3- شكوفايى استعداد «فضيل»
چيره دستترين و قوىترين دزد زمان هارون الرشيد با شنيدن آيهاى تبديل به يك عارف آگاه و بينايى مىشود كه سى سال از اطراف مملكت براى خواندن درس حكمت و عرفان در محضر اين دزد توبه كرده، زانو مىزدند.
روزى هارون به نخست وزيرش- جعفر برمكى- گفت: امشب خيلى دلم گرفته است. مرا نزد اهل دل ببر تا انبساط خاطر پيدا كنم. چند جا در زدند، هارون آنها را تحويل نگرفت، يعنى ديد آن كسى كه مىخواهد اينها نيستند. تا نيمه شب آمدند و درب خانه فضيل را زدند.
گفت: فضيل! درب را باز كن. گفت: شما كيستيد؟ گفت: من نخست وزير مملكت هستم. پرسيد: چه كار دارى؟ گفت: امير كشور- هارون الرشيد- مىخواهد خدمت شما برسد. گفت: من با امير كشور كارى ندارم، اگر مىخواستم با او بنشينم كه از گذشته توبه نمىكردم.
فضيل با شنيدن يك آيه از سوره مباركه حديد، در نيمه شب كه داشت به دنبال معشوقه پنهانى، از طريق رابطه نامشروع مىرفت، يك مرتبه به بام معشوقه مجازى رسيد، آيهاى را شنيد كه مردى در سحر بيدار شده بود، در حال مناجات مىخواند و گريه مىكرد: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ» «1»؟ بنده من! آيا وقت آن نرسيده است كه با من آشتى كنى؟ هنوز هم بىراهه مىروى؟ تا آيه را شنيد، سرش را بلند كرد، گفت: خدايا! اگر با من هستى، چرا، وقت آن رسيده است، اكنون آشتى مىكنم.
آشتى كردن همان و تبديل شدن به يك عارف و مدرس حكمت و اخلاق نيز همان. او يك چهرهاى است كه عرفان، حكمت و زهد را به او مثل مىزنند. بعد شنيدن آيه بود كه بيست سال كسى خنده به لب او نديد. پيوسته از گذشتهاش در افسردگى و ناراحتى بود. با اين كه قافلهها و صاحب اموال را پيدا كرد، مالهاى آنها را به آنها برگرداند و حلاليت طلبيد، اما رنج مىكشيد، تا وقتى كه خبر مرگ فرزند بيست سالهاش را آوردند، لبخند زد و گفت: حال براى من ثابت شد كه خدا من را پذيرفته است.
English