عقل: محرم راز ملكوت - جلسه پنجم (1) - (متن کامل + عناوین)
سيماى عاقلان و جاهلان در قرآن
كرج، مسجد حضرت معصومه (ع) دهه دوم و سوم محرم 83- 1382
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
سخن درباره آيات 19- 24 سوره رعد بود. پروردگار مهربان عالم در آيه 19 مردم را با معيار آگاهى و ناآگاهى به دو گروه تقسيم مىكند: گروه دانا و به تعبير خود قرآن صاحبان خرد و مغز؛ و گروه اعمى.
گروه اول با مطالعه و شنيدن و فكر و تحصيل علم آنچه را كه بر پيغمبر نازل شده است حق مىيابند و از آن پيروى مىكنند، اما گروه اعمى كه در قرآن مجيد وصف آنان در آيات مختلفى آمده است [1]- اعمى به معناى كوردل، جاهل، نادان، و نفهم استكسانى هستند كه مىتوانستند بيمارى جهل و نادانى و نفهمى خود را با گوش دادن و مطالعه و تحصيل علم علاج كنند، اما خودشان چنين نخواستند. كوردلان قرآن را حق نمىبينند و صحيح و درست نمىانگارند و در هر دورهاى تعابيرى درباره قرآن دارند كه در قرآن كريم نيز نقل شده است.
عاقلان خردمند و دانايان بينا در همه شئون زندگى به كتاب خدا اقتدا مىكنند و از اين منبع عظيم خير بهره مىبرند و خودشان را با تمسك به قرآن كريم تبديل به عبد اللّه مىكنند و از طريق بندگى توفيق جلب رضايت پروردگار را پيدا مىكنند و نعمت ابدى الهى را در قيامت نصيب خويش مىنمايند، چون همه خيرات از طريق قرآن مجيد به دست مىآيد؛ اما انسانهاى كوردل محروم از هر خيرى هستند. نكته عجيب اين است كه به فرموده پروردگار همه همّت كوردلان صرف شكم و لذّتشان مىشود. قرآن مجيد درباره اين دسته از انسانها مىفرمايد:
«فالنار مثوى لهم». [2]
جايگاه اينان براى هميشه آتش دوزخ است، چون خيرى كسب نكردهاند. پيغمبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، در روايتى مىفرمايد:
«شرّ العمى عمى القلب». [3]
بدترين كورى و نابينايى كورى دل است.
زيرا اگر انسان بيدار و بينا باشد و بصيرت و نورانيت داشته باشد، قرآن را حق مىداند و از آن پيروى مىكند. قرآن از مردم سوال مىكند:
«أفمن يعلم أنما انزل اليك من ربّك الحق؟». [4]
اين آيه از مردم سؤال مىكند، اما چه كسانى جز عاقلان، خردمندان، دانايان، و بينايان مىتوانند به آن جواب مثبت بدهند؟ آنان كه حق را از باطل، نور را از ظلمت، زشتى را از خوبى، و درستى را از نادرستى تمييز مىدهند به حقانيت قرآن يقيين دارند و هيمن يقيين وادارشان مىكند از حق پيروى نمايند.
خداوند در قرآن خطاب به پيامبر خود مىفرمايد:
«و اتبع ما يوحى اليك». [5]
يعنى به شخص پيامبر امر مىكند كه از آنچه بر او نازل شده پيروى كند، زيرا خير پيامبر در اين است و به طور كلى خوشبختى و سعادت و كمال در پيروى از قرآن است.
تمام عظمت پيغمبر اسلام به همين مطيع بودن و عبد اللّه بودنش است.
اگر به آياتى كه در رابطه با پيغمبر است دقت كنيم، مىبينيم قسمت عمدهاى از اين آيات از پيغمبر اكرم تعبير به «عبد» كردهاند. [6] بنده و عبد كسى است كه پيرو قرآن و مطيع محض پروردگار است و ازاينرو اين بالاترين مقام يك انسان در پيشگاه خدا نيز هست. به سبب داشتن چنين مقامى است كه در هر نمازى بر ما واجب كردهاند كه به اين مقام بندگى توجه كنيم. اين مقام نردبانى بود براى رسيدن به مقام رسالت:
«عبده و رسوله».
در واقع، اگر پرسيده شود كه خداوند چه كسانى را به پيغمبرى انتخاب كرده است؟ در پاسخ بايد بگوييم: آن كسانى كه تابع محض حق بودند.
ويژگى مهم حضرت ابراهيم (ع)
پروردگار عالم در چندين سوره از حضرت ابراهيم، عليه السلام، ياد مىكند و ويژگىهاى وى را بيان مىدارد [7] كه از جمله آنها متابعت حضرت ابراهيم، عليه السلام، است.
«انّ من شيعته لابراهيم». [8]
نكته در اين است كه پيش از آن كه ابراهيم پيغمبر اولو العزم و صاحب صحف باشد و فرزندى مثل اسماعيل داشته باشد و پدر همه انبياى بعد از خود قرار بگيرد، مطابق نص قرآن كريم پيرو حضرت نوح، عليه السلام، بوده است؛ يعنى ابراهيم بودن را از اين تابع بودن به دست آورده است. درحالىكه كسى كه تابع و مأموم شيطان و اقتداكننده به اوست، هيچچيز گيرش نمىآيد. اين نكته مهم و قابل دقتى است كه مىتواند براى ما بالاترين درسها باشد.
وقتى قرآن مىخواهد از پيغمبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، تعريف كند، غير از مساله عبد بودن مىفرمايد:
«انّ اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه». [9]
نزديكترين مردم از نظر شخصيت و معنويت به ابراهيم كسانى هستند كه از ابراهيم پيروى كرده و مثل پيغمبر من تابع ابراهيماند:
«و هذا النبى و الذين آمنوا».
مساله اقتدا اين اندازه مهم و جدى است، آن هم به شخصى كه خدا او را برگزيده تا انسانها به او اقتدا كنند.
اهميت مساله اقتدا
در نماز جماعت هم بحث اقتدا وجود دارد. فرقهايى اساسى ميان نماز فرادى و نماز جماعت هست كه اهميت اقتدا را نشان مىدهد. چيزهايى در نماز فرادى باطل است كه گزاردن آنها در نماز جماعت واجب است. براى مثال، در هر ركعت نماز يك ركوع واجب است و اگر دو ركوع انجام شود، نماز باطل است، چون به ركن اضافه شده است؛ يا نمازگزار عادتش بر آن بوده كه يك بار «سبحان ربى العظيم و بحمده» بگويد؛ اما وقتى به امام جماعتى مثل مرحوم آيت اللّه العظمى بروجردى اقتدا كرديم كه تا آخر عمر ذكر ركوع و سجود را حتى در جماعت هفت مرتبه مىگفت، واجب است در ركوع و سجود به ايشان تأسى كنيم. به همين لحاظ، اگر سر از ركوع يا سجود برداشتيم و امام همچنان در حال سجود و ركوع بود، بايد فورا به ركوع و سجود برگرديم و اين بازگشت نماز را باطل نمىكند.
پيامبر هم پيرو بود
برطبق تعالم اسلامى، عاقلتر از وجود مبارك رسول خدا در عالم وجود ندارد. ايشان از همه فرشتگان، از همه جنيان، و از همه انسانها بالاتر است، [10] ولى نص صريح آيه قرآن است كه ايشان با همه عظمتش پيرو حضرت ابراهيم، عليه السلام، بوده است. معنى حقيقى اين سخن آن است كه پيغمبر به تمام خوبىهايى كه در ابراهيم بود آراسته بود. اين كمال پيغمبر است كه به ابراهيم اقتدا مىكند، نه اينكه ايشان جد حضرت رسول محسوب گردند، بلكه از آن رو كه ابراهيم از جانب پروردگار مقتداى مردم انتخاب شده است:
«انّى جاعلك للناس اماما». [11]
و اينكه تا قيامت به تمام اين خوبىها بايد اقتدا كرد.
مبدأ تشيع
يكبار، در مقالهاى علمى نكته نوى را درباره تشيع ديدم. [12]. نويسنده مقاله راجع به شيعه سوالاتى طرح كرده بود. از جمله اينكه شيعه چه گروهى است؟ تابع چه مسلكى است؟ اعتقاداتشان چيست؟ و ... بعد پيگيرى كرده بود كه مبدأ تشيع كجاست و اولين شيعه در امت اسلام چه كسى بوده است؟ اولين شيعه به معنى اولين پيرو و نخستين اقتداكننده. در نتيجه، پس از موشكافى و دقت فراوان به اينجا رسيده بود كه اولين شيعه در امت اسلامى وجود مبارك على بن ابى طالب، عليه السلام، بوده است كه شيعه محمد بن عبد اللّه محسوب مىشده است. بعد، نوشته بود:
كجا به دنبال ريشه شيعه مىگرديد؟ ريشه شيعه على، عليه السلام، است.
چرا انحراف مىرويد و از خودتان حرف در مىآوريد؟ چرا مىگوييد شيعه يك حزب سياسى و يك گروه خاص و بافتى جداى از امت است؟ مبدأ تشيع امير المؤمنين است. امير المؤمنين بهترين و بالاترين و اولين شيعه در امت اسلام بوده كه از تمام برنامههاى پيغمبر پيروى كرده و در همه زندگى قدم جاى قدم پيغمبر گذاشته است:
«... يحذو حذو الرسول صلى اللّه عليه و آله». [13]
سخن على (ع) پس از جنگ جمل
از مروان حكم نقل شده است كه گفت:
«عن مروان بن الحكم قال: لما هزمنا على (عليه السلام) بالبصرة ردّ على الناس أموالهم، من أقام بينة أعطاه، و من لم يقم بينة أحلفه، قال: فقال له قائل:
يا أمير المؤمنين اقسم الفئ بيننا و السبى، قال: فلما أكثروا عليه قال: أيكم يأخذ أم المؤمنين فى سهمه؟ فكفوا». [14]
هنگامى كه على (عليه السلام) ما را در بصره شكست داد و به فرار واداشت، اموال مردم بصره را به آنان پس داد. هركس دليلى بر مالكيت خود آورد مالش را به او داد و هركس دليلى نداشت او را سوگند داد و، پس از سوگند، مالش را پس داد. در اين ميان، كسى به ايشان گفت: غنائم و اسيران را ميان ما قسمت كن! هنگامى كه شمارى از يارانش از او چنين درخواستى كردند فرمود: كدام يك از شما غنيمت جنگى از ام المومنين عايشه مىگيريد؟ چون پاسخى نداشتند از اصرار خود دست برداشتند.
از اين سخنان معلوم مىشود كه اين عده به قدر كافى به امام خود معرفت نداشتهاند. امام جلوه علم و عدل و حكمت و مظهر كمال و عبادت است و عمل او براساس عقل و علم و دانايى است. بااينحال، آن عده در امر تقسيم غنائم به حضرت ايراد كردند. امام صادق، عليه السلام، درباره رفتار حضرت در آن جنگ فرمودهاند:
«عن عبد اللّه بن سليمان قال: قلت لابى عبد اللّه (عليه السلام) إن الناس يروون أن عليا قتل أهل البصرة و ترك أموالهم، فقال: إن دار الشرك يحل ما فيها، و إن دار الاسلام لا يحل ما فيها، فقال: إن عليا (عليه السلام) إنما من عليهم كما من رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) على أهل مكة، و إنما ترك على لانه كان يعلم أنه سيكون له شيعة، و إن دولة الباطل ستظهر عليهم، فأراد أن يقتدى به فى شيعته، و قد رأيتم آثار ذلك، هو ذا يسار فى الناس بسيرة على (عليه السلام)، و لو قتل على أهل البصرة جميعا و اتخذ أموالهم لكان ذلك له حلالا، لكنه من عليهم ليمن على شيعته من بعده». [15]
رفتار على، عليه السلام، در جنگ جمل مانند رفتار پيامبر، صلى اللّه عليه و آله، در فتح مكه بود. پيامبر خدا در آن جنگ بر كسانى كه آنطور با ايشان جنگيده بودند منت گذاشت و اجازه نداد اموالشان به غنيمت گرفته يا زنانشان به اسارت برده شود. على، عليه السلام، نيز بر مردم بصره منت نهاد و اموال آنان را بديشان بازگرداند.
در ساير موارد نيز، از جمله قبول خلافت يا تقسيم بيت المال، سيره حضرت مطابق سيره پيامبر اكرم بود و از آن عدول نمىكردند. [16] اين معناى واقعى شيعه است.
فهم همراه با عمل
سوال اين است كه صرف داشتن اين معنا كه قرآن يا پيامبر خدا حقاند كافى است؟ يا اينكه فهم تنها نقطه آغاز راه است و صرف فهميدن به درد نمىخورد؟
پاسخ واضح است. من دانشمندان بسيارى را در اروپا و آمريكا مىشناسم كه باور دارند قرآن حق است و پيغمبر انسان كامل بوده است، ولى متاسفانه همان كسى كه گفته قرآن عجب كتاب صحيح و سالمى است، تا آخر عمرش حتى به يك آيه قرآن هم عمل نكرده است! كارلايل كه در انگلستان كتاب زندگى پيغمبر را نوشت و واقعا از پيغمبر تعريف كرد، تا آخر عمر مسيحى ماند و بر همان دين از دنيا رفت! پس مساله اين نيست كه من حق را يافتهام يا خير. نكته در اين است كه بايد تلاش كنم خودم هم حق بشوم. حق شدن هم به اين است كه به كتاب خدا در همه زمينهها اقتدا كنم. آيات 20 تا 24 سوره رعد در مقام تبيين نحوه اقتداى اهل خرد به قرآن مجيد است و مواردى هم كه برمىشمارد همه مسائلى عقلى و اخلاقى و عملى است. در انتها نيز، نتيجه اقتداى ايشان به قرآن را بيان مىكند كه سرانجام كسانى كه به حق اقتدا كردند چه خواهد بود. ازاينرو، اين آيات بسيار جالب و قابل تامل است.
پس، صرف حق يافتن قرآن كارساز نيست. بايد قرآنى شد. و اين به دست نمىآيد، مگر در سايه عمل به قرآن. آرى، با سلوك در طريق قرآن است كه كوردل از بينا تميز داده مىشود:
«افمن يعلم انما انزل من ربك الحق كمن هو اعمى».
آيا كسى كه مىداند آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند كسى است كه از نظر باطن نابيناست؟
آيا اين دو گروه با هم يكى هستند؟ ابدا. اهل بهشت كجا و اهل جهنم كجا؟ حق بودن قرآن را تنها صاحبان خرد مىيابند. تنها صاحبان مغز و عقل و علم و درايت درمىيابند كه قرآن حق است؛ كتابى كه با عقل، با طبيعت، با فطرت، و با دنيا و آخرت انسان هماهنگ است.
نكتهاى درباره آيه 90 سوره نحل
يكى از دانشمندانى كه مطالعات عميقى درباره قرآن داشته درباره اين كتاب آسمانى گفته است:
در آيه 90 از سوره نحل خداوند متعال براى زندگى بشر زمينهاى را فراهم آورده است كه اگر مسلمانان به همين آيه عمل مىكردند، فرهنگشان در سراسر كره زمين حاكم مىشد.
آيه موردنظر چنين است:
«ان اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و إيتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون».
به راستى، چقدر اين آيه با عقل پخته، با فطرت انسان، و با طبيعت زندگى او تناسبب دارد! آيه شريفه شامل دو بخش است: در يك بخش آيه، سه مساله مطرح است كه واجب است مردم آنها را انجام دهند و در بخش دوم سه مساله ديگر مطرح است كه واجب است مردم تا آخر عمرشان اين سه مساله را ترك كنند؛ يعنى اجازه ندهند اين سه مساله در زندگىشان راه پيدا كند. حال، شايسته است اين آيه را با عقل، با فطرت و با طبيعت زندگى بسنجيم تا حق بودن قرآن بيشتر برايمان آشكار شود.
آيه شريفه با عبارت «ان اللّه» آغاز مىشود، نه با «ان الرحيم» و «ان الرحمن». زيرا اللّه وجودى است كه مستجمع جميع صفات كمال است. [17]
چنين وجودى به انسان امر مىكند كه به عدل و احسان رفتار كند و جوياى احوال نزديكان خويش باشد:
«يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى».
نيز انسان را از فحشا و زشتى و تجاوز نهى مىنمايد:
«و ينهى عن الفحشا و المنكر و البغى».
خدا با اين شش برنامه انسانها را موعظه مىكند، بلكه پند بگيرند و عبرت بپذيرند:
«يعظكم لعلّكم تذكّرون».
سخنى درباره اين آيه
اولين امر پروردگار مربوط به عدل است. عدالت چيست؟ در پاسخ بايد گفت عدالت حقيقتى است كه معصوم، عليه السلام، درباره آن فرموده است:
«بالعدل قامت السماوات و الارض». [18]
عدالت سنگ بناى برپايى آسمانها و زمين است.
زيرا اگر ظلمى در اين بساط بود، همه اركان آن به هم مىريخت و فاسد و نابود مىشد. پس، وقتى خداوند فرمان مىدهد كه در زندگى عدالت داشته باشيد، مفهومش اين است كه وجودتان را با تمام جريانات هستى هماهنگ سازيد. به راستى، چقدر ارزشمند است كه پروردگار عالم انسان را با تمام جريانات عادلانه هستى هماهنگ قرار دهد؟!
پىنوشت:
[ (1). از جمله اين آيات: إسراء، 72: «و من كان فى هذه أعمى فهو فى الآخرة أعمى و أضل سبيلا»؛ طه، 124- 125: «و من أعرض عن ذكرى فإن له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة أعمى* قال رب لم حشرتنى أعمى و قد كنت بصيرا».]
[ (2). فصلت، 24: «فإن يصبروا فالنار مثوى لهم و إن يستعتبوا فما هم من المعتبين».]
[ (3). كتاب الزهد، حسين بن سعيد كوفى، ص 14: عن الصباح بن سيابه قال: سمعت كلاما يروى عن النبى (ص) انه قال: «السعيد من سعد فى بطن امه و الشقى من شقى فى بطن امه و السعيد من وعظ بغيره و اكيس الكيس التقى و أحمق الحمق الفجور و اشر الرواية رواية الكذب و أشر الامور محدثاتها و اشر العمى عمى القلب ...»؛ الذكرى، شهيد أول، ص 271: «واف و قال أبو جعفر (ع) انما العمى عمى القلب لانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور».]
[ (4). رعد، 19.]
[ (5). انعام، 106: «اتبع ما أوحى إليك من ربك لا إله إلا هو و أعرض عن المشركين».
احزاب، 2: «و اتبع ما يوحى إليك من ربك إن اللّه كان بما تعملون خبيرا». يونس، 109: «و اتبع ما يوحى إليك و اصبر ختى يحكم اللّه و هو خير الحاكمين».]
[ (6). دو مورد از شش مورد «عبدنا» هاى قرآن درباره پيامبر است: بقره، 23: «و إن كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون اللّه إن كنتم صادقين». انفال، 41: «و اعلموا أنما غنمتم من شئ فأن اللّه خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل إن كنتم آمنتم باللّه و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و اللّه على كل شئ قدير». ص، 17: «اصبر على ما يقولون و اذكر عبدنا داود ذا الايد إنه أواب». ص، 41: «و اذكر عبدنا أيوب إذ نادى ربه أنى مسنى الشيطان بنصب و عذاب». قمر، 9: «كذبت قبلهم قوم نوح فكذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر». ص، 45 «و اذكر عبادنا إبراهيم و إسحاق و يعقوب أولى الايدى و الابصار».]
[ (7). بقره، 124: «و إذا ابتلى إبراهيم ربه بكلمات فأتمهن قال إنى جاعلك للناس إماما]
[قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين». بقره، 127: «و إذ يرفع إبراهيم القواعد من البيت و إسماعيل ربنا تقبل منا إنك أنت السميع العليم». نساء، 54: «أم يحسدون الناس على ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتينا آل إبراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما». نساء، 125: «و من أحسن دينا ممن أسلم وجهه للّه و هو محسن و اتبع ملة إبراهيم حنيفا و اتخذ اللّه إبراهيم خليلا». انعام، 75: «و كذلك نرى إبراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين». هود، 75: «إن إبراهيم لحليم أواه منيب». مريم، 41: «و اذكر فى الكتاب إبراهيم إنه كان صديقا نبيا». أنبياء، 51: «و لقد آتينا إبراهيم رشده من قبل و كنا به عالمين». صافات، 101- 109: «فبشرناه بغلام حليم* فلما بلغ معه السعى قال يا بنى إنى أرى فى المنام أنى أذبحك فانظر ماذا ترى قال يا أبت افعل ما تؤمر ستجدنى إن شاء اللّه من الصابرين* فلما أسلما و تله للجبين* و ناديناه أن يا إبراهيم* قد صدقت الرؤيا إنا كذلك نجزى المحسنين* إن هذا لهو البلاء المبين* و فديناه بذبح عظيم* و تركنا عليه فى الآخرين* سلام على إبراهيم». ممتحنه، 4: «قد كانت لكم أسوة حسنة فى إبراهيم و الذين معه إذ قالوا لقومهم إنا براءاء منكم و مما تعبدون من دون اللّه كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء أبدا حتى تؤمنوا باللّه وحده إلا قول إبراهيم لابيه لا ستغفرن لك و ما أملك لك من اللّه من شئ ربنا عليك توكلنا و إليك أنبنا و إليك المصير».]
[ (8). صافات، 83.]
[ (9). آل عمران، 68: «إن أولى الناس بإبراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين آمنوا و اللّه ولى المؤمنين».]
[ (10). إعانة الطالبين، بكرى دمياطى، ج 1، ص 13؛ تفسير قمى، ج 1، ص 71: «قال ذو العزة و الجلال: «لولاك لما خلقت الافلاك»؛ بحار الأنوار، ج 40، ص 20: «يا محمد و عزتى و جلالى لولاك لما خلقت آدم، و لولا على ما خلقت الجنة، لانى بكم اجزى العباد يوم المعاد بالثواب و العقاب».]
[ (11). بقره، 124.]
[ (12). خدا رحمت كند صاحب اين مقاله را!. در دنياى عرب نويسندهاى معروف و انسان]
عقل: محرم راز ملكوت، ص: 93
[بسيار بزرگوارى بود. چند سالى هم در ايران بود و من با او آشنا بودم. گاهى به خانه يا به محل كارش مىرفتم و سخن مىگفتيم. واقعا نويسنده ظريف و دقيقى بود و خودش آن مقاله را به من نشان داد. (مولف)]
[ (13). جملهاى است از زيارت امام زمان (ع). رك: بحار الانوار، ج 99، ص 106 (دعاى ندبه)؛ نيز: الأمالى، شيخ صدوق، ص 604: «أنا من أحمد كالضوء من الضوء».]
[ (14). وسائل الشيعة (آل البيت)، حر عاملى، ج 15، ص 78.]
[ (15). وسائل الشيعة (آل البيت)، حر عاملى، ج 15، ص 78. و نيز: «عن زرارة، عن أبى جعفر (عليه السلام) قال: لولا أن عليا (عليه السلام) سار فى أهل حربه بالكف عن السبى و الغنيمة للقيت شيعته من الناس بلاء عظيما، ثم قال: و اللّه لسيرته كانت خيرا لكم مما طلعت عليه الشمس.] [ (16). شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحديد، ج 12، ص 263: «و فى روايه الطبرى ان عبد الرحمن دعا عليا عليه السلام، فقال: عليك عهد اللّه و ميثاقه لتعملن بكتاب اللّه و سنة رسوله و سيرة الخليفتين؟ فقال: ارجو ان افعل و اعمل بمبلغ علمى و طاقتى. و فى خبر آخر عن ابى الطفيل، ان عبد الرحمن قال لعلى عليه السلام: هلم يدك خذها بما فيها، على ان تسير فينا بسيرة ابى بكر و عمر، فقال: آخذها بما فيها، على ان اسير فيكم بكتاب اللّه و سنة نبيه جهدى، فترك يده و قال: هلم يدك يا عثمان، أتأخذها بما فيها على ان تسير فينا بسيرة ابى بكر و عمر؟ قال: نعم، قال: هى لك يا عثمان. و فى رواية الطبرى انه قال لعثمان مثل قوله لعلى، فقال: نعم، فبايعه».]
[ (17). اگر مىخواهيد بدانيد اين خدا كيست به هزار وصف او در دعاى جوشن كبير مراجعه كنيد. (مولف)]
[ (18). عوالى اللثالى، أحسائى، ج 4، ص 103؛ تفسير صافى، فيض كاشانى، ج 5، ص 107؛ كافى، ج 5، ص 266: (ولى به جاى «بالعدل»، «بهذا» آمده است): «قال النبى صلى اللّه عليه و آله: «بالعدل قامت السماوات و الارض».]
ادامه دارد...
English