لطفا منتظر باشید

قلب محروم از نور خدا، علّت تمام مفاسد


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد دو         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

تحقيق در اوضاع حيات و مسائل زندگى نشان دهنده اين معناست كه علّت تمام بدبختى‏ها و نكبت‏ها و ذلّت‏ها درون انسان است.

همه دردها از درون شروع مى‏شود و تمام مفاسد از آنجا سرچشمه مى‏گيرد.

هيچ‏گاه نمى‏توان مشكلات و بن‏بست‏ها را به عوامل طبيعى و مادّى بيرون نسبت داد؛ چه اين كه كليّه عناصر طبيعى به اراده حكيمانه خالق مهربان در راه رشد وكمال بشر قرار گرفته و اين انسان در صورت سلامت قلب ماديات را در راه صحيح به كار برده و در صورت فساد قلب- كه منشأ فساد اخلاق و عمل است- آنها را در راه نابودى خود و ديگران به كار برده و از اين راه خسارت‏هاى معنوى و مادّى به حيات خويش و انسان‏هاى ديگر وارد مى‏آورد!!

كاظم‏زاده ايرانشهرى كه سال‏هاى متمادى در غرب مى‏زيست و نسبت به اوضاع‏ زندگى مردم مغرب زمين آگاهى كامل داشت، اوضاع وحشتناك غرب را معلول درون مريض و فاسد سردمداران غرب و مردم آن سرزمين مى‏داند و بسيارى از علماى با انصاف آن ناحيه، در اين مسئله با او هم‏رأيند.

اين مرد عارف و متخلّق به اخلاق مى‏گويد:

علّت اصلى اوضاع وحشتناك اروپا و اين انقلاب‏هاى خون‏آلود- كه تمدّن غرب را به گودال اضمحلال پرتاب مى‏كند- همانا جز انكار و ردّ نواميس ديانت حقيقى و فضيلت اخلاقى چيز ديگر نيست و در همه تمدّن‏هاى گذشته نيز همين حال سبب فنا و زوال آن‏ها گرديده است.

غفلت و نادانى مؤسسين و مروّجين علوم مادّى و طبيعى از يك طرف و نفع‏جويى و حرص و طمع مردمان خودپرست و جاه طلب از طرف ديگر اسباب اين اوضاع كنونى را فراهم آورده است.

علماى فنون طبيعى مثبت، درخت تناور دين و اخلاق را از ريشه بركنده و مردم را تسليم ديوهاى رذايل اخلاقى و هوس‏هاى نفسانى نمودند و پرستش كنندگان سيم و زر نيز از حال ناگوار و ناتوانى توده مردم استفاده نموده، به مكيدن خون سعى و عمل و حسن نيّت ضعفا و بيچارگان پرداخته، اين بحران مرگ‏آسا را توليد كردند.

اين توده مردم بيچاره كه امروز خود را به اين در و آن در مى‏زند و به هر راهى كه او را مى‏كشند مى‏رود و به اميد اين كه پاره نانى بدست آورده با فكر آسوده و ايمن از فردا، شب را به سر برد، تقصيرش در ناتوانى و نادانى اوست و اين ناتوانى را كسانى به او داده‏اند كه در نتيجه تعليمات مادّه‏پرستى فنون طبيعى مثبت، از نادانى و ناتوانى اين طبقه‏هاى پايين ملّت استفاده‏هاى مادّى مى‏كنند و مقام رياست و تسلّط خود را حفظ مى‏نمايند و وقت و فرصت به مرد كارگر و دهقان و كاسب‏ نمى‏دهند تا ساعتى به فراغت فكر كند و به حال و مآل خود بينديشد، پس منبع بدبختى توده ملت، فساد اخلاق و بى‏دينى و بى‏همه چيزى طبقات عالى كه زمام امور اقتصادى و دينى و اجتماعى را در دست دارند مى‏باشند.

بنابراين بايد قبول كرد كه نه كشفيّات و تحقيقات علوم طبيعى و نه ماشين‏آلات و اختراعات و ترقّيات فنى و تكنيكى هيچ كدام مستقيماً سبب بدبختى نيستند، بلكه سوء استعمال آن‏ها در نتيجه فقدان حسّ ديانت و مكارم اخلاقى، اين حال دل‏خراش بدبختى را توليد كرده است.

كارخانه و ماشين و دستگاه و موتور و آهن و غيره كه داراى جان و اراده و فهم نيستند، نمى‏توانند به خودى خود كسى را خوشبخت و يا بدبخت كنند، بلكه كسانى مسؤول بدبختى مردم هستند كه اين وسايل ترقى را در راه منافع شخصى غير مشروع خود به كار مى‏اندازند و اين وسايل آسايش و ترقى را مبدّل به آلت مرگ و هلاك مى‏سازند!

چنان كه هواپيما يكى از بزرگ‏ترين و مفيدترين اختراعات قرن كنونى است كه مملكت‏ها را به هم نزديك و ملّت‏ها را با هم آشنا و مرتبط و مسافت‏هاى دراز را كوتاه مى‏سازد، ولى اگر اين‏ها را براى مقاصد جنگى و حمل و نقل آلات كشتار به كار برند و اسباب هلاك و مرگ قرار دهند، تقصير در آن‏ها نيست بلكه بر گردن كسانى است كه آن‏ها را در اين راه بد به كار مى‏برند.

اگر برعكس، اين وسايل نقليّه هوايى را براى حمل آذوقه و ارزاق و محصولات تجارتى و فلاحتى و مسافرت‏هاى شخصى بكار برند، البته خدمت بزرگى به اوضاع اقتصادى و رفع قحطى و گرسنگى و تأمين خوشحالى و آسايش ملّت‏ها خواهد شد، همين‏طور است ساير ماشين‏آلات و اختراعات و ترقّيات فنّى كه روز به روز بر شمار آن‏ها افزوده مى‏شود.

پس نبايد از ساختن ماشين‏ها و آلات تكنيكى صرف‏نظر نمود و به وسايل ابتدايى دستى اكتفا كرد و يا ماشين‏هاى موجود را به خيال اين كه مايه بدبختى مردم شده‏اند، درهم شكست، چنان كه بعضى پيشنهاد مى‏كنند.

آنچه بايد درهم شكسته شود، افكار زشت و حرص و طمع و نادانى و نفس‏پرستى و جاه‏طلبى و غارتگرى است.

پس بايد افكار و حسّيات و طبايع و اخلاق اشخاصى را عوض و تبديل و اصلاح كرد كه عنان سرنوشت ملّت‏ها به دست ايشان سپرده شده و خوشبختى ملّت‏ها بسته به حسّ تفكّر و حسّ ديانت و فضيلت اخلاقى ايشان مى‏باشد.

از اين‏جا به خوبى آشكار مى‏گردد كه اسباب بدبختى بشر در چيزهاى خارجى و مادّى نيست، بلكه در دل و مغز افراد بشر به خصوص رهنمايان و پيشوايان اوست.

بدين جهت اقدامات و تدابير خارجى و قانون‏ها و نظامنامه‏ها و تهديدها و امرها و نهى‏ها و حبس‏ها و جبرها كه امروز در ممالك متمدّن اروپا به فراوانى يافت مى‏شود، هرگز چاره بدبختى‏شان را نخواهد كرد؛ زيرا كه درد از درون است و دوا نيز از درون بايد داده شود.

آرى، اين كاخ تمدّن از پاى بست لرزان شده است و با تعميرهاى ظاهرى و خارجى استوار و برقرار نخواهد ماند.

با وجود انتشار وسيع علوم و فنون و فلسفه و حكمت در اروپا، جاى تعجّب است كه نادانى و غفلت به اندازه‏اى مغز و دل مردم اين سرزمين‏ها و به خصوص بزرگان آن را استيلا نموده است كه اكثر مردم پى به اين مسائل ساده نمى‏توانند برد و يا نمى‏خواهند ببرند.

امروز بيش‏تر اختراعات و ترقيات فنى، براى جلب فايده مالى و تحصيل سيم‏ و زر به عمل مى‏آيد، در هر اقدام و هر كار مسئله اساسى و شرط نخستين همانا بدست آوردن پول است و بس.

هر كارى كه بيش‏تر براى بدست آوردن پول خدمت كند، به هر نام و به هر وسيله و نحو باشد ولو هزاران مردم ديگر را بى‏نان سازد و يا به خطر جانى و مرگ بيندازد، مشروع و مجاز ديده مى‏شود.

در نتيجه از ميان رفتن رادع اخلاق و آمر وجدانى و مانع درونى و دينى، اكثريت مردم مغرب زمين، كارى و خيالى و فكرى جز جمع كردن سيم و زر و جز هوس‏رانى و نفس‏پرستى و پر كردن شكم و ربودن و غارت كردن مال يكديگر به هر اسم كه باشد ندارند و وظيفه‏اى براى خود نمى‏شمارند.

اگر اين اوضاع، حداقل همه افراد يك ملت را از نظر مادى خوشبخت مى‏كرد، باز مى‏توانستيم بگوييم كه بگذاريد اين مردم نادان، كه به زندگى ديگر و عالى‏ترى عقيده ندارند در اين چند روزه عمر خود يك زندگى خوشى داشته، خوشبخت و بى‏خبر زيست كنند، لكن بدبختانه از اين خوشبختى ظاهرى و مادّى نيز اثرى و بويى پيدا نيست!!

اين غفلت و نادانى و نابينايى فقط نتيجه پيروى از يك تربيت ناصحيح است؛ تربيتى كه بر پايه معلومات ناقص فنون مادى و طبيعى و فلسفه مادّه‏پرستى بنا شده است و در اين تربيت براى حيات دينى و مكارم اخلاقى و معلومات معنوى و حقايق علوم روحى و احكام آسمانى، جايى نيست.

اين است اوضاع ناگوارى كه در نتيجه شيوع فساد در تمدّن غرب ظهور نموده است و بعضى از متفكّران از آن به شيطان يا دجّال تعبير مى‏كنند و اين اوضاع را علامت انقراض تمدّن غرب مى‏شمارند؛ زيرا از روى تاريخ مى‏بينند كه ملّت‏هاى قديم همواره در نتيجه شيوع فساد اخلاقى و ظاهرپرستى و تسلّط حرص و آز از ميان رفته‏اند! «1» در اين مقاله به موقف حساس و سازنده دين پى برديد و دانستيد كه تنها علّتى كه انسان را از افتادن در هر نوع بدبختى حفظ مى‏كند، دين است و بايد دانست كه باور كردن دين تنها كار قلب و تجلّى آن در خانه دل به صورت ايمان و در اعضا و جوارح به صورت عمل صالح و در صفحه روان به شكل حسنات اخلاقى است و اگر قلب محروم از نور با عظمت ايمان به خدا و روز جزا گردد، ديگر نمى‏توان او را با قانون به ساحت صلاح كشيد و در نتيجه از فساد اخلاق و فساد عمل نمى‏توان به هيچ وجه جلوگيرى كرد.

در اينجاست كه بايد متمسك به كلام گهربار حضرت امام صادق عليه السلام شده و بگوييم: قلبى كه از توجّه به حقّ و نور ايمان محروم است، قلب متوقّف است و قلبى است كه از حيات معنوى بى‏بهره و مرده‏اى بيش نيست و روحى كه در گرو قلب غافل است از فساد اخلاق ايمن نيست و اعضايى كه فرمانبر قلب مرده‏اند، جز جنايت و خيانت و غارت و فساد از آنان توقعى ديگر نمى‏رود و در حقيقت بايد گفت: وَوَقْفُ الْقَلْبِ فى الْغَفْلَةِ عَنِ اللّهِ.

بياييد با روى آوردن به دين حقيقى و اتصال به احكام نورانى آسمانى و با تكيه به قرآن مجيد و توجه به كلمات انبيا و امامان و اوليا و عرفا و مربيان دلسوز، به اصلاح درون برخيزيم، تا از اين راه به اصلاح همه امور زندگى توفيق حاصل كنيم.

 [أَلا تَرى‏ أَنَّ الْعَبْدَ إِذا ذَكَرَ اللّهَ تَعالى‏ بِالتَّعْظيمِ خالِصاً إِرْتَفَعَ كُلُّ حِجابٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللّهِ مِنْ قَبْلِ ذلِكَ‏]

مسلّم است وقتى بنده‏اى خداوند را با كمال خلوص به آن عظمتى كه هست ببيند، هر حجابى كه قبل از اين ديدن و قبل از اين مشاهده واقعى بين او و خداوند بوده برداشته مى‏شود.

انديشه در تمام موجودات عالم و تفكّر نسبت به خالق موجودات، انسان را به اين نتيجه مى‏رساند كه كليّه مخلوقات عالم اعم از مخلوقات غيبى و شهودى، فقر محض و احتياج صرف و تعلّق خالص و سايه‏اى بيش نيستند. با درك اين حقيقت چگونه انسان عارف مى‏تواند موجودى را هرچند به ظاهر بزرگ باشد- بزرگ و عظيم ببيند و از طرفى وقتى با ديده دل و چشم عقل به آفريننده اين دستگاه حيرت‏آور نظر كرد مى‏يابد كه حضرت او كمال محض و داراى صفات ثبوتيّه بى‏نهايت در بى‏نهايت است و جز عظمت و بزرگى چيز ديگرى در آن ساحت مقدّس مشاهده نمى‏شود. اينجا است كه دل از همه موجودات فقير و كليّه اين نمودها و سايه‏ها آزاد شده و غرق در تعلّق خالص نسبت به جانان خواهد گشت و جذبه و كششى جز جذبه معشوق واقعى در ميان نخواهد ماند و انسان فكر و ذكر و عشق و ورد و معشوقى جز حضرت حق برايش نخواهد بود.

در اين مقام انسان فقط و فقط در ميدان فى اللّه و باللّه و من اللّه و إلى اللّه و على اللّه قرار دارد و الهى محض و خدايى صرف است و همين معناى رفع حجاب بين‏ عبد و خداوند است.

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست‏

 

تا كرد مرا تهى و پر كرد زدوست‏

اجزاى وجود من همه دوست گرفت‏

 

نامى است زمن بر من باقى همه اوست‏

     

«2» [وَإِذَا انْقادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضاءِ اللّهِ بِشَرْطِ الرِّضا عَنْهُ كَيْفَ لا يَنْفَتِحُ الْقَلْبُ بِالسُّرُورِ وَالرُّوحِ وَالرَّاحَةِ]

زمانى كه قلب، تسليم قضاى حق شد و بر اين قضا كمال خشنودى و رضايت را داشت، چرا به نور خوشحالى و گشادگى و راحتى و امنيت و آرامش و آسايش منوّر نشود!

قلبى كه توجه خود را از تمام موجودات كه فقر محضند برداشته و آنان را جز وسيله‏اى براى رسيدن به محبوب نمى‏داند و با كمك حق به تماشاى عظمت حق نايل آمده، تمام مسائل وارده از طرف خداوند را حق دانسته و به آن كمال رضايت دارد، ازاين جهت با توجّه به عمق مصائب و ابتلائات غرق در لذّت و سرور است!

فيض كاشانى، اين عارف دل منوّر به نور عشق مى‏گويد:

اى كه درد مرا تويى درمان‏

 

اى كه راه مرا تويى پايان‏

كمر خدمتت به دل بستم‏

 

هرچه گويى به جان برم فرمان‏

به خيال تو زنده است اين سر

 

به هواى تو زنده است اين جان‏

گرنه در سر خيال توست مقيم‏

 

ورنه در جان هواى توست روان‏

نيستم من به جز تن بى‏سر

 

نيستم غير قالب بى‏جان‏

يك دم ار وصل تو دهد دستم‏

 

مى‏دهم در بهاش جان و جهان‏ «3»

     

[وَإِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَىْ‏ءٍ مِنْ أَسْبابِ الدُّنْيا كَيْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَكَرَ اللّهَ بَعْدَ ذلِكَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً كَبَيْتِ خَرابٍ خَاوٍ لَيْسَ فِيهِ عِمْارةٌ وَلا مُونِسٌ‏]

آن گاه كه دل مشغول به چيزى از برنامه‏هاى دنيايى است، عارف نمى‏داند كه بر دل چه مى‏گذرد، زمانى كه دل به ذكر حق روشن شود درمى‏يابد كه انگار دل او به وقت اتصال به امور دنيا همانند خانه تاريك و پر وحشتى بوده و اكنون با ذكر حق روشن شده و داراى آبادى و انس گشته.

[وَإِذَا غَفَلَ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ، كَيْفَ تَراهُ بَعْدَ ذلِكَ مَوْقُوفاً مَحْجُوباً قَدْ قَسا وَأَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِيمِ‏]

هرگاه كسى بعد از ياد الهى و توجّه به جناب احديت، به سبب اشتغال به كارهاى دنياى دنيّه و امور مخالف خدا و ميل به لذّات فانيه كاسده، از ياد حضرت دوست غافل شود و از معموره ذكر رو به خرابه غفلت آورد، چنين مى‏يابد كه گويا از نورانيّت به ظلمت و از انس به وحشت آمده، در اينجا قلب دچار حجاب و غفلت گشته و به كدورت قساوت و تجاوز مبتلا مى‏شود و چه بدبخت است كسى كه از اوج تماشاى نور عظمت به حضيض غفلت درافتد!

 [فَعَلامَةُ الرَّفْعِ ثَلاثَةُ أَشْياءَ وُجُودُ الْمُوافَقَةِ وَفَقْدُ الْمُخالَفَةِ وَدَوامُ الشَّوْقِ‏]

علائم رفع قلب‏

نشانه رفع قلب كه ذكر خداست سه چيز است:

1- موافقت كامل با اوامر الهى و اجتناب حتمى از محرمات‏

2- آلوده نشدن به مخالفت با اوامر و نواهى حق‏

3- ادامه شوق‏ جهت رسيدن به وصال دوست و به دست آوردن رضاى او در همه شؤون حيات‏ «4».

 [وَعَلامَةُ الْفَتْحِ ثَلاثَةُ أَشْياءَ: التَّوَكُّلُ وَالصِّدْقُ وَالْيَقينُ‏]

علائم فتح قلب‏

نشانه فتح قلب كه مرتبه رضاست سه چيز است:

1-/ توكّل‏

2-/ صدق‏

3-/ يقين‏

اين سه صفت هريك در طول شرح كتاب «مصباح الشريعة» باب‏هاى جداگانه‏اى دارند كه به خواست خدا به تفسير و توضيح هريك اقدام خواهد شد.

 [وَعَلامَةُ الْخَفْضِ ثَلاثَةُ أَشْياءَ: الْعُجْبُ وَالرِّياءُ وَالْحِرْصُ‏]

علائم خفض قلب‏

نشانه خفض و غفلت از جناب حق سه چيز است:

1- حرص؛ چرا كه غفلت از دوست موجب غفلت از مردن و غفلت از مردن علت حرص و طول امل است.

2- ريا؛ دورى از ياد حق است و مستلزم جلب توجه ديگران و جلب توجه ديگران به خصوص در عبادات علاوه بر اين كه مُبطل بندگى است، انسان را به چاه بدبختى در انداخته و از رحمت حق محروم خواهد كرد.

3- عجب؛ شرح مفصل اين سه صفت نيز در طول تفسير كتاب كه براى هريك فصلى جداگانه دارد، خواهد آمد.

 [وَعَلامَةُ الْوَقْفِ ثَلاثَةُ أَشْياءَ: زَوالُ حَلاوَةِ الطَّاعَةِ، وَعَدَمُ مَرارَةِ الْمَعْصِيَةِوَالْتِباسُ عِلْمِ الْحَلالِ بِالْحَرامِ‏]

علائم وقف قلب‏

و نشانه وقف سه چيز است:

1- زايل شدن لذّت عبادت؛ چرا كه لذت عبادت مولود حضور قلب و اطمينان خاطر است، در حال وقف كه مرتبه غفلت است، چگونه دل انسان از شيرينى عبادت و بندگى بهره‏مند شود؟!

2- آشكار نشدن تلخى معصيت؛ تلخ نبودن معصيت نشانه غفلت است؛ چرا كه درك كردن مرارت گناه فرع صفاى باطن است و به هنگام غفلت از حق و وقف قلب چنان كه اطاعت لذت نمى‏دهد، معصيت هم تلخى خود را نشان نمى‏دهد.

و تا كسى تلخى معصيت را درك نكند از گناه خوددارى نمى‏نمايد.

از اين جهت است كه اگر از اهل اللّه بر سبيل اتفاق- خواه از روى اختيار و خواه از اضطراب- خلاف شرع يا ترك اولايى صادر شود، در كام ايشان بسيار تلخ و ناگوار است و فوراً در مقام تدارك و استغفار برمى‏آيند؛ به خلاف اهل دنيا و اهل قساوت قلب كه حال ايشان به عكس اين است.

اينان به هنگام عبادت حق، تلخ كام و به وقت بندگى مخلوق، شيرين مذاقند.

چه بسا براى بدست آوردن يك مقام پست دنيايى از خدمت به افراد رذل و بى‏ادب‏ لذت برده و شبانه‏روز سختى‏ها را تحمل كنند و به گرسنگى و تشنگى و بى‏خوابى بسازند، امّا از دو ركعت نماز به وقت اكراه داشته باشند!

3- بى‏توجّهى به حلال و حرام خدا در مأكولات و ملبوسات و ساير برنامه‏ها؛ به قول معروف: مانند گاو خوش علف هرچه بدست آيد خوردن و از هركجا بدست آيد بردن!!

تا اينجا تفسير و توضيح باب دوّم كتاب «مصباح الشريعة» به پايان مى‏رسد، اميد است خداى مهربان دل همه ما را به نور حقيقت منوّر كرده و قلب عاشقان خود را ميدان تجلّى انوار جمال و صفاتش بنمايد.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- اصول اساسى فن تربيت: 210.

(2)- شمس تبريزى.

(3)- فيض كاشانى.

(4)- تفسير و توضيح مسئله شوق در باب 98 كتاب مصباح الشريعه خواهد آمد.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه