ريشه امنيّت در زندگى
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دو
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
هر فرد، مادامى كه به كمال لايق خويش نرسيده، در فضاى وسيع زندگى پيوسته دچار وسوسه و اضطراب و گرفتار احساس ناآرامى و پريشانى باطنى است.
پيش از وصول به هر مقصود، براى دريافت مطلوب خويش در كشش وكوشش و تلاشى مداوم است و پس از نيل به هر هدف معلومى، باز ضميرش بىآرامى مىكند و نهاد نهفته، رنجش مىدهد، مطلوب ديگرى را به رنگ آرزو تزيين مىنمايد و خواسته بعدى را با اصرار تمام در خاطر تقويت مىكند و در صورت نيل، به سرابى ديگر رهنمون مىشود و در حقيقت بايد گفت كه از راهش بازمىدارد و در ورطه تباهى عمر گمراه و سرگردانش مىسازد.
با تأسّف بايد پذيرفت و اعتراف كرد كه تا پيش از حصول كمال، اين حركت و اين باديهپيمايى و اين عدم وصول مطلق كه موجب پريشانى و موجد سرگردانى است هميشه دوام مىيابد نهايت آن كه موارد با تفاوت افراد و اجتماعات و به اقتضاء عادات و طبايع و سنن و تربيتها و آيينها و مذاهب گوناگون و در طىّ سالهاى مختلف عمر آدمى فرق دارد.
امّا نقطه مشترك همگى و چهار راه مشابه بلكه متّحد زندگى، همان ناآرامى دائم و اضطراب مداوم است.
زمانى فرزند آدم به اين پندار گرفتار مىشود كه مىگويد: اگر به اين هدف اخير نايل شوم و اگر اين مقصود جديد را به چنگ آورم ديگر يكسره خاطر آسوده دارم و با خيال آرام دور از پراكندگى ضمير و آشفتگى درون باقى عمر را بر بساط آسايش نشينم و از اطمينان خاطر و آرامش باطن برخوردار گردم.
ولى افسوس، چه در همان لحظهاى كه «بلى» عيناً در همان لحظهاى كه نيل بدان مقصود جديد- كه فرضاً هدف اعلى محسوب گرديده- ميسر شود، يا حتّى هنگامى كه وصول بدان فقط امكانپذير و قريب الوقوع جلوه مىكند آدمى در باطن، اگر هم احساس مسرّتى كند زودگذر است و ديرى نمىپايد كه بلافاصله دلزدگى و آزردگى شگرفى از آن مطلوب منظور در خويش مىيابد و بعضاً از آن پس خود را شايسته سرزنش نيز مىداند، كه چرا مدّت بسيارى از عمر عزيز را بدين مقصود ناپخته مصروف داشتم و در راه نيل به اين هدف ناتمام بسر آوردم!!
دريغ از عمرى كه گذشت و آن هم به اين كار ناروا و قصد نابجا گذشت، اين هست و اين در خاطرش مىگذرد و ضميرش را دستخوش تشويش مىسازد، لكن بىدرنگ در حالى كه به اصطلاح عامّه ناس، عرق راهش خشك نشده، اسب آرزو را زين مىكند به جانب مقصدى ديگر، معقول يا نامعقول، سهلالوصول يا دست نيافتنى و به هر حال با هيجان تمام نيل به هدفى ديگر را وجهه همّت خويش قرار مىدهد و براى دريافت آن، با عبور از ورطهها و طىّ مهلكهها اهتمامى تامّ مبذول مىدارد و به غايتى كه در قوّه دارد و مىكوشد و مىجوشد و مىخروشد و مىخواهد زمين و زمان را بهم بدوزد و طىّ ارض و عرش و فرش و كرسى كند تا خود را به مقصود برساند و باز به همين طريق گرم است به وقت شروع اهتمام و هنگام آغاز كار و سرد است در موقع اتمام و در سرانجام كار و به اين ترتيب و با توجّه به اين نتيجه پيوسته افسرده و پريشان است و آشفته و حيران، به قيد و بند ناآرامى فرو بسته و اسير است و در دخمهاى از سياه چال اضطراب گرفتار و زندانى!!
مىرود به اميد آن كه آرامش مطلوب را دريابد، ولى دريغ و درد كه آنچه بنابر بافته و يافته پندار خام و انديشه ناتمام وى، مقصدى آرامشبخش مىنمايد، نه تنها حاصلى بدست نمىدهد، بلكه خود مبدأ قَلَقى بيشتر و منبع اضطرابى وسيعتر است، در نتيجه يار دائم آدمى اضطراب خاطر است و پريشانى خيال و چنين آدمى- كه هنوز آدم نشده- آنچه دارد بىآرامى است و آنچه مىيابد سرگردانى!!
هميشه در درون خويش از لحاظ سرگشتگى همچون كسى است كه هرچند راه را نمىداند و آماده راهروى نيست، ولى ناگزير و بىاختيار به راهى افتاده كه در شب تار در بيابانى وسيع ناچار سرگردان مانده به طورى كه نه راه پيش دارد و نه پناهگاه پس، نه اميدى به روشنايى دارد نه راهى به سمت خلاص و نجات مىيابد، لذا بيچاره و مضطر است، همانند ناتوان نابينايى كه نه توان حركت دارد و نه قوّه ديدن.
با آن كه بشر طبعاً و روحاً در جستجوى اطمينان بسر مىبرد و تا هست خواهان آرامش است و هرجا مىرود و هرچه انجام مىدهد براى اين است كه مطمئن گردد و آرام شود، ولى تا راهش اين باشد و رويّهاش چنين، آش همين آش است و كاسه همين كاسه و تا انسان بر اين سيره باقى مانده باشد، به انسانيّت نرسيده؛ با انجام هر كار و با وصول به هر مطلوب، هنوز از خستگى راه طلب قبلى نياسوده به كمند آرزوى جديدى اسير مىشود و از راه راستِ خواسته درست وطلب صحيح مىلغزد و به بيراههاى منحرف مىگردد و در ورطهاى سرنگون مىشود كه با ابتلاء به آن به جايى نرسيده و حاصلى نبرده، بر پريشانىهاى پيشين وى نيز آشفتگىهاى تازهاى هم افزوده مىگردد.
در حقيقت، بشر طالب آزادى است، آزادى از هر چيز و هركس، آزادى از رنج و تعب و كشمكش درون و حالات ناآرام حيات و خيالهاى پريشان و اضطرابات پراكندهاى كه در طول اين زندگى دو روزه روى مىدهد و انسان را هم چون پر كاهى كه به چنگ امواج اسير افتاده باشد، موجى از پى موجى مىغلطاند و فرو مىبرد و باز برمىآورد و در تلاطم مستمرّ در عرصه محيط از هر سمتى به سويى ديگر و از هر طرفى به جانبى ديگر مىافكند و مىكشاند.
در اين كشاكش و هجوم و حمله بىامان است كه آدمى راه نجات خود را در وصول به منزل اطمينان مىطلبد و نيل به اين هدف را با تمام وجود، وجهه همّت خويش قرار مىدهد و اين اطمينان، مقامى است كه مقيم آن آرامش مىيابد، از پراكندگى به هر قسم و از هر جهت رها مىشود و به آزادى مقصود مىرسد و در حدّ ظرف وجودى خويش آسايش روان و آرامش جان حاصل مىكند، اين است كه قبله دل و كعبه جان هر انسانى مقام امن اطمينان است و وصول به آن مقام محمود مبارك.
اما اين مقصود شريف، نه تنها به سهولت انديشه و به سرعت خواست حاصل نمىشود، بلكه با زدن ابواب عادى هم به جايى نمىرسد، چنان كه زدهاند و مىزنند و بىحاصل و محروم برجاى ماندهاند كه مىبينند و مىبينيم، راه چاره به سويى نمىبريم و نمىدانيم مگر آن كه در شام اين عمر شهوتزده هوسآلود كه از غايت افراط و انحراف به نهايت تيرگى رسيده، ناگاه برق هدايتى در رسد و بدرخشد و در روشنايى آن، پناهگاه و نقطه اتكايى يافته شود كه بتوان به آن پناه برد و بر آن متّكى گشت و سپس مادام العمر براى پايدار ساختن اين دولت عظيم بذل جهد كرد و صرف همّت نمود.
شيخ اجل سعدى شيرازى چه نيكو مىگويد:
|
اى كه پنجاه رفت و در خوابى |
مگر اين پنج روز دريابى |
|
|
تا كى اين باد كبر و آتش خشم |
شرم بادت كه قطره آبى |
|
|
كهل گشتى و همچنان طفلى |
شيخ گشتى و همچنان شابى |
|
|
گر به نعمت شريك قارونى |
ور به قوّت عديل سهرابى |
|
|
ملك الموت را به حيله و فن |
نتوانى كه پنجه برتابى «1» |
|
آرى، اگر آن برق هدايت بدرخشد، پناهگاه و نقطه اتكاء پيدا خواهد شد و انسان با تمام وجودش به آن پناه خواهد برد و براى هميشه به سعادت و خوشبختى و اطمينان و آرامش خواهد رسيد.
نقطه اتّكاء، نيروى مدير و مدّبر اين عالم است، يعنى ذات بىچون و چند الهى كه هم آفريده و هم پرورش داده، هم آفريدگار است و هم پروردگار.
آن برق روشنگر توفيقِ، حقّ است كه اگر به كارسازى جان آدمى نرسد، همه رشتهها پنبه مىشود.
حبّ الهى بر مسير توحيد و مذاق يكتاپرستى، استمداد از رحمت واسعه وجود مطلق، احد صمد كه حق است و بر حقّ و جز او هر چه به نظر آيد باطل است و ناحقّ و رغبت به حصول قرب و وصول به پيشگاه لطف او عزّوجلّ كه تقرّب به ساحت نور وجود است در باطن فرد، ظاهر اجتماع هم از آن بهرهمند مىگردد، همه از اين خواست بشر يعنى آرامشجويى واطمينانطلبى كه وديعهاى الهى است، نهاده در نهاد آدمى، ناشى مىشود و از اين جهت است كه خداخواهى و خداجويى و خدايابى بشر فطرى است؛ چرا كه اطمينانطلبى و آرامشجويى در فطرت بشر نهفته و انحراف از اين طريق فطرى تنها به سبب موجبات و عوارضى دست مىدهد كه از ذات فطرت انسان بيرون است و از مقوله اسباب و عوارض خارجى به شمار مىآيد، از قبيل محيطهاى نامساعد و تربيتهاى ناملايم و توارثهاى نامناسب كه مناسبتها و ملايمتها و مساعدتها را به واسطه سوء عادات و افراط در شهوات گم كرده و فاقد گشته است.
شبان مهربان حريم حرم كه در كوه و كمرهاى آن ديار مقدّس گوسپندان را به چرا مىبرد، به خواست خدا داشت پا در ركاب همين قصد مبارك مىنهاد كه آمادگان را دست گيرد تا از چند سوء عادت نجات يابند و از انحراف در شهوت رها شوند و رو به راه گردند و آگاه، همانطور كه گوسپندان بسته زبان را نجات مىداد، از اين كه فرو غلتند و از درّهاى عميق پرت شوند، يا از اين كه فرومانند و به چنگال گرگى كمين گرفته گرفتار آيند؛ او داشت پيش مىرفت تا به صفّه بعثت رسيد به جايى كه بايد همين حفاظتها و صيانتها را بر وجهى دقيقتر و شديدتر در مورد انسانها اعمال نمايد و در نجات آنها كوشش فرمايد، انسانهايى كه زبانهايى دارند باز، تا به مقتضاى عادات بگردد و بر وفق شهوات اطراف محيط خود را زهرآگين نمايد و متأسّفانه تا به كمال نرسيدهاند پيوسته بر اين سنگر آلودگى كمين گرفتهاند و از همين مركز ناروايى به راهزنى ديگران كمان گشادهاند.
همّ او همهاش اين بود كه امر حق را پاس دارد و از اين راه برود و راهروان را رو به سوى نجات وخلاص روانه كند و به مقصد سعادت برساند، نجاتى كه آدمى را از پريشانى خلاص مىكند، خلاصى كه انسان را از پراكندگى فكرى و عملى نجات مىدهد وسعادتى كه از اطمينان نفس و آرامش خاطر حاصل مىشود اگرچه همان اطمينان و همين آرامش را مىتوان سعادت خواند كه مغز و اصل سعادت جز اين نيست.
به اميد دريافت آرامش دل و اطمينان جان است كه انسان به سوى عبادت روى مىبرد و از همين رهگذر است كه در شرايع الهى كه از جانب حق براى سوق دادن بشر به سمت سعادت نازل آمدهاند، اصل عبادت با تأكيد تمام تشريع شده و ترتيب و اقسام و نحوه انجام آنها با نظمى دقيق وضع گرديده است.
مطلب به قدرى ضرورى است كه حتّى ديگران كه از توحيد صحيح به دور افتادهاند، ناچار در اين راه روشى دارند و با متمركز ساختن توجّهات خويش به مفاهيم يا مصاديق معيّن به انديشهاى يا چيزى يا كسى، خواه ناخواه و گاه بلكه غالباً ناخودآگاه، مىكوشند كه از فوائد اين حركت عقلانى ونفسانى و جسمانى محروم نمانند، ولى چون خود باخته را با پرداخته خدا مناسبتى نيست لاجرم روش اين جمع پريشان كه از خداى بىخبر افتادهاند و دل به موهومات نهادهاند بر انحراف رفته و راهشان در بيراهه سرگشته شده است.
لذا در آيين مقدّس اسلام، عبادت در صورتى تحقّق مىيابد كه از طرف شارع اقدس تعيين شده باشد و سنّت اللّه باشدكه تغييرپذير نيست، نه بدعت خلق در دين خدا و به اصل شرع جايز يا واجب يا مستحب شمرده شده باشد، به اين معنى كه خدا آن را به هر قسم كه اقتضا دارد معيّن ساخته باشد.
عبادت، رشتهاى است كه اميد پيوند ميان عابد و معبود را ايجاد مىكند و چون عابدى به عبادت بپردازد آن اميد محقّق مىشود، پيوند صورت وقوع بهم مىرساند و پيوستگى حاصل مىگردد و در محض آن پيوند و در عين اتّصال و بركت پيوستگى، انسان سرگشته عادت و پريشان شهوت با رهايى از قيود انحرافى اين و آن مطمئن و آرام مىشود.
از اين رهگذر است كه در شريعت مقدّسه اسلام، عبادت بدون قصد قربت حصول نمىيابد و واقع نمىشود؛ قصد قربت هم عبارت است از انجام دادن امر عبادى، محض امتثال فرمان محبوب و به قصد فرمانبردارى از حق تعالى.
با اين قصد است كه دل يك دله مىشود و تمركز به هم مىرسد، تشتّت از بين مىرود و پراكندگى زايل مىشود و ثبات و اطمينان حاصل مىگردد؛ به همين جهت است كه عبادت واقعى اطمينانآور و آرامشبخش است و با توجّه به حاصل امتثال فرمان است كه چنين قصدى قصد قربت خوانده مىشود، چرا كه فرمانبردارى از پروردگار در آن ملحوظ است و به لحاظ امتثال امر الهى انجام مىپذيرد و روشن است كه اطاعت از خدا خالصاً و مخلصاً قرب حق تعالى را ايجاب مىنمايد حقّاً و واقعاً و از همين روست كه قصد قربت شرط صحّت هر عبادتى است و بدون چنين قصدى اصلًا عبادتى واقع نمىشود هرچند صورت اعمال وآيات و اذكار و اورادى كه انجام مىگردد بر زبان مىگذرد و شكل شرعى عبادتى را به ياد آورد و اين از آن است كه روح عمل اگر حاصل شود به خدا مىرسد و الّا فىالمثل نمازى كه با ريا باشد و بىتقوا و عارى از توجّه به خدا جز [فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ] «2» چه مىتواند به دنبال داشته باشد و اصلًا جز تقوا با تحقّق تام و جز پرواى از خدا در نهان و آشكارا چه چيزى قابليّت اين را دارد و مىتواند داشته باشد كه به خدا رسد و مقبول درگاه واقع شود كه:
[لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ] «3».
هرگز گوشتهايشان وخونهايشان به خدا نمىرسد، بلكه تقواى شما به او مىرسد.
و درست به همين سبب است كه هرچه قربةً إلى اللّه باشد «اگرچه عامّه بىخبر از آن شكل عبادت را نيابد» به واقع عبادت است، هرچند خوردن و خفتن باشد كه اينها و امثال اينها هم اگر با تصحيح نيّت و ترتيب قصد محضاً للّه عملى شود خدايى گردد و راهرو بداند و بتواند و موفّق شود كه از راه كار برآيد و وارد شود رو به خدا درآمده و در آنچه لازم بوده و انجام داده اعمّ از اين كه لزوم آن تشريعى باشد يا تكوينى، فردى باشد يا اجتماعى، دنيوى باشد يا اخروى، هرچه و به هر قسم باشد، عبادت خداى را به جاى آورده و رو به سوى تحصيل قرب پروردگار عالم روانه گشته است، كه راه كار هم تصحيح نيّت است و ترتيب قصد و تجهيز همّت.
مولوى در اين زمينه در ترجمه نيّت پاك مىگويد:
|
قصد گنجى كن كه اين سود وزيان |
در تبع آيد تو آن را فرع دان |
|
|
هركه كارد قصد گندم بايدش |
كاه خود اندر تبع مىآيدش |
|
|
نيّت مؤمن بود بِهْ از عمل |
اين چنين فرمود سلطان دُوَل |
|
|
خانهاى نو ساخت روزى نو مريد |
پير آمد خانه او را بديد |
|
|
گفت شيخ آن نو مريد خوش را |
امتحان كرد آن نكو انديش را |
|
|
روزن از بهر چه كردى اى رفيق |
گفت تا نور اندر آيد زين طريق |
|
|
گفت آن فرع است اين بايد نياز |
تا از اين ره بشنوى بانگ نماز |
|
|
نور خود اندر تبع مىآيدت |
نيّت آن را كن كه آن مىبايدت |
|
ولى ناگفته روشن و پيداست كه فقط در نهايت امر و تنها با تحقّق قصد اوليّه است كه قربت حاصل مىشود و جان انسان به تجرّد فرشتگان فائض مىگردد، بلكه چون كار به نهايت رسد با صرفنظر از خودى و با رفع همّت از خودخواهى، تخلّق به اخلاق الهى صورتپذير مىشود و عابد با وصول به محبوب و با نيل به منزل مقصود، چندان كه جزء ورق ورق را از كلّ مطلق نصيب تواند بود به خوى معبود خوىگر مىگردد و آن گاه است كه مىيابد:
تَخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ اللّهِ «4».
از كجا سر در مىآورد؟ آبشخورش كجاست و از عنايتهاى او جلّ وعلا چه حكايتها دارد و سرانجامش چيست؟
به ويژه كه عبادات مسلمانى چه به كل نيّت شامل و چه به جزء جزء صورت ظاهر، عبادت بر نقل از معصوم موقوف است و اين خود ديباچه دفتر روشنايى است و نور كتاب منوّر آشنايى به حق و به هر آنچه حقّانى است؛ زيرا آن كه در حريم وصل پروردگار حرمت قربت به هم رسانيده به دولت عصمت تشريف يافته در عبادت با معبود پيوند سرمدى حاصل كرده، از ربّ جليل راه بندگى را ياد گرفته و آموخته، علم و عمل و فكر و كلامش از منبع الهى و با توفيق الهى به كمال تحقّق پيوسته و به جهت ولايت و سبب نبوّت از جانب خداى تعالى اخبار مىنمايد، يا به جهت ولايت و به سبب وصايت و خلافت به نيابت از مقام ختم رسالت از احكام الهى خبر مىدهد، بهتر مىتواند راه صواب را بنمايد و طريق ارشاد را معلوم و معيّن فرمايد، بلكه راه آن است كه او بدان رهنمون مىشود و رشد آن است كه از ارشاد او افاضه مىگردد و حاصل مىآيد.
وقتى تحقّق حقيقت در عبادت صحيح به اين پايه رسيد، آدمى به كمال لايق خود واصل مىشود، از نقصها و تقصيرها، كوتاهىها و تباهىها رها مىگردد و از آنچه لايق او نيست آزاد مىشود و چون آزادى فطرى خود را باز يافت و از گرفتارىهاى عادات و شهوات و انحرافات خلاص شد اطمينان و آرامش گم شده خويش را بازمىيابد و به آسايش و راحتى مىرسد.
از كجا به اينجا رسيده و از كدام راه؟ از مبدأ صفاى فطرت و از راه عبادت كه عبوديّت ومعرفت را به انسان اهدا مىكند و نجات و سعادت را به آدمى ارزانى مىدارد، بنابراين اگر در تعبير مطلب، اين عبارت عرضه شود كه: «عبادت» وسيله عروج به مدارج عاليه انسانيّت است ومايه وصول به مشهد امن و آسايش و مقام اطمينان و آرامش، نه تنها سخنى به گزاف بيان نشده بلكه صحيحتر آن كه به اين اشارت مطلب را تمام كنيم كه «تحقّق به عبادت، خود مقام امن است و مركز اطمينان، والسلام».
عارف معارف حق، فيض كاشانى از خداوند امنيّتى طلب مىكند، آنجا كه مىگويد:
|
دلم را اى خدا از عشق جان ده |
روانم را حيات جاودان ده |
|
|
تن بىجان بود جان فسرده |
زمهر خويش جانم را روان ده |
|
|
به كوى قدس دل را راه بنماى |
روان را سوى عليين نشان ده |
|
|
ز زندان بدن آزاد گردان |
فضاى لا مكان را جان مكان ده |
|
|
بگير اين دوست را از دست دشمن |
ز خود بىخود كن از خويشم امان ده |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- كليات سعدى: 749 (مواعظ).
(2)- ماعون (107): 4.
(3)- حج (22): 37.
(4)- متخلق به اخلاق الهى شويد، بحار الأنوار: 58/ 129.
English