حقيقت و روح دين
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دو
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
از آيات قرآن مجيد- كه نشانگر حقايق عالىاند- و روايات و اخبار- كه توضيحى بر آن حقايق بلند و آسمانىاند- استفاده مىشود كه حقيقت دين عبارت از باور و محبّت به موضوع باور است، باور كردن خدا و شؤون او كه عبارت از نبوّت، قيامت، امامت و ملائكه است و محبّت به او و شؤونش و البته اين باور و يقين از طريق فهم واقعى قرآن و رسالت انبيا و مطالعه در آفرينش قابل كسب است؛ چون باور تحصيل شود، ثمره آن كه محبّت است، در جان و دل آشكار خواهد شد و اين محبّت باعث انجام تمام اعمال مثبت براساس خواسته محبوب خواهد گشت؛ به طور خلاصه بايد گفت: دين عبارت است از يقين و محبّت؛ وقتى يقين و محبّت بيايد اخلاق و عمل هم خواهد آمد، وقتى اخلاق و عمل بيايد، خير دنيا و آخرت خواهد آمد.
دكتر محمّد رفيعالدين كه يكى از دانشمندان بزرگ عصر ماست و احاطه به موازين علمى عصر جديد و مسائل اسلامى دارد و به اندازه خود به شناخت قرآن مجيد توفيق پيدا كرده در زمينه مسئله دين، كتاب پرمايهاى نوشته كه در قسمتى از آن درباره حقيقت دين مىخوانيم:
اگر مقرّر شود كه روح و جوهر تعليمات (اسلام) در يك كلمه بيان شود، آن كلمه «عشق» خواهد بود.
عشق يعنى عالىترين مرحله محبّت و بديهى است محبّت آن معنايى است كه افراد نوعى را به يكديگر مربوط و مرتبط مىسازد؛ ولى عشق حد اكمل و اعلاى محبّت است كه بايد نسبت به آفريدگار جهان و صفات او اعمال شود و ناگفته پيداست كه جمال و كمال دو صفت اختصاصى پروردگار است و هر انسانى خواه و ناخواه جوياى كمال و پوياى جمال است و بايد به اين دو معنى و مصداق آن يعنى حضرت حق عشق بورزد تا به كمال مطلوبش برسد.
اسلام از همه افراد بشر دعوت مىكند تا عشق بورزند و در نظر داشته باشند كه هرچه ممكن است عشقشان خالص و صميمى و قلبى باشد و اين عشق بدون اين كه حتّى يك لحظه به حال جمود و ركود بماند، هر روز زيادتر و كاملتر و خالصتر و صميمانهتر شود.
در اينجاست كه براى فهم حقيقت و عشق ورزيدن به آن، احتياج و نيازمندى انسان به سالكان راه و آشنايان و عاشقان به حقيقت آشكار مىشود و در برابر اين پرسش كه آيا پديده نبوّت در جهان طبيعت كارى را انجام مىدهد؟ و آيا انسان واقعاً نيازمند آن است كه هنر عشق كامل و جاويدى را از قبيل عشقى كه پيامبران آن را تبليغ مىكنند، بياموزد؟
بايد به طور قطع پاسخ داد: عشق كامل و جاويدى كه براى يك آرمان به شكل عامل محرّك و انگيزهاى درآيد، نيرومندترين و مؤثّرترين تمايلات درونى انسان است، بلكه در حقيقت تنها تمايل طبيعت و فطرت بشر است و نبوّت تنها عامل است كه طبيعت بشر را به خوبى و به درستى ارضا مىكند، بنابراين عامل نبوّت نه فقط تنها مقصود و منظور در طبيعت است، بلكه براى نظم اشياء در طبيعت عامل و انگيزهاى است غير قابل انفكاك و به فرموده قرآن مجيد:
[فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ] «1».
پس [با توجه به بىپايه بودن شرك] حقگرايانه و بدون انحراف با همه وجودت به سوى اين دين [توحيدى] روى آور، [پاىبند و استوار بر] سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است باش براى آفرينش خدا هيچگونه تغيير و تبديلى نيست؛ اين است دين درست و استوار؛ ولى بيشتر مردم معرفت و دانش [به اين حقيقت اصيل] ندارند.
در اين زمينه احساس مىشود كه تفصيل بيشترى لازم است، مطالعه در طبيعت بشر، اين معنا را آشكار مىسازد كه در نهاد بشر دو نوع تمايل وجود دارد:
نوع اوّل: تمايلاتى است (به نام غرائز) كه از طبيعت حيوانى بشر ناشى مىشود، از قبيل خوراك و رابطه جنسى و حسّ جنگجويى و...
خصوصيّات اين نوع تمايلات بدين قرار است:
الف: در ميزان تكامل بين انسان و حيوان مشترك است.
ب: از نظر بيولوژى (زيستشناسى) داخلى تحت يك نوع فشار، يا اجبارى قرار گرفتهاند و بر اثر اين فشار يا اجبار، هر حيوانى مجبور است اين شهوات را ارضا كند.
ج: ارضاى اين شهوات، مقرون با يك نوع لذّت و آسايش است.
د: ارضاى اين شهوات به حيوان نيرويى مىدهد كه به وسيله آن نيرو مىتواند سلامت و رشد جسمى خودش را تحصيل كرده و در نتيجه، حيات و نوع و نژادش را حفظ كند.
نوع دوّم: تمايلاتى است كه از طبيعت و فطرت ناشى مىشود و اين تمايلات به شرح زير است:
الف: تمايل به يك ايدهآل (آرمان) هدف
ب: تمايل به عمل اخلاقى
ج: تمايل به تحصيل معرفت و خودآگاهى
د: تمايل به خلّاقيّت هنرى
مشخّصات اين تمايلات بدين قرار است:
1- از امتيازات خاص انسان است كه ساير حيوانات در آن شركت ندارند، فرق اساسى بين حيوان و انسان اين است كه حيوان فقط مىداند و احساس مىكند و فكر مىكند، ولى انسان نه فقط مىداند و احساس مىكند و فكر مىكند، بلكه مىداند كه مىداند و مىداند كه احساس مىكند و مىداند كه فكر مىكند؛ به تعبير ديگر حيوان فقط مخلوقى است آگاه، ولى انسانى مخلوقى است خودآگاه، همين حقيقت واقع است كه بين طبايع حيوان و انسان ايجاد اختلاف مىكند.
تمايلاتى كه مخصوص انسان است، عبارت است از تمايلات خودآگاهى و معرفت يا تمايلاتى نفس (يا ذات).
2- از نظر بيولوژى (زيستشناسى) اين تمايلات تحت تأثير هيچگونه فشار يا اجبارى نيستند، اينها تمايلات آزادى هستند كه صرفاً به جنبه روانى انسان تعلّق دارند؛ زيرا طريق ارضاى آنها طورى است كه نه جنبه زيستشناسى دارد و نه در وضعى قرار دارد كه صورت مشخّص ثابتى داشته باشد.
3- ارضاى هريك از اين تمايلات يك نوع لذّت مخصوصى به شخص مىدهد كه هرگاه بهترين و صالحترين نمونه آن بدست آمد، از لحاظ كميّت، مقدار وشدّت بر مسرّتى كه ناشى از ارضاى هريك از تمايلات مشخّص ديگرى باشد كه بدست مىآيد، برترى خواهد داشت.
4- بهترين و عالىترين نوع اين تمايلات خود به خود و براى خود تعقيب مىشود، وگرنه هيچ نوع عامل مؤثّر نهانى خاصّى در تعقيب آن دخالت ندارد.
5- موضوع اين تمايلات جويندگى و كسب زيبايى است، وگرنه ايدهآل (آرمان) جز يك فكرى كه شخص، عالىترين درجه جمال يا كمالى، منظور اوست و به آن فكر نسبت مىدهد، چه حاصلى دارد و هم چنين عمل اخلاقى يا نيكى جز بيان و توضيح زيبايى اعمال شخص چه معنايى دارد؟
و نيز اگر از تمايل به كسب معرفت، رغبت و ميل به حقيقتى كه آن را دوست مىداريم و تحسين مىكنيم (و آن نيز جنبه و جلوهاى از زيبايى است) در كار نباشد چه معناى ديگرى خواهد داشت.
مسئله هنر نيز همين حال را دارد؛ زيرا هنر جز اين كه توضيح و تشريح و تجسّمى از زيبايى به وسيله واسطهاى باشد، چه چيز است؟
به طور كلّى چنين تصوّر مىشود كه هنر محدود به مجسّم ساختن زيبايى در آجر يا در سنگ يا در صدا، يا در رنگ يا در كلام يا در حركت باشد و بنابراين عبارت از فعاليّت يك دسته اشخاص و افرادى است كه داراى موهبت خاصّى باشند، يا اين كه تعليم يافته و ورزيده باشند تا از عهده آن برآيند.
ولى يك نوع هنر ديگرى وجود دارد كه مورد عنايت همه مردم است و آن عبارت از ابراز زيبايى است در سبك و اسلوب زندگى از قبيل: تزيين و زيبا ساختن دارايى و محيط مشخّص، يا در پوشيدن لباس يا طرز غذا خوردن و راه رفتن و صحبت كردن و خواندن و نوشتن و مسافرت و سياحت و ورزش و بازى و نمايش و به طور كلّى در رفتار.
تمايل انسان به داشتن يك ايدهآل، صرفاً ازجنبه روانى بر همه تمايلاتش تسلّط دارد، به دليل اين كه هر وقت تعقيب اين تمايلات خود به خود باشد و در راه تأمين ايدهآل به كار نرود و برحسب اتّفاق هر وقت ايدهآل خطايى درنظر گرفته شود، وضع همينطور خواهد بود و دانسته يا ندانسته شكل مبهم و غامضى به خود خواهد گرفت، تا اين كه در راه تأمين ايدهآل به كار برده شود.
علّت اين امر اين است كه انسان انواع زيبايىهايى كه دوست دارد به ايدهآلش نسبت مىدهد؛ همين معنى نشان مىدهد كه اختلاف در قوانين اخلاقى و فلسفههاى مختلف و نظريّات گوناگون درباره استفاده از علوم طبيعى و علاقه به هنرهاى مختلف براى حصول هر ايدهآلى از كجا ناشى مىشود.
بارى مطلب به همينجا ختم نمىشود، بلكه تمايل انسان به هر ايدهآلى كه دارد، از نظر روانى نيز بر او تسلّط دارد و همه تمايلاتش را زير نظر دارد.
حيوان، فشار و اجبارى را كه از لحاظ بيولوژى بر غرائزش وارد مىشود، نمىتواند طرد كند، ولى در وجود بشر هيچ غريزهاى نمىتواند بدون اجازه ايدهآل ارضاء شود، بلكه تا همان حدّى كه ايدهآلش اجازه مىدهد مىتواند غرائزش را ارضاء كند.
هر وقت ايدهآل انسان اجازه دهد كه شخص به حياتش ادامه دهد، حداكثر كوشش را براى ارضاى صحيح غرائزش به كار مىبرد، ولى در صورتى كه ايدهآل صورت ديگرى داشته باشد به غرائزش اعتنا نمىكند و حتّى براى انتحار هم حاضر مىشود.
اين معنا شواهد بىشمارى را درباره اشخاصى كه ديده و دانسته، مشاعر حيوانيشان را نديده مىانگارند و به مشقّت و محروميّتهاى شديد تن در مىدهند و زندگىشان را به خطر مىاندازند و محض خاطر ايدهآلشان وارد ميدان جنگ شده و خودشان را در چهارچوب خونين مرگ محصور مىكنند و جان مىسپارند، خاطرنشان مىسازد.
جلوگيرى يا راكد گذاشتن اين تمايل، يعنى تعقيب از ايدهآل موجب ضعف و سركوبى شخصيّت انسان و باعث ايجاد اندوه و غصّه و بىنظمى سلسله اعصاب مىگردد، ولى ارضاى كامل آن موجب خرسندى ومسرّت و سربلندى وى مىشود و نيز هرچه عشق انسان به ايدهآلش زيادتر باشد، به همان نسبت شخصيّتش موزونتر و آمادهتر و نيرومندتر و برجستهتر و عالىتر و شرافتمندانهتر و رضايت نفس و خرسندى خاطرش كاملتر خواهد بود.
از روزى كه انسان خودش را شناخته، در جستجوى ايدهآل يا معشوقى برآمده كه بتواند به او عشق بورزد و خدمت كند و او را بپرستد و هميشه قلباً او را تعظيم كند و تكريم نمايد و عشق او به معشوق هيچ وقت كاهش نيابد و فاسد نشود و دچار جمود و ركود نگردد و به عبارت ديگر ايدهآلى باشد داراى رفيعترين و ثابتترين درجات كمال.
غالب اوقات چنان ايدهآل يا معشوقى او را دچار مشقّتهاى طاقتفرسا مىكند و او را با مصيبتهاى عظيمى مواجه مىسازد و فداكارىهايى از او مىخواهد كه فدا كردن زندگى از آن جمله است با اين حال متقاعد نمىشود زيرا عامل محرّك و انگيزه بىرحم طبيعتش او را وادار مىسازد تا به هر قيمتى باشد آن را ادامه دهد.
سراسر تاريخ ما از تمام جهات و اشكال گوناگون اعم از سياسى يا اخلاقى يا قضايى يا فكرى يا اقتصادى از قديمىترين اعصار تا زمان حاضر كه اغلب و اكثر اوقات به منظرههاى خونين و رنجآور و بدبختى تودههاى بشر آغشته بوده است، جز اين نيست كه عطش سوزان بشر را براى تحصيل ايدهآلش در آن ثبت شده و ضبط شده مىبينيم.
اين پرسش پيش مىآيد كه بگوييم: صفات اصلى و اساسى كه هر انسانى مىخواهد ايدهآل و معشوقش واجد آن باشد، چيست؟
پاسخ اين پرسش در طبيعت و ماهيّت همان انگيزه مشخّص صاحب ايدهآل گنجانده شده است، به اين معنى كه شخص صاحب ايدهآل يا عاشق در جستجوى ايدهآل يا معشوقى است كه داراى عالىترين مراتب جمال و كمال باشد، تا بتواند او را ارضاء كند و به تعبير ديگر ايدهآل يا معشوقش بايد:
الف: از هر نوع عيب و نقصى كه بتوانيم تصوّر كنيم، مبرّا باشد.
ب: به حدّ اعلا واجد عالىترين صفات و امتيازاتى باشد كه به حكم طبيعت بتوانيم آن را مطلوب و قابل تمجيد و زيبا ببينيم.
نقص، دشمن عشق است و بدين جهت اطّلاع بر وجود كوچكترين نقيصه و فقدان كوچكترين عنصر زيبايى در معشوق، تمام عشق را مبدّل به بغض و خشم مىنمايد.
شخص مىتواند به معشوق زشت يا ناقص نيز علاقه پيدا كند و آن تا موقعى خواهد بود كه بتواند كليّه صفات قابل تصوّر زيبايى و كمال را به او نسبت دهد و هم چنين مىتواند خودش را فريب دهد و بگويد: اين معشوق به حقيقت واجد همه صفات مطلوب است.
از اين صغرى و كبراى كلّى به سهولت مىتوانيم صفات مخصوص ايدهآل يا معشوق بشر را ادراك و استنتاج كنيم، فىالمثل مىدانيم كه جمال و زيبايى معشوق انسان بايد نامحدود و جاويد باشد؛ زيرا اگر شخصى بداند كه جمال معشوقش حد و مرزى دارد كه از آن حد نمىتواند تجاوز كند، بايد معتقد شود كه يك جزء يا يك جنبه آن زشت است و هم چنين اگر بداند كه جمال معشوق روزى به پايان خواهد رسيد، از همان لحظه زشت و نازيبا در نظرش جلوه خواهد كرد.
معشوق بايد زنده باشد، انسان نمىتواند ديده و دانسته براى معشوقش تصوّر كند آن چيز مرده يا بىجان است و چون انسان خودش مخلوقى است زنده، نمىتواند فكر چيزى را كه به نظر او بىجان و بالملازمه نازلتر از خودش مىباشد، تمجيد يا پرستش كند و تا سرحدّ فداكارى در راه او به خدمتگزارى قيام كند.
از اين گذشته حيات معشوق او مانند جمال و زيباييش بايد جاويد و ابدى باشد؛ زيرا اگر شخص بداند كه معشوق روزى خواهد مرد، بايد احساس كند كه همين امروز بالقوه مرده است، مطلب به همينجا ختم نمىشود، بلكه معشوق انسان بايد داراى همه زيبايىهاى حياتى باشد كه خود شخص با آن معانى مأنوس است.
به اين معنى كه معشوق او بايد بشنود و ببيند و احساس كند و عشق داشته باشد و اجابت كند و نيز بايد داراى قصد و نيّتى باشد كه در جهان بشريّت انجام شود و بايد داراى نيرويى باشد كه آن را عملى سازد و در تحقّق دادن آن قصد و نيّت كامياب گردد.
به عبارت ديگر بايد داراى حبّ و بغض باشد و داراى قدرتى كه آنچه را مىپسندد تشويق و ترويج كند و آنچه را نمىپسندد، طرد كند و از بين ببرد و بتواند كسانى را كه به او عشق مىورزند و به او كمك مىكنند پاداش دهد، دشمنان و مخالفانش را تنبيه كند.
خلاصه كلام اين كه: معشوق بايد داراى كليه صفات حب و بغض باشد و اين معانى را در راه اجراى مقصودش به كار بندد و اگر معشوق داراى يكى از اين صفات نباشد و شخص به نقص او آگاه شود، غير ممكن است كه او را دوست بدارد و در راه او خدمتى انجام دهد.
عشق، هميشه از عاشق مىخواهد كه خدمتگزار معشوق باشد و موضوع اين عمل اين است كه عملى را بجاى آورد كه خوشآيند معشوق باشد و هميشه بكوشد تا لطف معشوق را جلب كند و در ساحت او مقرّب باشد.
داشتن معشوق، يا عشق ورزيدن به معشوق، معناى ديگرى جز اين ندارد كه در راه او بكوشد و براى او خدمتگزار باشد و در نتيجه بيشتر از پيش به او نزديك و مقرّب باشد، ولى اگر ايدهآل يا معشوقى راكه انسان دوست دارد، داراى صفات حبّ و بغض نباشد، مقياس و محكى براى تشخيص صحيح از خطا و درست از نادرست وجود نخواهد داشت كه انجام شود، يا قصد و نيّتى در بين نخواهد بود كه عاشق بتواند با معشوق در عملى ساختن آن همكارى كند، يا اين كه در راه اجراى امر معشوق خدمتى انجام دهد.
از اين گذشته، اگر مقاصد معيّن و هدفهاى مشخّصى وجود نداشته باشد، عاشق چه مىداند كه در راه خدمت گزارى معشوق چه وظائفى را انجام دهد.
انسان طالب آن است كه كارى را انجام دهد ونيز مىخواهد بداند كه در راه معشوقش چگونه خدمت كند و نمىتواند از عشقى كه صورت عمل به خود نگيرد، راضى و خرسند باشد و اگر فرض كند كه معشوقش حسّ شنوايى و بينايى ندارد و احساس نمىكند و نمىداند و نمىفهمد، يا اين كه تصوّر كند كه آنچه را عاشق در راه خدمت گزارى معشوق از معشوق درخواست مىكند، اجابت نخواهد كرد، قهراً از اعمالش راضى نخواهد بود و ديگر موجب و عاملى وجود نخواهد داشت كه وسيله ادامه آن اعمال بشود.
واقع امر اين است كه آنچه را انسان فضيلت مىداند، در حقيقت پاداش عمل او نيست، بلكه پاداش عمل انسان اين است كه هميشه خاطرش مطمئن باشد، اعمال او مورد تصويب و تأييد معشوقش واقع شده است.
اين نكته نيز مسلّم است كه هميشه انسان معشوقش را شخص يا شخصيّتى تصوّر مىكند، معشوق بايد مقتدر و نيرومند باشد؛ زيرا اگر شخص فرض كند كه معشوقش آن قدر نيرومند نيست كه هواخواهان و خدمت گزارانش را پاداش و دشمنانش را كيفر دهد، چنين احساس خواهد كرد كه عشق و خدمت گزارى به معشوقش عملى است بيهوده، به دليل اين كه وقتى عاشق حداكثر سعى و كوشش خودش را انجام دهد، تا اوضاع جهان را مطابق تقاضاى معشوقش عوض كند و به عبارت ديگر جهان را اصلاح نمايد، مخالفان و دشمنان معشوق وى تمام كوششها و تلاشهاى او را به سهولت و بدون بيم و هراس از بين خواهند برد و آنچه را انجام داده خنثى خواهند كرد؛ در چنين موردى عاشق احساس خواهد كرد كه معشوق وى ضعيف است و زبون و بدين جهت در خور عشق و فداكارى نيست.
نكته ديگر معشوق انسان بايد به حدّ اعلاى كمال، داراى تمام صفات اخلاقى و حسن و نيكويى باشد؛ زيرا خود اين صفات را قبلًا مطلوب و پسنديده تشخيص دادهايم و هرگاه عاشق تصوّر كند كه معشوق او فاقد يكى از اين صفات است، بايد معشوقش را ناقص بداند و از عشقورزى با وى خوددارى كند.
گذشته از همه اين معانى و مفاهيم، معشوق بايد بىنظير و بىمانند باشد و در اين صفات شريكى نداشته باشد؛ زيرا اگر شخص عاشق تصوّر كند كه معشوق ديگرى وجود دارد و در اين صفات با معشوق او شركت دارد، ناگزير خواهد شد كه در آنِ واحد دو معشوق داشته باشد و اين امرى است كه طبيعت و فطرت بشر براى وى ناممكن مىسازد. به علاوه اگر عاشق فرض كند كه جهان و شخص خودش كه جزيى از اجزاء جهان است، خود به خود به وجود آمده و تحت مراقبت و نظارت معشوقش قرار ندارد، طبعاً چنين احساسى خواهد كرد كه معشوقش نازلتر از او يا نظير اوست، در اين صورت ديگر در وجود وى انگيزهاى براى عشق ورزيدن به معشوق يا تمجيد و تقديس و تكريم و تعظيم و عبادت و خدمت گزارى معشوق باقى نخواهد ماند.
بارى اين دو صفت مشخص و معلوم يعنى: جمال و كمال مستلزم صفات بىشمار ديگرى است كه از همان طريق به دست مىآيد.
به خوبى ملاحظه مىشود كه از طرفى در نهاد بشر يا فطرت او، براى عشق ورزيدن به يك شخصيّت اخلاقى بسيار نيرومندى، محرّك يا سائق و انگيزهاى وجود دارد و از طرف ديگر براى توضيح و تشريح ماهيّت جهان بيانى اقناع كنندهتر، كه از هر لحاظ با واقعيتها تطبيق كند، نمىتوانيم پيدا كنيم جز اين كه بگوئيم:
حقيقت جهان عبارت است از: ذات خودآگاه و با شعور و بسيار مقتدر و خلّاقى كه داراى كليّه صفات جمال و كمال است و ايدهآلى را كه نوع بشر ضمن سير تاريخ در جستجوى آن بوده، يعنى ايدهآل صحيح و معشوق واقعى بشر همين جهان است و همين حقيقت است كه پيامبران درباره آن اصرار مىورزند و بدين جهت است كه هر پيغمبرى رسالتش را با كلمات: «لا إله إلّااللّه» آغاز مىكند و با همان كلمات به پايان مىرساند، آخرين پيغمبر طبق قرآن اعلام كرد كه:
[يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ] «2».
اى مردم! پروردگارتان را كه شما و پيشينيان شما را آفريده است، بپرستيد تا [با پرستيدن او] پروا پيشه شويد.
مطابق تعاليم قرآن كريم، اگر ما آفريننده را خدا، يا «اللّه» بناميم و يا به هر نام ديگر بخوانيم، فرقى حاصل نخواهد شد و آن چه را بايد در خاطر داشته باشيم اين است كه فقط او داراى اين همه امتيازات و واجد اين همه صفات جمال و زيبايى
و علوّ و رفعت است و هيچكس غير از او داراى چنين صفات و امتيازاتى نيست.
قرآن كريم مىگويد:
[قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى] «3».
بگو: خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد، هر كدام را بخوانيد [ذات يكتاى او را خواندهايد] نيكوترين نامها [كه اين دو نام هم از آنهاست] فقط ويژه اوست.
[وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ] «4».
و نيكوترين نامها [به لحاظ معانى] ويژه خداست، پس او را با آن نامها بخوانيد و آنان كه در نامهاى خدا به انحراف مىگرايند [و او را با نامهايى كه نشان دهنده كاستى و نقص است، مىخوانند] رها كنيد «5».
آرى، به يك معنى دين و جوهر آن به معناى عشق است، عشق به معشوقى كه جمال و جلال و صفات او كامل است و انسان به خاطر عشقش در مقام بندگى و پرستش تسليم او باشد.
وحشى بافقى در زمينه عشق كه به منزله اصل و ريشه در حيات آدمى است چنين سروده است:
|
فلك جز عشق محرابى ندارد |
جهان بىخاك عشق آبى ندارد |
|
|
غلام عشق شو كانديشه اين است |
همه صاحبدلان را پيشه اين است |
|
|
جهان عشق است و ديگر زرق سازى |
همه بازى است الّا عشق بازى |
|
|
گر از عشق آسمان آزاد بودى |
كجا هرگز زمين آباد بودى |
|
|
اگر بىعشق بودى جان عالم |
كه بودى زنده در دوران عالم |
|
|
كسى كز عشق خالى شد فسردست |
گرش صد جان بود بىعشق مُردست |
|
|
مبين در دل كه او سلطان جان است |
قدم در عشق نه كان جانِ جان است |
|
و فروغى بسطامى مىگويد:
|
نقد دنيا به بهاى لب ساقى داديم |
تا كجا صرف شود مايه عقبايى ما |
|
|
هرچه كردم به ره عشق وفا بود وفا |
آنچه ديدم به مكافات صفا بود صفا |
|
|
شربت من زكف يار الم بود الم |
قسمت من زدر دوست بلا بود بلا |
|
|
هركه جز عشق تو آموخت هوس بود هوس |
وان كه جز عشق تو ورزيد هوا بود هوا |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- روم (30): 30.
(2)- بقره (2): 21.
(3)- اسراء (17): 110.
(4)- اعراف (7): 180.
(5)- منشور جهانى اسلام: 7.
English