رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند ....
برعكسش هم هست؛ يعنى آدمى به جايى مىرسد كه به فرمايش قرآن حتى از شنيدن اسم اللّه نيز مشمئز مىشود، انگار كه بدترين نامها را شنيده است.
اين گوش آنقدر منحرف است كه فقط اين جملات برايش لذت دارد:
اگر تو نباشى، نمىخواهم دنيا باشد؛ هيچ كس را مثل تو دوست ندارم؛ قربانت بروم؛ فدايت بشوم؛ بيچارهات هستم و ... حالا اگر يك نفر با صوت احسن برايش بخواند:
«قل يعبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رّحمة اللّه إنّ اللّه يغفر الذّنوب جميعا إنّه هو الغفور الرّحيم».
اى كسىكه همه وجودت را هزينه گناه كردى، حاضرم ببخشمت، نه تنها نمىآيد، مريض هم مىشود. اما اگر ساعت دو نصف شب كه در خواب شيرين است يك نامحرم به او تلفن بزند، مىگويد: كجايى؟ آمدم.
او اين صدا را دوست دارد و همان را هم مىشنود، لذا اگر پروردگار به او بگويد:
«ألم يأن للّذيم ءامنوا ان تخشع قلوبهم لذكر اللّه و ما نزل من الحقّ و لا يكونوا كالّذين اوتوا الكتب من قبل فطال عليهم الأمد فقست قلوبهم و كثير مّنهم فاسقون».
نمىشنود.
اين تاثير رابطه حس باطن و حسن ظاهر است. اما يك سوال؛
|
بخت از دهان دوست نشانم نمىدهد |
دولت خبر ز راز نهانم نم دهد |
|
|
مُردم در اين فراق و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پردهدار نشانم نمىدهد. |
|
به راستى، چرا پرده از حقيقت اشيا برنمىدارند و حقايق را آنگونه كه هست نشانمان نمىدهند تا به دنبالشان برويم؟ چرا خسرو عالم صلاح نمىبيند پردهها را كنار بزند؟
يك پاسخ اين است كه او دوست دارد انسان بر اثر ايمان به غيب حركت كند تا كارش ارزش بيشترى داشت هباشد. امام صادق مىفرمايد:
اگر پس پرده را نشانتان بدهند، با سر دنبال خوبىها مىرويد. اما اين باارزش است كه نديده به دنبال آن باشيد.
English