ايمان و آثار آن - جلسه دوم - (متن کامل + عناوین)
توحيد، را نجات
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلا و السلام على محمّد و اهلبيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين.
توحيد؛ يعنى بندگى. امّا اين كه من يك عمرى بخورم و بخوابم و هر وقت هم محتاج باشم، قسم به خدا بخورم، و هر وقت هم لازم داشته باشم كه غم و غصهام را رد كنم، سر بلند كنم و بگويم، يا الله!، توحيد نيست؛ بلكه توحيد به معناى واقعى مسأله، تنها عقيده به خدا نيست. چنين عقيدهاى را مشركين مكه هم داشتند؛ يعنى قرآن مجيد مىگويد: ابولهب هم خدا را قبول داشت؛ ابوجهل هم خدا را قبول داشت؛ ابوسفيان هم خدا را قبول داشت؛ آنها نمىگفتند كه اين بتهاى گذاشته شده در كعبه، سازنده عالم هستند، وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ «1»: پيغمبر! اگر به خانه رؤساى بزرگ مكه بروى و از كسانى كه اين قدر با تو دشمنى مىكنند، سؤال كنى كه عالم را چه كسى درست كرده است، جواب مىدهند، خدا. اما آنها هر كارى را كه خودشان دوست داشتند، انجام مىدادند؛ مىگفتند: عالم خدا دارد، قمار هم مىكردند؛ مىگفتند: عالم خدا دارد، اما در كنار كعبه، خانههايى داشتند كه پرچم قرمز بر آنها برافراشته بود و در آنها زنان خود را در اختيار ديگران قرار مىدادند؛ مىگفتند: عالم خدا دارد، ولى بازار رباخورى در مكه، رواجترين بازار رباخوارى منطقه عربستان بود؛ مىگفتند: عالم خدا دارد، ولى نماز نمىخواندند؛ راست نمىگفتند؛ عدالت نداشتند؛ جنايت مىكردند؛ يعنى توحيد به معناى اين كه: «عالم خدا دارد»، براى آنها فايدهاى نداشت. ابوجهل هم مىگفت: عالم خدا دارد؛ بلكه توحيد؛ يعنى قرار دادن همه شؤون تحت تدبيرالله. در اين توحيدى كه قرآن مىگويد، همه شؤون تحت تدبير الله هست و انسان بودن خود را در چهره بندگى نشان مىدهد.
______________________________
(1) پىنوشت
سربلندى ابراهيم عليه السلام از امتحان بندگى
قامت ابراهيم عليه السلام از پيرى خميده شده بود و محاسنش هم سفيد گشته بود؛ آفتاب حياتش بر لب بام مرگ در حال غروب كردن بود كه هاجر كنيز ساره را از او خريد به اميد اين كه شايد از او داراى فرزندى شود، و اين چنين شد كه ابراهيم از رحم پاك هاجر داراى چراغ روشنى به نام اسماعيل شد. «1»
اسماعيل كه جوانى چهارده ساله شد، ابراهيم كنار خانه كعبه، نه در حال بيدارى كه جبرئيل عليه السلام به او بگويد و هاتف عالم اله به گوش او ندا بدهد، نه در ملاقات با فرشته، و نه در حال بيدارى و شنيدن نداى آسمان، بلكه در نيمه شب و در حال خواب، به او گفتند، فردا كه آفتاب طلوع كرد، ما مىخواهيم ببينيم كه توى پدر با دست خود دارى سر فرزندت را كنار بارگاه قدس ما مىبرى؛ چون ابراهيم از اين راه به يقين و به حقيقت مىرسيد. صبح كه ابراهيم عليه السلام بيدار شد، هيچ توقف و درنگى نكرد و پيرامون خوابش تأمّلى ننمود تا آن را با قواعد تطبيق بدهد و دريابد اين خواب راست است يا دروغ، بلكه همين كه بيدار شد، كنار رختخواب اسماعيل عليه السلام آمد و گفت: يَا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى. «2»: عزيز دلم! ديشب در خواب به من گفتند كه سرت را از بدنت جدا كنم، رأى و نظر تو درباره اين خواب من چيست؟ اسماعيل عليه السلام چهارده ساله گفت: يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ «3»: پدرم! آنچه را به آن مأمور شدهاى، انجام ده، اگر خدا بخواهد، تو مرا از شكيبايان خواهى يافت. حضرت ابراهيم عليه السلام فرزند چهارده سالهاش را به منى آورد، و براى بريدن سر اسماعيل، به حقيقت، خنجرش را كنار گلوى او گذاشت. اين معناى بندگى است؛ انبيا اين گونه عبد و بنده حق تعالى بودند.
______________________________
(1) 1. عنكبوت: 61: اگر از آنان [كه شرك مىورزند] بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را رام و مسخّر كرده؟ بىترديد خواهند گفت: خدا. پس چگونه [از حق به باطل] منحرف مىشوند؟
(2) 2. محدث جزايرى، النور المبين فى قصصالانبياء و المرسلين، ص 108.
(3) 3. صافات: 102: گفت: پسرم! همانا من در خواب مىبينم كه تو را ذبح مىكنم، پس با تأمل بنگر رأى تو چيست؟.
4. صافات: 102: گفت: پدرم آنچه به آن مأمور شدهاى انجام ده اگر خدا بخواهد مرا از شكيبايان خواهى يافت.
دعوت قرآن به طراحى زندگى خود به شكل زندگى انبيا
در گفت حق تعالى: الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ «1»، سخن از عقيده است. معناى آيه چنين است: مردمى كه با ما آشتى كردند و در وجود خود، ايمان به ما را با آلودگىاى آميخته نكردند، ايمنى دنيا و آخرت براى آنها است. امّا اگر من ابوجهلى، ابولهبى، ابوسفيانى، معاويهاى، يزيدى و قارونى، خدا را قبول داشته باشم، در وجود من، اين ايمان به خدا آميخته با انواع آلودگىها خواهد بود. دليل آن هم اين است كه چنين توحيدى و خدايى نمىتواند جلوى من را بگيرد؛ بلكه بايد انسان خدايى را قبول داشته باشد كه بتواند حكومت خود را در همه شؤون وجود بندهاش بگستراند و وجود او را به واقعيتى خالص منقلب كند تا او آدم بشود.
دعوت قرآن مجيد از جامعه انسانى اين است كه طرح زندگى خود را به شكل زندگى انبيا قرار بدهد. قرآن به انسانها مىگويد، ببينيد انبيا عليهم السلام در مقابل من چگونه مردمى بودند، شما هم آن گونه شويد. با تكيه به اين دعوت قرآنى، روايتى از قول پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم نقل شده است. قبل از نقل اين روايت، نخست اين دعوت قرآنى را تبيين مىكنم. در قرآن خداوند از بنىآدم دعوت كرده، مانند انبيا زندگى كنند:
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً «2»
؛ يعنى بنىآدم! طرح زندگى خود را مانند طرح زندگى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم طراحى نماييد و به اجرا درآوريد تا به من برسيد و تا آخرت شما آباد شود؛ تا مانند ماهىِ ميان دريا، غرق در عشق و محبت من شويد.
اين دعوت قرآن، ما را برمىانگيزاند كه زندگى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم را بررسى كنيم تا بفهميم كه اين آدم چه مىگفت و به چه چيز دعوت مىكرد و در زندگى خود چگونه عمل مىكرد و چگونه توانست در اين شصت و سه سال عمركوتاه خود در اين دنيا اين قدر بركت به جا گذارد و برود. به راستى مگر از عمر عالم چقدر سهم پيغمبر بود؟ براى درك مسأله، بهتر است سهم عمر پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم نسبت به عمر عالم سنجيده شود. در سالنامهاى كه تحقيقات علمى دانشمندان را آورده بود و به احتمال قوى، بر مبناى آخرين
______________________________
(1) 5. انعام: 82: كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستمى [چون شرك] نياميختند، ايمنى [از عذاب] براى آنان است، و آنان راه يافتگانند.
(2) 6. احزاب: 21: يقيناً براى شما در [روش و رفتار] پيامبر خدا الگوى نيكويى است براى كسى كه همواره به خدا و روز قيامت اميد دارد و خدا را بسيار ياد مىكند.
تحقيقاتشان هم بود، ديدم كه آنها عمر كره زمين را چهار ميليارد و پانصد ميليون سال برآورد كردهاند. اين تازه عمر زمين است. به طور حتم، عمر خورشيد، بيشتر از زمين است و عمر كهكشانها هم به مراتب بيشتر از آنها است. امّا درباره اين كه عمر عالم چقدر است، اطلاعاتى در دست نداريم؛ چون ابتداى عالم را نمىدانيم؛ براى اين كه نه كتاب آسمانى از آن خبر داده، و نه دامنه علم بشرى مىتواند به ابتداى عالم برسد، همانطور كه دامن اين علم نمىتواند به انتهاى عالم برسد. خلاصه، از اين همه وقت و عمر عالم كه امتدادش براى ما غير قابل تصوّر است، سهم پيغمبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم، تنها شصت و سه سال بوده است.
ما بررسى كنيم و ببينيم در اين شصت و سه سال عمر، اين انسان چه كرده كه چهارده قرن است فرياد خدا بلند است كه همه جا اسم اين مرد را با من اسم ببريد. البته، اين اسم بردن، نه مستحب است، نه دلبخواه، بلكه بردن اين اسم با اسم خداوند، در هر شبانه و روز، در هنگام نماز صبح، يك مرتبه، و در هنگام نمازهاى ظهر، عصر مغرب و عشا،، هر كدام دو مرتبه، واجب است. معناى اين دستور اين است كه وقتى مىخواهيد ياد من را كه صاحب عالم هستم، بكنيد، معشوق مرا هم كنار من اسم ببريد؛ چون من شما را بدون او تكميل نمىكنم. وقتى كه ركعت دوم تمام مىشود، بايد بگوييم، «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و اشهد ان محمداً رسول الله». اسامى و القاب پيغمبر زياد است: محمد، نبى، رسول، امى، هاشمى، مكى، مدنى، ابطحى «1»، رحمه للعالمين، بشير، نذير، هادى، مهدى، و شايد در حدود دويست لقب براى رهبر عاليقدر اسلام هم اكنون در مدينه، در دو طرف محراب مسجد پيغمبر، نوشته شده است، لكن از مجموع اين اسامى و به ويژه آن اسامى پيغمبر كه در قرآن مجيد آمده، هيچ كدام در تشهد نيامده است، به جز «عبده» كه به معناى اين است كه اين آدم بنده من بود.
پس قرآن دعوت مىكند كه بنده شويد، و اگر مردم بنده شدند، دنيا و آخرتشان آباد مىشود.
______________________________
(1) 7. ترجم المعالم الأثيره، ص 21:
ابطح: (به فتح اول و سكون باء و فتح طاء)، به معناى هر سيلگاهى است كه در آن شن و سنگريزه باشد. ابطح و بطحاء، همچنين به معناى شن و سنگريزه گسترده بر روى زمين آمده است. ابطح به مكه و منا، هر دو، نسبت داده مىشود؛ زيرا فاصله ابطح با اين دو جا، يكى است و شايد به منا نزديكتر باشد. در حال حاضر، ابطح جزو مكه است.
حقيقت بندگى انسان از زبان پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم
حضرت باقر عليه السّلام در روايتى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه:
همانا ياران محمد صلّى الله عليه و آله و سلّم عرض كردند: اى رسول خدا! ما بر نفاق از خودمان ترسناكيم؟ حضرت فرمود: چرا از آن مىترسيد؟ عرض كردند: هنگامى كه نزد شما هستيم و شما ما را متذكر مىكنيد و به آخرت تشويق مىنماييد، ما از خدا مىترسيم و دنيا را يكسره فراموش مىكنيم و در آن بىرغبت مىشويم تا آن جا كه گويا در آخرت هستيم و به چشم خود بهشت و دوزخ را مىبينيم، و چون از خدمت شما مىرويم و به خانههايمان برمىگرديم و بوى فرزندان را مىشنويم و به زنان و خاندانمان مىنگريم، از آن حالى كه نزد شما داشتيم، دگرگون مىشويم، طورى كه گويا ما شما را نديده و در خدمت شما نبودهايم و چنين حالى را نداشتهايم، آيا شما از اين كه اين تغيير حالت، نفاق در ما باشد، بر ما مىترسيد؟ رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به آنها فرمود: هرگز، اين نفاق نيست؛ اينها وسوسههاى شيطانى است كه شما را به دنيا تشويق مىكند. به خدا سوگند، اگر شما به همان حالى كه خودتان را به آن توصيف كرديد، مىمانديد، و به همان شكل، خدا را بندگى مىكرديد، فرشتگان دست در دست شما مىگذاشتند و بر روى آب راه مىرفتيد و براى رد شدن از روى رودخانهها و درياها، به پل و كشتى نياز نداشتيد و مىتوانستيد با كف پايتان از آنها رد شويد، در حالى كه در آنها فرو نمىرويد. «1»
______________________________
(1) 8. گزيدهاى از ترجمه مصطفوى از اصول كافى، ج 4، ص 153. متن كامل اين روايت در كافى، ج 2، ص 423- 424 چنين آمده است:
عَنْ سَلَّامِ بْنِ الْمُسْتَنِيرِ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِىجَعْفَرٍ عليه السلام فَدَخَلَ عَلَيْهِ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ وَ سَأَلَهُ عَنْ أَشْيَاءَ. فَلَمَّا هَمَّ حُمْرَانُ بِالْقِيَامِ، قَالَ لِأَبِىجَعْفَرٍ عليه السلام: أُخْبِرُكَ، أَطَالَ اللَّهُ بَقَاءَكَ لَنَا وَ أَمْتَعَنَا بِكَ، أَنَّا نَأْتِيكَ فَمَا نَخْرُجُ مِنْ عِنْدِكَ حَتَّى تَرِقَّ قُلُوبُنَا وَ تَسْلُوَ أَنْفُسُنَا عَنِ الدُّنْيَا وَ يَهُونَ عَلَيْنَا مَا فِى أَيْدِى النَّاسِ مِنْ هَذِهِ الْأَمْوَالِ ثُمَّ نَخْرُجُ مِنْ عِنْدِكَ فَإِذَا صِرْنَا مَعَ النَّاسِ وَ التُّجَّارِ أَحْبَبْنَا الدُّنْيَا. فَقَالَ أَبُوجَعْفَرٍ عليه السلام: إِنَّمَا هِىَ الْقُلُوبُ مَرَّهً تَصْعُبُ وَ مَرَّهً تَسْهُلُ ثُمَّ قَال أَبُوجَعْفَرٍ عليه السلام: أَمَا إِنَّ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه وآله قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ! نَخَافُ عَلَيْنَا النِّفَاقَ. فَقَالَ: وَ لِمَ تَخَافُونَ ذَلِكَ؟ قَالُوا: إِذَا كُنَّا عِنْدَكَ فَذَكَّرْتَنَا وَ رَغَّبْتَنَا وَجِلْنَا وَ نَسِينَا الدُّنْيَا وَ زَهِدْنَا حَتَّى كَأَنَّا نُعَايِنُ الْآخِرَهَ وَ الْجَنَّهَ وَ النَّارَ وَ نَحْنُ عِنْدَكَ، فَإِذَا خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِكَ وَ دَخَلْنَا هَذِهِ الْبُيُوتَ وَ شَمِمْنَا الْأَوْلَادَ وَ رَأَيْنَا الْعِيَالَ وَ الْأَهْلَ، يَكَادُ أَنْ نُحَوَّلَ عَنِ الْحَالِ الَّتِى كُنَّا عَلَيْهَا عِنْدَكَ وَ حَتَّى كَأَنَّا لَمْ نَكُنْ عَلَى شَىْءٍ أَ فَتَخَافُ عَلَيْنَا أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ نِفَاقاً؟ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله: كَلَّا، إِنَّ هَذِهِ خُطُوَاتُ الشَّيْطَانِ فَيُرَغِّبُكُمْ فِى الدُّنْيَا، وَ اللَّهِ، لَوْ تَدُومُونَ عَلَى الْحَالَهِ الَّتِى وَصَفْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِهَا، لَصَافَحَتْكُمُ الْمَلَائِكَهُ وَ مَشَيْتُمْ عَلَى الْمَاءِ، وَ لَوْ لَا أَنَّكُمْ تُذْنِبُونَ فَتَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ، لَخَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً حَتَّى يُذْنِبُوا ثُمَّ يَسْتَغْفِرُوا اللَّهَ فَيَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ؛ إِنَّ الْمُؤْمِنَ مُفَتَّنٌ تَوَّابٌ؛ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ، وَ قَالَ: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْه.
انسانهاى مخلصِ خدا دارالشفاى بندگان
در مدينه، إسحاق مؤتمن، پسر امام جعفر صادق عليه السلام، نفيسه، نوه امام مجتبى عليه السلام، دختر حسن بن زيد را به همسرى برگزيد. بعد از ازدواج، زندگى آنها را به مصر كشاند. نفيسه بانويى بزرگوار و داراى ثروتى فراوان بود و به همه مردم، جذامىها، زمينگيرها و بيماران احسان مىكرد. او عابد و زاهد بود. نفيسه با دستانش قبرش را كنده بود و پيوسته در آن قبر مىرفت و نماز مىخواند. او توانست در اين قبر شش هزار بار قرآن را ختم كند. اين بانو در حال احتضار هم روزه بود. از او خواستند كه روزهاش را افطار كند. او پاسخ داد: چگونه اين كار انجام دهم، در حالى كه سى سال از خداى متعال مىخواهم در حال روزه با او ديدار كنم. سپس شروع به خواندن سوره انعام كرد و همين كه به آيه صد و بيست و هفتم: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ «1» رسيد، جان را به جانآفرين تسليم كرد. شبى كه اين بانو از دنيا رفت، شوهرش مصمّم بود كه جناز او را به مدينه ببرد تا در بقيع دفن كند. مردم مصر به محض اين كه از اين تصميم اسحاق آگاه شدند، دور خانهاش ريختند و گفتند: ما نمىگذاريم كه شما حتى تار مويى از او را به مدينه ببرى. اين بدن را بايد در همين جا دفن كنيد؛ چون ما گرفتارى زيادى داريم و بايد به خاك قبر اين خانم توسّل پيدا كنيم. اسحاق گفت: من بايد اين دختر را در كنار پدرانش دفن كنم و فردا صبح هم اين جنازه را مىبرم. شبى كه جنازه نفيسه هنوز در اتاق بود، پسر امام صادق عليه السلام پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديد كه به او مىگويد با مردم مصر در نفيسه معارضه نكن؛ زيرا به بركت وجود او بر مردم مصر بركت نازل مىشود. «2»
______________________________
(1) 9. انعام: 127: براى آنان نزد پروردگارشان خانه سلامت و امن است و به پاداش كارهاى پسنديدهاى كه همواره انجام مىدادند يار و سرپرست آنان است.
(2) 10. شيخ على نمازى، مستدرك سفينه البحار، ج 10، ص 120:
النفيسه الثالثه: بنت الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى عليه السلام السيده الجليله تزوجها إسحاق بن جعفر الصادق عليه السلام، و هذه توفيت بمصر سنه 208. قبرها مزار معروف باجابه الدعاء عند مزارها. عن كتاب أسعاف الراغبين نقلا من كتاب حسن المحاضره: أن السيده نفيسه بنت الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى عليه السلام لما توفيت بمصر، أراد زوجها إسحاق المؤتمن ابن الإمام جعفر الصادق عليه السلام نقلها إلى المدينه و دفنها فى البقيع، فسأله أهل مصر فى تركها عندهم للتبرّك و بذلوا له مالا كثيرا، فلميرض، فرأى النبى صلى الله عليه وآله، فقال له: يا إسحاق! لا تعارض أهل مصر فى نفيسه؛ فإن الرحمه تنزل عليهم ببركتها. حكى أن الشيخ أبا المواهب الشاذلى رأى النبى صلى الله عليه وآله فقال: يا محمد إذا كان لك إلى الله تعالى حاجه فانذر لنفيسه الطاهره ولو بدرهم، يقضى الله تعالى حاجتك، و عن أسعاف الراغبين: أنها كانت قد حفرت قبرها بيدها و صارت تنزل فيه و تصلى و قرأت فيه سته آلاف ختمه، فماتت بمصر فى شهر رمضان سنه ثمان و مائتين. إحتضرت و هى صائمه فالزموها الفطر، فقالت: واعجبا إنى منذ ثلاثين سنه أسأل الله تعالى أن ألقاه و أنا صائمه، أفطر الآن؟ هذا لايكون. ثم قرأت سوره الأنعام فلما وصلت إلى قوله تعالى: لهم دار السلام عند ربهم، ماتت، و بالجمله، خدمتها زينب بنت يحيى بن الحسن أربعين سنه، كما ذكرناها فى رجالنا فى النساء.
كسانى كه تا به حال در عمره رجبيه به مصر رفتهاند، مىدانند بارگاه ايشان در مصر چقدر فوقالعاده هست. در كشور مصر و در شهر قاهره، هنوز هم اهلتسنن در مشكلات غير قابل حل خود فقط يكبار كه به اين خانم مراجعه مىكنند، مشكلشان رفع مىشود.
تو دستافشانى جان را چه دانى؟ تو شور اين نمكدان را چه دانى؟
تو را با اطلس و مخمل بود كار قماش گلعذاران را چه دانى؟ «1»
صائب
اين افراد بندگان خدا بودند كه چنين شدند. عبد؛ يعنى كسى كه به طور كامل تحت اختيار خداست و در برابر، خدا هم به طور كامل عالم را تحت اختيار آنان قرار مىدهد. اين عبد است. انسان كه با بندگانخدا برخورد مىكند، نفس، نگاه و فكر كردن آنها، او را به حركت وامىدارد و منقلب مىكند، چرا؟ چون آنان به انقلابدهنده عالم وابسته هستند؛ وابسته به الله هستند؛ وابسته به اسماءالحسنى هستند؛ موجود فى الله و بالله و الى الله و من الله هستند. خداوند متعال با تكيه بر اين نوع از آيات، ما را دعوت مىكند تا ما هم بتوانيم به درجات عالى برسيم.
ويژگى فرهنگ عالى اسلام از ساير فرهنگها
فرهنگ عالى اسلام را نمىتوان با هيچ فرهنگى مقايسه كرد؛ چون فرهنگ اسلام فرهنگى صد در صد الهى و خدايى بوده و مقرراتى كه در حريم اين فرهنگ براى سعادت همه جانبه انسان ارايه شده، مطابق با مقتضيات خلقت و آفرينش انسانها در همه شؤون حياتشان هست، و اين حيثيت ريشهدار، اصيل و طبيعى را در هيچ فرهنگى نمىتوان ديد، و در عالم هيچ فرهنگى هم توانايى و قدرتِ وضع چنان مقرراتى را كه اين فرهنگ الهى دارد، ندارد. معمار هستى و بانى جهان خلقت كه انسان يكى از مخلوقات
______________________________
(1) 11. ديوان صائب تبريزى، قسمتى از غزل شماره 570.
اوست، به وسيله سفيرانش برنامههايى را در زمينه زندگى او فرستاده است كه آدمى با عمل كردن به آن برنامهها، مىتواند داراى دنيايى آباد و آخرتى سالم شود.
مأموريت پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم از طرف خداوند
در كتابهاى مهّم اسلامى نقل مىكنند كه پيامبر بزرگ اسلام در يكى از سخنرانىهاى خود در مجالس مكه، در ضمن بياناتى چنين فرموده: «انِّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنيَا وَ الْاخِرَهِ» «1»: من از طرف پروردگار عالم مأموريت دارم كه دو برنامه را به شما ارايه دهم. يك برنامه آن، عبارت است از آباد كردن دنياى شما. در اين حيات دنيا، آدمى چيزى را احتياج ندارد، مگر اين كه آيين الهى به روش رسيدن به آن از طريق سالم و صحيح دستور داده است، برنامه دوم هم عبارت از آباد كردن آخرت شما است. براى حيات بعد از حيات دنيا، آنچه انسان به آن محتاج خواهد بود، آيين الهى، راه فراهم آوردن آن را به او نشان داده است.
براى شناخت فرهنگ اسلام، بهترين راه، مراجعه كردن به صد و چهارده سوره قرآن كريم است كه در درجه اول، نشاندهنده قواعد عالى فرهنگ الهى براى سازمان دادن زندگى بنىآدم است، و راه ديگر هم مراجعه كردن به محتويات افكار پيغمبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم و ائمه طاهرين عليهم السلام است كه خوشبختانه در اين چهارده قرن، دانشمندان بزرگ اسلامى، با زحمات زيادى كه متحمّل شدهاند، توانستهاند محتويات افكار نبىاكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم و ائمه طاهرين عليهم السلام را مكتوب كنند تا بنىآدم بتواند در هر زمانى از برنامههاى تربيتشدگان مكتب پروردگار استفاده كند و بهرهمند شود.
در روايتى از نبى بزرگ، پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم، نقل شده كه فرمود: در روز قيامت هفت طايفه به خاطر صحيح بودن زندگىخود در دنيا، در سايه رحمت پروردگار هستند، در روزى كه سايهاى به جز عنايت او پيدا نمىشود: پيشواى عادل، جوانى كه در عبادت خداوند بزرگ شود، كسى كه با دست راست صدقه دهد و آن را از دست چپش پنهان كند، كسى كه در خلوت به ياد خدا باشد و
______________________________
(1) 12. متقى هندى، كنزالعمال، ج 13، ص 114. متن كامل روايت:
قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلّم: يا بنى عبد المطلب! إنى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخره و قد أمرنى الله أن أدعوكم إليه فأيكم يؤازرنى على هذا الامر على أن يكون أخى و وصيى وخليفتى فيكم؟ قال: فأحجم القوم عنها جميعا وقلت: يا نبى الله! أكون وزيرك عليه؟ فأخذ برقبتى، ثم قال: هذا أخى و وصيى و خليفتى فيكم، فاسمعوا له و أطيعوا.
از چشمانش اشك سرازير گردد، مردى كه با برادر دينى خود ملاقات كند و بگويد: من تو را به خاطر خدا دوست دارم، مردى كه از مسجد بيرون رود و در نيّت او اين باشد كه دوباره برگردد، و مردى كه زن زيبايى او را به سوى خود بخواند و او بگويد: من از پروردگار جهانيان مىترسم. «1»
اين افراد نمونههايى از اهل نجاتند كه توانستهاند در تجارتخانه دنيا تلاش سودآورى داشته باشند. البته، فهم اين كه اهلنجات چه كسانى هستند، تنها با راهنمايى پيامبران و اوصياى الهى مقدور است، كسانى كه خداوند آنها را نجاتبخش بشر قرار داده است.
موقعيت جامع بشرى در زمان بعثت نبى اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم
در نهجالبلاغه شريف درباره موقعيت جامعه بشرى در زمان بعثت نبى اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمده است. «أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ.» «2»: خداى بزرگ پيغمبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم را روزى مبعوث به رسالت كرد كه ارتباط جامعه انسانى با حريم نبوت قطع شده بود. طبق آيات قرآن مجيد، جوامع انسانى زمانى كه بىارتباط با حريم نبوت زندگى كنند، از تمام منافع عالى بىبهره هستند. اين جا ممكن است كسى بگويد، جوامع بريده از انبيا، از نظر اقتصادى و از نظر مادى و از نظر مسكن، پوشاك، خوراك و مايحتاج مردمى غنى و ثروتمند هستند، براى همين با مشاهده وضع اين جوامع بريده از نبوت، معلوم نيست اين جمله، جمله صحيحى باشد كه: گروه بريده از حريم نبوت از همه منافع عالى محروماند. براى جواب اين اشكال، اگر به خود قرآن مجيد مراجعه كنيد، بهترين راه و نزديكترين راه را، ارزيابىهاى الهى نسبت به حيات جوامع انسانى مىيابيد؛ چون عالم، عادل و حكيم على الاطلاقى در طول تاريخ به ارزيابىهايى
______________________________
(1) 13. خصال، ج 2، ص 343 تحت عنوان سبعه فى ظل عرش الله يوم القيامه روايتى را ذكر كرده است:
عَنْ سَلَمَهَ بْنِ كُهَيْلٍ رَفَعَهُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله وسلّم: سَبْعَهٌ فِى ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ: إِمَامٌ عَادِلٌ وَ شَابٌّ نَشَأَ فِى عِبَادَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ رَجُلٌ تَصَدَّقَ بِيَمِينِهِ، فَأَخْفَاهُ عَنْ شِمَالِهِ، وَ رَجُلٌ ذَكَرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِياً، فَفَاضَتْ عَيْنَاهُ مِنْ خَشْيَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ رَجُلٌ لَقِىَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ، فَقَالَ إِنِّى لَأُحِبُّكَ فِى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ رَجُلٌ خَرَجَ مِنَ الْمَسْجِدِ وَ فِى نِيَّتِهِ أَنْ يَرْجِعَ إِلَيْهِ، وَ رَجُلٌ دَعَتْهُ امْرَأَهٌ ذَاتُ جَمَالٍ إِلَى نَفْسِهَا فَقَالَ إِنِّى أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِين.
(2) 14. ترجم نهجالبلاغ حسين انصاريان، خطبه 88، ص 180 از خطبههاى آن حضرت است در حال مردم پيش از بعثت و پس از آن: پيامبر را در زمانى فرستاد كه رشته رسالت منقطع، و خواب غفلت ملّتها طولانى، ... بود
برخاسته و در اين ارزيابىها، مرحله ناقص و باطلى ديده نمىشود. او در يك ارزيابى كلى نسبت به امتهاى پيشين كه در آيات چهل و دو تا چهل و پنج سوره انعام آمده، برخودارى و تنعّم چنين جوامع بريده از نبوت را فريبى الهى نسبت به آنان دانسته است كه در پى خود ريشهكن شدن چنين تمدّنهايى را به دنبال دارد:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ* فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ* فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَىْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَهً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ* فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ* «1»
البته، خداوند متعال چنين تنعّم و برخودارى را در آيه نود و شش سوره اعراف به جوامع اهل ايمان و تقوا وعده داده است:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ «2»
تصويرى قرآنى از حيات دنيوى
قرآن مجيد در اين تصوير خود، از حيات دنيوى مىگويد: جهان؛ يعنى تجارتخانه، و انسان؛ يعنى تاجر، و مواهب عالم، از عمر گرفته تا كوچكترين شىءاى كه آدمى با آن ارتباط دارد، عبارت است از سرمايه. «3» جهانيان
______________________________
(1) 15. سور انعام: 42- 45 معناى آيات چنين است: و بىترديد ما به سوى امتهايى كه پيش از تو بودند [پيامبرانى] فرستاديم، پس آنان را [هنگامى كه با پيامبران به مخالفت و دشمنى برخاستند] به تهيدستى و سختى و رنج و بيمارى دچار كرديم، باشد كه [در پيشگاه ما] فروتنى و زارى كنند. پس چرا هنگامى كه عذاب ما به آنان رسيد، فروتنى و زارى نكردند؟ بلكه دلهايشان سخت شد و شيطان، اعمال ناپسندى را كه همواره مرتكب مىشدند، در نظرشان آراست. پس چون حقايقى را كه [براى عبرت گرفتنشان] به آن يادآورى شده بودند، فراموش كردند، درهاى همه نعمتها را به روى آنان گشوديم، تا هنگامى كه به آنچه داده شدند، مغرورانه خوشحال گشتند، به ناگاه آنان را [به عذاب] گرفتيم، پس يكباره [از نجات خود] درمانده و نااميد شدند. در نتيجه، ريشه كسانى كه [به آيات ما و به مردم] ستم ورزيدند، بريده شد و همه ستايشها ويژه خداست كه پروردگار جهانيان است.
(2) 16. اعراف: 96. معناى آيه چنين است: و اگر اهل شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و پرهيزكارى پيشه مىكردند، يقيناً [درهاىِ] بركاتى از آسمان و زمين را بر آنان مىگشوديم، ولى [آيات الهى و پيامبران را] تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالى كه همواره مرتكب مىشدند، [به عذابى سخت] گرفتيم.
(3) 17. قرآن كريم در آيات متعددى به تلاش انسانها در دنيا، عنوان تجارت اطلاق كرده است:
- أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَهَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ (بقره: 16)
- يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَهٍ تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (صف: 11- 12)
- إِنَّ الَّذينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَهً يَرْجُونَ تِجارَهً لَنْ تَبُورَ (فاطر: 29)
در ايام حيات خود در خانه دنيا بر دو دسته هستند، يا تجّارى هستند كه در پايان زندگى و هنگام انتقال به عالم آخرت، در تمام برنامههاى حيات، منفعت كسب كردهاند، و يا گروهى هستند كه با ضرر صد در صد رو به رو شدهاند. آنها خيال مىكردند كه در راه درست دارند حركت مىكنند، ولى خود اين گمان هم از گمراهى و جهل و نادانىشان بود؛ آنها داشتند در همه شؤون حيات، ضرر صد در صد مىدادند، و نمىفهميدند. حالا اين ضرر كردن، در لباس پوشيدن، در غذا خوردن، در خانه ساختن و در ازدواج و معاشرت آنان بود؛ يعنى آنان در همه جهات داشتند ضرر مىكردند و مجموع عمرشان آميخته با خسارت، بدبختى، بيچارگى و ذلت بوده است، امّا خود خيال مىكردند كه آنها همه عزت بودند. خداى متعال در آيات سيزده و چهارده سوره كهف درباره چنين زندگىاى مىفرمايد:
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالًا* الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياهِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً «1»
آيات مزبور همه جهات زندگى را شامل مىشود. اين انسانها خودشان خيال مىكردند كه زندگى خوب و سالمى دارند. قرآن مجيد و روايات در اين جا به طرز شگفتآورى انسان را متذكّر نموده و بيدار مىكنند كه با بريده شدنش از حريم نبوت، چشم، گوش، دست، پا، شكم، فكر و اخلاق، همگى، داراى زواياى انحرافى مىشوند و ترديدى هم در آن نيست.
روايت متفاوتى از دو انسان
در اين جا من به صورت تمثيلى روايت متفاوتى از زندگى دو انسان را فقط از نظر كسب، خوردن و پوشيدن براى شما بيان مىكنم تا شما با شنيدن آن بتوانيد ضرر و منفعت را در بقيه شؤون حيات جارى كنيد و محاسبه نماييد.
دو همسايه را فرض كنيد كه هر كدام هفت صبح سر كار مىروند و هشت شب هم به خانه برمىگردند. هر دوى آنهاخانه ملكى، ماشين و لباس مرتّب دارند. هدفشان در
______________________________
(1) 18. معناى آيه چنين است: بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم از جهت عمل آگاه كنم؟* [آنان] كسانى هستند كه كوششان در زندگى دنيا به هدر رفته [و گم شده است] در حالى كه خود مىپندارند، خوب عمل مىكنند.
فعاليت و كار هم اين است كه خوب بخورند و خوب استراحت كنند. كسب و كار آنها هم يكى است؛ يكى از آنها از خانه بيرون مىرود و درب مغازهاش را باز مىكند و از هفت صبح تا هشت شب مىنشيند و مىفروشد و سه هزار تومان سود مىكند؛ او جنسى را طبق قواعد الهى حاكم بر خريد، خريده و حالا هم كه مىخواهد آن را بفروشد، باز هم آن را مطابق قواعد الهى دارد مىفروشد؛ يعنى جنس را پاك خريده و حلال معامله كرده است و الان هم مىخواهد آن را حلال بفروشد و غشى هم در معامله ندارد؛ اين كه جنسها را با همديگر مخلوط كند و به عنوان جنس صد در صد خالص بفروشد؛ جنس شهرى را به جاى جنس شهرى ديگر به مشترى نمىدهد؛ جنس كهنه را نمىفروشد؛ عيب جنس را مىگويد؛ براى منفعت بردن هم حقاً و عندالله رعايت انصاف مىكند؛ او براى رعايت انصاف، نه مأمور لازم دارد، و نه جريمه و نه زندان. او احتياج ندارد كه هيچ كدام از اينها هم بالاى سرش باشند؛ چون در حجر او همهكاره خدا هست؛ يعنى او را ناظر بر تمام برنامهها مىبيند و معامله مىكند. شب هم كه حساب مىكند، مىبيند سه هزار تومان به دست آورده است. اول سال هم كه مىشود، حقوق الهى را از مال خود بيرون مىكند؛ پدر و مادرش را از ورشكستگى نجات مىدهد؛ صدقه جاريه دارد؛ پول خود را براى خدا به كار مىبرد و هزاران منفعت هم از اين پول، براى عالم ديگر دارد مىسازد و زندگىاش را هم اداره مىكند. اين آدمى كه صبح از خانه بيرون مىآيد و شب بر مىگردد، رهبر عالىقدر اسلام، پيامبر بزرگوار، درباره هر قدمى كه او در خيابان مىگذارد و برمىدارد، چنين مىفرمايد: «الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّهِ» «1»: اين آدمى كه رفت و تا شب هم سه هزار تومان به دست آورد و برگشت، به هر قدمى كه برداشته، خدا ثوابِ مجاهد در راهش را در نامه عمل او ثبت كرده است؛ يعنى علاوه بر اين كه پولى به دست آورده، ثواب جهاد فى سبيل الله را هم برده است؛ دنيايش آباد گشته است و پشت سر اين آبادى، آخرت او هم دارد قهراً آباد مىشود.
امّا همسايهاش هم كه مانند او براى كسب و كار بيرون آمده بود، تا شب توانسته است سه هزار تومان به دست آورد، ولى نه در خريد، و نه در فروش، قواعد و احكام
______________________________
(1) 19.. ابن فهد حلى، عده الداعى و نجاح الساعى، ص 82 .. شيخ حر عاملى در كتاب وسائل الشيعه (آلبيت)، ج 17، ص 66 در «باب وجوب الكد على العيال من الرزق الحلال» هشت روايت نقل كرده است، از جمله:
عن الحلبى، عن أبى عبد الله عليه السلام قال: الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله. و رواه الصدوق مرسلا.
الهى را رعايت نكرده است. او به هنگام خريد با هر دروغى كه شده جنس را ارزانتر خريده، و هنگام فروش هم چنين كرده؛ يا جنس را به قيمت خيلى بالايى فروخته؛ يا از آن كم گذاشته؛ يا آن را با جنس نامرغوب مخلوط نموده است تا حداكثر سود را به دست آورد. بعد هم اين درآمدى را كه اين گونه به دست آورده، با دادن قرض ربويى تلاش كرده اين پولى را كه به دست آورده، چندين برابر هم كند.
هر چند چنين كسى از نظر اقتصاد جهانى فرد موفقى ارزيابى مىشود، ولى ما كارى به دنيا و اقتصاد جهان نداريم، همانطور كه اقتصاد جهان هم اين سخنى را كه ما مىخواهيم بگوييم، زياد قبول ندارد؛ امّا اين سخن ما، ارزيابى خدا در قرآن، و ارزيابى رهبر عاليقدر اسلام در فرهنگ اسلام است. خداوند متعال براى قواعد اقتصادى دنياى زمان شما به اندازه يك جو ارزش قايل نيست؛ چون همه قواعد اقتصادى جهان، ساخته استثمارگران، استعمارگران و متجاوزان است و عدل در آن ديده نمىشود، ولى در ارزيابى الهى، نه تنها چنين انسانى در اين تجارت دنيوى سود نكرده است: فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ «1»، بلكه همان گونه كه خداى متعال فرموده: فَإِن لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ «2»، اين انسان با گرفتن ربا، جنگنده با خدا و پيغمبر شده است؛ چرا كه او در درآمد به قانون و فرمان خدا توجّه نكرده و چهرهاش در اين دنيا، چهره جنگ با خدا و جنگ با پيغمبر خدا شده است. در ذيل اين آيات، سنى و شيعه نقل مىكنند، پيامبر عالىقدر اسلام صلى الله عليه وآله به اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: على جان! به دست آوردن يك درهم از ربا، برابر با هفتاد مرتبه زناى با محرم در وسط خانه كعبه است. «3»
از آنچه گفته شد، مىخواهم اين نتيجه را بگيرم كه افراد براى به دست آوردن پول، دو دسته هستند؛ بعضى با تكيه به حريم الهى و فرهنگ خدا، پولى به دست مىآورند و بعضى ديگر، با تكيه بر فرهنگ مادى، مال دنيا را به دست مىآورند. در ارزيابى صاحبِ عالم، يكى مجاهد فى سبيل الله است و يكى ديگر، در صفّ مقابله با
______________________________
(1) 20. بقره: 16: پس تجارتشان سود نكرد
(2) 21. بقره 279: و اگر چنين نكرديد [و به رباخوارى اصرار ورزيديد] به جنگى بزرگ از سوى خدا و رسولش [بر ضد خود] يقين كنيد.
(3) 22. شيخ صدوق، خصال، ج 2، ص 583. متن عربى روايت جنين است:
يا عَلِىُّ! الرِّبَا سَبْعُونَ جُزْءاً فَأَيْسَرُهَا مِثْلُ أَنْ يَنْكِحَ الرَّجُلُ أُمَّهُ فِى بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ. يَا عَلِىُّ! دِرْهَمُ رِبًا أَعْظَمُ مِنْ سَبْعِينَ زَنْيَهً كُلُّهَا بِذَاتِ مَحْرَمٍ فِى بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَام.
خدا است؛ يكى دارد به حق خدمت مىكند و آن ديگرى دارد براى ريشهكن كردن حق فعاليت مىنمايد. آن وقت، با اين پول نزول، لباسى كه مىپوشد، ضرر است؛ غذايى كه مىخورد، ضرر است؛ بچهاى كه به وجود مىآورد، ضرر است؛ دخترى كه شوهر مىدهد، ضرر است؛ پسرى كه زن مىدهد، ضرر است؛ مكهاى كه مىرود، باطل است. كار خيرى كه مىكند، باطل است؛ كمكى كه از اين پول به فقرا مىكند، حرام است.
آنچه گفته شد، وضعيت مال به دست آمده از طريق ربا بود. در غصب زمين مردم هم همين سخن مىآيد؛ در معاملات حرام هم همين سخن مىآيد؛ در تقلّبِ در اجناس مردم هم همين حرف مىآيد؛ در زورگويى، قلدرى، استبداد، تجاوز، ظلم، خيانت و پول درآوردن از اين راهها همين سخن مىآيد؛ در خوردن مال ضعيف همين سخن مىآيد؛ در خوردن مال يتيم هم همين سخن مىآيد؛ در تقلّب، خدعه، حيله و مكر در ميان مردم مسلمان و از آن طريق پول درآوردن، همين سخن مىآيد. پس آنها خيال مىكنند كه خوش پوشيدند؛ خوش خوردند؛ خوش خوابيدند؛ خوش مسافرت كردند. همه آنها خيال است؛ چون زير اين پردهها، شعلههاى غضب خدا در دنيا و ذلت و سختى آن و عذاب آخرت نهفته است.
راه نجات انسان، الگو قرار دادن انبيا در زندگى
در قرآن مجيد، منظور از حيات، مجموعه روابط انسان با آفرينش است. اگر اين مجموعه روابط، مطابق با حيات انبيا خدا باشد، انسان در دنيا مورد لطف و عنايت حق است و در آخرت هم اهل نجات مىشود، و اگر اين مجموعه روابط، مطابق با زندگى انبيا نباشد، او دنيايى پر از اضطراب و تضاد پيدا مىكند؛ چنانكه اكنون پيدا كرده است، و در آخرت هم گرفتار عذاب، درد و رنج مىشود، به حدى كه ما فوق آن تصوّر نمىشود.
اين كه به چه علت قرآن مجيد زندگى انبيا را اصيلترين و ريشهدارترين زندگىها مىداند، قرآن كريم پاسخ آن را در آيات زيادى در يك كلمه خلاصه مىكند، كلمهاى كه بعد از واژ الله، قرآن مجيد مقدستر، مباركتر، مؤثرتر و پرنتيجهتر از آن واژه از نظر مصداق خارجى و مفهوم عقلى در واژگان ندارد؛ يعنى واژه عبد، و در جايى كه مىخواهد پيغمبر اكرم برترين مخلوق خداوند متعال را در عالىترين چهره معرفى كند، او را با اين واژه مورد خطاب قرار مىدهد. «1»
______________________________
(1) 23. در اين جا فقط به آياتى اشاره مىشود كه خداوند عبارت «عَبْدِهِ» را درباره پيامبر خاتم صلى الله عليه و سلّم به كار برده هست:
- سُبْحانَ الَّذى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ (اسرى: 1)
- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (كهف: 1)
- تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً (فرقان: 1)
- أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذينَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (زمر: 36)
- وَ النَّجْمِ إِذا هَوى* ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى* وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحى* عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى* ذُو مِرَّهٍ فَاسْتَوى* وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى* ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى* فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى* فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى (نجم: 1- 10)
- هُوَ الَّذى يُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ (حديد: 9)
English