آثار مثبت عمل - جلسه هیجدهم (1) - (متن کامل + عناوین)
لقمان و اعطاى حكمت به او
تهران، مسجد امير رمضان 1383
حكمت الهى
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
از شخصيتهاى بسيار بزرگى كه كتاب خدا از او نام برده، حضرت لقمان است. «1» او از اهالى كشور سودان، سياه چهره و در ابتداى كار هم بَرده و غلام بود. او در آن روزگارى كه بَردهفروشى رواج داشت، چند بار به عنوان بَرده و غلام فروخته شد. در آن روزگار بردگان و غلامان، مجبور بودند براى ارباب خود كار كنند. كارهاى سنگين و پر مشقت كه مزدى هم نداشت. مزد كار آنها همان مقدار غذا و لباسى بود كه در خانه ارباب به آنها داده مىشد.
اما اين انسانِ عاقل، والا و بابصيرت، در همان ايامى كه برده مردم بود، فعاليتهاو كوششهاى بسيار مثبتى، چه در ظاهر و چه در باطن خود داشت، كه در نهايت، نتيجه آن فعاليتها و كوششهاى مثبت و صحيح، مقام حكمتى بود كه خداوند به او عطا كرد.
حكمت از نظر قرآن
از نظر قرآن مجيد، حكمت، علم و دانشى ريشهدار و استوار است كه از پرتو آن دانش، انسان به حقايق عالم و ماوراى عالم يقين پيدا مىكند. حكمت، دانش و علمى است كه انسان را مشتاقانه وارد گردونه عمل صالح مىكند. دارنده اين
______________________________
(1)- اشاره به سوره لقمان آيات: 12- 13؛ و به راستى ما به لقمان حكمت عطا كرديم كه نسبت به خدا سپاسگزار و شاكر باش و هركه سپاس گزارد تنها به سود خود سپاس مىگزارد، و هركه ناسپاسى كند [به خدا زيان نمىزند، زيرا] خدا بىنياز و ستوده است.* و [ياد كن] هنگامى كه لقمان به پسرش در حالى كه او را موعظه مىكرد، گفت: پسركم! به خدا شرك نورز، بىترديد شرك ستمى بزرگ است.
بحار الأنوار: 13/ 427، باب 18، حديث 22؛ «فَمِنْ أَخْبَارِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ عَنِ الْأَوْزَاعِيِّ أَنَّ لُقْمَانَ الْحَكِيمَ لَمَّا خَرَجَ مِنْ بِلَادِهِ نَزَلَ بِقَرْيَةٍ بِالْمَوْصِلِ يُقَالُ لَهَا كُومَاسُ قَالَ فَلَمَّا ضَاقَ بِهَا ذَرْعُهُ وَ اشْتَدَّ بِهَا غَمُّهُ وَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ يَتَّبِعُهُ عَلَى أَثَرِهِ أَغْلَقَ الْأَبْوَابَ وَ أَدْخَلَ ابْنَهُ يَعِظُه ...».
قصص الأنبياء، جزائرى: 328- 329، باب فيه قصص لقمان و حكمه عليه السلام و قصة أشموئيل و طالوت و جالوت و تابوت السكينة؛ «قال أمين الإسلام الطبرسي اختلف في لقمان. فقيل إنه كان حكيما و لم يكن نبيا عن ابن عباس و أكثر المفسرين. و قيل إنه كان نبيا. و قيل إنه كان عبدا أسودا حبشيا غليظ المشافر مشقوق الرجلين في زمن داود ع. و قال له بعض الناس ألست كنت ترعى الغنم معنا فمن أين أوتيت الحكمة قال أداء الأمانة و صدق الحديث و الصمت عما لا يعنيني. و قيل إنه كان ابن أخت أيوب. و قيل ابن خالته. و عنه صلى الله عليه و آله لم يكن لقمان نبيا و لكنه كان عبدا كثير التفكر حسن اليقين أحب الله فأحبه و من عليه بالحكمة»
و ذكر أن مولى لقمان دعاه فقال اذبح شاة فأتني بأطيب مضغتين منها فأتاه بالقلب و اللسان ثم أمره بذبح شاة فقال له ائتني بأخبث مضغتين منها فأتاه بالقلب و اللسان فسأله عن ذلك فقال إنهما أطيب شيء إذا طابا و أخبث شيء إذا خبثا. و روي أن مولاه دخل المخرج فأطال الجلوس فناداه لقمان أن طول الجلوس على الحاجة يفجع منه الكبد و يورث الباسور و يصعد الحرارة إلى الرأس فاجلس هونا و قم هونا. قال فكتب حكمته على باب الحشر. و روي أنه قدم من سفر فلقي غلامه في الطريق فقال ما فعل أبي قال مات قال ملكت أمري قال ما فعلت امرأتي قال ماتت قال أجدد فراشي قال ما فعلت أختي قال ماتت قال سترت عورتي قال ما فعل أخي قال مات قال انقطع ظهري. و قيل له ما أقبح وجهك قال تعيب على النقش أو على فاعل النقش. و روي أنه دخل على داود و هو يسرد الدرع و قد لين الله له الحديد كالطين فأراد أن يسأله فأدركته الحكمة فسكت فلما أتمها لبسها و قال نعم لبوس الحرب أنت فقال الصمت حكمة و قليل فاعله فقال له داود بحق ما سميت حكيما. و قال المسعودي كان لقمان نوبيا مولى للقين بن حر ولد على عشرة سنين من ملك داود عليه السلام و كان عبدا صالحا و من الله عليه بالحكمة و لم يزل في فيافي الأرض مظهر للحكمة و الزهد في هذا العالم إلى أيام يونس بن متى حتى بعث إلى أهل نينوى من بلاد الموصل».
علم، يك درجه از مقام نبوت پايينتر است.
قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمنَ الْحِكْمَةَ» «1»
يقيناً ما به لقمان حكمت عطا كرديم. از آيه شريفه استفاده مىشود كه ايشان شاگرد حكيمى نبوده كه حكمت را از او تعليم بگيرد، بلكه پروردگار عالم، به همان كيفيتى كه دانشِ لازم را به انبيا عليهم السلام انتقال داد، حكمت را هم به قلب مبارك اين انسان الهى انتقال داد.
در سوره مباركه بقره مىفرمايد:
«وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا» «2»
كسى كه حكمت به او عطا شود، يقيناً خير كثير به او عنايت شده است. از اين آيه شريفه هم استفاده مىشود كه حكمت لقمانى، از قبيل فلسفه و حكمت يونانى و ايران قديم و ارسطويى و افلاطونى كه با شاگردانش در اسكندريه بود، نبوده است. چون اين علمها، هم علم كاملى نيست و هم دستپختِ بشر زمينى است.
اين كه آيه شريفه مىفرمايد: «وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمنَ الْحِكْمَةَ» معلوم مىشود كه اين حكمت، حكمت آسمانى، يعنى تجلى علم خدا در قلب بنده مؤمنش است.
هم چنين از آيه شريفه سوره بقره كه مىفرمايد: «وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا» استفاده مىشود كه اين دانش، دانش الهى است، كه به گنجايش قلب هر شايستهاى، در آن قلب جلوه مىكند.
حكمت و فلسفه شرق و غرب
ما هم مىتوانيم دنبال اين حكمت باشيم؛ حكمت و فلسفه شرقى و غربى، كه به همين تعبير هم در كتابها ذكر مىكنند. حكمت شرقى، يعنى حكمتى كه از
______________________________
(1)- لقمان (31): 12؛ و به راستى ما به لقمان حكمت عطا كرديم.
(2)- بقره (2): 269؛ و آنكه به او حكمت داده شود، بىترديد او را خير فراوانى دادهاند.
ايران و اسكندريه و يونان رخ نشان داده است. تحصيل آن براى هر پاك، نا پاك، مسلمان، كافر و مشركى امكان پذير است و قلب آن چنانى نمىخواهد. ما در اروپا و آمريكا، از قرن هفدهم به بعد، فلاسفه بزرگى را مىشناسيم كه محصل حكمت شرق و غرب بودهاند و در تمام دوره عمر، يك بار هم يك «يا رب» نگفتهاند و يك بار هم به حقايق عالم احترام نكردند.
يكى از چهرههاى معروف فلسفه در همين عصر اخير، «راسل» انگليسى بود كه در نوشتههايش به جنگ با حقايق رفته است، ولى حكيم و فيلسوف بود. و از حكمت شرقى و حكمت غربى مطلع بود. آدم قوى و چيرهدستى بود. ما در فرانسه هم فيلسوف و حكيم مشهور، مثل «دكارت» و «كانت» داريم. هم چنين قبل از ميلاد مسيح، ما «حكماى سبعه» چهرههاى مشهور يونان، فيثاغورس، ارشميدس، افلاطون، ارسطو را داريم، كه قلب همه اينها ظرف حكمت زمينى بوده است.
حكمت لقمان، حكمت الهى
اما در رابطه با لقمان، مسأله حكمت، حكمت الهى است، نه حكمت ايرانى و يونانى و اسكندرى و هندى؛ «وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمنَ الْحِكْمَةَ» ما به لقمان حكمت عطا كرديم و واسطه هم نداشته است. بين پروردگار و لقمان، معلمى نبوده است كه لقمان، حكمت را از آن معلم بياموزد. اين حكمت، حكمت زمينى نيست، بلكه آسمانى است. اين حكمت، خير كثير است و تمام درون را غرق نور مىكند. همه وجود را تبديل به چشم مىكند، تا اعماق ماوراى اين عالم را بتواند بنگرد و بپذيرد. و آن حكمتِ عنايت شده را در ظاهر زندگى، مشتاقانه، با رغبت و عاشقانه به مرحله عمل بگذارد.
راه كسب حكمت لقمانى
اگر ما هم اين نوع حكمت را بخواهيم، به اندازهاى كه گنجايش نشان بدهيم، به ما هم عنايت مىكنند. وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«مَنْ اخْلَصَ الْعِبادَةَ لِلّهِ ارْبَعينَ صَبَاحَاً» «1»
چون تمام مسأله در محور همين «اخلص» مىگردد و تحقق اين اخلاص، كار بسيار مهمى است. اما چرا كمتر از چهل شبانه روز نفرمودند؟ احتمالًا رسول خدا صلى الله عليه و آله متكى به مسأله چهل شب موسى بن عمران عليه السلام در كوه طور بودند:
«وَوَ عَدْنَا مُوسَى ثَلثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقتُ رَبّهِ» «2»
يعنى بايد اين چهل شبانه روز كامل باشد و از لحظه اول هم با اخلاص شروع شود.
اخلاص به نظر پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله چيست؟ اخلاص، آن است كه من از ابتداى اين چهل شبانه روز، طورى عالىترين عبادت و كار خير را انجام دهم، كه اگر آن اعمال و هم چنين خودم را هم به تمام جمعيت روى زمين نشان دهند و بگويند: اين عبادت و اين خدمت كامل، از اين آقا است، آنها به به بگويند و تعريف كنند و يا حتى مرا نكوهش كنند، بيان آنها به اندازه سر سوزنى در قلب من اثر نكند. آيا كسى مرد اين ميدان هست؟ اين اخلاص است.
اخلاص، يعنى عمل براى حضرت حق انجام بگيرد و تعريف و نكوهش تمام مردم عالم هم در من اثرى نگذارد. مثل اين كه اصلًا عكس العمل مردم را نشنيده و نديدهام. چهل شبانه روز اين گونه باشد. ولى اين اخلاص خيلى مهم است، خيلى تحمل، توان و قدرت روحى مىخواهد كه من عبادات و خدمت كاملى را انجام دهم و تعريف مردم در من اثر نگذارد.
______________________________
(1)- بحار الأنوار: 53/ 326، باب 31؛ «النَّبَوِيِّ الْمَرْوِيِّ فِي لُبِّ اللُّبَابِ لِلْقُطْبِ الرَّاوَنْدِيِّ مَنْ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَة مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ».
(2)- اعراف (7): 142؛ و با موسى [براى عبادتى ويژه و دريافت تورات] سى شب وعده گذاشتيم و آن را با [افزودن] ده شب كامل كرديم، پس ميعادگاه پروردگارش به چهل شب پايان گرفت، و موسى [هنگامى كه به ميعادگاه مىرفت] به برادرش هارون گفت: در ميان قومم جانشين من باش و به اصلاح برخيز و از راه و روش مفسدان پيروى مكن.
انسان در نقطه خودنمايى و فخر فروشى
طبق آيات قرآن، انسان در نقطه فخرفروشى است:
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ و لَهْوٌ و زِينَةٌ و تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ» «1»
جوان در اوج خودنمايى است. يك گل مىزند، مىخواهد همه دنيا بفهمند و براى او كف بزنند. در كُشتى، پشت هموزنش را به خاك مىخواباند، واقعاً فردا مىرود دنبال تمام روزنامهها، تا ببيند چه چيزى در مورد او نوشتهاند؟ كه آن را به همه ارائه بدهد. يك مقاله مىنويسد، دائم به انتظار چند تلفن است، كه چه جايزهاى براى او مىگذارند؟ چند بار تعريف مىكند؛ من را در تلويزيون ديديد؟
جايزهام را ديديد؟ طبق قرآن، اين طبع جوان است.
اخلاص اميرالمؤمنين عليه السلام در مبارزه با عمرو بن عبدود
جوانى اوج تفاخر و خودنمايى كردن است. اميرالمؤمنين عليه السلام در سن بيست و سه سالگى، عملى را انجام داد كه اين عمل، كل مقدمات و مؤخرات آن، شايد يك ربع طول نكشيد و اصل عمل هم شايد بيست ثانيه نشد. عمل ايشان اين بود كه شمشير را بالا برد و فرود آورد و با اين عمل عمرو بن عبدود را از پاى انداخت.
بيشتر از ده ثانيه طول نكشيد.
پيغمبر صلى الله عليه و آله كه معصوم است؛ «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى» «2» اى مردم! رسول من از روى هواى نفس حرف نمىزند، چون «هوا» و حالت دلبخواهى در پيغمبر صلى الله عليه و آله نيست. «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى» معنى آن اين نيست كه «هوا» دارد، ولى در سخن گفتن به ميدان نمىكشد، بلكه اصلًا «هوا» ندارد كه «يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى» باشد. به قول طلبهها، سالبه به انتفاى موضوع است. هوايى وجود ندارد كه سخن از روى
______________________________
(1)- حديد (57): 20؛ بدانيد كه زندگى دنيا [يى كه دارندهاش از ايمان و عمل تهى است،] فقط بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشيتان به يكديگر، و افزون خواهى در اموال و اولاد است.
(2)- نجم، (53): 3. و از روى هوا و هوس سخن نمىگويد.
«هوا» بگويد يا نگويد. هر چه مىگويد، از طرف من مىگويد و او هر چيزى را كه من گفتهام، به شما انتقال مىدهد.
ارزش اخلاص على عليه السلام در جنگ خندق
چرا رسول اسلام صلى الله عليه و آله يك عملِ چند ثانيهاى را فرمودند:
«ضَرْبَةُ عَلىٍّ»
يعنى يك ضربه، معلوم مىشود اميرالمؤمنين عليه السلام دو ضربه به عمرو بن عبدود نزد
«ضَرْبَةُ عَلىٍّ يَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَقَلَيْنِ» «1»
در بيست و سه سالگى، يعنى اوج جوانى كه اوج فخرفروشى است و بايد حضرت از ميدان كه برمىگشت، به پيغمبر صلى الله عليه و آله مىگفت: جايزه كارى كه كردهام چيست؟ تا من نيامدهام، مدينه را چراغانى كنيد، چون من شرّ عمرو بن عبدود را كم كردم. بعد هم مدال قهرمانى اسلام را به من بدهيد. اما او ضربه را زد و برگشت، با پيغمبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان حرفى در اين رابطه نزد. مهم اين است كه آن ضربت را زده است.
امام على عليه السلام كه به ميدان رفت، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«بَرَزَ الإسْلامُ كُلُّه» «2»
همه اسلام در برابر كل كفر رخ نشان داد.
مهم اين است كه در تحمّل هيچ كدام از ما نيست كه ضربت را زده است و در اعماق دلش فقط با خدا حرف مىزند:
«ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَ لا طَمَعاً فِى جَنَّتِكَ» «3»
من اين ضربت را زدم، اما نه از تو توقع بهشت دارم و نه به خاطر اين است كه من را جهنم نبرى. اين همان حقيقتى است كه قابل درك و فهم ما نيست.
ادامه دارد . . .
English