنگى، انباشتگى شكم، سرماى سخت و گرماى طاقتفرسا، از قضاوت بپرهيزد، و خود براى خود خريد و فروش نكرده و وارد انواع معامله نشود، تا مبادا مردم درباره او تسامح روا دارند و از راه ارزان فروختن به او، و گران خريدن از او، حقى بر ذمهاش احراز كنند، و او را مأخوذ به حيا نسازند.
قاضى از نظر فقه عالى اسلام، بايد طرفين دعوا را در سلام گفتن و سخن گفتن و نگاه كردن و اكرام و احترام، در يك سطح قرار دهد، و در حكومت و قضاوت خود چنان بىنظر باشد كه خويشاوند به جانبدارى او طمع نبندد و دشمن از عدالت پروريش نوميد نگردد.
چشمهاى از عدالت
در كتاب «كافى» و تهذيب آمده است: مردى بر امير مؤمنان على عليه السلام وارد شد، و چند روز به مهمانى آن حضرت به سر برد، سپس براى محاكمهاى كه آن را با اميرمؤمنان عليه السلام در ميان نهاده بود، در معيت طرف دعوا به محضر قضا آمد.
على عليه السلام چون او را در آن محضر يافت، فرمود: آيا براى محاكمه اينجا آمدهاى؟ مرد گفت: آرى، حضرت فرمود: هم اكنون از ميهمانى من دست بردار؛ زيرا رسول خدا از پذيرايى يكى از طرفين دعوا، بدون حضور ديگرى نهى فرمود.
شايد محتاج به توضيح نباشد، كه راندن مهمانى براى شخصى كريم، آن هم براى كريمى مثل على عليه السلام، چقدر دشوار است؛ ولى چه بايد كرد، مسئله عدالت بالاتر از همه اينهاست.
قاضى نبايد از ارباب رجوع هديه بپذيرد؛ زيرا ماهيّت اين هديه جز رشوه چيز ديگرى نيست، و اين عمل از نظر اسلام چنان ناپسند است كه پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
لَعَنَ اللَّهُ الرَّاشِىَ وَالْمُرْتَشِىَ فِى الْحُكْمِ «53».
«خدا لعنت كند رشوهدهنده و رشوهگيرنده در حكم را».
و امام صادق عليه السلام رشوه گرفتن در حكم را به منزله كفر به خدا به حساب آورده و مىفرمايد:
امَّا الرِّشا فِى الْحُكْمِ فَهُوَ الْكفْرُ بِاللَّهِ «54».
آيا با گرفتن رشوه مىتوان جانب حق را رعايت كرد؟ هرگز! زيرا وقتى شخص پذيراى رشوه شد، ديگر عقل او در اثر مداخله هواى نفس، قدرت حكومت عادلانه را از دست خواهد داد، و انسان قادر به تميز حق از باطل نخواهد بود.
به اين نمونه توجه كنيد
«عاقبة بن يزيد» در عصر «مهدى عباسى» عهدهدار قضا بود، روزى هنگام ظهر، نزد خليفه رفت و درخواست كرد ديگرى را به جاى او در منصب قضا قرار دهد.
خليفه عباسى چون سخن او را شنيد، گمان كرد يكى از رجال دولت با وى به معارضه پرداخته و او را آزرده خاطر نموده است، از اينرو علت استعفايش را پرسيد و گفت: اگر كسى تو را آزرده است بگو تا او را تأديب كنم! قاضى گفت:
نه، چنين اتفاقى نيفتاده، خليفه گفت: پس علت استعفايت چيست؟
قاضى گفت: يك ماه قبل دو نفر از مراجعين، در خصوص قضيهاى دشوار به محضر قضا حاضر شدند، و هر يك ادلّه و شهودى بر صدق اظهارات خود اقامه كردند، دعواى آنان در خور مطالعه و تحقيق بود، من در برابر آن قضيه دشوار فرو ماندم و چندين بار تجديد جلسه كردم و اميدوار بودم كه آن قضيه را بين طرفين دعوا خاتمه دهم، در اين ميان يكى از طرفين دعوا خبر يافته بود كه من رطب دوست دارم، از اينرو براى جلب عواطف من، در چنين فصلى كه فصل نوبر رطب است، مقدارى از بهترين نوع رطب، كه من هرگز نظيرش را نديده بودم و حتى براى خليفه نيز در چنين فصل مهيا نيست، فراهم ساخت و با پرداخت چند درهم رشوه، دربان را بر آن داشت كه آن رطب را نزد من آورد.
در اين هنگام، دربان طبق را بر زمين نهاد و گفت: اين هديه از فلانى است، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده و خشمگين شدم، چندان كه دربان را از خدمت راندم و ظرف رطب را به آورنده آن باز گردانم؛ اما روز ديگر چون طرفين دعوا به محضر قضا آمدند، نتوانستم آن دو رابه يك چشم بنگرم؛ زيرا طبق رطب هر چند كه من آن را رد كرده بودم، اثر خود را در نفس من باقى گذاشته بود.
اكنون بينديش تا اگر آن را پذيرفته بودم و كام خويش را با آن شيرين كرده بودم، حال من بر چه منوال بود؟!
سپس قاضى با لحنى حاكى از خشم و تأثر گفت: در چنين روزگارى كه مردم اين گونه دست خوش فساد شدهاند، من بر دين خود هراسانم و بيم آن دارم كه از سر غفلت به دام حيله ايشان درافتم، و نقد ايمان و سرمايه خود را بر سر كار قضا نهم.
اوصاف قاضى از نگاه على عليه السلام
على عليه السلام در فرمان جاويد خود به «مالك اشتر» براى انتخاب قاضى چنين مىگويد: براى تصدى وظيفه قضا و حكومت ميان مردم، كسى را برگزين كه به عقيده تو، از همگى افراد رعيت برتر باشد، از آن گونه شخصيت كه تراكم قضايا او را به تنگنا نيفكند، و ارباب دعوى و دفاع او را تنگ حوصله و كژ خلق نسازند، و در لغزش و خطايى كه از او سرزند، اصرار نورزد، و چون حقيقت امرى را بشناسد، از پذيرفتن آن دلتنگ و از بازگشت به آن حقيقت آزرده خاطر نگردد و طاير همتش از اوج نزاهت، به حضيض طمع نگرايد، و در قضايا به آنچه در وهله اول و نظر سطحى بفهمد، از كاوش در اعماق حقايق باز نايستد، و به هنگام رخ دادن شبهات براى جستن حق، پايداريش بيشتر و تمسكش به حجتها فزونتر و ملالتش از آمد و شد اعيان كمتر، و در كشف حقايق امور شكيباتر و به هنگام هويدا شدن حقيقت امر در صدور حكم و تنفيذ آن برندهتر باشد. كسانى را انتخاب كن كه چاپلوسى و چربزبانى ايشان را نفريبد، و تشويق و تحريص به امرى از جاده حق، منحرفشان نكند.
اين مجموعه اوصافى است كه على عليه السلام براى قاضى صالح ذكر مىكند و پس از آن، بيان خود را با يك جمله كوتاه اين گونه پايان مىبخشد «واولئِكَ قَليلٌ» «55» يعنى اى مالك! چنين مردمى كه واجد همگى اين اوصاف باشند، نادر و كميابند «56».
علل و عوامل فساد در عصر امام حسين عليه السلام جناب استاد! قصد ما بر اين است كه در اين گفتگو واقعه قيام سيدالشهدا عليه السلام را به گونهاى بررسى كنيم كه مسائل عصر خودمان، در آن منعكس باشد. امام عليه السلام وقتى از مدينه خارج مىشدند، چنانكه در اخبار آمده است، فرمودند: «من براى اصلاح امت جدم به پا خاستهام». اكنون سؤال اين است كه در روزگار امام حسين عليه السلام كه بيش از چند دهه با ظهور اسلام، در جزيرة العرب، فاصله نداشت، دقيقاً چه اتفاقى افتاده بود و چه بر سر امت اسلام آمده بود كه پسر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله احساس كرد، فساد امت جدش جز به خون سرخ او اصلاح شدنى نيست؟ در واقع مىخواهيم از زمينههاى تاريخى و علل اصلى فساد و انحطاط مسلمانان در آن عصر سخن بگوييد.
استاد: به نظر مىآيد مهمترين مسئلهاى كه در فضاى بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح بود، و هم در آغاز كه ايشان در مكه بودند و هم بعدها، تا دو ماه قبل از رحلتشان، با شدت بسيار بر آن تأكيد مىفرمودند، مسئله رهبرى امت اسلامى بعد از خودشان بود. شخصيتى مانند رسول گرامى اسلام، برگزيده خداى متعال بودند و اهداف رسالتشان هم به صراحت در قرآن بيان شده بود، كه آيات خدا را براى همه بخواند، آياتى كه هم ايمانزا بود، هم سازنده اخلاق حسنه در ميان مردم و هم آنها را به سوى عمل صالح سوق مىداد.
اين سه هدف در «يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» «57»* مندرج است. «يزكيهم» به معناى رشد دادن مردم و «يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»* به معناى آموزش و روش درست و خداپسندانه زندگى در دنيا به آنهاست. اگر دين را به يك درخت تشبيه كنيم- چنانكه در قرآن و روايات تشبيه هم شده است- بايد گفت كه خداى متعال دانه اين درخت را به پيغمبر داده است، و ايشان آن دانه را در فضاى زندگى مردم عصر خود كاشته و بعد از بيست و سه سال، اين دانه تبديل به يك درخت جوان، با شاخ و برگهاى فراوانى كه به تعبير خود ايشان، برگهاى آن همان «امت» هستند شده است.
طبيعى است اين درخت كه به زحمات بسيار به اينجا رسيده، بعد از پيامبر نياز به نگهبانى دارد؛ نگهبانى كه از جنس خود پيامبر باشد؛ يعنى نگهدارندهاى حكيم، عادل، عالم و خلاصه باغبانى كه بتواند كار خود پيامبر صلى الله عليه و آله را انجام دهد.
باغبانى و نگهدارى و تغذيه اين درخت، بنا به نظر خداى متعال و ابلاغ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از ايشان به اميرمؤمنان على عليه السلام سپرده شده بود. چرا كه رهبر امّت اسلامى بعد از پيامبر، عينا بايد به لحاظ فكرى و تدبير سياسى و اجتماعى مثل ايشان مىبود، الّا اين كه مقام نبوت را نداشت. خود رسول خدا صلى الله عليه و آله هم به اين معنا اشاره دارد و به اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «تو براى من به منزله هارون هستى براى موسى» كه خداى متعال او را وزير موسى عليه السلام قرار داد. هارون كه كمك موسى بود، موسى به خداى متعال عرض كرد: مرا به وسيله هارون تقويت كن. «اشدد به قلبى» امير المؤمنين از سوى خداى متعال ياور پيامبر شده بود، تا بعد از او دين و فرهنگ اسلامى را حفظ كند. پيامبر اين مطلب را در طول بيست و سه سال رسالتش، به دفعات تذكر داده و بر آن تأكيد كرده است.
علماى بزرگ اهل سنت در كتابهايشان، 82 بار از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه: خطاب به اميرمؤمنان عليه السلام لفظ «انْتَ خَلِيْفَتِى» «58» را به كار برده است. پيامبر در اينجا دقيقاً كلمه خليفه را استعمال كردهاند، كه افاده جانشينى مىكند.
روشن است كه اين درخت، اگر بعد از رسول خدا به دست باغبان عالم و كاردان سپرده نمىشد، نمىتوانست اين رشد و بالندگى عصر خود رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را داشته باشد و آن ريشهاى كه در ميان مردم دوانده بود، آرام آرام سست مىشد. ريشه كه سست شد، برگها (امت) آرام آرام شروع به زرد شدن مىكنند و بعد هم خود درخت رو به خشك شدن مىرود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله، اميرمؤمنان عليه السلام را كه قرآن در آيه «مباهله» «59» از ايشان تعبير به «انْفُسَنَا» كرده يعنى على عليه السلام را كه نزد پروردگار، معادل با همه مردانى است كه در عالم وجود دارند، در روز غدير به جانشينى خود نصب كرد. اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله همان كارى است كه عقل و وجدان هر انسان صاحب بصيرتى هم به آن گواهى خواهد داد، اگر ميان على عليه السلام و آنها كه آن روز مدعى جانشينى پيامبر بودند، مقايسهاى بكند.
بله اگر پاسدارى از نهال نوپاى اسلام، بعد از رسول خدا، به على عليه السلام سپرده مىشد، اين درخت را با سرچشمه دستورات قرآن آبيارى مىكردند و دير زمانى نمىگذشت كه همه برگهاى آن سبز و شاداب شده، و فرد فرد امت در حد خود از علم و حكمت برخوردار مىشدند؛ ولى بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله با زمينهچينىهايى كه قبلًا شده بود، اين حق مسلّم از على عليه السلام سلب شد. افتادن جريان امور دست حاكمان ناصالح و غير متخصص، كه توان هدايت و رهبرى مردم را در مسير صحيح كمال نداشتند، باعث شد تا به تدريج، مردم از اسلام ناب فاصله بگيرند، اين فاصله و شكاف با گذشت زمان، روز به روز عميقتر شد، تا اين كه با افتادن حكومت به دست «بنىاميه» به اوج خود رسيد. دشمنان ديرينه پيامبر صلى الله عليه و آله و بنى هاشم به خلافت رسيده بودند و اينان هم كه زمام امور را به دست گرفتند در صدد ريشهكن كردن اين درخت برآمدند.
امام حسين عليه السلام به اين دليل قيام كرد كه اين درخت را حراست كند، و امت فاسد شده در اثر سيطره حاكمان فاسد را به مسير صواب برگرداند.
امام حسين عليه السلام چه توصيفى از امت و جامعه زمان خودشان دارند؟ واقعاً عجيب است كه مردم جامعهاى كه عده زيادى از آنها پيامبر را ديده بودند و محضر ايشان را مستقيماً درك كرده بودند، كارشان به جايى كشيده بود كه امام عليه السلام در مسير كربلا آنها را براى «فرزدق» چنين توصيف مىكند:
«انَّ هؤلاءِ قَوْمٌ شَرِبَ الْخُمُورِ» شربخوارى ونوشيدن مسكرات كه قرآن آن را حرام كرده بود، در جامعه همهگير شده بود. اين نوشيدنىها، آشكارا خريد و فروش و استعمال مىشد. در ادامه مىفرمايد: «وَلَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطانِ» مىبينيد كه امام عليه السلام از رهبرى وقت جامعه اسلامى، تعبير به شيطان مىكند؛ چون انسانى كه خود گمراه است، مردم را هم گمراه مىكند؛ از نظر قرآن شيطان است.
امام مىفرمايد: مردم در اطاعت از اين شيطان پاى ثابتى پيدا كرده و به آن خو گرفتهاند.
حكومتهاى ناحق، بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله عقل مردم را دزديده بودند، تا در مقابل اوامر و نواهى آنها، هيچ چون و چرا نكنند و بعد مىفرمايد: «وَتَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمنِ» اطاعت از خداى متعال را به كل ترك كرده بودند «وَاسْتَعْثَروُا امْوالَ الْفُقَراءِ وَالْمَساكِيْنَ» يعنى بيت المال كه ويژه فقرا و درماندگان و افتادگان جامعه است را، عدهاى به طور كامل در اختيار خود گرفته بودند!؛ همين باعث شد كه امام حسين عليه السلام قيام كند.
بله، حق مردم از اموال عمومى و عوايد حكومت به آنها داده نمىشد. به همين علت امام عليه السلام مىفرمايد: من مىبينم كه با اين وضعيت زحمات پيامبر، و در نتيجه زحمات همه انبيا، در حال از دست رفتن است؛ لذا بر من لازم است كه مانع اين فناى فرهنگ شوم. گر چه هيچ امام و پيغمبرى انتظار نداشت كه در نتيجه قيام او فرد فرد مردم اصلاح شوند و به مسير درست بازگردند؛ اما امام عليه السلام وظيفه خود دانست كه قيام نمايد.
همه تلاش انبيا و معصومان اين بود كه به مردم بفهمانند راه حق كدام است و چگونه بايد در آن گام زد. قيام امام حسين عليه السلام در واقع نشان دادن اين راه بود، و بيان اين معنا كه اين راه گم نشده و از بين نرفته است.
سيد الشهدا عليه السلام يكى ديگر از علل قيام خود را «امر به معروف و نهى از منكر» معرفى مىكند «60». از اينجا مىشود فهميد كه در قاموس شيعه، امر به معروف و نهى از منكر يك مكانيسم اصلاح است، كه با آن، هم مىشود به سراغ حكومت مىشود رفت و هم به سراغ مردم.
امر به معروف و نهى ا ز منكر آيا اين تحليل درست است كه بگوييم: يكى از مهمترين عوامل فساد و انحطاط امت اسلامى، اين بود كه امر به معروف و نهى از منكر در ميان آنها مرده بود و امام عليه السلام قيام كرد تا آن را احيا كند؟
استاد: قطعاً همينطور است. اجازه بدهيد قبل از پاسخ سؤال شما، درباره معناى معروف و منكر، به طور اجمال مطلبى را عرض كنم: كلمه «المعروف» در قرآن به معناى جميع كارهاى نيك و پسنديده است، و به دايره امور عبادى مثل صوم و صلاة و حج محدود نمىشود.
اين خيلى جالب و درسآموز است كه امام عليه السلام مىفرمايد: معروف در اين جامعه مرده است. مرده ديدن معروف؛ يعنى اين كه سيد الشهداء، نماز آن مردم را هم معروف نمىدانست؛ چه رسد به شرارتها و رذيلتهايى كه مرتكب مىشدند. مردم آن عصر همه نماز مىخواندند، روزه مىگرفتند، حج هم مىرفتند، اما باطن همه اينها نه فقط نيكو و زيبا نبود، كه زشت و پليد بود و هيچ عمق و معنا و ژرفايى در آنها وجود نداشت. از نظر امام عليه السلام نمازى كه با امامت طاغوت خوانده شود، و حجّى كه زير سيطره، نفوذ و نظارت طاغوت گذارده شود، منكر است.
لذا امام حسين عليه السلام در آن جامعه اصلًا معروفى نمىديد، هر چه مىديد منكر بود؛ لذا مىفرمايد: من خارج مىشوم براى اصلاح امت، و ارادهام اين است كه امر به معروف و نهى از منكر كنم.
«امر» و «نهى» در لغت، به معناى واداشتن و بازداشتن است، اين واداشتن و بازداشتن احتياج به نيرو و قدرت دارد.
الآن كه در جامعه ما قدرت در دست حكومت اسلامى است، بر حكومت واجب است كه مردم را به معروف وادار كند.
اين وادار كردن هم؛ البته به معناى زورگفتن نيست؛ بلكه به معناى زمينهسازى و ايجاد بستر مناسب است. حكومت اسلامى بايد فضايى به وجود آورد كه مردم، از رفتن به جانب معروف لذت ببرند و از انجام منكر متنفر باشند؛ يعنى به يك معنا حكومت اسلامى بايد، هزينههاى ارتكاب منكر را بالا ببرد.
بله. به صرف گفتن، كسى به جانب معروف نمىرود، و از منكر هم رويگردان نمىشود، بنا بر اين، زمينه را بايد چنان آماده كرد كه مردم باطناً و به
علم و اختيار خود به معروف روكنند و از منكر بگريزند.
حاكمان ما اگر به وسيله ابزارهايى چون سينما، تلويزيون، روزنامهها و مهمتر از همه عقل خودشان، براى ترغيب مردم به جانب معروف، زمينه سازى بكنند، قطعاً موفق خواهند شد.
امام عليه السلام قبل از هر چيز به وسيله وضع خود و ياران و اصحابشان، شوق به معروف را در دل مردم ايجاد مىكردند.
در مسيرى كه كاروان از مدينه تا كربلا پيمود، عدهاى در ميان راه و با ديدن وضع و منش امام، عاشق او شدند و به او پيوستند، بىآنكه در بعضى موارد هيچ انذار و تبشير زبانى در كار باشد، در همان ميانهراه افراد بسيارى هم بودند كه امام عليه السلام را ديدند؛ امّا هيچ تأثيرى نپذيرفتند و با ايشان همراه نشدند. بر سر اينها چه آمده بود؟ اينان به قول قرآن «خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ» «61» آنقدر فساد كرده بودند كه درِ دلشان به روى خير و معروف بسته شده بود. يك عامل ديگرى هم كه تحليلگران آن را در به وجود آمدن شرايط آن روز جامعه مسلمين بسيار مهم مىدانند، رجعت مردم به رسومات جاهلى و تعلقات قبيلگى بود، كه پيش از بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن خو كرده بودند.
يعنى به جاى اين كه معيار كرامت و برترى، نزد آنها، چنانكه قرآن مىفرمايد، تقواى الهى باشد، كسى را گرامىتر مىدانستند كه به لحاظ قومى، به او احساس تعلق بيشترى مىكردند. اين تبديل معيار بزرگى و سيادت از تقواى الهى به وابستگى قبيلهاى، چگونه واقع شد؟ مخصوصاً كه اين موضوع براى جامعه امروز ما اهميت بسيار دارد.
امروز، بعضى از انقلابيون ديروز، دچار استحاله شده و معيار شرافت و برترى نزد آنها از خدمت به اسلام و مردم، به تعلقات باندى و گروهى مبدل شده است.
يكى از مهمترين برنامههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تعطيل كردن تصعصّبهاى جاهلى در بين مردم بود، ايشان به صراحت در يكى از پر افتخارترين سخنان خود فرمودند:
«لافَخْرَ لِلْعَرَبِ عَلىَ الْعَجَمِ وَلا لِلْابْيَضِ عَلَى الْأَسْوَدِ» «62».
«عرب بر عجم، سفيد بر سياه هيچ فخر و برترى ندارد».
اما توجه كنيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخواست اين تعلقات جاهلى را كه در طول قرنها بين مردم ريشه دوانده بود، در طول 23 سال بخشكاند، و اين كار سادهاى نبود. مردم در برابر اين دعوت پيامبر، به كنار گذاشتن اين قبيل تعلقات، برنمىتافتند و حاضر به ترك آن نبودند.
در اينجا براى ادامه بحث، دوباره ناگزير بايد به همان مسئله رهبرى امت اسلامى برگرديم.
اگر بعد از رسول خدا، على عليه السلام بر مسند زعامت مسلمانان مىنشست، و راه و روش پيامبر را در تربيت مردم ادامه مىداد، به جرأت مىتوان گفت: مردم پس از چند سال، روحيات جاهلى خود را به تمامى فراموش مىكردند و ديگر اصلًا كار به زمان امام مجتبى عليه السلام و سيدالشهدا عليه السلام نمىكشيد. شما مىدانيد كه اميرمؤمنان عليه السلام در امور عادى و روزمره، كمترين فرقى ميان آحاد جامعه قائل نمىشد.
من در روايتى ديدم: روزى ايشان در مسجد كوفه نشسته بود، مردى از ايرانيان وارد مسجد شد، امام عليه السلام در مقابل او برخاستند و تمام قد ايستادند، حاضران در مسجد وقتى فهميدند كه آن مرد از غير عرب است، ناراحت شدند كه چرا به يك عجم اينقدر احترام كردهاى؟ بعد از اميرمؤمنان عليه السلام حاكمان ناصالح با اين روحيه مخالفت نكردند و روز به روز به اين جو دامن زدند.
مخالفان حكومت گفته مىشود: تحت تأثير همين سياست بود كه «موالى» به جاى عربستان در عراق جمع شدند، و عراق تبديل به سرزمين ناراضيان از خلافت شد و سيدالشهدا عليه السلام هم بعدها وقتى به جانب عراق حركت مىكردند، شايد به اين مطلب كه انگيزه اعتراض به حكومت در مردم عراق بيشتر از جاهاى ديگر است هم توجه داشتند.
استاد: اين مطلب در هيچ جاى فرمايشات امام عليه السلام اشارهاى نشده است.
آنچه در اين زمينه از ايشان به ما رسيده اين است كه فرمودند:
نامههاى مردم عراق، حجت را بر من تمام كرد. مردم در نامههاشان نوشته بودند كه ما آماده انقلاب هستيم، و فقط رهبر شايستهاى چون شما را كم داريم.
اگر به جانب ما نيايى در روز حساب بر خدا حجت خواهيم داشت كه رهبر با تقوا و عادل بالاى سر ما نبود كه حركتى بكنيم. لذا امام به جانب عراق حركت كرد.
قاتلان امام حسين عليه السلام در همين زمينه خوب است اين سؤال را هم مطرح كنيم كه: چه تعداد از كشندگان امام حسين عليه السلام در اثر همين عصبيتهاى جاهلى به اين كار دست زدند؟ چون مىدانيم كه عدهاى از اينها به طمع مال آمده بودند، عدهاى ديگر را ترس از امويان به كربلا كشانده بود و حالا مىخواهيم بدانيم چه تعداد از اينها به خاطر گشودن عقدههاى جاهلى كه از پيامبر و خاندان او داشتند، به كربلا آمده بودند؟
استاد: ببينيد عدهاى از اينها اصلًا زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك نكرده بودند.
عده زيادى هم به قبايل اطراف كوفه تعلق داشتند.
چون آن زمان رسم بود كه وقتى سردارى راهى جنگ مىشد، به رؤساى قبايل پولى مىداد و از آنها تقاضاى نيرو مىكرد؛ در واقعه عاشورا هم رؤساى بعضى قبايل، به طمع مال، مردانشان را در اختيار عبيداللَّه گذاشتند، عدهاى از سران سپاه و چهرههاى معروف، به طلب مقام و رياست آمده بودند.
چرا تسليم مجموعه همه اين افراد، تحت تأثير و زير نفوذ شديد فرهنگ بنى اميه بودند.
چرا؟
استاد: از جمله به اين دليل كه بنى اميه در جعل حديث، يد طولايى داشتند.
هزاران حديث از قول پيامبر صلى الله عليه و آله در مدح معاويه و يزيد ساختند و با دستمايه قرار دادن آن، از ته مانده ايمان مردم، براى مقاصد خودشان سوء استفاده كردند.
امثال ابوهريره و ...
استاد: بله، به او كه اصلًا مىگويند بازرگان حديث! اينها رواياتى را از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جعل كردند كه حاكم، حتى اگر فاسقترين فاسقان باشد، اطاعت از او واجب است و هر كه بر او خروج كند، مهدور الدم است. ذهن مردم را شستشو داده و جا انداخته بودند كه كشتن حسين بن على عليه السلام واجب است.
يكى از نتايجى كه مىتوان از قيام سيدالشهداء عليه السلام گرفت اين است كه هميشه هم نبايد به انتظار نشست تا افكار عمومى به طور طبيعى براى شنيدن نداى حق آماده بشود؛ گاهى لازم است كسى از جاى برخيزد و حماسه شگفتى بيافريند، تا ديگران از خواب غفلت بيدار شوند، و براى استيفاى حق انگيزه پيدا كنند، در هر حال و تحت هر شرايطى بايد براى اقامه حق تلاش كرد.
منتها در هر زمانى، شرايط براى يك شكل قيام آماده است؛ در زمان امام حسين عليه السلام بر خلاف چند دهه بعد و مخصوصاً دوران امام باقر و امام صادق عليهما السلام، با توسل به روشهاى فرهنگى و روشنگرىهايى از آن دست، نمىشد امت را بيدار كرد. امام عليه السلام احساس مىكرد كه بايد انفجارى واقع شود، او شهيد شد براى اين كه شهادتش براى هميشه يك سؤال آگاهى بخش باشد، همه بپرسند: مگر حسين چه كرده بود كه بايد كشته مىشد؟ بعد بفهمند كه علل و عوامل قيام حضرتش چيست، و متوجه شوند كه او جرمى نداشته و مظلومانه كشته شده است.
بيدارى ايجاد شده در اثر اين سؤال بود كه به پيدايش «توابين» انجاميد. بعد هم قيامهاى متعدد ديگرى به خونخواهى حسين عليه السلام و مخالفت با حكام وقت درگرفت؛ لذا به تدريج فضا براى شيعه بازتر شد، اين فضا آنقدر باز شد كه ما مىبينيم در زمان مأمون، او خود را ناگزير ديد كه امام رضا عليه السلام را به ولايتعهدى خودش منصوب كند، مأمون ديد كه شيعيان فزونى بسيار پيدا كردهاند و براى آرام نگهداشتن آنها، مجبور به اين كار شد. اين از ثمرات قيام امام حسين عليه السلام بود.
مقصودم اين است كه چراغى كه امام حسين عليه السلام با شهادت خود برافروخت، هرگز خاموش نمىشود و براى هميشه به يك منبع انرژى و الهام حق طلبان تبديل شد.
كجا سكوت؟ كجا قيام آيا مىشود از قرآن و سيره ائمه عليهم السلام معيارى استخراج كرد كه معلوم كند در مقابل چه قسم فسادها و انحرافاتى بايد موضع قاطع و انقلابى گرفت و در مقابل كدام فسادها بايد رفتار نرم و توأم با تساهل و تسامح داشت؟
استاد: بله اين معيار را قرآن به ما نشان مىدهد.
اگر در آيات سورههاى «توبه» و «انفال» تعمق كنيم، معلوم خواهد شد كه در مقابل چه فسادى چگونه بايد قيام كرد. خوب است آيات اين دو سوره كاملًا مورد دقت و تحليل قرار بگيرد و نهايتاً يك مقاله زيبا در اين باره تهيه شود تا مردم مؤمن بدانند كجا بايد چگونه موضع بگيرند.
اجمال مطلب به نظر من اين است كه: مردم بايد رهبرى عالِم و واجد صلاحيتى براى خود انتخاب كنند و در مقابل پيشامدهاى گوناگون به او مراجعه كنند و تكليفشان را از او بپرسند. به راستى اگر محرابهاى مساجد ما پُرْ باشد از عالمان بصير و صاحب دقت و شجاع، هرگز در اين امور با مشكل مواجه نخواهيم شد.
مردم هيچ وقت بلا تكليف نمىمانند و درمانده نمىشوند، تفرقه و چند دستگى در ميانشان نمىافتد، اجازه بدهيد در همين باره من يك واقعهاى را خدمتتان نقل كنم:
چندى پيش در تهران، در شب وفات امام كاظم عليه السلام و در جوار مسجدى كه مردم در آن مشغول سوگوارى بودهاند، مراسم جشن ازدواجى برپا شده بود و از ابتداى مغرب، زن و مرد، به پايكوبى مشغول بودهاند.
به امام جماعت آن مسجد خبر مىرسد كه چنين اتفاقى در حال وقوع است؛ آن مرد شريف، بعد از اتمام نماز، نمازگزاران را جمع مىكند و خطاب به آنها مىگويد: اين نماز ما هيچ ارزشى ندارد، اگر نتوانيم منكرى را در جوار مسجد تعطيل كنيم، خودش جلو مىافتد و مردم پشت سر او به در آن خانه مىروند؛ در مىزند و كاملًا مؤدبانه به صاحبخانه مىگويد: اولًا فاصله منزل شما با مسجد خيلى كم است و حرمت مسجد با اين كار شما شكسته مىشود، ثانياً امشب، شب شهادت موسى بن جعفر عليه السلام است؛ حالا اين مجلس فساد را يا خودتان تعطيل كنيد، يا ما تعطيلش مىكنيم. وقتى چشم صاحبخانه به اين جمعيت مىافتد كه در ميان آنها عدهاى از شدت خشم برافروخته و عدهاى ديگر به حال گريه افتاده بودند، عذرخواهى مىكند و آن جلسه تعطيل مىشود. حالا شما ببينيد اگر در تمام كشور، مردم با اتكا به روشنبينى عالمانشان به طور دسته جمعى براى امر به معروف و نهى از منكر اقدام كنند، چقدر فساد كم خواهد شد.
ديگر اصلًا مفسدان جرأت فساد پيدا نمىكنند.
كجا بايد تقيه كرد؟ آيا مىشود نتيجه گرفت آنجا كه پاى اصول در ميان است تقيه جايز نيست و آنجا كه با انحرافهاى فردى و محدود مواجهايم، مىشود ملايمت به خرج داد؟
استاد: در جايى كه يك فرد نادان- و حتى مغرض- مرتكب گناهى مىشود و گناه او ضرر و پيامد اجتماعى براى يك فرد جامعه ندارد، بايد از برخورد تند پرهيز كرد.
اما در جايى كه يك توطئه سازمان يافته، براى به فساد كشاندن مردم، وجود دارد بايد به شدت با آن برخورد كرد. البته شرايط اين برخورد هم بايد توسط اهل آن برآورده شود. ما مىبينيم كه امام عليه السلام حاضر است در راه حق تا بىنهايت هزينه بپردازد و از همه چيزش بگذرد و هر مصيبتى را تحمل كند.
تكليف همچنان باقى است بعضى عقيده دارند كه در اين گونه قيامهاى مصلحانه، وقتى هزينهها از حد معينى گذشت، ديگر جلوتر رفتن جايز نيست، تكليف از گردن مبارزان ساقط مىشود، و مىتوانند كار را همانجا متوقف كنند. شما چه عقيدهاى در اين باره داريد؟
استاد: تكليف برخورد با فساد هيچ وقت ساقط نمىشود، قرآن مىفرمايد:
خداى متعال بنى اسرائيل را از زبان عيسى و داود نفرين كرد، چون در مقابل منكر نايستادند. نتيجه مىگيريم كه سكوت در مقابل فساد در هر شرايطى حرام است. شما مىپرسيد تا كجا بايد هزينه بپردازيم؟ قرآن وقتى مىگويد:
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» «63».
مصداق اين آيه مربوط به مبارزه با فساد است. نمىگويد چقدر مال، چقدر جان. بنابراين حدى در اينجا وجود ندارد. علاوه بر اين اميرمؤمنان عليه السلام در توضيح اين آيات مىفرمايد: وقتى حادثهاى براى دين خدا پيش آمد، اموالتان را وارد معركه كنيد تا حادثه رفع شود. اگر مال نتوانست كارى از پيش ببرد از جانتان مايه بگذاريد.
همه وظيفه دارند آيا اين اختصاص به حضرات معصومين عليهم السلام ندارد؟
استاد: ممكن است شبهه كنند كه بله، اين كارها مختص كسى چون سيدالشهدا عليه السلام است، نه مردم عادى، پاسخ اين اشكال را بايد اين طور داد كه:
خود امام عليه السلام در مسير مكه به كربلا بارها فرمود: من اسوه و سرمشق شما هستم؛ يعنى در كارتانبه من اقتدا بكنيد و به راهى برويد كه من رفتم. معلوم مىشود راه امام حسين عليه السلام براى همه ما وقتى رفتنى است.
مجالس اهل بيت عليهم السلام اگر اجازه بدهيد به يك بحث ديگرى بپردازيم. چندى پيش ما در روزنامه كيهان گزارشى منتشر كرديم كه محتواى آن حاكى از نگرانى بعضى افراد از پر رونق بودن هيئتهاى مذهبى بود و مخصوصاً استقبالى كه جوانان از اين مجالس مىكنند. اكنون سؤال اين است كه با وجود بدخواهانى از اين دست، چه بايد كرد كه بر جذابيت اين هيئتها اضافه شود و توطئهها كارگر نيفتد؟
استاد: در اين باره بايد به دو مسئله مهم كه من قبلًا هم آنها را مطرح كردهام، توجه كرد: اولًا: امروز كه يك فتنه عامى در جامعه ما پديدار شده، تشكيل اين جلسات و هزينه كردن براى آنها ديگر از حالت استحباب به در آمده و تبديل به يك امر واجب شده است چرا؟ من استناد مىكنم به فرمايش مرحوم آيت اللَّه حكيم رحمه الله در جلد پنجم كتاب «مستمسك العروة». ايشان در آنجا مىفرمايد: اذان مستحب است؛ اما اين استحباب آنقدر شدت دارد كه اگر در ميانه نماز، يادتان آمد اذان نگفتهايد، مىتوانيد نماز را بشكنيد و اذان بگوئيد، باز در همانجا مىگويد: اصل اذان مستحب است؛ اما وقتى شما شروع به گفتن اذان كرديد و به جمله «اشهد ان على ولى اللَّه» رسيديد، گفتن اين جمله واجب است.
چون اين جمله، شعار دين است. ملاحظه مىكنيد ايشان وقتى نسبت به مسئله مهم ولايت احساس خطر مىكند، حكم به وجوب جملهاى مىدهد كه در ضمن يك امر مستحبى واقع شده است.
بر همين قياس من معتقدم امروز تشكيل جلسات مذهبى يك تكليف واجب شرعى است.
ثانياً: معتقدم باز هم واجب است كه در تمام اين جلسات از عالمان واجد شرايط، جاذبهدار دعوت شود. يك مسئله هم اين است كه واعظان و اهل منبر چگونه بايد سخن بگويند تا بر بازدهى كار افزوده شود؟
من خوب به ياد دارم كه وقتى كودك بودم، منبر فوق العاده براى مردم جاذبه داشت.
علتش هم اين بود كه منبر را بر مبناى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى قرآن و اهل بيت عليهم السلام سامان مىدادند. امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «تنها كارى كه شما بايد بكنيد اين است كه حرفهاى ما را به طور خالص به مردم انتقال بدهيد كه اگر مردم زيبايىهاى كلام ما را بدانند از ما پيروى مىكنند» منبر بعد از انقلاب مقدارى در بيان مسائل سياسى افراط كرد.
بعضى از منبرىها هم شأن روحانى خودشان را فراموش كردند و به احزاب و گروهها وابسته شدند. امروز ديگر معلوم شده است كه مزاج مردم ايران با حزب و كار حزبى سازگار نيست؛ يعنى حتى اگر در يك برههاى سراغ حزبى رفتهاند، در برههاى ديگر و خيلى زود همگى از آن برگشتهاند، نتيجه انتخابات اخير شوراها هم اين معنا را تأييد كرد.
روحانى كه بايد متعلق به اهل بيت و قرآن باشد، اگر به فلان حزب وابستگى پيدا كرد، خوب او ديگر بالاى منبر چه بگويد و چه كسى قبول بكند؟! خلاصه اين كه تنها شرط رونق و دوام منابر، بازگشت آنها است به قرآن و اهل بيت عليهم السلام است.
افزايش معرفت و تحريك عواطف بعضى معتقدند كه ميان دو كاركرد منبر يعنى افزودن بر سطح دانش و معرفت مخاطبان و تحريك و به جوش آوردن احساسات و عواطف دينى مردم، منافات وجود دارد. تجربه شما چه نشان مىدهد؟
استاد: از بنده اگر مىپرسيد، سى سال است كه اين هر دو را به راحتى با هم جمع كردهام و هيچ مشكلى هم به وجود نيامده است.
دولت بايد چه سياستى راجع به منابر در پيش بگيرد؟
استاد: من بيشتر از آنكه از دولت حرف بزنم، روى حوزهها تأكيد دارم.
امتياز شيعه اين است كه عالمانش مواجب بگير دولت نيستند؛ اما وظيفه حوزه اين است كه از تجارب چندين دههاى متخصصان منبر استفاده بكند، و شرايط را براى انتقال اين تجارب به طلبههاى جوان فراهم سازد.
من وابسته به اهل بيت عليهم السلام هستم هيچ پيشنهادى از جانب گروههاى سياسى براى پيوستن به آنها به شما شده است؟
استاد: من بهترين گروهى كه براى خودم انتخاب كردهام و به آن پايبندم، اهل بيت عليهم السلام است. در مورد پيوستن به گروههاى سياسى به طور صريح به من پيشنهادى نشده است. اما بارها افرادى از گروههاى مختلف آمدهاند و به طور ضمنى ابراز تمايل كردهاند كه به جمعشان بپيوندم؛ اما نپذيرفتهام.
تاليفات استاد به عنوان سؤال آخر لطفاً كمى درباره تأليفاتتان، صحبت بفرمائيد.
استاد: من اولين كتابم را پس از فرمايشات امام رحمه الله درباره عرفان نوشتم. آن موقع بسيارى از جوانها به من مراجعه مىكردند و درباره رفتن به خانقاه از من مىپرسيدند. من يكى از كتابهاى مهم و مورد علاقهام در عرفان به نام «مصاحبه الشريعه» را در 5000 صفحه شرح كردم كه با عنوان «عرفان اسلامى» منتشر شد.
پس از آن متوجه كمبود ديگرى شدم كه هيچ شرح فارسى جامعى بر «صحيفه سجاديه» وجود ندارد، مگر كتابى كه «على خان شيرازى» با عنوان «رياض الصالحين» نوشته و شرحى است از «صحيفه سجاديه»، آميخته با حكمت متعاليه ملاصدرا. من شرح فارسى مفصلى با عنوان «ديار عاشقان» در 7 جلد بر صحيفه نوشتم.
مرحوم علامه جعفرى رحمه الله آن را ملاحظه كردند و بسيار پسنديدند، بعد هم مقدمهاى بر آن نوشتند. كتاب ديگر من كه اخيراً «دانشگاه تورنتو» چند جلد از آن را درخواست كرده و به عنوان متنى قرار داده است، «نظام خانواده در اسلام» نام دارد. كار ديگر بازنويسى متن و به روز درآورى انشاى فارسى «مفاتيح الجنان» است كه آن را براى آسانتر شدن استفاده مردم شريف از اين كتاب و با اجازه پسر مرحوم محدث قمى رحمه الله انجام دادهام.
كار بسيار مهم ديگر ترجمه قرآن است كه انجام دادهام و به زودى منتشر خواهد شد، من در طول 4 سال و با تكيه بر 40 منبع علمى، قرآن را به فارسى (مطابق با فرهنگ دكتر معين) برگرداندهام. اين ترجمه را براى نقد و ارزيابى به مركز ترجمان وحى در قم فرستادم و آنها بعد از مدتى در جواب من نامه سه صفحهاى نوشتند كه در آن فقط 4 نكته بر ترجمهام گرفتند. به فكر افتادم كه مبادا قصورى كرده باشدم؛ بنا بر اين دوباره از اول تا آخر يك بار ديگر قرآن را ترجمه كردم. علاوه بر اينها كتابهاى ديگرى هم هست كه بيان انگيزه و چگونگى
تأليف آنها به درازا مىكشد «64».
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- طه (20): 50.
(2)- الرحمن (55): 7.
(3)- فصلت (41): 12.
(4)- انعام (6): 95.
(5)- هود (11): 56.
(6)- ذاريات (51): 21.
(7)- تين (95): 4.
(8)- بقره (2): 30.
(9)- اسراء (17): 70.
(10)- انسان موجودى است مركّب از تن و روان. قانونهاى تكوينى مربوط به بُعد جسمانى او و قوانين تشريعى مربوط به بُعد روحانى اوست. فرق ميان قوانين تكوينى و تشريعى اين است كه قوانينى تكوينى مشترك ميان انسان و ساير موجودات عالم است و ثانياً در نوع استفاده از آن مجبور است و از خود اختيارى ندارد؛ اما قوانين تشريعى اولًا ويژه انسان است و ساير موجودات از آن بهرهاى ندارند ثانياً در نوع استفاده از آن جبرى در كار نبوده و گوهر اختيار يكه تاز ميدان است.
به طور كلى اختيار، عامل ايجاد تكليف است و عمل به وظايف و قوانين تشريعى محصول همان اختيار است؛ به همين منظور ساير موجودات عالم كه از زندگى جبرى برخوردارند و مشمول قوانين تكوينى، هرگز سقوط و انحطاط ندارند؛ چرا كه اختيار ندارند؛ اما انسان با اختيارى كه دارد در هر لحظه زندگيش مىتواند راه كمال را بپيمايد و يا سقوط كند. اين همه، ارزش قوانين تشريعى است كه محصول اختيار مىباشد.
(11)- «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» [ابراهيم (14): 24].
(12)- حشر (59): 7.
(13)- نجم (53): 3- 4.
(14)- نساء (4): 80.
(15)- خداى متعال در آيه 13 سوره شورى مىفرمايد:
«شَرَعَ لَكُم مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ».
«آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را بر تو وحى فرستاديم و به ابراهيم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم اين بود كه: دين را بر پا داريد و در آن تفرقهاى ايجاد نكنيد».
(16)- خداى متعال در قرآن تصريح كرده است:
«مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِكُمْ وَلكِن رَّسُولَ اللَّهَ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ» [احزاب (33): 40].
«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختم كننده. و آخرين پيامبران است».
(17)- اسراء (17): 9.
(18)- يوسف (12): 111. «به راستى در سرگذشت آنان عبرتى براى خردمندان است».
(19)- «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ...» [آل عمران (3): 110].
(20)- «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» [بقره (2): 143].
(21)- احزاب (33): 33.
(22)- نساء (4): 58.
(23)- «و ما از قرآن آنچه را براى مؤمنان مايه درمان ورحمت است، نازل مىكنيم» [اسراء (17): 82].
(24)- «و اينكه براى انسان جز آنچه تلاش كرده [هيچ نصيب و بهرهاى] نيست» [نجم (53): 39].
(25)- «و او شما را از زمين به وجود آورد و از شما خواست كه در آن آبادانى كنيد» [هود (11): 61].
(26)- «و يقيناً تو بر ملكات و سجاياى اخلاقى عظيمى قرار دارى» [قلم (68): 4].
(27)- نهج البلاغه: خطبه 167.
(28)- كافى: 2/ 598، كتاب فضل القرآن، حديث 2؛ وسائل الشيعه: 6/ 171، حديث 7657.
(29)- آل عمران: 7.
(30)- نهج البلاغه: نامه 77؛ بحار الانوار: 33/ 376، حديث 606.
(31)- نهج البلاغه: خطبه 158؛ بحار الانوار: 31/ 546.
(32)- اميرمؤمنان عليه السلام در خطبه 192 نهجالبلاغه به اين دوران حساس اشاره كرده و مىفرمايد:
وَقَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ بِالْقِرابَةِ الْقَريْبةِ وَالْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ، وَضَعَنى فى حِجْرِهِ وَانَا وَلَدٌ يَضُمُّنى الى صَدْرِهِ وَيَكْنُفُنىِ فى فِراشِهِ وَيُمِسُّنى جَسَدَهُ وَيُشِمُّنى عَرْفَهُ وَكانَ يَمْضَعُ الشَّىءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَما وَجَدَ لى كَذْبَةً فى قَوْلٍ وَلا خَطْلَةً فى فِعْلٌ...
وَلَقَدْ كُنْتُ اتَّبِعُهُ اتِّباعَ الْفَصِيلِ اثَرَ امِّهِ، يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْمٍ مِنْ اخْلاقِهِ عِلْماً وَيَأْمُرُنى بِالْأقتِداءِ بِهِ.
«شما به خوبى موقعيّت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا مىدانيد، او مرا در دامن خويش پرورش داد. من كودك بودم و او مرا در آغوش خويش مىفشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جاى مىداد، مرا به سينه مىچسبانيد و من بوى پاكيزه او را استشمام مىكردم، غذا را مىجويد و در دهان من مىگذاشت، هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود. من مانند بچه شترى كه مادرش را دنبال مىكند، شبانهروز به دنبال آن حضرت حركت مىكردم، و او هر روز نكته تازهاى از اخلاق نيك را براى من آشكار مىنمود و مرا فرمان مىداد تا به او اقتدا كنم...».
«ابن ابى الحديد» كه از عالمان مشهور علماى سنى است در شرح نهجالبلاغه ج 20، ص 316 آورده است كه حضرت فرمود:
وَلَاقُولَنَّ ما لَمْ اقُلْهُ لِاحَدٍ قَبْلَ هذا الْيَوْمِ:
هم اينك مطلبى را مىگويم كه تا بحال به كسى نگفتهام:
سَأَلْتُهُ مَرَّةً انْ يَدْعُوَ لِى بِالْمَغْفِرَةِ فَقال: افْعَلُ، ثُمَّ قامَ فَصَلىَّ، فَلَمَّا رَفَعَ يَدَهُ بِالدُّعاءِ اسْتَمَعْتُ الَيْهِ فَاذاً هُوَ قائِلٌ: «اللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلِىٍّ عِنْدَكَ اغْفِرْ لِعَلَىٍّ».
فَقُلْتُ: يا رسول اللَّه! ما هذا الدُّعاءُ؟ فَقالَ «اوَ أَحَدٌ اكْرَمُ مِنْكَ عَلَيْهِ فاسْتَشْفِعَ بِهِ الَيْهِ.
يك بار از رسول خدا خواستم تا از خدا برايم طلب مغفرت كند. فرمود: چنين خواهم كرد. پس برخاست و نماز گزارد، آنگاه دستهايش را به دعا گشود و برايم دعا كرد. من به دعاى حضرتش گوش مىدادم شنيدم كه فرمود: «پروردگارا! تو را به مقام و قرب و منزلت «على» سوگند مىدهم كه على را مشمول عفو و غفران خود قرار دهى».
گفتم: اى رسول خدا! اين چه دعايى است؟ فرمود: مگر كسى گرامىتر از تو در پيشگاه الهى هست تا او را شفيع درگاهش قرار دهم؟».
(33)- «از خدا اطاعت كنيد و [نيز] از پيامبر و صاحبان امر خودتان [كه امامان از اهل بيت و هم چون پيامبر داراى مقام عصمتاند] اطاعت كنيد» [نساء (4): 59].
(34)- ماجراى غدير و انتخاب جانشينى اميرمؤمنان عليه السلام در روز 18 ذى حجه سال دهم هجرى به دستور خداى متعال صورت گرفت. در اين مراسم 120 هزار نفر بيعت كردند و اين واقعه در حالى صورت گرفت كه تنها 69 روز به پايان زندگانى رسول گرامى اسلام باقى مانده بود. پس از رحلت جانسوز نبى گرامى اسلام، مشتى دنياپرست پليد تمام غيرت و مردانگى خود را در كاسهاى از شراب دنياپرستى سركشيدند و در سقيفه بنىساعده كردند آنچه كردند.
سردمداران سقيفه خانه وحى را مورد هجوم قرار دادند و حرمت ام الائمه فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها را شكستند. محسنش را سقط كردند و خانهاش را به آتش كشيدند. اميرمؤمنان عليه السلام را دست بستند و بيعت خود را زير پا لگدمال كردند، اين ماجراى شوم به پشتيبانى سكوت مردم تقويت يافت و غاصبان خلافت بر مسند امامت جا خوش كردند. قريب به 25 سال امام على عليه السلام را از حكومت ظاهرى محروم ساختند و سرانجام با بالا بردن پيراهن عثمان زمينه شهادتش را فراهم نمودند. اميرمؤمنان عليه السلام در مدت حكومت الهى خود همواره با مشكلات و معضلات منافقان و دنياپرستان روبرو بود، و در اين مدت كوتاه جز سركوب كردن فتنهها و اصلاح فرهنگ غريب مردم كه آثار و پىآمدهاى فرهنگ غلط غاصبان خلافت بود مشغوليتى نداشت. پس از شهادت امام على عليه السلام، امام مجتبى عليه السلام بر مسند امامت نشست؛ اما ديرى نپاييد كه بر اثر عدم همكارى و يارى مردم، حضرت را به صلح كشاندند و خانهنشينى حضرتش را به تماشا نشستند. هنوز خون فرق مبارك اميرمؤمنان عليه السلام و جگر پاره پاره امام مجتبى عليه السلام خشك نشده بود كه همين مردم كمر به قتل جگر گوشه مصطفى، حسين عليه السلام زدند. او را غريبانه در كربلا متوقف كردند و با لبان تشنه سر بريدند. اين حادثه تلخ در كمتر از 50 سال بعد از رحلت جانسوز پيامبر اسلام اتفاق افتاد.
پس از حادثه عاشورا و سرنگونى حكومت بنىاميه، سفّاكان بنى العباس بر سر كار آمدند و در عمل نشان دادند كه در رذالت و پستى گوى سبقت را از بنىاميه ربودهاند. دوران امام سجاد عليه السلام تا امام عسكرى عليه السلام در شرايط بسيار سختى گذشت تا جايى كه هر كسى را به جرم محبّت اهل بيت عليهم السلام دستگير مىكردند و اموالش را به غارت مىبردند.
عمده فعاليتهاى اهل بيت عليهم السلام در اين دوران پر خفقان در زير چتر تقيّه و يا مخفيانه صورت مىگرفت. در اين قسمت به نوع فعاليت اهل بيت عليهم السلام به طور فهرستوار توجه كنيد:
امام سجاد عليه السلام؛ با انشاء دعا و مناجات پرده از جنايات ظالمان برمىداشت، و نيز با گريه مداوم خود، خاطره حادثه عاشورا را زنده نگه مىداشت.
امام باقر و امام صادق عليهما السلام؛ با تشكيل كرسى درس و تربيت شاگردان اقدامات فرهنگى خود را شكل مىبخشيدند.
امام كاظم عليه السلام؛ غير از دورانى كه در زندان حبس بودند ادامه مكتب علمى پدربزرگوار خود را فراهم آورد و با انتخاب افرادى مطمئن در دستگاه هارون (مانند: على بن يقطين كه سمت وزارت حكومت هارون را بر عهده داشت) فعاليت مىكرد.
امام رضا عليه السلام؛ پس از فراخوانى به طوس با شركت اجبارى يا اختيارى در مناظرات علمى پرده از حقايق برمىداشت.
امام جواد عليه السلام؛ نيز راه پدر را ادامه داد و با انتخاب وكلاى مطمئن هدايت مردم را ثمر بخشيد.
امام هادى عليه السلام؛ در سختترين دوران زندگى مىكرد و متوكل عباسى كه از سفاكترين خلفا و غاصبان خلافت بود، امام عليه السلام را به شدت تحت كنترل گرفته بود؛ اما با اين همه امام عليه السلام دست از فعاليت نكشيد و همچنان رهبرى شيعيان را بعهده داشت.
امام عسكرى عليه السلام، با فعاليت بىدريغ خويش زمينه غيبت امام عصر عليه السلام را فراهم آورد و در سختترين شرايط به شهادت رسيد.
(35)- «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ [توبه (9): 122].
«و مؤمنان را نسزد كه همگى [به سوى جهاد] بيرون روند؛ چرا از هر جميعتى گروهى [به سوى پيامبر] كوچ نمىكنند تا در دين آگاهى يابند و قوم خود را هنگامى كه به سوى آنان بازگشتند، بيم دهند باشد كه [از مخالفت با خدا و عذاب او] بپرهيزند».
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»* [أنبياء (21): 7 و نحل (16): 43].
«اگر نمىدانيد از دانايان [به كتابهاى آسمانى و آگاهان به اخبار پيشينيان] بپرسيد [كه همه پيامبران از جنس خود بشر بودند، نه فرشته]».
قال العسكرى عليه السلام:
فَأَمَّا مَنْ كانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائَناً لِنَفْسِهِ حافِظاً لِدِيْنِهِ مُخالِفاً عَلى هَواهُ مُطيْعاً لِامْرِ مَولاهُ فَلِلْعَوامِ انْ يُقَلِّدوه.
«اما هر فقيهى كه خويشتندار و نگهبان دين خود باشد و با هواى نفسش بستيزد و مطيع فرمان مولا باشد بر عوام لازم است كه از او تقليد كنند.» الاحتجاج: 2/ 510 ووسائل الشيعه: 27/ 131، حديث 23401.
شهيد مطهرى رضوان اللَّه عليه در كتاب ارزشمند «ختم نبوت» مىفرمايد:
اوّلين پست و مقامى كه در دوره خاتميت از پيامبران (و اهل بيت عليهم السلام) به عالمان انتقال مىيابد پست دعوت، تبليغ ارشاد و مبارزه با تحريفها و بدعتهاست. توده بشر در همه دورهها نيازمند دعوت و ارشاد است. قرآن با كمال صراحت اين وظيفه را بر عهده گروهى از خود امّت مىگذارد.
«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» [آل عمران (3): 104].
«و بايد از شما گروهى باشند كه [همه مردم را] به سوى خير [اتحاد، اتفاق، الفت، برادرى، مواسات و درستى] دعوت نمايند، و به كار شايسته و پسنديده وادارند، و از كار ناپسند و زشت بازدارند؛ و اينانند كه يقيناً رستگارند».
(36)- منظور از قانون، قوانين تشريعى نيست چرا كه مجتهد جاعل قانون نيست و قانونگذار تشريع، شارع مقدّس است و وظيفه مجتهد تنها كشف آن حكم است؛ بنابراين مجتهد هرگز از طرف خداى متعال مجاز به جعل قانون نبوده و نيست. سؤالى كه باقى مىماند در مورد مسائل مستحدثه است؛ در چنين موردى وظيفه مجتهد تطبيق كليات بر جزئيات است و اگر بگونهاى بود كه به طوركلى شارع از آن ساكت بود يا مجتهد به آن نرسيده بود با استناد به آيه شريفه «رفع» وظيفه را ساقط مىكند.
به هر تقدير يكى از مهمترين وظايف مجتهدان رفع بنبستها و مشكلات دينى است، كه مكتب اسلام از آن بهرهمند است؛ اما اين جواز اجتهاد و لزوم تقليد به معناى جعل قانون نبوده و «جعل قانون» تنها وظيفه شارع است، كه با نزول قرآن و ارسال پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام بر آن اقدام كرده است و مجتهد از راه تسلط به اصول و مبانى اجتهاد، قدرت و توان خود را در راه كشف آن قوانين به كار مىگيرد.
(37)- «هر كه از پيامبر اطاعت كند، در حقيقت از خدا اطاعت كرده» [نساء (4): 80].
(38)- كافى: 2/ 235، باب المؤمن و علاماته وصفاته، حديث 19.
(39)- محجّة البيضاء: 3/ 357.
(40)- كافى: 2/ 102، باب حسن الخلق، حديث 17؛ وسائل الشيعه: 12/ 158، باب 105، حديث 15941.
(41)- مكارم الاخلاق:/ 527.
(41)- ثواب الاعمال:/ 246 وبحار الانوار: 85/ 88، حديث 51.
(43)- تحف العقول: 36؛ بحار الانوار: 74/ 149، حديث 59.
(44)- كافى: 7/ 406، باب ان الحكومة انما هى للامام، حديث 2؛ وسائل الشيعه: 27/ 17، باب انه لا يجوز لاحدٍ ان يحكم، حديث 33091.
(45)- كافى: 7/ 406، باب ان الحكومة انما هى للامام، حديث 1؛ وسائل الشيعه: 27/ 17، باب انه لايجوز لاحد ان يحكم، حديث 33092.
(46)- وسائل الشيعه: 27/ 19، باب انه لا يجوز لا حد ان يحكم، حديث 33097؛ عوالى اللآلى: 2/ 342، باب القضاء و حديث 3.
(47)- كافى: 7/ 407، باب اصنافالقضاة، حديث 1؛ تهذيبالاحكام: 6/ 218، باب 87، حديث 5.
(48)- كافى: 7/ 408، باب من حكم بغير ما انزل اللَّه، حديث 2؛ وسائل الشيعه: 27/ 31، باب 5، حديث 33137.
(49)- همان: 10.
(50)- كافى: 7/ 412، باب كراهة الارتفاع الى القضاة الجور، حديث 4؛ وسائل الشيعه: 27/ 13، باب ان يشتروا فيه الايمان، حديث 33083.
(51)- تهذيب الاحكام: 6/ 303/ باب 92، حديث 53؛ وسائل الشيعه: 27/ 139، باب وجوب الرجوع فى القضاء، حديث 33421.
(52)- وسائل الشيعه: 27/ 140، باب وجوب الرجوع فى القضاء، حديث 33424؛ كشفالغمة: 2/ 531، الفصل الثالث فى ذكر بعض التوقيعات.
(53)- بحار الانوار: 101/ 274، باب الرشا فى الحكم، حديث 11؛ مستدرك الوسائل: 17/ 355، باب 8، حديث 21565- 8.
(54)- وسائل الشيعه: 27/ 223، باب تحريم الرشوة، حديث 33647؛ فقهالرضا: 253، باب التجارات والبيوع.
(55)- نهج البلاغه: نامه 53؛ مستدرك الوسائل: 13/ 164؛ بحار الانوار: 33/ 604، باب 30، حديث 744.
(56)- لازم به تذكر است كه اين مقاله در تاريخ 16/ 10/ 1360 برابر با دهم ربيع الاول 1401 توسط استاد نگاشته شده است.
(57)- جمعه (62): 2.
(58)- من لا يحضره الفقيه: 4/ 179، حديث 5405؛ بحارالأنوار: 21/ 213، باب 29.
(59)- «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ» [آل عمران (3): 61].
(60)- بحارالانوار: 44/ 328، باب 37 حديث 2؛ مجموعه ورام: 2/ 11.
(61)- بقره (2): 7.
(62)- لافَضْلَ لِلْعَرَبِىِّ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَلا لِلْأَحْمَرِ عَلَى الْأَسْوَدِ الّا بالتَّقْوَى.
مستدرك الوسائل: 12/ 89، باب 75، حديث 13598- 6؛ بحار الانوار: 22/ 348، باب 10، حديث 64.
(63)- توبه (9): 111.
(64)- براى اطلاع بيشتر از تأليفات استاد به فهرست انتهاى كتاب مراجعه فرمائيد.
English