موسى عليه السلام و شخص فقير بى ظرفيت
در روايت دارد كه موسى بن عمران عليه السلام داشت به كوه طور مىرفت، ديد كسى تا گلو در خاك رفته است. گفت: چرا اين طور هستى؟ گفت: من به قدرى فقير و تهيدست هستم كه لباس براى پوشش ندارم و براى ستر بدن، در خاك رفتم، بلكه يكى برسد و به ما لباس بدهد. اى موسى! كجا مىروى؟ آيا خدا با تو حرف مىزند؟ گفت: بله. گفت: به او بگو: نمىتوانى نيش قلمت را براى ما هم برگردانى تا ما هم پولدار شويم؟
موسى عليه السلام مناجات كرد، سپس گفت: خدايا! اين بنده لخت و عريان را تو نجات بده. خطاب رسيد: او اگر در نهايت تهيدستى باشد، به خير او است. بگذار همين طور بماند. گفت: خدايا! ما آبرو گرو گذاشتيم. يك كارى براى او بكن.
بعد از سه روز كه از كوه طور برگشت، ديد محلى در شهر مصر خيلى شلوغ است. گفت: چه خبر است؟ گفتند: اى پيغمبر خدا! يك كسى بيش از حد مشروب خورده، مست كرده، چاقو كشيده و شكم كسى را پاره كرده است، حال او
را گرفتهاند. گفت: راه بدهيد. راه را باز كردند، ديد همان شخص لخت و عريان سه روز پيش است. تا يك قدرى پول اضافه به دست او آمده، پيش خود گفته: مدتى است كه لذتى نبردهام، فعلًا به ميخانه برويم و مى بخوريم، تا بعد ببينيم چه مىشود. خداوند گفت: موسى! ديدى چه شد؟ اگر نداشت، به گناه نمىافتاد.
مىخواهم توازن در زندگىها باشد؛ عدهاى را با تنگدستى و عدهاى را هم با پر دستى به بهشت ببرم. البته اگر عباد من بفهمند، ولى اگر بروند بپرسند و متوجه شوند. اگر در اينجا متوجه نشوند، بعد از مرگ متوجه مىشوند.
English