ماهيت شكر از نظر قرآن
اما آيا شكر فقط لفظى همچون «الحمد للّه رب العالمين» است، يا فراتر از آن، نام يك عمل است؟ قرآن مجيد تصريح مىفرمايد كه شكر عمل است:
«اعملوا آل داود شكرا».
اى خاندان داود، براى سپاسگزارى، به فرمانهاى حق عمل كنيد.
طبق ادبيات عرب، كلمه شكر در اين آيه نقش «مفعول لأجله» دارد.
معنى آيه اين است كه اى آل داوود، تمام نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم، به اعمال صالح تبديل كنيد و در اين مسير رهنمودهاى انبيا و ائمه و قرآن را نصب العين خود قرار دهيد. تنها در صورتى كه مواهب مرا به كردارهاى نيكويى مانند عبادت و انفاق و صدقه و حسن خلق تبديل كرديد، به معنى حقيقى كلمه مراتب شكر و سپاس آن نعمات را به جاى آوردهايد.
آرى، شكر با اين امر تحقق مىيابد كه تن و روان و قدرت و مكنت شاكر، وقف عبادت حق و خدمت خلق بشود.
البته، خطاب اين آيه شريفه صرفا متوجه آل داوود نيست و تمامى آدميان اعصار و قرون مخاطب آن هستند؛ همچنانكه اكثر خطابهاى قرآن مجيد با عبارات «يا بنى ادم» و «يا ايها الناس» صورت مىپذيرد.
در مقابل شكر نعمت، كفران نعمت قرار دارد:
«ألم تر إلى الذين بدلوا نعمة اللّه كفرا و أحلوا قومهم دار البوار».
آيا نديدى كسانى را كه شكر نعمت خدا را به كفران و ناسپاسى تبديل كردند و قوم خود را به سراى نابودى و هلاكت درآوردند؟
پرسشى كه در اين آيه وجود دارد، يك استفهام حقيقى نيست و از نظر ادبى استفهام انكارى نام دارد. وقتى خداوند در اين آيه به پيغمبرش مىگويد «آيا نديدى ...؟» به اين معنى است كه «البته مكرر ديدهاى».
«و احلّوا قومهم دار البوار»
خويشتن و بستگانش را به آتش دوزخ كشاند.
بسيارى از گناهان و معاصى به واسطه الگوپذيرى اعضاى كوچكتر يك خانواده و فاميل از اعضاى بزرگتر گسترش مىيابد.
«و اللّه أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون».
و خدا شما را از بطون مادرانتان بيرون آورد درحالىكه چيزى نمىدانستيد، و براى شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاسگزارى كنيد.
نوزاد هيچ آگاهى و فهمى درباره جهان ندارد و حتى نمىداند چگونه خود را از كوچكترين آسيبها در امان نگاه دارد. اما خداوند اسباب فهم و آگاهى را در وجود انسان قرار داده است تا اندكاندك بر فهم خود بيفزايد:
«جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون».
گوش و چشم و دل به شما بخشيدم تا تبديل به انسانهايى شكرگزار شويد.
انسان با به كار بستن چشم و گوش و دل و ديگر اعضا و جوارحش در راه خدا، شكر او را محقق مىسازد. هر يك از اعضاى بدن ظرفيت اين را دارند كه صاحبش با آن عبادت حق را به جاى آورد يا آن را در معصيت او به كار گيرد. مثلا همچنانكه با چشم مىتوان به آيات قرآن نگريست و اين خود يك عبادت محسوب مىشود، اگر همان چشم به نامحرم نظر كند به فرموده روايات مرتكب زناى چشم [10] شده است، و هكذا باقى اعضا و جوارح بدن.
مقام شكر چنان بلند است كه حضرت سيد الشهدا، عليه السلام، شب عاشورا بعد از آن سخنان بىنظيرشان در جمع اصحاب، چنين دعا كردند:
«جعلت لنا اسماعا».
خدايا گوش ما ملك تو است.
«و ابصارا»
چشم ما ملك تو است.
«و افئدة» نيروى انديشه ما ملك توست.
در شب شكوهمند عاشورا كه:
|
تا جهان هست بزمى چنين |
نبيند به خود آسمان و زمين |
|
چنان مجلسى در تاريخ يك بار اتفاق افتاده است و واعظى همچون سيد الشهدا، عليه السلام، نيز در عالم نيامده است. مستمعان نيز بىنظير بودند، ابى عبد اللّه فرمود:
«فانّى لا اعلم خيرا من اصحابى».
در عالم بهتر از اين هفتاد و دو نفر وجود ندارد؛ نه در گذشته و نه در آينده.
اهل تسنن نقل كردهاند كه پيغمبر فرمود: آقاى تمام مردم عالم شهدا هستند، آقاى تمام شهيدان عالم اين هفتاد و دو نفر هستند، آقاى اين هفتاد و دو نفر حسين من است. يعنى حسين نتيجه كل آفرينش است.
امام، عليه السلام، دستش را بلند كرد و فرمود:
«فاجعلنا من الشاكرين».
در اين واپسين لحظههاى حيات، ما را توفيق ده تا همه وجودمان را هزينه خودت و بندگىات كنيم.
پروردگار عالم در قرآن مىفرمايد:
«سنجزى الشاكرين».
خداوند يقينا پاداش شاكران را مىدهد.
خواجه نصير الدين طوسى توضيحى درباره شكر دارد كه تلفيقى از آيات و روايات است. اين تلفيق در مصباح الشريعه ذكر شده كه گفتار وجود مبارك امام صادق، عليه السلام، است.
خواجه نصير از حكيمان عاليقدر اسلامى محسوب مىشود. حكماى قديم معتقد بودند كه كل عالم استوار بر ده عقل (عقول عشره) است و آنها را در كتابهاى حكمت و فلسفه توضيح دادهاند. بحث عقول عشره از سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح تاكنون مطرح بوده است.
در علو قدر خواجه نصير همين بس كه فلاسفه درباره وى مىگويند:
خدا بعد از آن ده عقل يك عقل ديگر هم به اين عالم اضافه كرده و آن هم خواجه نصير الدين است. آنان خواجه را عقل حادى عشر يعنى عقل يازدهم مىنامند.
جهان فلسفه، ارسطو را معلم اول و فارابى را معلم ثانى مىنامد، درباره ابن سينا و ملا صدرا هم سخنى نمىگويد؛ اما به خواجه كه مىرسد به او لقب «استاد البشر» مىدهد. اينجايگاه خواجه در علم است.
خواجه نصير انسانى فوقالعاده باادب بود. نقل است كه وقتى مرگش نزديك شد به خويشان خود گفت: روى سنگ قبر من ننويسيد فيلسوف كبير، عارف عظيم، عقل حادى عشر، استاد البشر، خواجه نصير الدين طوسى. چون مرا كنار قبر موسى بن جعفر، عليه السلام، دفن مىكنيد، ادب كنيد و روى سنگ قبرم بنويسيد:
«و كلبهم باسط ذراعيه بالوسيط».
يك سگ بر آستانه اين خانه پوزه روى دست گذاشته است.
همچنين نقل است كه شخصى در بيابانى گريه مىكرد و مىگفت:
خدايا مرا محب خود حساب كن. چون خيلى دوستت دارم. بنويس من محب تو هستم. تو خيلى عاشق دارى. ما را هم در شمار يكى از آنها كه معرفت به تو دارند، بنويس. اگر مىبينى من لايق نيستم در دفتر عاشقانت اسمم نوشته بشود، بنويس اين بنده من است. اگر ديدى اين لياقت را هم ندارم، بنويس سنگ گرسنه درب خانه من است.
باز درباره ادب خواجه نصير نوشتهاند كه بستگان او نزديك مرگش به وى گفتند: شيعيان در همه جاى دنيا وصيت مىكنند اگر امكان داشته باشد پيكر آنان را به نجف نقل دهند و كنار حرم امير المؤمنين، عليه السلام، دفن كنيد. شما نيز چنين وصيتى كنيد. خواجه گفت: هرگز! اگر مرا از كنار حرم موسى بن جعفر، عليه السلام، به نجف ببريد بىاحترامى به موسى بن جعفر، عليه السلام، محسوب مىشود. مرا همينجا دفن كنيد.
شواهد درباره ادب خواجه بسيار است. محقق حلى دايى علامه حلى است. علامه حلى كه در قرن هفتم مىزيست، اولين روحانى شيعه است كه به او لقب «آيت اللّه» دادهاند. بعد از مرگ علامه تا زمان ميرزاى شيرازى بالاترين لقب عالمان شيعه حتى خود ميرزاصاحب فتواى تنباكو- «حجت الاسلام» بود. محقق حلى به دايىاش گفت: به من اجازه دهيد به مراغه بروم و در محضر عالم بزرگ، خواجه نصير، فلسفه و حكمت بخوانم.
علامه رخصت يافت و به مراغه رفت. وقتى به حضور استاد رسيد، خواجه به او فرمود: من به شما فلسفه و حكمت ياد مىدهم به شرط اينكه چون شما فقيهتر از من هستيد من هم پيش شما فقه بخوانم. اين ادب خواجه است.
علامه شش سال در مراغه مقيم بود و درس مىخواند، سپس به حلّه برگشت. پس از بازگشت، دايىاش به او گفت: خواجه شغلى در دولت داشته و تو به خاطر اينكه شش سال با اين مرد دولتى نشست و برخاست داشتهاى در قيامت بازخواست خواهى شد.
آنها را ببينيد كه احتياط را تا كجا كشانده بودند. گفت: سفارش مىكنم با روزه و نماز مستحبى و نماز شب كفاره نشستن اين شش ساله را با او به خدا بدهى.
گفت: دايى، من به عنوان كفاره نشستن با اين انسان كه مىگويى در دولت بود، نه يك بار روزه مىگيرم و نه يك ركعت نماز مىخوانم.
گفت: چرا؟ گفت: من شش سال شبانه روز با او بودم، حتى يك ترك اولى از او نديدم تا چه برسد به گناه صغيره! او تمام اعمالش و حتى غذا خوردنش را به عبادت تبديل مىكرد. يك لقمه كه برمىداشت، مىگفت:
خدايا اين لقمه ملك توست. من براى تو مىخورم نه براى لذت شكمم.
شكم مىخواهد لذت ببرد يا نبرد. اكنون كفاره چه چيزى را بايد بدهم؟
همين خواجه نصير نگاهى به شكر دارد كه شنيدنى است. گو اينكه نگاه ايشان نياز به توضيح مفصل هم دارد:
«الشكر اشرف الاعمال و افضلها».
اين همان است كه سيد الشهدا، عليه السلام، از خدا خواسته است.
بالاترين عمل در نزد خدا شكر است.
«و اعلم ان الشكر مقابلد النعمة بالقول و الفعل و النية».
شكر اين است كه نعمت تبديل به عملى مثبت بشود. اين شكر هم با سه چيز به دست مىآيد:
«بالقول و الفعل و النية».
حاصل مىشود با زبان، عمل و نيت.
«و له اركان ثلاثة».
شكر ساختمانى است با سه پايه:
«الاول: معرفة المنعم و صفاته اللائقة به».
هر نعمتى را آيينه كنيد و در آن جمال نعمتدهنده را ببينيد. كنار هيچ نعمتى خدا از ياد نرود. كنار تمام نعمتها منعم و صفات او را ببينيد.
|
گيتى و خوبان آن در نظر آيينهاى است |
ديده نديدم در آن جز رخ زيبايى دوست |
|
|
گر شبى در خانه جانانه مهمانت كنند |
گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش |
|
«و معرفة النعمة من حيث انها نعمة و لا تتم تلك المعرفة الّا ...».
بعد از شناخت منعم، خود نعمت را بشناس.
«بأن يعرف ان النعم كلّها جليها و خفيها من اللّه».
باورت شود كه تمام نعمتهاى پنهان و آشكار از اوست.
«و انه المنعم الحقيقى»
منعم حقيقى اوست، نه پدر و مادر، نه دولت و وكيل و وزير. همهكاره تنها اوست.
«و ان الاوساط كلّها منقادون لحكمه مسخّرون لامره».
تمام اينهايى كه واسطه نعمت هستند همه غلام حلقه به گوش او هستند، ابر، باد، باران و كائنات در فرمان اويند.
ركن دوم حال است. بايد در برابر پروردگار خاضع و فروتن باشى. به هر نعمتى كه نگاه مىكنى بدانى كه اين هديه خدا به توست. اين نعمتها،
«دالّة على عناية المنعم بك و علامة ذلك»
نشان مىدهند كه خدا بندگانش لطف دارد. نعمتها زبان دارند و لطف خدا را بازگو مىكنند، شنيدنش گوش شنوا مىخواهد.
«ان لا تفرح من الدنيا الا بما يوجب القرب منه».
در كنار نعمت، در صورتى خوشحال باش كه با نعمت به قرب او حركت بكنى.
ركن سوم عمل است:
«الثالث: ... و هذا العمل يتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح. اما عمل القلب».
قلب با نعمتها خون مىگيرد و سالم مىماند و با نعمتها كار مىكند، عمل قلب به اين است:
«فالقصد الى تعظيمه و تحميده و تمجيده»
كه خدا را تعظيم و حمد كنى، در نعمتهاى خدا و آثار لطفش تفكر كنى، و نيت كنى كه خدايا من با اين مقدار نعمتم،
«ايصال الخير و الاحسان الى كافة خلقه».
عاشقانه به بندگانت خدمت مىكنم و از تو رو برنمىگردانم.
در زمان رسول اللّه، زنى به مدينه آمد و به مقداد گفت: پيغمبر در مسجد است؟ گفت: بله. گفت: پيغمبر مىداند من چه كسى هستم، برو به او بگو همان زنى كه مجلس جوانان مكه را گرم نگاه مىداشت، آواز مىخواند و مىرقصيد و مطربى مىكرد، به مدينه آمده است. چون از قيافه افتادهام و گلويم ديگر آن صدا را ندارد، هيچ جا مرا دعوت نمىكنند؛ فقير شدهام، كمكى به من بكنند. مقداد آمد و گفت: يا رسول اللّه، چنين زنى بيرون است. پيغمبر به مردم فرمودند: چيزى من مىدهم، چيزى هم شما بدهيد، بارش را ببنديم و او را راهى مكه كنيم. [19]
اينگونه بود كه پيغمبر نعمت خدا را صرف خدمت به همه بندگانش مىكرد. اين شكر است.
«و اما عمل اللسان فاظهار ذلك المقصود بالتحميد».
بگو الحمد للّه، سبحان اللّه، بگو لا اله الا اللّه، امر به معروف كن. نهى از منكر كن. اين شكر زبان است.
«و اما عمل الجوارح».
چشمت، زبانت، گوشت، دستت، شكمت، پايت، اين هفت عضو
«باستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فى طاعته و عبادته».
تمام بدن را وارد حريم بندگى كن.
«و التوقى من الاستعانة بها فى معصيته و مخالفته».
همه اين هفت عضو را از آلوده شدن به گناه حفظ كنيد. در ملك او تصرف نابجا نكنيد.
«فظهر انّ الشكر من امّهات صفات الكمال».
خواجه نصير مىگويد: از اين حرفها معلوم مىشود شكر از ريشههاى صفات كمال است.
«و تحقق الكامل منه النادر»
شاكر خيلى كم است.
«كما قال»
چنانكه خود پروردگار مىفرمايد:
«و قليل من عبادى الشكور»
اگر معنى شكر اين است، خداوند بنده شاكر كم دارد.
خداوندا، بندگان شاكرت كه حقت را ادا كردند، اما تكليف بندگانى كه كفران نعمت مىكنند چيست؟ با شاكران كه مىخواهى روبهرو بشوى مىگويى:
«سنجزى الشاكرين».
|
عشق از اول سركش و خونى بود |
تا رود آن كس كه بيرونى بود |
|
اين سؤال را پيغمبر در شب معراج از خدا پرسيد. گفت: اما با امت ناشكر من مىخواهى چه كنى؟
پيغمبر از اين بابت دغدغه داشت. گفت: مولاى من
«امتى ضعيف».
اينها خيلى قوى نيستند كه چنين شكرى و عبادتى از ايشان بخواهى.
با آنها چه مىكنى؟ اين عبادتهاى ناقص كه شكر نمىشود.
از ناحيه حق خطاب رسيد: وقتى در قيامت همه شما را جمع كردم تو حبيب من از يك گوشه قيامت همانجا كه ايستادهاى صدا بزن:
«امّتى امّتى»
فورا جوابت را مىدهم:
«رحمتى رحمتى»
و اينگونه خيال پيغمبرش را آسوده كرد.
|
الهى سينهاى ده آتشافروز |
در آن سينه دلى و آن دل همه سوز |
|
|
هر آن دل را كه سوزى نيست دل نيست |
دلافسرده غير از آب و گل نيست |
|
|
كرامت كن درونى دردپرور |
در آن سينه دلى و آن دل پر از درد |
|
|
دلم پر شعله گردان سينه پر دود |
زبانم را به گفتن آتشآلود |
|
|
ندارد راه فكرم روشنايى |
ز نورت پرتوى دارد گدايى |
|
|
نگه كن اين دل افسردهام را |
بر افروزان چراغ مردهام را |
|
|
در اين راه اميدم پيچدرپيچ |
مرا لطف تو مىبايد دگر هيچ. |
|
English