حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه دوم - (متن کامل + عناوین)
سيماى پيامبر و قرآن در دو نگاه حق و باطل
تهران، حسينيه همدانىها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
نگاه حق و نگاه باطل، يا به تعبير حكماى الهى نگاه عقلى و نگاه جاهلانه، دو نگاهى است كه انسان در طول تاريخ حياتش درباره مجموعه هستى داشته است. نگاه اول نگاهى است مبتنى بر حسّ باطن كه عبارت از وجدان و فطرت و عقل است، و نگاه دوم نگاهى است بر پايه حواس ظاهر كه در اين نگاه انسان با حيوانات ديگر اشتراك دارد.
در اينجايگاه، انسان جز ظاهر چيزى نمىبيند، خدا را نمىشناسد و جهان را آشپزخانهاى مىانگارد كه وظيفهاش پختن و آمادهكردن براى اين جنس دو پاست تا بخورد و لذت ببرد. به طور طبعى نيز، ميدان ديد اين نگاه به قول امير المؤمنين در نهج البلاغه بسيار محدود و تنگ است. [1]
در عوض، نگاه با حسّ باطن نگاهى است كه انسان با آن حقايق را ديده و خدا را مىيابد. در نهج البلاغه مىخوانيم كه روزى مردى از اهالى يمن [2] از امير مؤمنان سؤال كرد: آيا خدا را ديدهايد؟ فرمود:
«أفأعبد ما لا أرى؟»
آيا معبودى را كه نمىبينم عبادت كنم؟
خدا را ديدهام كه برايش سر بر خاك گذاشتهام و مطعيش هستم.
عرض كرد: چگونه او را ديدهايد؟ فرمود:
«لا تراه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان». [3]
چشمها او را به عيان نمىبينند، بلكه قلبهايند كه به حقيت ايمان اداركش مىكنند.
با چشم سر، كه چشم همه موجودات زنده است، نمىتوان او را ديد.
من با چشم باطن خود او را ديدهام و با تماشاى آن جمال ازلى و ابدى اينگونه خاكسار شدهام و عبادتش مىكنم.
|
به چشم دلت ديد بايد جهان |
كه چشم سر ما نبيند نهان |
|
|
بدين آشكارت ببين آشكار |
نهانيت را بر نهانى گمار. [4] |
|
قرآن چه مىگويد؟
قرآن كريم دراينباره در سورههاى مختلف آياتى دارد كه واقعا شنيدنى است. از جمله مواردى كه قرآن دراينباره مطرح مىكند دو ديدگاه مختلف مردم درباره پيامبران الهى به ويژه پيامبر گرامى اسلام و كتاب آسمانى اوست.
محمد (ص): انسانى معمولى يا پيامبرى الهى؟
نگاه برخى از مردم به پيغمبر اكرم مبتنى بر حسّ ظاهر بود و نگاه برخى ديگر براساس حس باطن. قرآن در آيه 198 سوره اعراف به پيامبر مىفرمايد:
«و إن تدعوهم إلى الهندى لا يسمعوا. و تراهم ينظرون إليك و هم لا يبصرون».
و اگر آنان را به سوى هدايت دعوت كنيد، نمىشنوند. و آنان را مىبينى كه به تو مىنگرند درحالىكه نمىبينند.
اى پيامبر، اين مردهم نگاهت مىكنند ولى دركت نمىكنند. براى همين، نهايت حرفى كه دربارهات مىزنند همانهاست كه درباره پيامبران پيش از تو گفتند:
«- فقالوا الملؤا الّذين كفروا من قومه: ما هذا إلّا بشر مثلكم يريد أن يتفضّل عليكم. و لو شاء اللّه لأنزل ملائكة .... إن هو إلّا رجل به جنّة ...». [5]
سران و اشراف قوم نوح كه كافر بودند گفتند: اين جز بشرى مانند شما نيست كه مىخواهد بر شما برترى جويد. و اگر خدا مىخواست پيامبرى بفرستد قطعا فرشتگانى را به پيامبرى مىفرستاد .... او نيست جز مردى كه نوعى ديوانگى در اوست.
«- و قال الملأ من قومه الّذين كفروا و كذّبوا بلقاء الآخرة و أترفناهم فى الحياة الدّنيا: ما هذا إلّا بشر مثلكم يأكل ممّا تأكلون منه و يشرب ممّا تشربون. و لئن أطعتم برا مثلكم إنّكم إذا لخاسرون .... إن هو إلّا رجل افترى على اللّه كذبا ...». [6]
عدهاى از سران و اشراف قوم ثمود كه كافر بودند و ديدار آخرت را تكذيب مىكردند و آنان را در زندگى دنيا از وسايل و ابزار مادى فراوانى برخودرار كرده بوديم گفتند: اين جز بشرى مانند شما نيست كه از آنچه شما مىخوريد مىخورد و از آنچه شما مىآشاميد مىآشامد. و بىترديد اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد، يقينا زيانكاريد ... او نيست مگر كسى كه بر خدا افترا بسته است.
«- قالوا إنّما أنت من المسحّرين. ما أنت إلّا بشر مثلنا فأت بآية إن كنت من الصّادقين». [7]
آنان به صالح گفتند: جز اين نيست كه تو از جادوشدگانى. تو جز بشرى مانند ما نيستى. اگر راست مىگويى معجزهاى بياور.
«- قالوا إنّما أنت من المسحّرين. و ما أنت إلّا بشر مثلنا و إن نظنك لمن الكاذبين». [8]
به شعيب گفتند: جز اين نيست كه تو از جادوشدگانى. و تو جز بشرى مانند ما نيستى و بىترديد ما تو را از دروغگويان مىپنداريم.
آنها تو را نيز همينگونه خواهند ديد و خواهند گفت اين هم انسانى است مثل ما كه از پدر و مادرى به دنيا آمده، اهل قبيله خودمان است و هيچ امتيازى بر ما ندارد. با اين نگاه، آنها نه تنها ايمان نمىآورند، تو را ساحر و مجنون و كذّاب [9] نيز معرفى مىكنند. با اين فرق كه خواهند گفت او قبل از چهل سالگى اين بيمارىها را نداشته و آدم وزين و با ادب و كم حرفى بوده، اما اين روزها حرفهايى مىزند كه نشان مىدهند جن زده شده و حالت روانىاش به هم خورده و دروغ به هم مىبافد.
درواقع، اين گروه نمىخواستند با عقل و وجدان و فطرتشان رسول خدا را درك كنند و با گوش جان حرفهايش را بشنوند يا معجزهاش را ببينند. براى همين، نه تنها ايمان نياوردند، شروع به اشكالتراشى و بهانهجويى كردند كه اگر او به راستى پيامبر و فرستاده خداست، چرا از چيزهايى كه ما مىخوريم مىخورد و در بازارها راه مىرود:
«و قالوا مال هذا الرّسول يأكل الطّعام و يمشى فى الأسواق ...». [10]
و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود ...؟
آنها مىخواستند از اين كه پيامبر در بازارها راه مىرود يا مانند مردم ديگر غذا مىخورد نتيجه بگيرند كه او فردى عادى است و انسان مهمى نيست.
اين يك نوع نگاه منفى به پيامبر اسلام بود. گروه ديگرى هم بودند كه مىگفتند:
«... فقالوا أبشر يهدوننا؟ فكفروا ...». [11]
آيا بشرى مانند خودمان مىخواهد ما را راهنمايى كند؟ پس كافر شدند ....
يك بشر مىخواهد ما را هدايت بكند؟ چرا خداوند براى اين كار فرشتهاى نفرستاده يا حداقل با او فرشتهاى را همراه نكرده است؟ [12]
خداوند نيز در جواب آنان بلافاصله مىگويد: «فكفروا»، هركس پيغمبر مرا اينگونه ببيند كافر و نجس و پليد است.
اين نگاه منفى دو گروه از مردم در برابر كلمات حق پيامبر بود كه قرآن از آنها ياد مىكند: اول، تكيه بر جنبههاى انسانى پيامبر و دوم، دروغگو و ساحر و مجنون معرفى كردن ايشان. قرآن در ادامه اين آيه به رسول خدا مىگويد:
«انظر كيف ضربوا لك الأمثال فضلّوا فلا يستطيعون سبيلا». [13]
اى پيامبر، بنگر كه چگونه (و بر پايه چه امور نامعقولى) اين اوصاف را براى تو بيان كردند. پس (به سبب لجاجت، تكبر، دشمنى و تعصب) گمراه شدهاند و نمىتوانند راهى به سوى حق بيابند.
پس از همه اين شرارتها، وقتى دشمنان ديدند نمىتوانند مانع رشد اين پيام الهى شوند به زور متوسل شدند و تلاش كردند از را جنگ و خونريزى پيامبر را از ميان بردارند و به خيال خود از اين گرفتارى نجات يابند، لذا بارها با او به جنگ برخاستند [14]
اسعد بن زراره: نمونه وجدان بيدار
در مقابل اين گروه، كسانى هم بودند كه با عقل و وجدان و فطرت پيامبر را مىديدند و كلامش را مىشنيدند و بدون اين كه حتى معجزهاى طلب كنند به او ايمان مىآوردند.
شيخ طبرسى در كتاب إعلام الورى از على بن إبراهيم قمى نقل مىكند كه بعد از اين كه قبيله خزرج از قبيله اوس در جنگ شكست خودر، أسعد بن زراره براى جلب حمايت قبيله قريش به منزل دوست خود عتبه بن ربيعه [15] به مكه رفت. اما عتبه به او پاسخ داد:
«لنا شغل لا تنفرغ معه لشئ! ... خرج فينا رجل يدعى أنه رسول اللّه، سفه أحلامنا و سب آلهتنا و أفسد شبابنا و فرق جماعتنا ... ضع فى اذنيك القطن ... فلا تسمع منه و لا تكلمه فإنه ساحر يسحرك بكلامه». [16].
گرفتارىاى براى ما پيش آمده كه بر اثر آن به كار ديگرى نمىتوانيم بپردازيم. چندى است مردى در ميان ما پيدا شده كه ادعا مىكند فرستاده خداست. او با سخنانش خرد ما را سفاهت خوانده، به خدايان ما توهين كرده، جوانان ما را فاسد كرده، و جماعتمان را پراكنده ساخته است ...
براى همين، تو نيز (وقتى براى طواف مىروى) پنبه در گوشهايت فرو كن ... مبادا از او سخنى بشنوى با با او سخنى بگويى، زيرا او ساحر است و با كلامش تو را نيز افسون مىكند.
وقتى اسعد براى طواف رفت، پيامبر را ديد كه كه با گروهى از بنى هاشم در كنار حجر نشسته است. نگاهى به ايشان كرد و همانطور كه پنبه در گوش از كنارشان گذشت. اما وقتى براى بار دوم به كنار حجر رسيد از كارش پشيمان شد و با خود گفت:
«ما أجد منى؟»
از من نادانتر هم كسى پيدا مىشود؟
مىروم و از او مىپرسم حرفش چيست و مردم را به چه چيز دعوت مىكند. اگر حرفهايش منطقى بود، قبول مىكنم وگرنه سخنش را نمىپذيرم. لذا، پنبهها را از گوش درآورد و نيز پيامبر اكرم رفت. پيامبر نيز او را به پرستش خداى يگانه و پذيرش مفاد آيات 151- 152 سوره مباركه انعام دعوت كرد كه در حقيقت داروى دردهاى مردم مدينه بود:
«قل تعالوا أتل ما حرّم ربّكم عليكم: أن لا تشركوا به شيئا و بالوالدين إحسانا و لا تقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إيّاه و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النّفس الّتى حرّم اللّه إلّا بالحقّ ذلكم وصّاكم به لعلّكم تعقلون».
بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده بخوانم: اينكه چيزى را شريك او قرار مدهيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندانتان را از ترس تنگدستى مكشيد، ما شما و آنان را روزى مىدهيم، و به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهانش نزديك نشويد، و انسانى را كه خدا محترم شمرده جز به حق نكشيد. خدا اينگونه به شما سفارش كرده تا بينديشيد.
«و لا تقربوا مال اليتيم إلّا بالّتى هى أحسن حتّى يبلغ أشدّه و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلّف نفسا إلّا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى و بعهد اللّه أوفوا. ذلكم وصّاكم به لعلّكم تذكّرون».
و به مال يتيم جز به روشى كه نيكوتر است نزديك نشويد تا به حد بلوغ (بدنى و عقلى) خود برسد، و پيمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف تمام و كمال بدهيد. هيچكس را جز به اندازه توانش تكليف نمىكنيم. و هنگامى كه سخن گوييد عدالت ورزيد، هرچند درباره خويشان باشد، و به پيمان خدا وفا كنيد. خدا اينگونه به شما سفارش كرده تا پند گيريد.
سخن پيامبر به اينجا كه رسيد اسعد فورا مسلمان شد. سپس گفت:
يك نفر با من همراه كنيد [17] تا پيام خدا را به مردم مدينه برساند. ما به مدينه مىرويم تا زمينه را براى آمدن شما آماده كنيم. شما هم بيش از اين پيش اين مردم نادان نمانيد و به شهر ما تشريف بياوريد. آنگاه رفت و واقعا هم مدينه را براى هجرت پيغمبر آماده كرد.
نگاه انبياء الهى به رسول خدا
نگاهى كه پيش از اين طرح كرديم نگاه مردم عادى به پيامبر اسلام بود.
حال سوال اين است كه آيا انبياء گذشته نيز درباره حضرت نظرى داشتهاند؟ و اين نگاه چگونه بوده است؟
براى پاسخ اين سوال، ابتدا به خطبه اول نهج البلاغه مراجعه مىكنيم.
امير مومنان در اثناى اين خطبه مىفرمايند:
«... مضت الدهور و سلفت الآباء و خلقت الابناء إلى أن بعث اللّه سبحانه محمدا رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، لانجاز عدته و تمام نبوته مأخوذا على النبيين ميثاقه ...». [18]
روزگاران گذشت و پسران در پى پدران بر جايگاهشان تكيه زدند تا سرانجام، خداوند سبحان محمد فرستاده خود را براى تحقق وعدههاى الهى و ختم سلسله پيامبرى مبعوث كرد، درحالىكه از همه پيامبران پيشين برايش پيمان گرفته بود ....
آنچنانكه از عبارت حضرت استفاده مىشود خداوند از 124 هزار پيغمبر براى قبول نبوت پيغمبر اكرم پيمان گرفته است؛ گويى خداوند به انبيا فرموده نمره شما در عمل و ايمان و تبليغ نوزده است، به پيغمبر من ايمان بياوريد تا نمرهتان بيست شود. انبياء الهى هم اين را قبول كردهاند.
پس، پيامبران گذشته همگى بر پيامبرى حضرت ختمى مرتبت اذعان داشته و آن را پذيرفتهاند.
در روايات آمده است: انبياء الهى، اين عاقلترين عاقلان، با وجدانترين وجدانداران، و پاكنهادترين انسانها، با اينكه پيغمبر را نديده بودند، اما به صرف اين كه از خدا شنيده بودند كه او كيست، پس از اين پيمان با گريه دست به دعا برداشتند كه:
«اللّهمّ اجعنا من امّة محمّد».
دقت كنيم. نگفتند: «اللهم اجعلنا مع محمّد»؛ ما را با محمد قرار بده. گفتند از امت محمد قرار بده؛ يعنى خدايا، ما كجا و پيغمبر تو كجا؟ ما را جزء امت او به حساب بياور تا در قيامت سرمان را بالا بگيريم، نه به اين خاطر كه ما هم پيغمبرين، براى اين كه در زمره امت او هستيم.
«اللّهم لا تحرمنا صحبة محمّد».
خدايا، در قيامت ما را از همنشينى با او محروم نكن. در بهشت به ما هم اجازه بده نزد او باشيم و كنارش بنشينيم.
اين دو نكته كه كمتر گفته شده و بسيار قابل تامل و جالب است. اما نكته سوم:
نگاه اولياء الهى به پيامبر
اولياء كسانى هستند كه عبادت كامل كرده، روزه كامل گرفته، نماز كامل خوانده، ايمان كامل داشته، و خلاصه، در قيامت از اين نظر چيزى كم ندارند. با اين حال، آنها اينگونه دعا مىكنند؛ آن هم با گريههاى طولانى نيمهشب؛
«اللّهم ارزقنا شفاعة محمّد». [19]
اين گروه همهچيز دارند ولى به خدا التماس مىكنند كه در قيامت پيغمبر را شفيعشان قرار دهد. مبادا ايمان و عباداتشان نتواند آنها را نجات دهد.
اين تاثير نگاهى است كه مبتنى بر عقل و فطرت و وجدان باشد.
قرآن: وحى الهى يا حكايت پيشينيان؟
خداوند متعال در آيه 15 از سوره مباركه مائه مىفرمايد:
«... قد جاءكم من اللّه نور و كتاب مبين».
بىترديد، از سوى خدا بر شما نور و كتابى روشنگر آمده است.
جالب اين است كه خداوند در اين آيه از قرآن و پيغمبر به يك عنوان تعبير مىكند. درباره پيغمبر مىگويد: «نور»، و درباره قرآن مىگويد:
«كتاب مبين»، زيرا مبين هم به معناى نور و نوردهنده است. البته، خداوند در آيهاى ديگر بهطور خاصّ قرآن را نور معرفى مىكند:
«يا أيّها النّاس قد جاءكم برهان من ربّكم و أنزلنا إليكم نورا مبينا». [20]
اى مردم، يقينا از سوى پروردگارتان براى شما برهان (و دليلى چون پيامبر و معجزاتش) آمد و نور روشنگرى (چون قرآن) به سوى شما نازل كرديم.
پس، از نظر پروردگار هم پيغمبر نور است و هم قرآن. يك نگاه مردم به قرآن نيز همين بود، يعنى آن را نور و كتاب هدايت و وحى الهى مىديدند.
در مقابل، گروهى هم بودند كه تنها چيزى كه از قرآن نمىديدند نور بود. اينها قرآن را مشتى حروف سياه بر روى سفيدى كاغذ مىديدند و مىبينند.
به راستى، از چنين انسانى توقع داريد چه نظرى درباره اين كلام آسمانى بدهد، و از اين همه آيه چه بفهمد؟ قرآن در وصف حال آنان مىگويد:
«و إذا قيل لهم ماذا أنزل ربّكم؟ قالوا:
و هنگامىكه به آنان گويند: پروردگارتان چه چيزهايى نازل كرده، جواب مىدهند:
أساطير الأوّلين». [21]
(چيزى نازل نكرده، آنچه به عنوان قرآن در دسترس مردم است همان) افسانههاى دروغين پيشينيان است.
آنها مىگفتند: شبهاى تاريك، محمد پيش داستانسرايان مىرود و افسانههاى بههمبافته دروغ و مزخرف آنان را حفظ مىكند و به هم پيوند مىدهد و مىگويد اينها از آسمان نازل شده است. [22]
تعجبى ندارد. وقتى انسان روى وجدانش پا بگذارد و بىوجدانى پيشه كند اينطور مىشود. درست است كه قرآن سرنوشت پيامبران گذشته را نيز به دلايل خاصى در برخى آيات طرح كرده است، اما آيا قرآن همهاش داستان است و آن هم داستانهاى پيشپا افتاده و دروزغ؟ ساير آيات چطور، آيا همگى بافتههاى دروغ و حكايات گذشتگاناند؟ به راستى، چه چيز آياتى از اين دست دروغ و افسانه است؟
«إنّ اللّه يأمر بالعدل و الإحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى ...». [23]
به راستى خدا به عدالت و احسان و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از فحشا و منكر و ستمگرى نهى مىكند ....
دعوت به عدالت و نيكوكارى دروغ به هم بافته است؟ آيا اين سخن قرآن در زمانى كه همه دانشمندان جهان مىگفتند زمين ساكن است و خورشيد به دور زمين مىگردد دروغ است كه فرمود:
«- ألم نجعل الأرض مهادا». [24]
آيا زمين را براى شما چون گهوارهاى بستر آرامش قرار نداديم؟
كه دلالت بر حركت زمين مىكند.
«- و هو الّذى خلق الليل و النّهار و الشّمس و القمر كلّ فى فلك يسبحون». [25]
و اوست كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد كه هر يك در مدارى شناور است.
آيا بيان حقايق آفرينش افسانههاى پيشينيان و دروغهاى خودساخته است؟ امان از آن لحظههاى كه انسان از عقل و خرد و وجدان و فطرت و انصاف جدا شود و به تعبير قرآن «كالأنعام» [26] يا «كمن مثله فى الظّلمات» [27] شود. وقتى انسان وجدان نداشته و در زمره «لا يشعرون» ها باشد و با چشم گاو و گوسفند به حقايق نگاه كند، از اين بهتر نمىشود. او ديگر نور علم و وحى خدا را نمىبيند. كلمات سياه روى كاغذ را مىبيند.
|
مر مرا افسانه مىپنداشتيد |
تخم طعن و كافرى مىكاشتيد |
|
|
خود بد بديد اى خسيسان زمن |
كه شما بوديد افسانه نه من. [28] |
|
خدا از اين بينايىها به ما هم عنايت كند
اين داستان براى هفتصد سال قبل است ولى من عين آن را به چشم خودم نيز ديدهام كه در حال حاضر به آن كارى ندارم. معروف است كه مردم مسافر اول غروب به شهرى رسيد كه كسى را در آن نمىشناخت.
راهها هم امن نبود و شب نمىشد سفر كرد. مجبور شد بماند و جايى براى خود دستوپا كند. همينطور كه مىگشت به يكى از اهالى شهر گفت: دنبال خانه پاكيزهاى مىگردم كه لقمهاى پاك داشته باشد.
واقعا، چقدر خوب است آدم هميشه در زندگىاش دنبال خانه پاكيزه و لقمه پاك بگردد. چون وقتى خانه و لقمه پاك باشد، آدم پيغمبر را پيغمبر و قرآن را نور مىبيند و آنوقت به اين آيه عمل مىكند:
«... فالّذين آمنوا به و عزّروه و نصروه و اتّبعوا النّور الّذى انزل معه اولئك هم المفلحون». [29]
كسانىكه به او ايمان آوردند و او را در برابر دشمنان حمايت كردند و يارىاش دادند و از نورى كه بر او نازل شده پيروى نمودند، فقط آنان رستگارانند.
گفت: مرد كورى در شهر ما هست كه در فلان محله زندگى مىكند و كسى را هم ندارد. پيش او برو!
از روى نشانى، كوچهبهكوچه آمد تا خانه را پيدا كرد و در زد. مرد نابينا هم مسرور از اينكه ميهمانى برايش آمده او را به داخل خانه برد.
نيمههاى شب، مسافر ديد مرد نابينا قرآن خطى بزرگى آورد و شروع كرد به خواندن و گريه كردن:
«و اذا سمعوا ما انزل إلى الرّسول ترى أعينهم تفيض من الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ ...». [30]
و چون آنچه را كه بر پيامبر اسلام نازل شده بشنوند، ديدگانشان را مىبينى كه به سبب آنچه از حق شناختهاند لبريز اشك شده ...
آرى، حقشناسان اهل گريه هستند و در برابر معشوق نمىتوانند خودشان را نگاه دارند. زيبايى معشوق را كه مىبينند از شوق، و آيات عذاب را كه مىبينند از ترس گريه مىكنند. حقشناسان دريايى از اشك پاك پشت چشمهاشان موج مىزند.
از اينكه ديد مرد نابينا دارد از روى قرآن مىخواند و اشك مىريزد خيلى تعجب كرد و سوالات زيادى برايش پيش آمد، ولى منتظر نشست تا كار او تمام شود. مرد نابينا بعد از خواندن قرآن به نماز شب ايستاد و نمازى ملكوتى خواند و از عبادت فارغ نشد.
بالاخره، بعد از نماز صبح بود كه مرد نابينا بلند شد و سفره صبحانه را انداخت، ميهمان كه تا آن لحظه صبر كرده بود پرسيد: آقا، شما چطور نابينا شديد؟ گفت: نابينايىام مادرزادى است. گفت: پس چطور مىتوانى قرآن را از رو بخوانى؟ گفت: روزى به صاحب قرآن گفتم شما اراده فرمودى كه بنده چشم نداشته باشم و چيزى را نبينم، سمعا و طاعتا، هر چه را مىخواهى نبينم نمىبينم، اما مرحمتى بفرماييد حقير را از ديدن قرآن محروم نكنيد. از آنروز، شبها وقتى قرآن را باز مىكنم، بين چشم من و آيات قرآن نورى قوى ايجاد مىشود كه به واسطه آن مىتوانم قرآن را از رو بخوانم.
آيا تو كجا و ما كجاييم ...؟ [31]
آدم رباخور و بىحجاب و ظالم و مفسد و اختلاسچى و بىوجدان و دور از خداست كه اگر صد تا قرآن نشانش بدهى غير از مشتى كلمه سياه چيزى نمىبيند، اما كسىكه اهل اين معانى است قرآن را به شكل واقعىاش يعنى نور مىبيند.
حبيب بن مظاهر: ثمره پنجاه سال انس با قرآن
اين هم از آن نكتههاى خوب روز عاشوراست. نقل است وقتى سيد الشهداء، عليه السلام، صورت و محاسن خونآلود حبيب بن مظاهر اسدى را به دامن گرفت، رو به لشكر عمر سعد كرد و فرمود: كسى را كشتيد كه پنجاه سال بود هر شبانهروز يك بار قرآن را ختم مىكرد! [32]
به واقع، اين مردان بزرگوار چه انسى با قرآن داشته و چه از قرآن مىديده يا مىشنيدهاند؟
آرى، ظاهربينان پيغمبر را بشرى معمولى و بىامتياز و قرآن را كتابى معمولى مىبينند، اما باطنبينان پيغمبر را جلوه خدا و قرآن را نور اللّه مىدانند و در پرتو اين نور و در اين آينه همه حقايق را بالعيان مىبينند حتى قيامت خود را. چنين كسانى در دنيا به سر مىبرند، ولى خود را در قيامت و در محضر خدا مىبينند.
عالم محضر خداست
از امام چهارم نقل است كه فرمود: روزى مرد نامحرمى به زنى گفت:
چارهاى ندارم جز اين كه شهوت مرا پاسخ بدهى! زن گفت: من چنين پاسخى ندارم به كسى بدهم، اصلا چنين جوابى در وجودم نيست. آن بىغيرت هم حمله كرد و خانم را روى زمين انداخت، ولى ديد زن بيچاره چنان بدنش مىلرزد كه نزديك به مرگ است (كسىكه اهل شهوت است نه تنها نمىلرزد، حرص هم مىزند). سوال كرد: براى چه مىلرزى خانم؟ گفت: براى اين كه من نمىخواهم اين عمل انجام بگيرد، ولى تو دارى مرا مجبور مىكنى! از اين كه خدا دارد مرا مىبيند مىلرزم و جان دارد از بدنم بيرون مىرود.
امام زين العابدين مىفرمايد: اين مرد با شنديدن اين حرف آن خانم را رها كرد و آمد كنار و گفت: مرا بيدار كردى، مرا برگرداندى، من بيگانه را با او آشنا كردى. [33]
خدايا، عنايتى كن و از اين نگاه به ما نيز مرحمتى كن تا همواره قرآن را قرآن، پيامبر را پيامبر، على را على، و حسين را حسين ببينيم.
پىنوشت:
[ (1). اشاره است به قسمتى از خطبه 153 نهج البلاغه با اين مضمون: «إن من عزائم اللّه فى الذكر الحكيم التى عليها يثيب و يعاقب و لها يرضى و يسخط، أنه لا ينفع عبدا- و إن أجهد نفسه و أخلص فعلهأن يخرج من الدنيا لاقيا ربه بخصلة من هذه الخصال لم يتب منها: أن يشرك باللّه فيما افترض عليه من عبادته، أو يشفى غيظه* بهلاك نفس، أو يقر بأمر فعله غيره، أو يستنجح حاجة إلى الناس بإظهار بدعة فى دينه، أو يلقى الناس بوجهين، أو يمشى فيهم بلسانين. اعقل ذلك فإن المثل دليل على شبه إن البهائم همها بطونها. و إن السباع همها العدوان على غيرها. و إن النساء همهن زينة الحياة الدنيا و الفساد فيها. إن المؤمنون مستكينون. إن المؤمنون مشفقون.
إن المؤمنون خائفون».]
[ (2). نام اين فرد ذعلب يمانى است.]
[ (3). نهج البلاغه، ج 2، ص 99.]
[ (4). از روديك است.]
[ (5). مومنون، 24- 25.]
[ (6). مومنون، 33 و 34 و 38.]
[ (7). شعرا، 154.]
[ (8). شعرا، 185- 186.]
[ (9). ص، 4: «و قال الكافرون هذا ساحر كذاب»؛ ذاريات، 52: «كذلك ما أتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون» و ...]
[ (10). فرقان، 7.]
[ (11). تغابن، 6.]
[ (12). اشاره است به اين آيات:
- مومنون، 24: «... لو شاء اللّه لأنزل ملائكة ...»؛ و اگر خدا مىخواست پيامبرى بفرستد، قطعا فرشتگانى را به پيامبرى مىفرستاد.
- فرقان، 7: «... لو لا انزل إليه ملك فيكون معه نذيرا»؛ چرا فرشتهاى به سوى او نازل نشده تا همراه او بيمدهند باشد.]
[ (13). فرقان، 9.]
[ (14). مورخين در تعداد جنگهاى رسول خدا اختلاف دارند. عدهاى تعداد غزوات پيامبر را 26 و عدهاى 27 دانستهاند. تعداد سريهها را ابن اسحاق 38، طبرسى 36، و مسعودى از جمعى 35، از قول طبرى 48، و از برخى ديگر 66 سريه نقل كردهاند.
ر ك: آيتى، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، ص 190 و 192.]
[ (15). عتبه بن ربيعه بن عبد شمس از اشراف و مردان بانفوذ قريش بود. او يكبار در مسجد الحرام با رسول خدا سخن گفت و پيشنهاداتى هم به حضرت داد كه در پاسخ به آنها آيه 47 سوره سبأ نازل شد. او از صلحجويان جنگ بدر بود. با اين حال، در زمره كسانى بود كه در جنگ تنبهتن با منتخبين سپاه اسلام كشته شدند. ر ك:
تاريخ پيامبر اسلام، صص 96، 210، 211.]
[ (16). عبارت عربى تلخيص و براى رعايت اختصار اندكى جابهجا شده است. ر ك:
راوندى، قصص الانبياء، ص 329؛ مجلسى، بحار الانوار، ج 19، ص 5- 8.]
[ (17). پيامبر اسلام مصعب بن عمير را براى اين منظور به مدينه فرستادند.]
[ (18). نهج البلاغه، خطبه اول، ج 1، ص 24.]
[ (19). ر ك: تفسير روح البيان، يا التصوف. (مولف).]
[ (20). نساء، 174.]
[ (21). نحل، 24.]
[ (22). ر ك: فرقان، 4- 5.]
[ (23). نحل، 90.]
[ (24). نبأ، 6.]
[ (25). انبياء، 33.]
[ (26). اشاره است به دو آيه: اعراف، 179: «اولئك كالانعام بل هم اضل». و فرقان، 44؛ «ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا».]
[ (27). قسمتى از آيه 122 سوره انعام است: «كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها».]
[ (28). مثنوى معنوى، دفتر سوم، بيت 4285 و 4286.]
[ (29). اعراف، 157.]
[ (30). انعام، 83.]
[ (31). از مجنون و ليلى امير خسرو دهلوى است.]
[ (32). ر ك: كلمات الإمام الحسين (ع)، شيخ شريفى، ص 446. به نقل از: معالى السبطين، ج 1، ص 376؛ ينابيع المودة، ص 415: «يرحمك اللّه يا حبيب لقد كنت تختم القرآن فى ليله واحدة و انت فاضل».]
[ (33). اشاره است به اين روايت كه در كتاب كافى، ج 2، ص 69، ح وارد شده است:
«على بن إبراهيم، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن الحسن بن الحسين، عن محمد بن سنان، عن أبى سعيد المكارى، عن أبى حمزة الثمالى، عن على بن الحسين (صلوات اللّه عليهما) [قال:] إن رجلا ركب البحر بأهله فكسر بهم، فلم ينج ممن كان فى السفينة إلا امرأة الرجل، فإنها نجت على لوح من ألواح السفينة حتى ألجأت على جزيرة من جزائر البحر و كان فى تلك الجزيرة رجل يقطع الطريق و لم يدع للّه حرمة إلا انتهكها فلم يعلم إلا و المرأة قائمة على رأسه، فرفع رأسه إليها فقال: إنسية أم جنية؟ فقالت: إنسية فلم يكلمها كلمة حتى جلس منها مجلس الرجل من أهله، فلما أن هم بها اضطربت. فقال لها: مالك تضطربين؟ فقالت: أفرق من هذاو أومأت بيدها إلى السماءقال: فصنعت من هذا شيئا؟ قالت: لا و عزته، قال: فأنت تفرقين منه هذا الفرق و لم تصنعى من هذا شيئا و إنما أستكرهك استكراها فأنا و اللّه أولى بهذا الفرق و الخوف و أحق منك. قال: فقام و لم يحدث شيئا و رجع إلى أهله و ليست له همة إلا التوبة و المراجعة، فبينا هو يمشى إذ صادفه راهب يمشى فى الطريق، فحميت عليهما الشمس فقال الراهب للشاب: ادع اللّه يظلنا بغمامة، فقد حميت علينا الشمس، فقال الشاب: ما أعلم أن لى عند ربى حسنة فأتجاسر على أن أسأله شيئا، قال: فأدعو أنا و تؤمن أنت؟ قال نعم. فأقبل الراهب يدعو و الشاب يؤمن، فما كان بأسرع من أن أظلتهما غمامة، فمشيا تحتها مليا من النهار، ثم تفرقت الجادة جادتين فأخذ الشاب فى واحدة و أخذ الراهب فى واحدة فإذا السحابة مع الشاب، فقال: الراهب أنت خير منى، لك استجيب و لم يستجيب لى فاخبرنى ما قتتك؟ فأخبره بخبر المرأة فقال:
غفر لك ما مضى حيث دخلك الخوف، فانظر كيف تكون فيما تستقبل».]
English