عقل: محرم راز ملكوت - جلسه بیستم - (متن کامل + عناوین)
عقل، اميد، توكل
شيراز، حسينيه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
همه اولياى پروردگار سعى داشتهاند در تمام لحظات زندگانى پربركت خود اميد داشته باشند و توكلشان را به خداوند از دست ندهند. با اين اعتقاد كه پروردگار مهربان عالم براى رسيدن افراد به رشد و كمال شايسته انسانى و مقامات الهى، به منظور اتصال به فيضهاى ربانى، همه امكانات لازم [1] را در دسترس آنان قرار داده است. [2]
|
گوى توفيق و كرامت در ميان افكندهاند |
كس به ميدان درنمىآيد، سواران را چه شد؟ [3] |
|
بهعلاوه، خداوند بزرگ امر فرموده است براى دستيابى به اين مراتب، بندگان با دلگرمى و شوق قدم در راه بگذارند و از امكانات موجود خود استفاده كنند و مطمئن باشند يا در دنيا يا در آخرت به آنچه شايسته آنند مىرسند. [4] براساس تعاليم قرآن، با وجود امكانات لازم براى رسيدن انسان به سعادت، دلسردى و نااميدى برابر با كفر است. [5] در نتيجه، اميدوارى نوعى ايمان باطنى و نااميدى كفر باطنى محسوب مىشود.
|
شاه خوبانى و منظور گدايان شدهاى |
قدر اين مرتبه نشناختهاى، يعنى چه؟ [6] |
|
اميد يعقوب به بازگشت يوسف (ع)
پس از گذشت قريب به چهل سال از زمانى كه يوسف با دسيسه برادرانش به چاه افكنده شد، حضرت يعقوب، عليه السلام، همچنان به ديدار دوباره يوسف اميدوار بود. چون نه از طرف پروردگار به يعقوب خبر رسيده بود كه فرزند عزيزش نابود شده و نه قلب الهى و بيدار آن حضرت به مرگ يوسف گواهى مىداد. بنابراين، چون دليلى براى اثبات مرگ يوسف نمىيافت، اميد به يافتن و ديدن يوسف داشت و اين اميد درياوار در قلب مبارك آن حضرت موج مىزد.
در مقابل ايشان، فرزندان ناآگاهش قرار داشتند كه گمان مىكردند يوسف نابود شده است. قرآن مجيد مىفرمايد: هر وقت يعقوب سخن از يوسف به ميان مىآورد يا اظهار اميدوارى مىكرد فرزندش پيدا شود، فرزندان يعقوب به پدرشان تهمت سبكمغزى مىزدند. [7] با وجود اين، وقتى اين فرزندان براى بارسوم به مصر سفر مىكردند، يعقوب، عليه السلام، به آنان فرمود:
«يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه و لا تيأسوا من روح اللّه إنه لا ييأس من روح اللّه إلا القوم الكافرون». [8]
اى پسرانم! برويد يوسف و برادرش را جستجو كنيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد؛ زيرا جز مردم كافر از رحمت خدا مأيوس نمىشوند.
در اين آيه، خداوند از كلمه «تجسس» استفاده نكرده، بلكه كلمه «تحسس» را به كار گرفته است. شايان ذكر است، تحسس عملى مثبت، و تجسس اقدامى منفى است. پروردگار عالم، در سوره مباركه حجرات، [9] حتى به يك نفر اجازه تجسس در امور شخصى ديگران و پرونده گذشته آنان را نداده و مساله تجسس را حرام و گناه شمرده است؛ چرا كه تجسس به آبروى مردم لطمه مىزند و كرامت آنان را از بين مىبرد.
لذا يعقوب به برادران يوسف امر به تحسس كرد و خاطرنشان ساخت:
«فتحسسوا من يوسف و أخيه و لا تيأسوا من روح اللّه».
مواظب باشيد در فضاى خطرناك و متوقفكننده نااميدى و دلسردى قرار نگيريد؛ زيرا:
«إنه لا ييأس من روح اللّه إلا القوم الكافرون».
جز كافر، كسى از رحمت و كارسازى خدا نااميد نمىشود.
آرى، يعقوب، عليه السلام، سرانجام يوسف را بر تخت كشور مصر يافت و به همه انسانها در طول تاريخ اثبات كرد كه خداوند مهربان اميد مخلصان درگاه خود را به هيچوجه نااميد نمىكند.
توكل و اميد در زندگى بزرگان
الف. مرحوم كلينى (ره)
در گذشته، در منطقه رى، چند روستاى معروف از جمله قريه «كلين) وجود داشت كه پايينتر از بارگاه حضرت عبد العظيم حسنى واقع بود.
كلينى، صاحب كتاب ارجمند و شريف اصول كافى، در همين ده به دنيا آمد. او از طريق تربيتهاى پدر خود و عالمان ربانى ديگر اميدوار بود بتواند با استفاده از امكانات خدادادىاشمانند عقل و بدن سالمبه عالم بزرگى در جهان اسلام تبديل شود. بنابراين، هيچ وقت به خود اينگونه تلقين نكرد كه من روستايىزادهاى بيش نيستم، زندگى مادى بسيار معمولىاى دارم، و روزگارم به سختى سپرى مىشود.
قرآن مجيد انسان را از تلقين منفى و نااميدى برحذر مىدارد و مىفرمايد: اين حرفها باعث دلسردى وى ياس مىشود و انسان را تا مرز كفر به پروردگار پيش مىبرد.
اين بچه روستايى از كلين عازم بغداد شد و در محضر علما زانو زد، استقامت ورزيد، مشكلات را تحمل كرد، و اميد داشت امكانات خود را در راه تحصيل علم به كار بگيرد تا به مقامات عالى دست يابد.
|
گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى |
كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم. [10] |
|
در نهايت نيز، پس از سالها، تبديل به وجود مبارك كلينى صاحب ده جلد كتاب كمنظير اصول كافى (حاوى نزديك به هفده هزار روايت معتبر از پيغمبر اكرم و اهل بيت عليهم السلام) شد.
ب. مرحوم مدرس (ره)
يكى ديگر از اين بزرگان به شهر قمشه، در هفتاد كيلومترى اصفهان، تعلق دارد. پدر تهيدست وى، براى كمك به مخارج خانواده، اين بزرگوار را در دوران نوجوانى در مغازه بقالى به شاگردى گمارده بود.
روزى، مردى متمكن و موقّر كه براى خريد جنس به محل كار وى مراجعه كرده بود، با دقت به حركات بزرگمنشانه و لباسهاى كهنه اين شاگرد نگاه كرد. ايشان ابتدا صورت اقلام را خيلى تميز و مرتب آماده كرد و سپس به خريدار گفت: اجناس شما حاضر است. خودتان آنها را به منزل مىبريد يا من بياورم خدمت شما؟
(گاهى پروردگار چه توفيقات خاصى نصيب انسان مىكند. البته، توفيق به معناى ارشاد و به معناى هدايت!)
مرد متمكن به صاحب مغازه رو كرد و گفت: من مىتوانم با شاگردتان كمى حرف بزنم؟ مغازهدار گفت: اختيار با شماست. مرد ثروتمند رو به اين بچه ده دوازده ساله كرد و گفت: اسم شما چيست؟
- حسن.
- اهل كجاييد؟
- اصالتا اهل زواره، ولى به سبب فقر اقتصادى، به يكى از روستاهاى نزديك نقل مكان كردهايم.
- اسم پدرتان چيست؟
- مير عبد الباقى.
مرد متمكن، پس از خداحافظى از او به ده آمد و به مير عبد الباقى گفت:
شما اجازه مىدهيد فرزندتان براى تحصيل علم برود؟
پدر گفت: من اجازه مىدهم، ولى خرجش را نمىتوانم بدهم.
- شما فقط اجازه بفرماييد، خرجش را من مىدهم.
اين مرد اميدوار بود خرج تحصيل اين نوجوان باهوش و عاقل را بدهد، بلكه او به مقامات عالى برسد. به راستى، اگر اين پيشنهاد را نمىكرد يا از ظاهر ناآراسته بچه نااميد و دلسرد مىشد، كشور ما يك منبع فيض بسيار عظيم را تا ابد از دست مىداد. پدر به فرزندش اجازه تحصيل داد و اين پسر سه سال در قمشه تحصيل كرد، آن هم در مدارس قديم كه هيچ امكانات مادىاى نداشت: وضعيت بد معاش و حجرههاى تنگ و تاريك. يكى از طلبههاى تهران درباره حجرههاى طلبگى گفته است:
|
حجرهاى داده به من روزگار |
كز سيهى طعنه به قنبر زند. |
|
در گذشته، استقامت طالبان علم چقدر بالا بود كه در اين حجرهها به سر مىبردند و مرجع تقليد مىشدند.
مرد متمكن بيداردل و اميدوار به اين نوجوان گفت: شما قمشه را ترك كن و به حوزه علميه اصفهان برو!
در آن روزگار، اين حوزه سه محور بسيار باعظمت داشت: مرحوم آيت العظمى آقا سيد محمد باقر درچهاى، مرحوم آخوند ملا محمد كاشانى، و مرحوم جهانگير خان قشقايى. [11] اين نوجوان نزد اين سه معلم زانو زد و به تحصيل پرداخت. پس از چندى نيز به مرد متمكّن نوشت:
ديگر به جهت خرج تحصيل براى من پول نفرستيد. چون پنجشنبه و جمعه كارگرى مىكنم: خانهسازى و برداشت گندم و جو و ...
پس از 10 سال، او از اصفهان پياده به طرف نجف اشرف حركت كرد.
در نجف در محضر دو مرجع بسيار بزرگ آن روزگار، مرحوم آخوند خراسانى و ملا محمد كاظم يزدى، توانست به مقام اجتهاد برسد و به اصفهان بازگردد. بعد از مدت كوتاهى، مراجع بزرگ شيعه وى را به عنوان رئيس شوراى نگهبان قانون اساسى در زمان مجلس اول مشروطه انتخاب كردند. وقتى به تهران آمد، استعدادهاى خود را نشان داد و آيت اللّه سيد حسن مدرّس معروف شد.
ج. مرحوم مامقانى (ره)
در حوالى مامقان در استان آذربايجان شرقى، چوپان بىسوادى در سن ده دوازده سالگى به نزد پدر آمد و گفت: ديگر دوست ندارم در صحرا دنبال گوسفندان بروم! پدر عاقل صبر كرد و خيلى نرم از وى سؤال كرد:
عزيزم، چرا دلت نمىخواهد چوپانى كنى؟ گفت: براى اينكه پى بردهام خدا مرا براى چوپانى و دنبال گوسفندان راه افتادن نساخته است.
صحرا منطقهاى پاك و بىانتهاست و انديشه و تفكر در آن به خوبى شكوفا مىشود. در غوغاى شهرها و در طوفان فسادها و معركهها، به راستى نمىتوان درست فكر كرد و تصميم گرفت.
پدر پرسيد: اگر خداوند تو را براى چوپانى نيافريده، براى چه آفريده؟
- براى تحصيل معرفت.
- براى كسب معرفت، مىخواهى كجا بروى؟
- به مدرسه.
- با كمال ميل حاضرم بروى و معرفت بياموزى!
او به تحصيل مشغول شد و بعد از چندى، با اجازه پدر، به نجف رفت تا تحصيلات خود را تكميل كند. سى سال نگذشته بود كه اين چوپان اطراف مامقان شخصيت بسيار باعظمتى پيدا كرد و به آيت اللّه العظمى آقا شيخ محمد حسن مامقانى مشهور شد.
شرح حال اين بزرگوار در كتابهاى رجال موجود و بسيار خواندنى است. همين بس كه از ميان پنجاه شاگرد فارغ التحصيل شده در درس او چهل نفر مرجع تقليد شدهاند.
با اينكه ايشان خود درياى علم بودند، در مجالس تبليغى نجف شركت مىكردند و مىگفتند: من نياز دارم مسائل اخلاقى و حلال و حرام الهى را با گوشم بشنوم. در اين شرايط، وقتى واعظ مىديد بزرگترين مرجع زمان در ميان مردم نشسته است، براساس وظيفه اخلاقىاش، تصميم مىگرفت از اين مرد الهى تجليل كند. هنگامى كه واعظ مىخواست بگويد جلسه امروز يا امشب ما منور به وجود مبارك حضرت آيت اللّه العظمى آقا شيخ محمد حسن مامقانى است، هنوز به اسم ايشان نرسيده بود، اطرافيان مىديدند آن بزرگوار عبايشان را روى صورتشان مىكشند تا پيدا نباشند و مثل اين است كه زير عبا با دقت به چيزى نگاه مىكنند، اما پيدا نيست آن شئ چيست. يكبار، مصرّانه از ايشان سؤال كردند: در مجالس مختلف، وقتى گوينده مىخواهد از مقام علمى شما تجليل كند، عبا به سر مىكشيد و در انديشه و فكر فرومىرويد، چرا؟ در پاسخ، ايشان از جيبشان يك كلاه نمدى كهنه درآوردند و فرمودند: اين كلاه نمدى در دوازده سالگى روى سر من بود. در روزگارى كه گوسفندها را به صحرا مىبردم. من اين كلاه را هميشه همراهم دارم و هر وقت از من تمجيد مىكنند، فورا كلاه را بيرون مىآورم و با خود مىگويم: از تو، چوپان كلاهنمدى به سر بىسواد دهى. اگر شدى مامقانى، كار خودت نبوده، كار خدا بوده. بنابراين، تو هيچكسنيستى.
پىنوشت:
[ (1). منظور از امكانات، جسم و روح سالم، عقل، فطرت، و ... است. (مولف)]
[ (2). آيه «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» ناظر به همين معناست.]
[ (3). ديوان غزليات حافظ.]
[ (4). اين مطلب را خدا در قرآن، انبيا در فرمايشهاى خود، امير المؤمنان در نهج البلاغه، امامان طاهرين در رواياتشان، و بزرگان دين در افعال خود يادآور شدهاند (مؤلف).]
[ (5). يوسف 87: «يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه و لا تيأسوا من روح اللّه إنه لا ييأس من روح اللّه إلا القوم الكافرون»؛ زمر، 53: «قل يا عبادى الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه إن اللّه يغفر الذنوب جميعا إنه هو الغفور الرحيم»؛ حجر، 53- 55 (ملائكه با ابراهيم): «قالوا لا توجل إنا نبشرك بغلام عليم* قال أبشر تمونى على أن مسنى الكبر فبم تبشرون* قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين»؛ مريم، 7- 9: «يا زكريا إنا نبشرك بغلام اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا* قال رب أنى يكون لى غلام و كانت امرأتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا* قال كذلك قال ربك هو على هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا»؛ ذخيرة المعاد، محقق سبزوارى، ج 2، ص 304: «مسعدة بن صدقة قال سمعت ابا عبد اللّه، عليه السلام، يقول: الكبائر: القنوط من رحمة اللّه و الاياس من روح اللّه عز و جل ...».]
[ (6). ديوان غزليات حافظ.]
[ (7). منظور اين آيات است: «لقد كان فى يوسف و إخوته آيات للسائلين* إذ قالوا ليوسف و أخوه أحب إلى أبينا منا و نحن عصبة إن أبانا لفى ضلال مبين [يوسف، 7 و 8] ...* و تولى عنهم و قال يا أسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم* قالوا تاللّه تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا أو تكون من الهالكين* قال إنما أشكو بثى و حزنى إلى اللّه و أعلم من اللّه ما لا تعلمون [يوسف، 54- 85- 86] ...* و لما فصلت العير قال أبوهم، إنى لاجد ريح يوسف لولا أن تفندون* قالوا تاللّه إنك لفى ضلالك القديم [يوسف، 94- 95]».]
[ (8). يوسف، 87.]
[ (9). حجرات، 12: «يا أيها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن إن بعض الظن إثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا أيحب أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتا فكرهتموه و اتقوا اللّه إن اللّه تواب رحيم».]
[ (10). ديوان غزليات حافظ.]
[ (11). جهانگير خان قشقايى در چهل سالگى، در كمال بىسوادى، در حوزه علميه اصفهان مشغول به تحصيل شد و بعد از بيست سال، از بزرگترين مراجع و فلاسفه و فقهاى شيعه گرديد. (مؤلف)]
English