عقل: محرم راز ملكوت - جلسه سوم - (متن کامل + عناوین)
عاقلان و فريبهاى دنيا
تهران، حسينيه سليمى رجب 1381
بسم اللّه الرحمن الرحيم. للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
كتاب با عظمت اصول كافى روايت بسيار مهمى را از وجود مبارك موسى بن جعفر، عليه السلام، نقل مىكند كه در آن امام، عليه السلام، محور مطلب خود را قعل قرار داده و به ارزش عقل، انسان عاقل، و آثار عقل اشاره فرمودهاند.
عقل حقيقتى است كه مانند ساير نعمتها از جانب پروردگار به انسان عطا شده است. خداوند متعال براى عقل نيز غذايى معين فرموده و مردم وظيفه دارند اين عضو را با آن تغذيه كنند، زيرا اگر عقل تغذيه نشود، مانند بدنى كه بى غذا بماند، رو به ضعف و سستى و ناتوانى و در نهايت نابودى مىگذارد [1] و در نتيجه، انسان گرفتار ديو خطرناك جهل خواهد شد كه به فرموده رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، سختترين تهيدستى و فقر و تاريكى محض است. آنها كه دچار اين تاريكى هستند، آثار زشت و بدى از خود بروز مىدهند و هم دچار اخلاق بهيمى و سبعى و شيطانى مىشوند و هم دچار عمل فاسد مىگردند.
كتابهاى علم اخلاق، اخلاق بهيمى را به اخلاق چارپايان تعريف كردهاند، زيرا كار چارپايان در اين دنيا به دنبال غذا رفتن و خوردن و شهوت راندن و، در نهايت، از بين رفتن است.
اخلاق سبعى به معناى اخلاق درندگى است. انسان جاهل، بعد از مدتى، تبديل به موجودى درنده مىشود كه به همه چيز چنگ و دندان نشان مىدهد. او تا جايى كه قدرت داشته باشد به كشتن، غارت كردن، تجاوز به حقوق ديگران و بردن حق مردم دست مىزند.
اخلاق شيطانى نيز به مكر و حيله و فريب و اين قبيل حالات زشت تعريف شده است كه مربوط به شيطان است [2] و برگرفته از همان وسوسه سنگينى است كه شيطان نسبت به آدم و حوا داشت و به وسيله آن، آن دو را از بهشتى كه پروردگار در آن قرارشان داده بود بيرون كرد.
فريبكارى شيطان در قرآن مجيد اينگونه توضيح داده شده است:
«و قاسمهما إنى لكما لمن الناصحين». [3]
و براى هر دو سوگند سخت و استوار ياد كرد كه يقينا من براى شما از خير خواهانم و قصد فريب شما را ندارم.
در آن وقت، يك قسم بيشتر وجود نداشت و آن فقط قسم به پروردگار بود، زيرا هنوز انبيا و ائمه طاهرين، عليهم السلام، به دنيا نيامده بودند و قسم به موجودات هم معهود نبود. تنها قسمى كه وجود داشت قسم به وجود مقدس پروردگار عالم بود. بنابراين، انسانهايى مثل آدم و حوا كه جز خداى متعال تكيهگاهى نداشتند و در حد خود نيز به پروردگار معرفت داشتند، قسم شيطان را راست پنداشتند و آن را باور كردند.
شيطان شش هزار سال با ملائكه همنشين بود و به فرموده امير المؤمنين، عليه السلام، در خطبه قاصعه، در عبادت مقام بسيار بالايى داشت، [4] اما وقتى براى گمراه كردن اين زن و شوهر ظاهر شد به خدا قسم خورد و با اين قسم زمينه اتبات حرف خود را براى آدم و حوا فراهم كرد. اين قسم شيطان قسم مكارانه، فريبكارانه و دورغ بود.
اصولا، هيچ وقت افراد متقلب واقعيت قسم دروغ خود را براى انسان شرح نمىدهند، چون اگر چنين كارى انجام دهند و بگويند ما داريم قسم دروغ مىخوريم و تقلب مىكنيم، نقض غرض است و ديگر نامش دغلبازى و فريبكارى نيست. لذا، هيچ وقت متقلب فريبكار حقيقت كار خود را براى انسان بيان نمىكندو به همين سبب است كه انسان فريب او را مىخورد.
در قرآن مجيد، به مردم فراوان سفارش شده است كه سعى كنيد بيدار و بينا باشيد تا شما را گول نزنند و مغرور نكنند. [5] البته، غرور در اينجا به معناى فريب است. شياطين انسان را يا با پول فريب مىدهند با با مقام با با قيافه زيبا يا با زبانبازى و يا ... بااينحال، انسانهاى عاقل فريبكارى را درك مىكنند، زيرا وقتى در مقابل چنين دغلبازانى قرار مىگيرد و مىبينند آنها به هر حيله و مكرى متوسل مىشوند درك مىكنند كه طرف مقابل مىخواهد آنها را از خدا دور كند و به كرامت و ارزشهايشان حمله كند. پروردگار عالم در قرآن مىفرمايد:
«إن الشيطان كان للانسان عدوا مبينا». [6]
تنها انسان عاقل است كه مفهوم «عدوّ مبين» بودن شيطان را مىفهمد.
اما كدام انسان عاقل؟ مسلما، عاقلى كه به قول امير المؤمنين، عليه السلام، داراى عقل مسموع است، نه فقط داراى عقل طبيعى. كسى كه تنها داراى عقل طبيعى است به سادگى گول مىخورد، ولى كسى كه عقل طبيعى خود را با معارف الهى تغذيه كرده و عمرى با معارف و مسائل الهى سر و كار داشته مىفهمد هدايت چيست و گمراهى كدام است؛ حق چيست و باطل كدام است؛ عملى كه عامل رفتن به بهشت است چيست و كارى كه به جهنم منتهى مىشود كدام است. آرى، تنها چنين انسانهايى را نمىتوان فريفت.
فريبهاى دنيا و رسم عاقلان
معاويه بن ابى سفيان همواره تلاش مىكرد به شيوههاى گوناگون (با نامه، پيك، ترغيب، تشويق و ...) اولياى خدا و شيعيان ناب امير المؤمنين، عليه السلام، را محاصره كرده و اين بزرگواران را به نحوى فريب دهد، بلكه مردم نيز به تأسى از آنان از وجود مبارك امير المؤمنين، عليه السلام، دست بردارند و خدا را رها كنند و به طرف شيطان بيايند، اما تاريخ شيعه گواه است كه اين بزرگواران نه با نامههاى فدايت شوم و پرعاطفه معاويه گول خوردند، نه با پول فريب خوردند، نه با تشويق و ترغيب، و نه حتى با تهديد. حضرت موسى بن جعفر، عليه السلام، اين فريفته نشدن را از آثار عقل كامل مىداند.
در مقابل آنان، انسانهاى معمولى كه عقل درستى نداشتند و در پول و شهوت و ماديات غوطه مىخوردند، با اولين نامه يا ترغيب و تهديد معاويه به دام او مىافتادند.
در تاريخ شيعه، شخصيتهاى با عظمتى مانند حجر بن عدى وجود دارند كه نشانه عقل كاملاند. معاويه براى به دام انداختن اين انسان والا و يارانش شايد تمام توان خويش را به كار گرفت، ولى كمتر موفقيتى در اين راه نصيبش نشد. در نهايت نيز دستور داد همه را دستگير كنند.
سربازان معاويه آنان را در كوفه دستگير كردند و دست و پايشان را با زنجير بستند و به شام بردند و در آنجا زندانى كردند. در زندان، پيغامها و پيشنهادهاى فراوانى هم به اين بزرگواران داده شد، اما زير بار هيچ يك از آنها نرفتند.
كسى كه خدا را درك كرده و حقانيت نبوت انبيا و ولايت واليان امر را دانسته و حق را از باطل و نور را از ظلمت شناخته است به خود اجازه نمىدهد براى اين چند روز زندگى دنيايى وارد چنين دادوستد خسارتبارى شود. او به سبب عقلى كه در وجودش موج مىزند به زندگى خيلى روشن نگاه مىكند و در چنين شرايطى با خود مىانديشد كه گيرم در سن شصت سالگى با معاويه بسازم و امير المؤمنين، عليه السلام، را كنار بگذارم؛ فرض كه رسالت پيغمبر، صلى اللّه عليه و آله، را هم ناديده بگيرم و با اين مجسمه ظلم و اين شيطان خطرناك بسازم.
مگر قرار است پس از اين چند سال زنده بمانم: ده سال يا بيست سال؟
مگر در اين بيست سال باقى مانده از عمر بدنم چند متر پارچه براى پوشيدن لازم دارد و شكمم چقدر مىخواهد در سايه حكومت معاويه آب و غذا بخورد؟ وانگهى، بعد از اين چند سال، وقتى مرگم فرا برسد، به خاطر پشت كردن به خدا و روى كردن به معاويه بايد الى الابد در آتش جهنم بسوزم ...
با چنين نگاه عاقلانهاى است كه انسان عاقل وارد چنين دادوستدهايى نمىشود. برعكس، انسان جاهل مانند گوسفندى كه علف جلوى دهانش گرفته باشند مىدود و به خوردن مشغول مىشود، [7] چون اخلاقش بهيمى و سبعى است.
انتهاى كار حجر و يارانش
در احوالات اين بزرگواران آمده است كه معاويه هر كارى كرد كه آنان را به سازش دعوت كند نپذيرفتند و گفتند: محال است از حق دست برداريم. در نتيجه، يك روز با همان زنجيرهايى كه به گردن و دست و پايشان بود، آنها را از زندان بيرون آوردند و از دمشق به منطقه مرج عذراء بردند. در آنجا، از پيش شش قبر آماده كرده بودند. حجر و پنج تن از همراهانش را آوردند و كنار اين قبرها قرار دادند و به آنها گفتند:
يا دست از على برداريد يا با همين زنجيرهايى كه به بدنتان است سرتان را از بدن جدا مىكنيم و بى غسل و كفن و بىنماز دفنتان مىكنيم!
اين آخرين سخن سربازان معاويه بود، ولى انسان عاقل از اين تهديدها هم وحشتى ندارد:
«يجاهدون فى سبيل اللّه و لا يخافون لومة لائم». [8]
حجر و يارانش با آرامش خيال به سربازان معاويه گفتند: ما از على دست برنمىداريم. شما هم كارى را كه به آن مامور شدهايد انجام دهيد! آنگاه، سربازان معاويه سر اين مردان بزرگ را از بدن جدا كردند و با لگد بدن آنان را در قبرهايشان انداختند و روى قبرها را پوشاندند و رفتند. [9]
بيدارى در انسان عاقل اينقدر قوى است كه شهادت را با خشنودى مىپذيرد، براى اينكه، از بركت شهادت، حق يافته را نگاه مىدارد و آن را از دست نمىدهد.
فريب دنيا و رسم جاهلان
معاويه براى شكار ياران امير المؤمنين، عليه السلام، به تمام مناطق دستاندازى كرده بود. از جمله، توسط مأمورينش براى يكى از اهالى بصره، به نام ابو الاسود دؤلى، عسل زعفرانى فرستاده بود؛ چون شام منطقه كشاورزى خوبى بود و باغات فراوان و آب و هواى خوبى داشت، عسل خوبى هم در آن توليد مىشد و زنبورداران براى معاويه عسل فراوانى توليد مىكردند.
وقتى ابو الاسود وارد منزل شد، ديد دختر هفت هشت سالهاش دارد چيزى را مزمزه مىكند:
- دخترم، چه در دهان دارى؟
- عسل
- من براى خانه عسل نخريده بودم، عسل از كجا آوردى؟
دختر ظرف عسل را نشان داد. ابو الاسود نگاهى به ظرف كرد و گفت:
- دخترم، مىدانى اين عسل را چه كسى براى ما فرستاده؟
- نه!
- معاويه بن ابى سفيان.
- براى چه؟
- مىخواهد كام ما را با اين عسل شيرين كند تا براى أبد به سبب بريدن از على، عليه السلام، كاممان را تلخ كند.
دخترك بلافاصله عسل را از دهان خود خارج كرد. اين دختر عاقل، دخترى كه پدر و مادر عاقلى داشت و در خانهاى رشد كرده بود كه چراغ عقل در آن روشن بود، روى خود را به طرف شام كرد و گفت:
|
أبا الشهد المزعفر يا ابن هند |
نبيع إليك إسلاما و دينا |
|
|
فلا و اللّه ليس يكون هذا |
و مولانا أمير المؤمنينا. [10] |
|
با قدرى عسل زعفرانى، اى پسر هند، مىخواهى ما را بفريبى تا دين و اسلام خود را به تو بفروشيم؟ به خدا هرگز چنين نخواهد شد درحالىكه مولاى ما امير المومنين على است.
اين سخن بزرگ و صعبى است و در آن دشمنشناسى و آگاهى موج مىزند. آنها كه با عرف زبان عرب آشنايند مىدانند كه عربها نام شخص را به نام پدرش اضافه مىكنند و مثلا مىگويند: حسين بن على.
اما وقتى نام كسى را به مادرش نسبت مىدهند اغلب منظورشان تحقير آن شخص به جهت ناپاك بودن مادرش است (مثل ابن مرجانه، ابن سميه، ابن هند و ...) در حقيقت، اين دختر مىخواست بگويد اى كسى كه معلوم نيست پدر واقعىات كيست، تو مىخواهى ما را با ظرف عسل از على جدا كنى؟ منظورش از يابن هند نيز اين بوده كه به معاويه بگويد مادر تو فرد ناپاكى بوده و با مردهاى مختلفى در مكه سروكار داشته است. اين اطلاعات را در خانه به اين دختر داده بودند كه او چنين فهميده و آگاه بوده و مىدانسته كسى كه مملكت اسلامى در دست اوست، معلوم نيست پدرش چه كسى است. [11]
«أبشهد المزعفر يابن هند»؟
با ظرفى از عسل، مىخواهى ما را وادار كنى دين خود را به تو بفروشيم؟
عاقلى كه فهميده دين چه گوهرى است و امير المؤمنين، عليه السلام، چه تكيهگاهى براى دنيا و آخرت انسان است و فهميده كه قرآن چيست، مگر امكان دارد اين سرمايههاى الهى را با باطل معامله كند؟ هرچند كه اين فهم سبب شهادت او شود:
«نبيع اليك إسلاما و دينا».
معاذ اللّه؟ چنين معامله و خريد و فروشى براى خانواده ما غير ممكن است. مگر نمىدانى سرپرست ما در دنيا و آخرت على، عليه السلام، است؟ در اين ميان، تو چه كارهاى؟ چه دارى؟ و اصلا كه هستى؟
اين ارزش عقل است. البته، عقل كامل و عقلى كه تغذيه شده باشد.
چون اگر عقل را تغذيه نكنند، مثل بدنى بى غذا ضعيف مىشود و مىميرد. جهل كرسى خود را در كشور وجود آدم بنا مىكند و حكمران آن مىشود. عقل ارزشى ذاتى دارد، اما عقل كامل مافوق ارزش است.
انسان عاقل با فضيلتترين موجود در عالم وجود است و يكى از آثار عقلش همين است كه حق را از باطل معامله نمىكند و فريب نمىخورد.
چون به همه راهوچاهها واقف است و از آنها تا اندازهاى اطلاع دارد.
اگر آدم فريب ابليس را خورد، علتش معلوم است، زيرا در آن زمان هيچ قسمى جز قسم به خدا وجود نداشت و آدم باور نمىكرد كسى به دروغ به ذات احديت قسم ياد كند. شيطان از اين نكته استفاده كرد و نزد آدم و حوا آمد و قسم خورد كه به خدا قسم من خيرخواه شما هستم:
«انى لكما لمن الناصحين».
آدم و حوا باور نمىكردند كسى پيدا شود كه به خدا قسم دروغ بخورد، چون هنوز اين زمينهها وجود نداشت. در روزگار ما، شايد اين مساله تا حدودى حل شده باشد و هزاران نفر بتوانند به سادگى قسم دروغ بخورند، ولى در زمان آدم و حوا نه آدميزادى نبود و نه اين رفتارها از كسى ديده شده بود. لذا، هنوز آن عقل تكامل لازم را نيافته بود و چشم و گوش و وجدان آنها خيلى چيزها را درك نكرده بود. ازاين رو، باورشان نمىآمد كه يكى بيايد و به خدا قسم دروغ بخورد. بههر حال، شيطان گفت: به خدا من خيرخواه شما هستم! سبب اينكه به شما گفته شده از اين درخت نخوريد آن است كه هركس از ميوه اين درخت بخورد، در اينجا ابدى شده يا تبديل به فرشته خواهد شد:
«فوسوس لهما الشيطان ليبدى لهما ما و ورى عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجرة إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين». [12]
شيطان آن دو را وسوسه كرد تا آنچه از شرمگاه بدنشان بر آنان پوشيده بود نمايان كند، (وسوسهاش اين بود كه به هر دو) گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر از اين جهت كه مبادا دو فرشته گرديد يا از جاودانان شويد. و براى هر دو سوگند سخت و استوار ياد كرد كه يقينا من براى شما از خيرخواهانم و قصد فريب شما را ندارم.
مگر آدم دوست نداشت فرشته شود؟ ظريف شود؟ لطيف شود؟ نور محض بشود؟ از اين جسم تبديل به ملائكه شود؟ هنوز هم دروغ سابقهاى نداشت تا آدم متوجه شود كه شيطان دارد با او مكر مىكند و قصد خيانت به او را دارد. پس، هر دو از آن درخت مىخوردند و هر دو را نيز فورا از بهشت بيرون كردند.
وقتى آدم و حوا از بهشت بيرون رانده شدند، عقل مطبوع خود را به كار گرفتند و گفتند: ما مقام خود را بر اثر فريب شيطان از دست داديم، اما آيا پروردگار ما قدرت ندارد اين مقام از دست رفته را به ما برگرداند؟ خداى ما تواناست و قدرت او بىنهايت است. حال، چه كنيم كه حال از دست رفته برگردد؟ قرآن در پاسخ مىفرمايد:
«فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم». [13]
پس آدم كلماتى را [مانند كلمه استغفار و توسّل به اهل بيت عليهم السلام كه مايه توبه و بازگشت بود] از سوى پروردگارش دريافت كرد و [پروردگار] توبهاش را پذيرفت؛ زيرا او بسيار توبهپذير و مهربان است.
پروردگار مىفرمايد: آدم توبهاى واقعى كرد و من دوباره به او رو كردم و عنايات خود را به جانب او سرازير ساختم.
توبه از آثار عقل است. يعنى وقتى انسان پى به اشتباه خود برد بايد عذر بخواهد و جبران خسارت نمايد و به مسير و راه اصلى خود، كه همان هدايت و سعادت است، برگردد.
واقعا چه بدبختى بزرگى است كه انسان از سر سفره خدا بلند شود و سر سفره شيطان بنشيند و نفهمد چه سرنوشتى را براى خود رقم زده است! چه فاجعه سهمگينى است كه انسان به جاى كار كردن براى خدا براى معاويه و امثال او كار كند! به راستى، اگر كسى به جاى خدا خود را براى فرعون هزينه كند و به جاى خرج شدن براى حق براى باطل خرج شود، در عوض چهچيز مهم و درخور شانى نصيبش مىشود؟
حكايتى از مرحوم شهيد مدرس
سالها پيش، كسى را ملاقات كردم كه، در حقيقت، آخرين فردى بود كه مرحوم شهيد مدرس را در شب رحلتشان در كاشمر خراسان ديده بود.
ايشان نقل مىكرد كه يك شب عدهاى دنبال من آمدند و مرا بردند كه مرد غريبى در اين حوالى مرده، بيا و او را دفن كن! من هم خبر نداشتم ايشان كيست، لذا قبرى كندم و او را دفن كردم. بعدها، وقتى فهميدم اين فرد مرحوم مدرس بوده علاقمند شدم پرونده مدرس را دنبال كنم.
مدرس كه بود؟
ايشان عالمى مجتهد بود كه در نجف درس خوانده بود و درسهاى مرحوم آيت اللّه آخوند خراسانى، ملا محمد كاظم يزدى و چهرههاى برجسته ديگر را ديده بود. اين عده از علما به هيچوجه حاضر نبودند به كسى اجازه اجتهاد بدهند، مگر اينكه شرايطش را به واقع مىداشت، ولى به مرحوم مدرس اجازه اجتهاد داده بودند. مقام علمى ايشان به حدى بود كه اگر به دستور مراجع تقليد آن روزگار از نجف بيرون نيامده بود يا زمانى كه در اصفهان بود، به تهران نيامده بود، قطعا از مراجع مسلم شيعه مىشد، اما علماى بزرك بر ايشان تكليف كردند كه در شوراى نگهبانى كه در مجلس شوراى ملى آن زمان به زحمت مرحوم آيت اللّه حاج شيخ فضل اللّه نورى تاسيس شده بود شركت كند. ايشان اصرار زيادى داشت كه در كنار مجلس، بايد پنج مجتهد واجد شرايط حضور داشته باشد تا اگر وكلاى مجلس بىدينى كردند و خواستند قانونى بر ضد قرآن و اسلام در مجلس تصويب كنند، اين پنج مجتهد آن قانون را باطل اعلام كنند. البته، اين شورا يكى دو دوره بيشتر در مجلس نبود و فراماسونها و غربزدهها و خودفروختههاى به انگليس آن پنج مجتهد را از مجلس شوراى ملى آن زمان حذف كردند و بعد از آن هر قانونى را كه خواستند به نفع انگليس و روس و آمريكا و عليه دين خدا تصويب كردند. اوج اين بىقانونى و بد دينى نيز متعلق به زمان رضا خان و پسرش بود. در زمان ما هم اگر مىبينيد عدهاى با اصل وجود شوراى نگهبان مخالفت مىكنند بر همين اساس است. عقل كامل مىفهمد كه اين حملات و مخالفتها مربوط به شيطان است. قرآن مىفرمايد:
«بل يريد الانسان ليفجر أمامه». [14]
انسان مىخواهد [با دستوپازدن در شك و ترديد] فرارويش را [از اعتقاد به قيامت كه بازدارندهاى قوى است] باز كند تا براى ارتكاب هر گناهى آزاد باشد.
آرى، انسان دوست دارد در گناه مداومت داشته باشد و هر كارى دلش خواست انجام دهد. براى همين نه از قرآن، نه نبوت، نه امامت، نه فقه، نه فقيه، و نه هيچچيز ديگرى خشنود نمىشود. اين نشانه كامل نبودن عقل است.
انتهاى كار مرحوم مدرس
وقتى مرحوم مدرس از طرف مردم تهران وكيل اول مجلس شد، به تنهايى در مقابل قوانين ضد خدا و قوانينى كه به نفع دولتهاى انگليس و روس بود ايستادگى كرد. ايشان يك دوره هم در زمان قدرت رضا خان وكيل مجلس بود. بعد هم كه رضا خان شاه شد، باز مرحوم مدرس رأى اول را در تهران به دست آورد، ولى صندوقها را كه باز كردند گفتند:
مردم به مدرس يك راى هم ندادهاند. ايشان در مقابل اين جريان ايستاد و گفت:
دورغگوها! شما مىگوييد هيچكس به رأى به من نداده است. من خودم كه به خودم رأى دادهام، پس رأى خودم كجا رفت؟
وقتى اين مجتهد والا مقام از جريانات سياسىاجتماعى ايران حذف شد، به كاشمر تبعيدش كردند. اما باز رضا خان، با همه قدرت و شوكتى كه براى خود ساخته بود، از بودن اين پيرمرد هفتاد و پنج ساله كه با يك لباس كرباسى ساده در يك اتاق كاهگلى نشسته بود مىترسيد.
نقل است كه يكبار، در سر سهراهى مجلس شورا واقع در ميدان بهارستان تهران، رضا خان كه براى خودش فرعونى بود، گريبان مدرس را گرفت و او را به ديوار كوبيد و گفت، سيد! از جان من چه مىخواهى؟
مرحوم مدرس گفت: مىخواهم تو نباشى!
عاقل اينطور در راه حق و در مبارزه با امور باطل سرسخت است.
كسى كه واقعيت و حقيقت را فهميده و مىفهمد، كسى است كه داراى عقل كامل است و عقل مسموع دارد وگرنه اگر مدرس با رضا خان متحد مىشد، يك كاخ هم براى مدرس در سعد آباد درست مىكردند و حقوق او را هم از بقيه بيشتر قرار مىدادند و حاضر بودند با آن همه خوى فرعونى در مقابل مدرس تعظيم كنند، اما مدرس اهل اين نبود كه خدا را با فرعون در زندگىاش معامله كند. اين بود كه رضا خان از ايشان مىترسيد و نمىتوانست حضور ايشان را در روستايى دورافتاده نيز تحمل كند. لذا، براى مهيا كردن زمينه قتل ايشان، ابتدا رئيس شهربانى كاشمر را عوض كردند و يكى از هواداران حزب خود را بر سر كار گماشتند. بعد هم به او مأموريت دادند دو نفر پاسبان را بفرستد تا به مرحوم مدرس زهر بخورانند.
روز بيست و هفتم ماه مبارك رمضان، نيم ساعت مانده به افطار، اين دو پاسبان به نزد اين عالم واجد شرايط، اين فقيه بزرگوار، و اين اولاد فاطمه زهرا، عليها السلام، رفتند و به ايشان چاى مسموم تعارف كردند.
فرمود: نيم ساعت به اذان مانده و هنوز افطار نشده، صبر كنيد افطار بشود، مىخورم. اما آنها اجازه ندادند و به زور چاى را در حلق ايشان ريختند. پس از مدتى، وقتى ديدند سم بر بدن ايشان اثر نكرده، نزديك افطار، عمامهشان را از روى طاقچه برداشتند و به دور گردنش پيچيدند و او را خفه كردند و شبانه هم به خاكش سپردند.
بعد از اينكه گزارش اين عمل به رضا خان رسيد، پنجاه تومان به كاشمر فرستاد و گفت: سى تومان آن را به رئيس شهربانى بدهند و نفرى ده تومان هم به آن پاسبانها كه مدرس را كشتهاند.
اين معامله حق با باطل است. ده تا يك تومانى گرفتند و يك مجتهد سيد واجد شرائط روزهدار را روز بيست و هفت ماه رمضان به شهادت رساندند. براى ده تومان خدا را رها كردند. اين اثر جهل و نفهمى است.
جهالت مقدمه تمامى گناهان
جالب اين است كه قرآن سخن حضرت لوط به قوم خود را چنين بيان مىكند: «بل أنتم قوم تجهلون». [15]
مىدانيد درد شما چيست كه به اين گناه بزرگ دچار شدهايد؟ مشكلتان اين است كه انسانهاى نفهمى هستيد و جهل در شما لانه كرده است. از اينرو، در تاريكى به سر مىبريد. اين درحالى است كه عاقل به فرموده موسى بن جعفر، عليه السلام، در روشنايى محض زندگى مىكند.
وقتى عقل كه از ارزشهاى عرشى و ملكوتى است، با علم دين تغذيه شود، بدل به فوق ارزش مىشود. اين عقل عرشى كه با معرفت دينى تغذيه شده دارنده خود را به «خير البريه» [16] تبديل مىكند. حال، در اين روشنايى، چه كسى مىتواند چنين انسانى را فريب دهد؟ آرى، عاقل است كه فريبكارىها و دغلبازىها را مىفهمد، درحالىكه انسانهاى نفهم نمىفهمند.
توبه از اشتباهات، نشانه عقل
توبه از آثار عقل است. كسانى كه مرتكب گناه مىشوند و توبه نمىكنند، انسانهاى نادانى هستند. زيرا توبه نكردن از آثار جهل و نادانى است.
تعجبى ندارد كه چرا از سى هزار جمعيت حاضر در كربلا تنها يك نفر توبه كرد؟ چون تنها همان يك نفر عاقل بود و بقيه همگى نفهم و جاهل و نادان بودند. تنها يك نفر بود كه صبح روز عاشورا عقل را به كار گرفت و از خود پرسيد: من براى چه بايد امام حسين را بكشم؟ به چه هدف؟ فلسفه اين كار چيست؟
بعد، با خود انديشيد كه گيرم در اين جنگ شركت كردم و پيروز هم شديم. يزيد بعد از كشتن امام حسين چه چيزى مىخواهد به من بدهد كه چنين ظلمى را جبران كند؟ خانه مىخواهد بدهد؟ كه من خانه دارم.
لباس مىخواهد بدهد؟ كه حقوق من در حدى هست كه لباس بخرم.
مىخواهد فروشگاهى را به من معرفى كند كه ماه به ماه قند و شكر و چاى و برنج به من بدهند؟ كه اگر به من كوپن هم ندهند، آنقدر مال دارم كه آزاد خريد كنم. بعد از كشتن امام حسين چه چيز نصيب من خواهد شد، جز اينكه در ظلم يزيد دست داشتهام و بعد از شصت سال زندگى خود را با دست خود گرفتار دوزخ كردهام؟ سپس، يادش آمد كه در روز خروجش از كوفه صدايى شنيده كه بشارت به بهشتش مىداده. [17]
انديشيد كه اين بشارت كجا تحقق پيدا مىكند؟ در لشكر يزيد يا سپاه امام حسين؟ آن وقت پيش پسرش آمد و گفت: برخيز دست مرا بگير تا با خجالت و شرمندگى نزد پسر فاطمه برويم و او او عذرخواهى كنيم! [18]
اين رفتار از آثار عقل است. عقل و توفيق الهى دست به دست هم دادند و اين انسان عاقل را از چاه جهنم نجات دادند و به فردوس اعلى رساندند.
در انتها
اى كاش اين روايت موسى بن جعفر، عليه السلام، كه حدود ده صفحه از كتاب شريف كافى است، در همه عالم تبديل به كتاب درسى مى شد تا همه مردم جهان با بهرهگيرى از آن به عقل رو مىكردند! چون عقل رو به خدا و نبوت و امامت و نور دارد، درحالىكه جهل به همه اينها پشت كرده و رو به دوزخ دارد. هركه در اين عالم جاهل بماند، سرانجام راهى دوزخ خواهد شد، حال آنكه هركه عاقل باشد به بهشت مىرود، زيرا طبع عقل، طبع صعود به جانب پروردگار عزيز عالم است.
پىنوشت:
[ (1). بحار الأنوار، ج 1، ص 218: «قال الحسن بن على (عليهما السلام): عجب لمن يتفكر فى مأكوله كيف لا يتفكر فى معقوله!؟ فيجنب بطنه ما يؤذيه و يودع صدره ما يرديه».]
[ (2) .. جواهر الكلام، شيخ جواهرى، ج 9، ص 170: «إن للقلب جنودا، و ذلك لانه لما كان اكتساب الكمالات الانسانية موقوفا على البدن فلا بد من حفظه بجلب ما يوافقه و دفع ما يناقيه، فأنعم اللّه تعالى على القلب بجندين: باطن و هو الشهوة، و ظاهر و هو آلتها، و لما توقف الشهوة للشئ و النفرة عنه على معرفة ذلك أنعم اللّه عليه فى المعرفة بجندين باطنين أحدهما الادراكات الخمس، و منازلها الحواس الخمس الظاهرة، و ثانيهما القوى الخمس، و منازلها تجويف الدماغ، فإذا علم الموافق اشتهاه و انبعث على جلبه، و إذا علم المنافر نفر عنه و انبعث على دفعه، والباعث يسمى إرادة، و هى المعبر عنها عند الاصحاب بالداعى، لانها هى التى تدعو لوقوع الفعل و وجوده فى الخارج، بل ربما كانت العلة التامة فيه باعتبار أنها جزء أخير، و المحرك للاعضاء قدرة، فجميع جنود القلب ثلاثة: الارادة و القدرة و القوى الدراكة الظاهرة و الباطنة، و لما اصطحبت فى الانسان هذه الجنود اجتمعت فيه أربعة أوصاف: سبعية تحمله على العداوة، و بهيمية تحمله على الشره و الحرص، و ربانية تحمله على الاستبداد و الانسلال من القيود السفلانية و الاطلاق عن ربقة العبودية، و شيطانية تحمله على المكر والخديعة، ...».]
[ (3). اعراف، 21.]
[ (4). نهج البلاغة، خطبه 192، ج 2، ص 138: «فاعتبروا بما كان من فعل اللّه بإبليس إذا أحبط عمله الطويل و جهده الجهيد، و كان قد عبد اللّه ستة آلاف سنة لا يدرى أمن سنى الدنيا أم سنى الآخرة عن كبر ساعة واحدة».]
[ (5). لقمان، 33: «يا أيها الناس اتقوا ربكم و اخشوا يوما لا يجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شيئا إن وعد اللّه حق فلا تغرنكم الحياة الدنيا و لا يغرنكم باللّه الغرور».]
[ (6). إسراء، 53: «و قل لعبادى يقولوا التى هى أحسن إن الشيطان ينزغ بينهم إن الشيطان كان للانسان عدوا مبينا».]
[ (7). لردبايرون شاعر معروف انگليسى مىگويد: دنيا كومهاى علف خشك است و انسانها الاغهايى هستند كه هركس آنها را به طرفى مىكشاند.]
[ (8). مائده، 54: «يا أيها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى اللّه بقوم يحبهم و يحبونه أذلة على المؤمنين أعزة على الكافرين يجاهدون فى سبيل اللّه و لا يخافون لومة لائم ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه واسع عليم».]
[ (9). الغارات، ابراهيم بن محمد ثقفى، ج 2، ص 809: «فلما قدم زياد بن أبى سفيان واليا على الكوفة دعا بحجر بن عدى فقال: تعلم أنى أعرفك، و قد كنت أنا و إياك على ما قد علمت، يعنى من حب على بن أبى طالب، و أنه قد جاء غير ذلك و انى انشدك اللّه أن نقطر لى من دمك قطرة فأستفرغه كله املك عليك لسانك و ليسعك منزلك، و هذا سريرى فهو مجلسك و حوائجك مقضية لدى فاكفنى نفسك فانى أعرف عجلتك فأنشدك اللّه يا أبا عبد الرحمن فى نفسك، و إياك و هذه السفلة هؤلاء أن يستزلوك عن رأيك فانك لو هنت على أو استخففت بحقك لم أخصك بهذا من نفسى. فقال حجر: قد فهمت ثم انصرف إلى منزله فأتاه اخوانه من الشيعة فقالوا: ما قال لك الامير؟ قال: قال لى: كذا و كذا. قالوا: ما نصح لك، فأقام و فيه بعض الاعتراض، و كانت الشيعة يختلفون إليه و يقولون: إنك شيخنا و أحق الناس بانكار هذا الامر، و كان إذا جاء إلى المسجد مشوا معه، فأرسل إليه عمرو بن حريث و هو يومئذ خليفة زياد على الكوفة و زياد بالبصرة: أبا عبد الرحمن ما هذه الجماعة و قد أعطيت الامير من نفسك ما قد علمت؟ فقال للرسول: تنكرون ما أنتم فيه؟! إليك، وراءك أوسع لك. فكتب عمرو بن حريث بذلك إلى زياد و كتب إليه: إن كانت لك حاجة بالكوفة فالعجل، فأغذ زياد السير حتى قدم الكوفة، فأرسل إلى عدى بن حاتم و جرير بن عبد اللّه البجلى، و خالد بن عرفطة العذرى حليف بنى زهرة، و إلى عدة من أشرف أهل الكوفة فأرسلهم إلى حجر بن عدى ليعذر إليه و ينهاه عن هذه الجماعة و أن يكف لسانه عما يتكلم به، فأتوه فلم يجبهم إلى شئ و لم يكلم أحدا منهم، و جعل]
[يقول: يا غلام اعلف البكر. قال و بكر فى ناحية الدار فقال له عدى بن حاتم: أمجنون أنت؟ أكلمك بما أكلمك به و أنت تقول: يا غلام اعلف البكر؟ فقال عدى لا صحابه: ما كنت أظن هذا البائس بلغ به الضعف كل ما أرى، فنهض القوم عنه و أتوا زيادا فأخبروه ببعض و خزنوا بعضا و حسنوا أمره، و سألوا زيادا الرفق به، فقال: لست إذا لابى سفيان، فأرسل إليه الشرط و البخارية فقاتلهم بمن معه ثم انفضوا عنه و أتى به زياد و بأصحابه فقال له: ويلك مالك؟ فقال: إنى على بيعتى لمعاوية لا أقيلها و لا أستقيلها، فجمع زياد سبعين من وجوه أهل الكوفة فقال: اكتبوا شهادتكم على حجر و أصحابه، ففعلوا. ثم و فدهم على معاوية و بعث بحجر و أصحابه إليه، و بلغ عائشة الخبر فبعثت عبد الرحمن بن الحارث بن هشام المخزومى إلى معاوية تسأله أن يخلى سبيلهم، فقال عبد الرحمن بن عثمان الثقفى: يا أمير المؤمنين جدادها حدادها لا تعن بعد العام أبرا. فقال معاوية: لا أحب أن أراهم و لكن اعرضوا على كتاب زياد فقرئ عليه الكتاب و جاء الشهود فشهدوا، فقال معاوية بن أبى سفيان: أخرجوهم إلى عذرى فاقتلوهم هنالك، قال: فحملوا إليها، فقال حجر: ما هذه القرية؟ قالوا: عذراء، قال:
الحمد للّه، أما و اللّه إنى لاول مسلم نبح كلابها فى سبيل اللّه ثم أتى بى اليوم إليها مصفودا، و دفع كل رجل منهم إلى رجل من أهل الشام ليقتله، و دفع حجر إلى رجل من حمير فقدمه ليقتله ...»، بحار الأنوار، ج 18، ص 124: «عن عبد اللّه بن زرير الغافقى قال: سمعت عليا (عليه السلام) يقول: «يا أهل العراق سيقتل سبعة نفر بعذراء مثلهم كمثل أصحاب الاخدود، فقتل حجر بن عدى و أصحابه».]
[ (10). الأربعون حديثا، منتجب الدين بن بابويه، ص 81: «عن على بن محمد قال: رأيت ابنة أبى الاسود الدؤلى و بين يدى أبيها خبيص فقالت: يا أبه أطعمنى فقال: افتحى فاك. [قال:] ففتحت فوضع فيه مثل اللوزة، ثم قال لها: عليك بالتمر فهو أنفع و أشبع.
فقالت: هذا أنفع و أنجع؟ فقال: هذا الطعام بعث به إلينا معاوية يخدعنا به عن حب على بن أبى طالب عليه السلام. فقالت: قبحه اللّه، يخدعنا عن السيد المطهر بالشهد المزعفر، تبا لمرسله و آكله، ثم عالجت نفسها و قاءت ما أكلت منه، و أنشأت تقول باكية: أبالشهد المزعفر يا ابن هند* نبيع إليك إسلاما و دينا/ فلا و اللّه ليس يكون]
[هذا* و مولانا أمير المؤمنينا».]
[ (11). چون مادر معاويه زناكارى حرفهاى بوده است. در نسب معاويه مىگويند معاوية بن ابو سفيان، ولى اين مطلب ثابت نيست. معاويه موجودى است زنا در زنا و معلوم نيست نطفه او متعلق به كيست. (مولف)]
[ (12). اعراف، 20.]
[ (13). بقره، 37.]
[ (14). قيامت، 5.]
[ (15). نمل، 55: «أئنكم لتأتون الرجال شهوة من دون النساء بل أنتم قوم تجهلون».]
[ (16). بينه، 6- 7: «إن الذين كفروا من أهل الكتاب و المشركين فى نار جهنم خالدين فيها أولئك هم شر البرية* إن الذين آمنوا و عملوا الصالحات أولئك هم خير البرية».]
[ (17). بحار الأنوار، ج 45، ص 15: «و رويت باسنادى أنه قال للحسين عليه السلام: لما وجهنى عبيد اللّه إليك خرجت من القصر فنوديت من خلفى: أبشر يا حر بخير، فالتفت فلم أر أحدا فقلت و اللّه ما هذه بشارة و أنا أسير إلى الحسين، و ما احدث نفسى باتباعك، فقال عليه السلام: لقد أصبحت أجرا و خيرا ثم قالوا: و كان كل من أراد الخروج ودع الحسين عليه السلام و قال: السلام عليك يا ابن رسول اللّه! فيجيبه و عليك السلام و نحن خلفك، و يقرأ عليه السلام" فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا."]
[ (18). اللهوف، سيد بن طاووس، ص 61: «قال الراوى: ثم صاح عليه السلام أما من مغيث يغيثنا لوجه اللّه أما من ذاب يذب عن حرم رسول اللّه، قال فإذا الحر بن يزيد قد أقبل الى عمر بن سعد فقال أمقاتل أنت هذا الرجل! قال: أى و اللّه قتالا أيسره أن تطير الرؤوس و تطيح الايدى، قال: فمضى الحر و وقف موقفا من أصحاب و أخذه مثل الافكل، فقال له المهاجر بن أوس: و اللّه إن أمرك لمريب و لو قيل لى من أشجع أهل الكوفة لما عدوتك فما هذا الذى أرى منك فقال و اللّه إنى أخير نفسى بين الجنة و النار فو اللّه لا اختار على الجنة شيئا و لو قطعت و احرقت، ثم ضرب فرسه قاصدا إلى الحسين عليه السلام و يده على رأسه و هو يقول اللهم إليك أنبت فتب على فقد أرعبت قلوب أوليائك و أولاد بنت نبيك، فقال للحسين عليه السلام: جعلت فداك أنا صاحبك الذى حسبك عن الرجوع و جعجع بك و ما ظننت أن القوم يبلغون منك ما أرى و أنا تائب الى اللّه تعالى فهل ترى لى من توبة؟ فقال الحسين عليه السلام نعم يتوب اللّه عليك. فنزل و قال: أنا لك فارسا خير منى لك راجلا و إلى النزول يصير آخر أمرى. ثم قال فإذا كنت أول من خرج عليك فأذن لى أن أكون أول قتيل بين يديك لعلى أكون ممن يصافح جدك محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم غدا فى القيامة».]
English