حضور قلب
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد سه
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
اين حضور قلبى كه بايد در همه عبادات با انسان باشد و شايد در مسائل عبادى به چيزى اندازه آن سفارش نشده باشد، بستگى به وضع نيّت و كيفيت قصد و تصميم انسان دارد.
از ما نخواستهاند كه فقط بدن را در عبادت حاضر كنيم، حضور بدن تنها چه ارزشى دارد؟ اگر بدن تنها حاضر باشد، ولى جان و قلب حاضر نباشند، عين نفاق است.
مثل اين كه كسى در برابر بزرگى حاضر شود و از او تعريف و ستايش كند، ولى قلبش حاضر به تعريف و ستايش نباشد با زبان، آن بزرگ را مدح كند، ولى با دل و قلب هيچ توجهى به آن بزرگ نداشته باشد!!
حال بنگريد كه انسان در برابر مولايى كه عالم به كل شىء، و عليم به ذات صدور است، بايستد و از او مدح و تمجيد و ستايش كند، ولى دلش جاى ديگر باشد، آيا حضور بدن و غيبت قلب پسنديده مولاست؟!!
اصل حضور قلب و جان در پيشگاه با عظمت محبوبست و اگر قلب در حضور نباشد بدون شك بدن هم در حضور نيست، بلكه حضور بدن قلّابى و بىثمر است!!
براى حضور قلب در پيشگاه دوست نه فقط در عبادات بلكه در همه لحظات زندگى بايد به تصحيح نيّت اقدام كرد؛ چون نيّت به معناى واقعى حاصل شود، مسئله حضور تمام موجوديت در برابر يار تحقق پيدا مىكند، آن وقت است كه انسان به بهترين وجه عبادت را به جاى آورده و در غير عبادت هم در عين عبادت است.
اگر به عالم با صفاى معرفت قدم بگذاريم، با چشم دل به ديدار جمال يار نايل شده و به چشيدن شربت حياتبخش عشق موفق خواهيم شد و اين عشق برخاسته از معرفت است كه در عبادت و غيرعبادت ما را با تمام وجود در محضر دوست حاضر نگاه مىدارد و ما را از گناه خطرناك غيبت- كه سرآمد همه گناهانست- حفظ مىكند، راستى عشق برخاسته از معرفت عجب معجزه عجيبى دارد!!
الهى آن پير روشن دل مىگويد:
|
مرحبا بر صفاى عالم عشق |
آفرين بر روان آدم عشق |
|
|
بارك اللّه به دفتر توحيد |
كه بود نقش سرّ خاتم عشق |
|
|
سرّ جام جهان نماى شهود |
كس نگيرد بهدست جز جم عشق |
|
|
روح قدسى اگر شود، نشود |
جلوه گر جز به قلب مريم عشق |
|
|
نه بهر ديو و دد ز حق بخشد |
رتبه آدم مكرّم عشق |
|
|
هركه مجروح دل شود ز فراق |
رسد از لطف حق به مرهم عشق «1» |
|
حضرت امام خمينى رحمه الله در زمينه حضور قلب مىگويد:
عبادت و مناسك و اذكار و اوراد، وقتى نتيجه كامل دارد كه صورت باطنه قلب شود و باطن ذات انسان به آن مخمّر گردد و دل انسان صورت عبوديّت به خود گيرد و از خودسرى و سركشى بيرون آيد.
و نيز از اسرار و فوائد عبادات يكى آن است كه اراده نفس قوى شود و نفس بر طبيعت چيره شود و قواى طبيعت مسخّر تحت قدرت و سلطنت نفس گردد و اراده ملكوتى در ملك بدن نافذ گردد، به طورى كه قوا چون ملائكة اللّه نسبت به حق تعالى شوند كه عصيان آن نكنند و لمحهاى تخلف نورزند و به آنچه فرمان براى آنها صادر مىشود، عمل كنند.
و اكنون گوييم كه يكى از اسرار عبادات و فوائد مهم آنكه همه مقدمه آن است، اين معنى است كه جميع مملكت باطن و ظاهر مسخّر در تحت اراده اللّه و متحرك به تحريك اللّه شود و قواى ملكوتيه و ملكيه نفس از جنود اللّه شوند و همگى نسبت به حق تعالى سمت ملائكة اللّه را پيدا كنند و اين خود يكى از مراتب نازله فناى قوا و ارادت و نيّت در اراده حق است و كم كم نتايج بزرگ از اين مرحله پيدا شود و انسان طبيعى الهى گردد و نفس ارتياض به عبادت اللّه پيدا كند و جنود ابليس يكسره شكست خورده منقرض شوند و قلب و قواى آن تسليم حق شوند و اسلام به بعض مراتب باطنيه در آن بروز كند و نتيجه اين تسليمِ اراده حق، در دار آخرت آن شود كه حق تعالى اراده او را در عوالم غيب نافذ فرمايد و او را مثل اعلاى خود قرار دهد و چنانچه خود ذات مقدس هرچه را بخواهد ايجاد كند، به مجرّد اراده موجود شود، اراده اين بنده را هم آن طور قرار دهد!!
چنانچه بعضى از اهل معرفت روايت نمودند از رسول اكرم صلى الله عليه و آله راجع به اهل بهشت كه:
ملكى مىآيد پيش آنها، پس از آنكه اذن ورود مىطلبد وارد مىشود و نامهاى از جناب دوست به آنها مىدهد، پس از آنكه سلام مولا را به آنها رساند و در آن نامه است:
مِنَ الْحَىِّ الْقَيُّومِ الَّذى لا يَمُوتُ إِلَى الْحَىِّ الْقَيُّومِ الَّذى لا يَمُوتُ أَمَّا بَعدُ فَإنّى أَقُولُ لِلشَّيئِ كُنْ فَيَكُونُ وَقَدْ جَعَلْتُكَ تَقُولُ لِلشَّئِ كُنْ فَيَكُونُ فَقَالَ صلى الله عليه و آله فَلا يَقُولُ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ لِلشَّيْئِ كُنْ إلّاوَيَكُونُ «2».
از حىّ و قيّوم كه مرگ ندارد، به حىّ و قيّومى كه نمىميرد، پس من هرچه را بگويم بشود، مىشود و اكنون تو را بدينگونه قرار دادم كه به هر چيزى بگويى بشود بشود. حضرت فرمود: احدى از اهل بهشت به چيزى نمىگويد باش مگر اين كه تحقق پيدا مىكند.
و اين سلطنت الهيهاى است كه به بنده مىدهند، چرا؟ چون بنده ترك اراده خود و ترك سلطنت هواهاى نفسانيه و اطاعت ابليس و جنود او نموده و هيچ كدام از اين نتايج مذكوره حاصل نشود مگر با حضور قلب كامل و اگر قلب در وقت عبادت غافل و ساهى باشد، عبادت او حقيقت پيدا نكند و شبه لهو و بازى است.
و البته چنين عبادتى را در نفس به هيچ وجه تأثير نيست و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملكوت بالا نرود، چنانچه به اين معنى در اخبار اشاره شده و قواى نفس با چنين عبادتى تسليم نفس نشوند و سلطنت نفس بر آنها بروز نكند و همين طور قواى ظاهره و باطنه تسليم اراده اللّه نگردد و مملكت وجود انسان در تحت كبرياى حق منقهر نشود!!
از اين جهت است كه مىبينيد، در ما پس از چهل پنجاه سال عبادت اثرى حاصل نشده، بلكه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصى قوا افزوده مىشود و آن به آن اشتياق ما به طبيعت و اطاعت ما از هواهاى نفسانيه و وساوس شيطانيه افزون مىگردد؛ اينها نيست جز آنكه عبادات ما بىمغز و شرايط باطنيه و آداب قلبيه آن به عمل نمىآيد و الا بهنص آيه مباركه الهى نماز نهى از فحشا و منكر مىنمايد و البته اين نهى، نهى صورى ظاهرى نيست، لابد بايد در دل چراغى روشن شود و در باطن نورى فروزان گردد كه انسان را هدايت به عالم غيب كند و زاجر الهى پيدا شود كه انسان را از عصيان و نافرمانى باز دارد.
ما خود را در زمره نماز گزارها مىدانيم و سالهاى سال است كه به اين عبادت بزرگ اشتغال داريم و در خود چنين نورى نديده و در باطن چنين زاجر و مانعى براى ما پيدا نشده است، پس واى به حال ما آن روزى كه صور اعمال ما و صحيفه افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند و گويند: خود، حساب خود را برس و ببين آيا چنين اعمالى قابل قبول درگاه است و آيا چنين نمازى با اين صورت ظلمانى مقرب بساط حضرت كبريايى است؟!
آيا با اين امانت بزرگ الهى و وصيت انبيا و اوصيا بايد اين طور سلوك كرد و اين طور دست خيانت شيطان رجيم را كه دشمن خداست به آن راه داد؟
و آيا نمازى كه معراج مؤمن است و قربان متقيان شمرده شده، چرا بايد ما را از ساحت مقدس او تبعيد و از درگاه قرب دور كند؟!
آن روز آيا جز حسرت و ندامت و بيچارگى و بدبختى و خجلت و شرمسارى چيزى نصيب ما مىشود؟ حسرت و ندامتى كه در اين عالم شبيه ندارد، خجلت و شرمسارى كه نظيرش را تصور نمىتوانيم كرد.
حسرتهاى اين عالم هرچه باشد، مشوب به هزار طور اميدها است و شرمسارىهاى اين جهان سريع الزوال است، به خلاف آنجا كه روز به روز فقط حسرت و ندامت است، چنانچه حق فرمايد:
[وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ] «3».
و آنان را از روز حسرت- آن گاه كه كار از كار بگذرد- بترسان.
آنجا امر گذشته قابل جبران نيست و عمر تلف شده را نمىتوان برگرداند.
اى عزيز! امروز روز مهلت و عمل است، انبيا آمدند و كتابها آوردند و دعوتها نمودند، با اين همه تشريفات و اين همه تحمل رنج و تعب كه ما را از خواب غفلت بيدار و از سُكْرِ طبيعت هشيار كنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند و به حيات ابدى و نعمتهاى سرمدى و لذتهاى جاودانى متصل نمايند و از هلاك و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهايى دهند.
تمام اينها براى ماست، آن ذوات مقدسه احتياجى به ايمان و اعمال ما نداشتند، با اين وصف در ما هيچ اثرى نكرد و شيطان، مسامع قلب ما را چنان گرفته و سلطنت بر باطن و ظاهر ما چنان پيدا نموده كه هيچيك از مواعظ آنها در ما اثر نكرده، بلكه هيچيك از آيات و اخبار به گوش قلب ما نرسد و از ظاهر گوش حيوانى تجاوز نكند.
به حال خود رحمى كن و از عمر خود نتيجهاى بگير؛ در حال انبيا و اوليا دقت كن و به اشتهاهاى كاذب و وعدههاى شيطان پشت پا بزن؛ گول شيطان را مخور و در ورطه فريب نفس اماره مباش كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعميه مىكنند و آدمى را فريب مىدهند.
انسان را گاهى به اميد توبه در آخر عمر به شقاوت مىكشانند، با آنكه توبه در آخر عمر و تراكم ظلمات معاصى و بسيارى مظالم عباد و حقوق اللّه، امرى است بسيار صعب و مشكل.
امروز كه اراده انسان قوت دارد و قواى جوانى برقرار است و درخت معصيت برومند نيست و سلطنت شيطان در نفس مستحكم نشده و نفس جديد العهد به ملكوت و قريب الافق به فطرت اللّه است و شرايط حصول و قبول توبه سهل است، نمىگذارند كه انسان قيام به توبه كند و اين درخت سست را ريشه كن و سلطنت غير مستقل را منقرض نمايد، وعده ايام پيرى را مىدهند كه به عكس دوره جوانى، اراده ضعيف و قوا ناتوان و درخت معاصى گوناگون، كهن و برومند و سلطنت ابليس در ظاهر و باطن مستقل و مستقر شده و الفت به طبيعت شديد و دورى از ملكوت زياد و نور فطرت خاموش و شرايط توبه سخت و ناگوار شده است.
اين نيست جز غرور و گاهى به وعده شفاعت شافعين، انسان را از ساحت قدس آنان دور و از شفاعت آنها مهجور مىنمايد؛ زيرا كه انغمار در گناهان كمكم قلب را سياه و منكوس كند و وضع انسان را به سوء عاقبت منجر نمايد.
خواسته و طمع شيطان دزديدن ايمان انسان است، بنابراين دخول در گناهان را مقدمه آن قرار مىدهد تا به نتيجه مطلوب برسد.
انسان اگر آرزوى شفاعت دارد، بايد در اين عالم با سعى و كوشش رابطه بين خود و شفعاى خود را حفظ كند و قدرى تفكر در حال شافعان محشر نمايد كه حال آنان در عبادت و رياضت به كجا رسيده بود، فرضاً كه ما با ايمان از دنيا برويم، ولى بار گناهان و مظالم سنگين باشد، ممكن است در عذابهاى گوناگون برزخ و قبر از ما شفاعت نشود!
عذابهاى برزخ قابل قياس با عذابهاى اينجا نيست و طول مدت برزخ را جز خدا كسى نمىداند؛ شايد ميليون ميليونها سال طول بكشد و ممكن است در قيامت نيز پس از مدتهاى طولانى و عذابهاى گوناگون طاقتفرسا، شفاعت نصيب ما شود، چنانچه در احاديث به اين حقيقت اشاره شده است.
پس غرور شيطان، انسان را از عمل صالح باز دارد و انسان را يا بىايمان، يا با بارهاى سنگين از دنيا ببرد و به شقاوت و بدبختى گرفتار كند.
و گاهى با وعده رحمت واسعه ارحم الراحمين دست انسان را از دامن رحمت كوتاه كند، غافل از اين كه همه بعث رسل و ارسال كتب و فرو فرستادن فرشتگان و وحى و الهام به پيامبران و راهنمايى طريق حق از رحمت ارحم الراحمين است، عالم را رحمت واسعه حق فرو گرفته و ما در لب چشمه حيوان از تشنگى به هلاكت مىرسيم.
قرآن بزرگترين رحمتهاى الهى است، تو اگر به رحمت ارحم الراحمين طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى، از اين رحمت استفاده كن كه حق طريق وصول به سعادت را باز نموده و چاه را از راه روشن فرموده، تو خود در چاه مىافتى و از راه منحرف مىشوى، رحمت را چه نقصانى است؟ اگر ممكن بود طريق خير و سعادت را به مردم به طور ديگر نشان بدهند، مىدادند و اگر ممكن بود به اجبار مردم را به سعادت برسانند، مىرساندند، اما هيهات كه راه آخرت راهى است كه جز با قدم اختيار نمىتوان آن را پيمود، سعادت با زور حاصل نمىشود، فضيلت و عمل صالح بدون اختيار، فضيلت و عمل صالح نيست و شايد معنى آيه شريفه:
[لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ] «4» همين باشد.
شيخ كلينى از حضرت صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمود:
در تورات نوشته شده است كه:
يَابْنَ آدَمُ تَفَرَّغْ لِعِبادَتى أَمْلَأُ قَلْبَكَ غِناً «5».
اى پسر آدم! خودت را براى عبادت من فارغ كن، تا من قلب تو را از غنى پر كنم.
بدان كه فراغت براى عبادت حاصل مىشود به فراغت وقت و فراغت قلب و اين امر از مهمات است در باب عبادات كه حضور قلب بدون آن تحقق پيدا نكند و عبادت بىحضور قلب مقبول درگاه نيفتد، چنانچه در روايات اهل بيت عليهم السلام وارد شده است.
و يگانه علاج براى تحصيل حضور قلب دو امر است: يكى فراغت وقت و قلب و ديگر فهماندن اهميت عبادت به قلب.
مقصود از فراغت وقت آن است كه انسان در هر شبانه روز براى عبادات خود وقتى را معين كند كه در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت و اشتغال ديگرى در آن وقت نداشته باشد.
انسان اگر بفهمد كه عبادت يكى از امور مهم و پر اهميت است. البته اوقات آن را حفظ مىكند و براى آن وقتى معين مىكند، همان طور كه براى كسب مال و منال و براى برنامههاى ديگر وقت قرار مىدهد، براى عبادت نيز وقت قرار دهد كه در آن وقت فارغ از امور ديگر باشد، تا حضور قلب كه مغز و لب عبادت است براى او ميسور باشد، ولى اگر نماز را با تكلف به جا آورد و قيام به عبوديّت معبود را از امور زائده بداند، البته آن را تا آخر وقت به تأخير مىاندازد و در وقت اتيان آن نيز به واسطه آنكه كارهاى مهمى را به نظر و گمان خود مزاحم با آن مىبيند با سر و دست شكسته اتيان مىكند، البته چنين عبادتى نورانيّت ندارد و بلكه مورد خشم الهى است و چنين شخصى مستخف به نماز و متهاون در آن امر است.
عَنْ أَبى جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: لا تَتَهاوَنْ بِصَلاتِكَ فَإِنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ لَيْسَ مِنّى مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ لَيْسَ مِنّى مَنْ شَرِبَ مُسْكِراً لا يَرِدُ عَلَىَّ الْحَوْضَ لا وَاللّهِ «6».
امام باقر عليه السلام به زراره فرموده است: در امر نماز سستى مكن؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله وقت مرگ فرمود: كسى كه نماز را سبك بشمارد از من نيست، كسى كه مُسكرى بياشامد از من نيست و به خدا بر من در كنار حوض وارد نمىشود.
قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلِ عليه السلام: لَمَّا حَضَرَ أَبى الْوَفاةُ قَالَ لِى: يَا بُنَىَّ لا يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَلاة «7».
امام كاظم عليه السلام فرمود: پدرم به هنگام وفات گفت: اى پسرم! سبك شمارنده نماز به شفاعت ما نمىرسد.
خدا مىداند كه انقطاع از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و خروج از تحت حمايت آن سرور چه مصيبت عظيمى است و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بيت معظم او چه خذلان بزرگى است! گمان مكن كه بدون شفاعت و حمايت آن بزرگواران كسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببيند.
اكنون ببين آيا، مقدم داشتن هر امر جزئى بر نماز- كه قرة العين رسول اكرم صلى الله عليه و آله و بزرگترين وسيله رحمت حق است- و اهمال كردن درباره آن و به آخر انداختن وقتش بدون عذر و حفظ ننمودن حدود آن، تهاون و استخفاف هست يا نيست؟! اگر هست بدان كه به شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام از ولايت آنها خارج و به شفاعت آنان نايل نشوى.
اگر احتياج به شفاعت آنها دارى و مايلى كه از امت رسول اكرم صلى الله عليه و آله باشى، اين وديعه الهيه را بزرگ شمار و به آن اهميت بده؛ خداى تعالى و اولياى او از عمل من و تو بىنيازند و بدان اگر اهميت به عبادت ندهى، بيم آن است كه منجر به ترك آن شود و از ترك به جحود رسد كه در آن وقت كار تو يكسره شود و به شقاوت ابدى و هلاكت دائمى رسى.
از فراغت وقت فراغت قلب، است؛ بلكه فراغت وقت، مقدمه براى اين فراغت است و آن در حقيقت چنان است كه انسان در وقت اشتغال به عبادت، خود را از اشتغالات و هموم دنيايى فارغ كند و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر مُتشتّته منصرف نمايد و دل را يكسره خالى و خالص براى توجه به عبادات و مناجات با حق كند و تا فراغت قلب از اين امور حاصل نشود، تفرغ براى او و عبادت او حاصل نگردد.
ولى بدبختى آن است كه ما تمام افكار و انديشههاى متفرقه را ذخيره مىكنيم براى وقت عبادت، همين كه تكبيرة الاحرام نماز را مىگوييم، گويى در مغازه را باز كردهايم، يا دفتر محاسبات را گشودهايم، يا كتاب مطالعه را مفتوح نمودهايم، دل را به سوى اشتغال به امور ديگر مىفرستيم و از اصل عمل به كلى غافل شده، يكوقت به حسب عادت به خود مىآييم كه به سلام نماز رسيدهايم، حقيقتاً اين عبادت فضاحتآور است و اين مناجات شرمانگيز است.
عزيزم! تو مناجات با حق را مثل تكلّم با يك نفر از بندگان ناچيز حساب نكن، چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان يا بيگانگان مشغولِ صحبت باشى، مادام كه با او مذاكره مىكنى از غير غافلى و با تمام توجه به او مشغولى، ولى به هنگام مكالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالميان به كلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى؟! آيا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است يا تكلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است؟!
آرى، من و تو حقيقت مناجات با حق را نمىدانيم؛ تكاليف الهيه را سربار امور مىدانيم، البته امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگى گرديد اهميت نخواهد داشت؛ بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خدا و فرمايشهاى انبيا پيدا كرد تا كار اصلاح شود، همه بدبختىها از ضعف ايمان و سستى يقين است.
ايمان سيد بن طاووس او را به جايى مىرساند كه روز اوّل تكليفش را عيد مىگيرد، براى آنكه حق تعالى اجازه ورود در مناجات به او را مرحمت كرده و او را مخلع به خلعت تكليف فرموده است: حقيقتاً تصور كن اين چه قلبى است كه اين قدر نورانيّت و صفا دارد.
اگر عمل اين سيد جليل براى تو حجت نيست، كار سيد الموحدين و اولاد معصومين عليهم السلام او كه براى تو حجت است؛ نظر كن در حالات آن بزرگواران و كيفيت عبادت و مناجاتهاى آنها، بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مباركشان تغيير مىكرد و پشت مباركشان مىلرزيد، از خوف اين كه مبادا در امر الهى لغزشى شود، با آنكه به تمام معنى معصوم بودند.
در هر صورت، فراغت قلب از غيرحق از امور مهم است كه انسان بايد آن را تحصيل كند و طريق تحصيل آن نيز با قدرى مواظبت و مراقبت ممكن و سهل است، بايد انسان مدتى اختيار طاير خيال را به دست گيرد و هر وقت خواست، از شاخهاى به شاخهاى پرواز كند آن را حفظ كند، پس از مدتى مراقبت، رام و آرام شود و توجه آن از امور متشتّته منصرف گردد و خير و صلاح عادت او شود و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت پيدا كند.
حضور قلب، روح و حقيقت عبادت است و بدون آن هيچ قيمتى براى عبادات نيست و قبول عبادات در درگاه حق منوط به حضور قلب است.
عَنْ أبى جَعْفَر وَأبى عَبْدِاللّهِ أَنَّهُما قالا إنَّما لَكَ مِنْ صَلاتِكَ ما أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ مِنْها فَإنْ أَوْهَمَها كُلَّها أَوْ غَفَلَ عَنْ آدابِها لُفَّتْ فَضُرِبَ بِها وَجْهُ صاحِبِها «8».
امام باقر و امام صادق عليهما السلام به فضيل بن يسار فرمودند: از نمازت آنچه توجه قلبت با آن بوده از آن توست، مكلّف اگر تمام نماز را غلط به جا آورد، يا از آداب آن غافل گردد، آن نماز را مىپيچيند وسپس به صورت صاحبش مىزنند.
ابو حمزه ثمالى مىگويد:
حضرت سجاد عليه السلام را ديدم نماز مىخواند، عباى آن جناب از شانهاش افتاد، حضرت تا از نماز فارغ نشد به عبا دست نزد. پس از نماز پرسيدم: چرا به عبا توجه نفرمودى؟ فرمود: واى بر تو آيا مىدانى در حضور كه بودم؟ همانا از عبد قبول نمىشود نمازى مگر آنچه توجه قلب به آن بوده. عرض كردم: پس ما هلاك شديم؟ فرمود: هرگز همانا نقص عبادات را خداوند با نافلهها براى مؤمنان تمام مىكند «9».
قالَ أَميرُالمُؤْمِنينَ عليه السلام لا يَقُومَنَّ أحَدُكُمْ فِى الصَّلاةِ مُتَكاسِلًا وَلا ناعِساً وَلا يُفَكِّرْنَ فى نَفْسِهِ فَإنَّهُ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ إنَّما لِلْعَبْدِ مِنْ صَلاتِهِ ما أَقْبَلَ عَلَيْهِ مِنْها بِقَلْبِه «10».
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: كسى از شما در حال كسالت و چرت به نماز نايستد و در پيش نفس انديشه نداشته باشد؛ زيرا كه در محضر خداست، جز اين نيست كه براى عبد از نمازش همان است كه با قلب به آن توجه داشته است.
اى كاش در درجه اوّل به قدر و قيمت خود پى مىبرديم و مىفهميديم از كجاييم و در كجاييم و به كجا مىرويم و براى كيستيم و سپس به ارزش عبادتها و مناجاتها آگاه مىشديم تا از همه قيود رها گشته به قيد عشق حق مقيّد مىشديم.
اى كاش دست از اين ظواهر مىشستيم و دوباره پيمان شكسته شده روز الست را با دوست مىبستيم، از اين چهارچوب تنگ ماديّت به در آمده، در عالم بيكران معنى به پرواز مىآمديم.
اى كاش با قدرت توجه و معرفت، از اسارت شيطان درون و برون آزاد گشته، به بارگاه محبوب واقعى و معشوق اصلى راه مىيافتيم.
استاد بزرگ، مرحوم شيخ بهايى در مقام نصيحت بىخبران و گمشدگان مىگويد:
|
اى مركز دايره امكان |
وى زبده عالم كون و مكان |
|
|
تو شاه جواهر ناسوتى |
خورشيد مظاهر لاهوتى |
|
|
تا كى ز علائق جسمانى |
در چاه طبيعت تن مانى |
|
|
تا كى ز معارف عقلى دور |
به زخارف عالم حس مغرور |
|
|
از موطن اصلى نيارى ياد |
پيوسته به لهو و لعب دل شاد |
|
|
نه اشك روان نه رخ زردى |
اللّه اللّه تو چه بىدردى |
|
|
يك دم به خودآى و ببين چه كسى |
به چه بسته دل و به كه هم نفسى |
|
|
زين خواب گران بردار سرى |
برگير ز عالم اولين خبرى |
|
آن عارف بزرگ در كتاب «سر الصلاة» نيز مىگويد «11»:
نيّت در نزد عامه عزم بر اطاعت است خوفاً يا طمعاً:
[يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً] «21».
در حالى كه همواره پروردگارشان را به علت بيم [از عذاب] و اميد [به رحمت و پاداش] مىخوانند.
و در نزد اهل معرفت عزم بر اطاعت است هيبتاً و تعظيماً:
أُعْبُدِ اللّهَ كَأَنَّكَ تَراهُ وَإنْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ فَإنَّهُ يَراكَ «31».
آنچنان خدا را عبادت كن، به مانند اين كه او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند.
و در نزد اهل جذبه و محبت عزم بر اطاعت است شوقاً و حباً:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: افْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَأَحَبَّها بِقَلْبِهِ .. «14».
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: با فضيلتترين مردم كسى است كه عاشق عبادت باشد و چون عاشقى كه دست در گردن محبوب كند، با عبادت دست به گردن باشد.
قالَ الصادق عليه السلام: وَلكِنّى أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَجَلَّ وَتِلْكَ عِبادَةُ الْكِرامِ «15».
امام صادق عليه السلام فرمود: اما من عاشقانه او را عبادت مىكنم و اين عبادت مردم بزرگوار است.
در هر صورت معرفتى كه با كمك انبيا و امامان عليهم السلام حاصل شود، زير بناى نيّت است و اين نيّت، زير بناى حضور قلب است و اين حضور قلب، مايه حركت انسان در تمام شؤون حياتش به سوى عمل صالح است. اى عزيزان! بياييد سعى كنيم كه نيّت را فقط مخصوص به عبادت نكنيم، بلكه در تمام سكنات و حركات و در تمام روابط خود با خلق و در تمام اعمال و اخلاق خود براى خدا نيّت داشته باشيم، تا از تمام لحظات عمر بهترين سود و منفعت را ببريم.
دنيا و مافيها ارزش آن را ندارد كه ما يك لحظه از عمر خود را با آن معامله كنيم، بايد دنيا و هرچه در آن است براى ما ابزار و وسيلهاى جهت معامله با دوست باشد و به قول سعدى آن عالم نكته سنج:
|
دنيا آن قدر ندارد كه بر او رشك برند |
يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند |
|
|
نظر آنان كه نكردند بر اين مشتى خاك |
الحق انصاف توان داد كه صاحب نظرند |
|
|
عارفان هرچه ثباتى و بقايى نكند |
گر همه ملك جهان است به هيچش نخرند |
|
|
تا تطاول نپسندى و تكبر نكنى |
كه خدا را چو تو در ملك بسى جانورند |
|
|
دوستى با كه شنيدى كه به سر برد جهان |
حق عيانست ولى طايفهاى بىبصرند |
|
|
اى كه بر پشت زمينى همه وقت آن تو نيست |
دگران در شكم مادر و پشت و پدرند |
|
|
گل بىخار ميسر نشود در بستان |
گل بىخار جهان مردم نيكو سيرند |
|
|
«سعديا» مرد نكونام نميرد هرگز |
مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند |
|
قلب سليم
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
صاحب نيّت صادقه، صاحب قلب سليم است.
آرى، قلب، خانه حقيقى خداست و آيات و روايات بر اين حقيقت دلالت دارد.
از عارفى پرسيدند: اوّل عضوى كه در رحم مادر به هنگام شكل گرفتن انسان تكوّن يافت چه بود؟ فرمود: قلب. عرضه داشتند: از معارف الهى چه دليلى بر اين مسئله داريد؟ فرمود: آيه شريفه:
[إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً] «16».
يقيناً نخستين خانهاى كه براى [نيايش و عبادت] مردم نهاده شد، همان است كه در مكه است كه پر بركت و وسيله هدايت براى جهانيان است.
دليل اين واقعيت است، همان طور كه در آيه مىفرمايد: اوّل خانهاى كه براى مردم بنا شد همان خانه مكه است كه جهت عبادت مردم بنا شد، وقتى اوّل خانه همان خانه مكه براى عبادت حق باشد، پس بايد گفت: به همين دليل اوّل عضوى كه در وجود ساخته شد قلب است كه خانه عشق و محبت اوست، و در حقيقت در مملكت هستى انسان اوّل جايى كه بنا كرد خانه مربوط به خودش بود و اعتبار و ارزش و اهميت و قدر قلب هم در همين است «17».
البته اين ارزش و اهميت، ارزش استعدادى است و ارزش بالقوه و اين براى انسان كافى نيست، آدمى بايد با توجه به معارف الهى و عمل به حدود و مقررات خداوندى، سعى كند كه صفت سلامت را براى قلب كسب كند و تا جايى بكوشد كه سلامت با قلب متحد شود و به فرموده قرآن، قلب آدمى، قلب سليم شود.
دقت كنيد كه نفرموده: قلب سالم، سلامت را به صيغه فاعل استعمال نكرده، بلكه به صفت مشبهه بيان مىكند و با اين عنوان مىخواهد بگويد: سلامت بايد با قلب يكى شود و چون صفت و موصوف با هم متحد گردند؛ زيرا از طريق آگاهى و عمل، چنين قلبى بهدست آمد، اين قلب در تمام موارد و شؤون علت تجلى نيّت صادقانه است.
بدون شك بدانيد كه نيّت صادقانه، از قلب مريض و دل عليل، پيدا نمىشود؛ قلب براى نيّت همانند ريشه است، اگر ريشه ضعيف و ناتوان باشد، اگر ريشه فاسد باشد، چه گونه ميوه كامل و سالم خواهد داد؟!
نيّت صادقانه، محصول و نتيجه قلب سليم است و فعاليت كردن براى بهدست آوردن قلب سليم بالاترين رياضت و بهترين عبادت است.
راستى بايد به ريشه توجه كرد، اگر ريشه آراسته به صلاح و سداد شود، تمام محصولات آن الهى خواهد شد، ولى اگر توجه به قلب نشود و عوارض و مفاسد بر در و ديوار اين خانه هم چون سياهى شب حاكم باشد، از اين خانه تاريك چه گونه توقع نور و روشنايى، آن هم نور الهى كه همان نيّت صادقانه است خواهيد داشت؟
قلب بايد از خيلى عوارض و بلكه از تمام رذايل پيراسته و به تمام فضايل آراسته گردد، تا به صفت سليم متصف گردد و از چنين قلبى نيّت صادقانه تجلى كند و از آن نيّت بهترين عمل آشكار شود و در نتيجه از انسان طبيعى، انسانى الهى و ربّانى ساخته شود و از اين موجود مساوى با حيوان، موجودى برتر از تمام ملائكه بهوجود آيد!!
حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى آن حكيم فرزانه مىگويد:
|
از جان بگذر جانان بطلب |
آنگاه ز جانان جان بطلب |
|
|
با قلب سليم اسلام بجوى |
پس مرتبه سلمان بطلب |
|
|
از فتنه شرك خفى و جلى |
ايمن چو شوى ايمان بطلب |
|
|
در وادى عشق بزن قدمى |
پس دولت بىپايان بطلب |
|
|
گر گنج حقايق مىطلبى |
از كنج دل ويران بطلب |
|
|
در گلشن خندان چه مىجويى |
چشمى ز غمش گريان بطلب |
|
|
گر باده فام تو را بايد |
دل شو دل سوزان بطلب |
|
|
گر همت خضر تو را باشد |
سرچشمه جاويدان بطلب |
|
|
سوز غم و ساز سخندانى |
از «مفتقر» نالان بطلب |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- الهى قمشهاى.
(2)- الحكمة المتعالية فى الاسفار الفعلية الاربعة: 9/ 140؛ الفتوحات المكية: 3/ 295.
(3)- مريم (19): 39.
(4)- بقره (2): 256.
(5)- الكافى: 2/ 83، باب العبادة، حديث 1؛ بحار الأنوار: 67/ 252، باب 55، حديث 8.
(6)- الكافى: 3/ 269، باب من حافظ على صلاته، حديث 7؛ وسائل الشيعة: 4/ 23، باب 6، حديث 4413.
(7)- الكافى: 3/ 270، باب من حافظ على صلاته، حديث 15؛ بحار الأنوار: 47/ 7، باب 1، حديث 23.
(8)- الكافى: 3/ 363، باب من يقبل من صلاة الساهى، حديث 4؛ وسائل الشيعة: 5/ 476، باب 3، حديث 7104.
(9)- بحار الأنوار: 46/ 61.
(10)- الخصال: 2/ 612، حديث 10؛ وسائل الشيعة: 5/ 477، باب 3، حديث 7107.
(11)- سرّ الصلاة: 119.
(21)- سجده (32): 16.
(31)- بحار الأنوار: 25/ 204، باب 6.
(14)- الكافى: 2/ 83، باب العبادة، حديث 3؛ مشكاة الأنوار: 112، فصل 2.
(15)- الأمالى، شيخ صدوق: 38، مجلس 10، حديث 4؛ بحار الأنوار: 67/ 197، باب 53.
(16)- آل عمران (3): 96.
(17)- از عجايب آفرينش آنكه نخستين اعضايى كه در اين موجود تازه انشا مىشود قلب و مغز است كه به طور ساده و ابتدايى ظاهر مىگردد. رازهاى جهان آفرينش: 39.
English