لطفا منتظر باشید

حضرت زهرا عليها السلام‏ حقيقت يافته محضر حضرت حق‏

منابع مقاله:

کتاب : عرفان در سوره يوسف            

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

منزل ذكر، منزل خيلى عجيبى است. اينجاست كه محبوب، همه سلول‏هاى وجود انسان را مى‏گيرد. من دو نمونه‏اش را بيان كنم. مورد اول خانم هجده ساله‏اى است كه تمام اين ده منزل را طى كرد.

اين خانم به همسر باكرامت و باعظمت خود مى‏گويد:

من دوست دارم صداى اذان بلال را بشنوم. معلوم مى‏شود اين همه اذانى كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله گفته بودند، اصلًا گوش نداده بود؛ چون تمام آنها از حضرت حق غايب بودند. «أشهد أن لا اله الا الله» و «الله اكبر» دروغ. گوش حضرت زهرا عليها السلام خيلى بالاتر از اين است كه به جملات بسيار زيبايى كه به دروغ پيچيده شده است، گوش دهد. اين آلودگان، اين «الله اكبر» هاى دروغ، كمر اسلام را شكست و حضرت على عليه السلام را خانه‏نشين كرد. سر دين را با دين بريدند. «1» حضرت ابى عبدالله عليه السلام به زهرى نامه داد: كه شما چهره‏هايى دين‏نما، وسيله پذيرش حكومت بنى‏اميه شديد. اين‏ها پشت شما و پينه پيشانى، محاسن بلند، نماز خواندن‏هاى شما پنهان شدند. قاتل اصلى مادرم، پدرم و برادرم شما هستيد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمود: با شمشير گردن اين پيشانى پينه بسته‏ها را بزنيد، در نصف روز هفت هزار نفر از اين‏ها را در نهروان كشت. «2» يك نفر در اين مدينه «الله اكبر» بگويد، تا من گوش دهم:

از هزاران اندكى زين صوفيند

باقيان در دولت او مى‏زيند «3»

اذان الهى بلال‏

گفت: دختر پيامبر! اكنون مى‏روم و به بلال مى‏گويم. بلال نبود. از راه رسيد. گريه مى‏كرد. عرض كرد: على جان! با من كارى داريد؟ فرمود: كجا بودى؟ عرض كرد: با اين اوضاع فتنه و فساد با كمال سختى از مدينه و حرم پيامبر صلى الله عليه و آله دل كندم، آرزو مى‏كردم نباشم كه اين اوضاع را ببينم.

عرض كرد: من خيلى راه رفته‏ام و غصّه مى‏خورم. شب را در بيابان خواب بودم، پيغمبر صلى الله عليه و آله را در عالم خواب ديدم. خيلى غصّه‏دار بود. عرض كردم: يا رسول الله! چه شده است؟ فرمود: اى بلال! فاطمه اذان مى‏خواهد.

ببينيد چه چيز به چه چيز و كجا به كجا وصل است؟ دل حضرت فاطمه عليها السلام اذان مى‏خواهد، در عالم برزخ به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏گويند: به خواب بلال برو، امر كن برود و براى حبيبه من اذان بگويد. حضور از اين بالاتر؟ حضرت فاطمه عليها السلام اذان بخواهد، خدا بگويد: اذان بگوييد. پيغمبر صلى الله عليه و آله به بلال بگويد و بلال از اين همه راه برگردد تا دستور حضرت را انجام دهد. «4»

تو دست افشانى را چه دانى؟

تو شور اين نمكدان را چه دانى؟

تو را با اطلس مخمل بود كار

قماش گلعذاران را چه دانى؟ «5»

مناجات خدا با بندگان‏

اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمايند: كار اين‏ها به جايى مى‏رسد كه ديگر پروردگار عالم صبر نمى‏كند كه اين‏ها با او حرف بزنند، بلكه به نقطه‏اى مى‏رسند كه خدا با آنها حرف مى‏زند، مى‏گويد: بنده من! تو صداى مرا گوش بده:

«ناجاهم فى فكرهم وكَلَّمَهُمْ فى ذات عقولهم» «6»

حال حضرت زهرا عليها السلام با شنيدن اذان بلال‏

اميرالمؤمنين عليه السلام به خانه آمد، گفت: يا فاطمه! بلال آماده اذان است. فرمود:

حسن جان! در و پنجره را باز كن. پيراهن پيامبر صلى الله عليه و آله را بياور. حسين جان! تو نيز بيا كنار من بنشين. سه معصوم مى‏خواهند به استقبال اذان بروند. اين چه اذانى است؟

بلال چقدر حضور داشت؟ اى سپيدترين سپيدرويان عالم! اى زيباترين دل‏هاى عالم!

يافتن حضور از درگاه اهل‏بيت عليهم السلام‏

روحانى با ادب و درس خوانده از ايران به نجف رفته تا در درس خاتم المجتهدين، شيخ انصارى شركت كند، اما درس را نمى‏فهمد. بار علمى درس خيلى بالاست. چند روزى رفت و نفهميد. با خود گفت:

كاى صوفى شراب آنگه شود صاف‏

كه در شيشه برآرد اربعينى‏ «7»

چهل روز مى‏رويم، باز نفهميد. گفت: من نمى‏فهمم و مريضم، اميرالمؤمنين عليه السلام نيز نمى‏تواند كارى كند كه من بفهمم؟ به حرم رفت. عرض كرد: يا على! من كه درس را براى دنيا نمى‏خواهم، مى‏خواهم بفهمم كه بروم مردم را هدايت كنم، اما نمى‏فهمم. خيلى گريه كرد. ديد خبرى نشد.

چرا خبرى نمى‏شود؟ چند شب مى‏آيد و گريه مى‏كند. هزار مرتبه «يا الله» مى‏گويد، پيراهنش از اشك خيس مى‏شود. خدا پيغام داده است كه گاهى با چند شب مشكل درست نمى‏شود، اما بنده من! همان شب اول كه مى‏آيى و چند «يا الله» مى‏گويى، اگر كار تو را اصلاح كنم، مى‏روى و ديگر نمى‏آيى، پس معطل مى‏كنم، چون مى‏خواهم كه هر شب صداى تو را بشنوم.

ما در حضور نيستيم، او در حضور است. ما غايبيم، او غايب نيست و هيچ وقت نيز غايب نبوده است:

غيبت نكرده‏اى كه شوم طالب حضور

پنهان نگشته‏اى كه هويدا كنم تو را «8»

چند شب در حرم اميرالمؤمنين عليه السلام گريه كرد، اما خبرى نشد. بالاخره به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام راه پيدا كرد. حضرت فرمودند: چه شده است؟ عرض كرد: درس را نمى‏فهمم. حضرت فرمود: بگو: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏». گفت. فرمود: برو! تمام است.

صبح سر درس آمد. ديد درياى دانش شيخ به او منتقل مى‏شود. شاد و با نشاط، به درس اشكال كرد، باز هم اشكال و اشكال كرد و جواب گرفت. ديگر درس داشت به هم مى‏ريخت. شيخ جواب داد: وقتى درس تمام شد، بيا.

آخر درس كه ديگر هيچ كس نبود، شيخ آمد و گفت: اى بزرگوار! آن كسى كه براى تو «بِسْمِ اللَّهِ‏» خواند، تا «وَ لَا الضَّالِّينَ‏» را براى من خوانده است. كمى آرام باش.

در و پنجره را باز كردند. بلال گفت: «الله اكبر»، فرمود:

«الله اكبر أن يوصف»

حضور را مى‏بينيد؟ بلال گفت: «أشهد أن لا اله الا الله» فرمود: تمام وجودم شاهد وحدانيت او است؛ يعنى جايى را در حيات، ذات، ظاهر و باطن من پيدا نمى‏كنيد كه از خدا خالى باشد.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- بدائع الكلام في تفسير آيات الأحكام: 206؛ «فقد روى مالك و غيره ان المؤذن جاء الى عمر بن الخطاب فوجده نائما فقال الصلاة خير من النوم فأمره عمر ان يجعله في نداء صلاة الصبح و اما إسقاط حي على خير العمل قال الفاضل القوشجي في شرحه على تجريد المولى العلامة الطوسي (قدس سره) نقلا عن عمر قال ثلاث كن على عهد رسول الله و انا أنهى و احرمهن و أعاقب عليهن متعة النساء و متعة الحج وحي على خير العمل.»

(2)- مستدرك الصحيحين: 2/ 147؛ «روى بسنده عن أنس بن مالك إن رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: سيكون فى أمتى اختلاف و فرقة قوم يحسنون القيل و يسيئون الفعل، يقرؤن القرآن لا يجاوز تراقيهم يحقر أحدكم صلاته مع صلاتهم و صيامه مع صيامهم، يمرقون من الدين مروق السهم من الرمية، لا يرجع حتى يرد السهم على فوقه و هم شرار الخلق و الخليفة، طوبى لمن قتلهم و قتلوه، يدعون إلى كتاب اللّه و ليسوا منه فى شى‏ء من قاتلهم كان أولى باللّه منهم، قالوا: يا رسول اللّه ما سيماهم؟ قال: التحليق.»

(3)- مولوى.

(4)- من لايحضره الفقيه: 1/ 297، باب الأذان و الإقامة، حديث 907؛ «وَ رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا قُبِضَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله امْتَنَعَ بِلَالٌ مِنَ الْأَذَانِ وَ قَالَ لَاأُؤَذِّنُ لِأَحَدٍ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ إِنَّ فَاطِمَةَ عليها السلام قَالَتْ ذَاتَ يَوْمٍ إِنِّي أَشْتَهِي أَنْ أَسْمَعَ صَوْتَ مُؤَذِّنِ أَبِي عليه السلام بِالْأَذَانِ فَبَلَغَ ذَلِكَ بِلَالًا فَأَخَذَ فِي الْأَذَانِ فَلَمَّا قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ ذَكَرَتْ أَبَاهَا عليه السلام وَ أَيَّامَهُ فَلَمْ تَتَمَالَكْ مِنَ الْبُكَاءِ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى قَوْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ شَهَقَتْ فَاطِمَةُ عليها السلام شَهْقَةً وَ سَقَطَتْ لِوَجْهِهَا وَ غُشِيَ عَلَيْهَا فَقَالَ النَّاسُ لِبِلَالٍ أَمْسِكْ يَا بِلَالُ فَقَدْ فَارَقَتِ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله الدُّنْيَا وَ ظَنُّوا أَنَّهَا قَدْ مَاتَتْ فَقَطَعَ أَذَانَهُ وَ لَمْ يُتِمَّهُ فَأَفَاقَتْ فَاطِمَةُ عليها السلام وَ سَأَلَتْهُ أَنْ يُتِمَّ الْأَذَانَ فَلَمْ يَفْعَلْ وَ قَالَ لَهَا يَا سَيِّدَةَ النِّسْوَانِ إِنِّي أَخْشَى عَلَيْكِ مِمَّا تُنْزِلِينَهُ بِنَفْسِكِ إِذَا سَمِعْتِ صَوْتِي بِالْأَذَانِ فَأَعْفَتْهُ عَنْ ذَلِكَ.»

(5)- صائب تبريزى.

(6)- نهج البلاغة: خطبة 113، قاله عند تلاوته «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ ...».

(7)- حافظ شيرازى.

(8)- فروغى بسطامى.

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه