ايمان و آثار آن - جلسه سوم - (متن کامل + عناوین)
نجات انسان
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلا و السلام على محمّد و اهلبيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين.
اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم وقتى آمد، جامعه انسانى از فرهنگ الهى جدا شده بود و نبى اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم براى اتصال انسان به فرهنگ الهى آمد. پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم براى نجات بشر على چه ظلمها و ستمهايى قيام كرد و چه ضرباتى را متحمّل شد، «طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ» «1»: روزى كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و
______________________________
(1) پىنوشت
1. ترجم نهجالبلاغه (انصاريان)، ص 351، خطبه 157 از خطبههاى آن حضرت است در باره پيامبر و قرآن، و دولت بنى اميّه: أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ .....: او را در عصرى به رسالت برانگيخت كه خالى از پيامبران بود، و خواب گران ملل عالم طولانى شده بود، و رشت محكم دين گسيخته بود. پس او با كتابى كه تصديقكنند حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد، ولى هرگز سخن نمىگويد، امّا من شما را از آن خبر مىدهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مىآيد، و خبر آنچه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظمدهنده زندگىتان در اين كتاب است.
سلّم وارد جامعه شد، جامعه انسانى نه تنها در عربستان، بلكه در جهان، در خواب بود. گاهى انسان بدنش خسته مىشود و مىخوابد، و گاهى عقل مىخوابد، و گاهى بالاتر، جان را خواب مىبرد. روزى كه روان را خواب ببرد، ظرف روان، از مجموع رذايل اخلاقى پر مىشود. روح متكبّر، مغرور، رياكار، متظاهر، بىفضيلت، روح بدون غيرت، روح بدون عدالت و روح بدون شرف خواب است، اين روحِ خوابهمه كارها را خراب مىكند. اُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ «1»، چنين روحى نمىفهمد و با اين نفهمى خود مىرود، مردم را گرفتار كارهايش مىكند؛ زن و بچه را بىتربيت مىكند؛ عصمت و عفت را متلاشى مىكند؛ شرف خانوادگى را از بين مىبرد و خراب مىكند؛ همينطور هم جلو مىرود؛ چون نمىفهمد و خواب است. اين روح، خواب هست و پرتوى بيدارى ندارد. عقل هم كه بخوابد، انسان مرتّب در ارزيابىهاى خود خطا مىكند؛ مثلًا يك خطاى مهم عقل در زمان ما، اين است كه به خودش استقلال داده است. بر اين اساس، انسانهاى غربى مىگويند با بودن عقل، ما ديگر احتياجى به دين نداريم؛ خودمان فكر مىكنيم و بر مبناى آن، زندگى خود را پيش مىبريم. شما كه به دين احتياج نداريد و از عصر رنسانس «2»، از اوايل قرن هفدهم، از حريم نبوت قطع رابطه كرديد و جهان را وادار كرديد كه با مذهب و خدا قطع رابطه كند و اكنون سيصد سال است كه انسانهاى كره زمين را تشويق كرديد با حريم فرهنگ الهى قطع رابطه كند، حالا ما از شما مىپرسيم، آيا اين سيصد سال فكر كردن براى پياده كردن يك زندگى سالم كافى نيست؟ پس چرا حالا هيچ چيزى سالم نيست؟ براى اين كه سيصد سال است كه در زمين از خدا بريديد، ولى هنوز شما داريد فكر مىكنيد كه زندگى سالم چيست؟ يعنى هنوز براى شما مفهوم زندگى سالم روشن نشده است. شما كه همه چيزتان خراب شده و روز به روز هم كه دارد خرابتر مىشود و به مشكلاتان دارد افزوده مىگردد، پس اين عقل كذايى
______________________________
(1) 2. اعراف: 179.
(2) 3. عصر رنسانس عصرى است كه دانشمندان غربى پيرو انحرافاتى كه داشتند، بشر را به سوى جدايى از دين و شريعت، و اعتماد به عقل ناقص خود كشاندند.
چرا براىشما كارى نمىكند؟ البته، چنين عقلى نمىتواند كارى بكند. وقتى استقلال وجودى عقل با غرور آميخته گردد، آن وقت، اين عقل، علم را به جاى دين مىگذارد و زندگى مىشود علم، و علم هم كه پر و بال خيلى قوىاى ندارد كه انسان را بتواند تا كرانههاى هستى پرواز بدهد، هر چند كه مىتواند او را تنها بر روى سطح زمين حركت دهد. روزى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد كه جهان خواب بود، و اين مرد براى بيدار كردن جهان آمد. به عقيده حضرت على عليه السلام، جامعه بريده از نبوت خواب است، و هر كارى بكند، نتيجهاش تخريب است.
فتح مكه، فتح بدون خشونت
روز فتح مكه، هر چند پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به حضرت على عليه السلام دستور داده بود كه فرياد برآورد: «الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَهِ» «1»، ولى وقتى پيامبر وارد مكه شد، هنوز رنگهاى همه پريده بود، قبل از اين كه اين ترس مردم را ناراحت كند، حضرت اين آيه را بر مردم مكه خواند: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ «2»، به خدا قسم، من كارى با شما ندارم و آمدم به شما بگويم كه آزاديد و راحت باشيد.
______________________________
(1) 4. يوسف: 92.
(2) 5. شيخ محمد مهدى حائرى، شجره طوبى، ج 2، ص 303. متن كامل روايت فتح مكه چنين است:
دخل النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم مكه، كانت احدى الرايات بيد سعد بن عباده و هو ينادى: اليوم يوم الملحمه اليوم تسبى الحرمه اذل الله قريشا، فسمع أبو سفيان، نادى: يا رسول الله أمرت بقتل قومك إن سعد قال كذا، و انى انشدك الله و قومك فانت ابر الناس وارحم الناس، و اوصل الناس فوقف النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم وقال: بل اليوم يوم المرحمه اعز الله قريشا، و ارسل الى سعد و عزله عن اللواء و قال لعلى عليه السلام: خذ منه الرايه و ناد فيهم، فاخذ على عليه السلام اللواء و جعل ينادى: اليوم يوم المرحمه، و نادى منادى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم: من دخل المسجد فهو آمن، و من دخل دار أبو سفيان فهو آمن و من القى سلاحه فهو آمن، و من اغلق عليه بابه فهو آمن، و اوصى المسلمين أن لا يقاتلوا إلا من قاتلهم، فلما دخل جاء حتى انتهى الى المسجد الحرام اخذ بعضاده الباب قرأ (لا إله إلا الله وحده انجز وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب وحده) وقف أبو سفيان ومعاويه وجميع قريش خائفين فقال النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم: يا معشر قريش ما ترون انى فاعل بكم قالوا خيرا أخ كريم وابن اخ كريم لقد قدرت، فبكى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم وقال: ما أقول لكم إلا ما قال أخى يوسف: (لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين) ألا لبئس جيران النبى انتم فلقد كذبتمونى و طردتمونى و آذيتمونى واخرجتمونى ثم ما رضيتم حتى جئتمونى فى بلادى تقاتلونى، اذهبوا فانتم الطلقاء، فكأن هذه العباره صارت علما لهؤلاء من ذلك اليوم. ويقال لابى سفيان ومعاويه وغيرهم من قريش الطلقاء؛ يعنى طلقاء
اصلًا در فرهنگ جنگهاى جهان، كسى را با اين صفات در جنگهاى خود سراغ ندارد. ملتهاى ضعيف با كسى جنگ ندارند، ولى قلدرها مال، جان، فكر و ناموس، آنها را بىتقصير، به يغما مىبرند. دشمنان پيامبر، سيزده سال هر كارى دلشان خواسته بود، انجام دادند؛ امّا وقتى قدرت به دست پيغمبر رسيد، او عفو كرد. پيغمبر شروع به جنگ نكرد، و همينطور تربيتشده پيغمبر هم شروع به جنگ نكرد. ملت مسلمان هم وقتى به ايران آمده بود، پيشنهاد اسلام و قرآن داد، امّا ايرانىها اين پيشنهاد را قبول نكردند و در واقع، اين خود ايرانىها بودند كه جنگ را آغاز كردند؛ چون معتقد بودند كه مىتوانند اين گرسنهها را دو روزه از بين ببرند، و هر چه ملت اسلام پيغام داد كه ما جنگ نداريم و تنها براى تبليغ دين آمديم، ايرانىها گفتند: ما اين گرسنهها و پابرهنهها را بيرون مىكنيم. به شما نباورانند كه مشتى پابرهنه، به ايران حمله كردند و دار و ندار ما ايرانىها را برداشتند و بردند. هيچ كدام از اين سخنان، سخنان صحيحى نيست. اصلًا چنين سخنى فقط از روى تعصّب ملى است. اصلًا اسلام چنين فرهنگى را تبليغ نمىكرد. در اين فرهنگ، يغماگرى روا نبود؛ غارت پذيرفته نبود؛ بلكه اسلام آمد كه يغماگران و غارتگرها را تربيت بكند.
ملاقات نمايند اسلام با رئيس لشكر ايران
در آن زمان، رئيس لشكر ايران، مرد عاقلى به نام رستم فرخزاد «1» بود. نمايندهاى از مسلمانها پيش رستم فرخزاد آمد و گفت: اگر شما حاضريد، يك نفر از ما
______________________________
(1) 6. رُستَمِ فَرُّخزاد: رستم سپهبد. رستم فرخ هرمز، پسر سپاهبد فرخ هرمزد سردار معروف و مدبر و دلير اواخرعهد ساسانى (متولد 630- مقتول 636 م.) كه مورخان ارمنى پدر و پسر را «ايشخان» (شاهزاده) ياد كردهاند. در زمان سلطنت آزرميدخت، پدر رستم، فرخ هرمز مدعى سلطنت شد و ملكه را به زنى خواست. چون آزرميدخت نمىتوانست علناً مخالفت كند، در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع و كور كرد. در زمان يزدگرد سوم، رستم نايب السلطنه حقيقى ايران محسوب مىگشت. وى كاملًا از خطر عظيمى كه در نتيجه حمل عرب به كشور ايران روى داده بود، اطلاع داشت، پس فرماندهى كل نيروى لشكرى را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد، كوشش دليرانه كرد. با سپاهى بزرگ در پيرامون پايتخت حاضر شد، اما خليفه عمر پيشدستى كرد. در سال 636 م. سپاه ايران در قادسيه، نزديك حيره، با سعد بن وقاص سردار عرب رو به رو شد. جنگ سه روز طول كشيد و به شكست ايرانيان خاتمه يافت. رستم كه شخصاً حركات افواج را اداره مىكرد و درفش كاويان را در برابر خود نصب كرده بود، كشته شد. منبع: فرهنگ فارسى معين، بخش اعلام
بيايد و به زبان خودتان هدف ما را براى شما شرح دهد، و اگر هدف ما واقعاً قابل قبول بود، شما هم آن را بپذيريد و جنگ نكنيد، و اگر هم هدف ما براى شما قابل قبول نبود، با ما بجنگيد. متكبّران و مغروران ارتش رستم فرخزاد، اول مىخواستند اين پيشنهاد را قبول نكنند، ولى رستم گفت: آن را قبول كنيد. پس به نماينده مسلمانان گفتند: عيبى ندارد، فردا نمايندهاى از شما بيايد تا ما با او صحبت كنيم. نوشتهاند: براى پذيرفتن نماينده مسلمانان، ايرانىها خيمهاى زدند كه تمام پردههايش طلابافت بود. آنها پارچههاى زر، گرانترين فرشها و عالىترين فرشها را در آن خيمه پهن كردند و صندلىهايى در آن گذاشتند كه ميخهايى كه به تختهها و چوبهاى عاجش زده شده بود، از طلا و نقره بود، و كسانى هم كه مأمور پذيرايى بودند، لباسهايشان سنگينترين لباسها بود؛ همچنين تمام ظرفها در اين خيمه از طلا و نقره بود. مأمورين بيرون اين خيمه هم با گرزهاى طلا و نقره ايستاده بودند. البته، اين رسم پذيرفتن نماينده هر كشورى در ايران بود.؛ همينطور در ايران رسم بود كه هر وقت نمايندهاى از كشورى مىآمد، صد تا هفتاد نفر هم به دنبال آن نماينده بيايند.
در موعد معين، مأمورانى كه بيرون خيمه محلّ گفتگوهاى نمايندگان بودند، ديدند آقايى متين و مؤدب به طرف خيمه مىآيد. آن مرد پيراهنى بلند از كرباس پوشيده بود و پارچه مختصرى هم به عنوان آفتابگير بر سرش گذاشته بود و خنجرى را هم به كمر داشت. او كه به طرف خيمه آمد، مأمورين رستم جلو او را گرفتند و پرسيدند كه او كيست. آن مرد گفت: من نماينده ملت اسلام هستم. ايرانىها كه تا حالا چنين نمايندهاى نديده بودند، وقتى چشمشان به اين نماينده افتاد، گفتند: آقا صبر كنيد. مأموران رفتند و به رستم فرخزاد گفتند: فردى به عنوان نمايندگى آمده، ولى پيراهن تن او خيلى بىارزش است و كسى هم به دنبال او نيست، آيا اجاز ورود به او بدهيم؟ رستم گفت: اجازه بدهيد او به ديدار من بيايد، هرچند كه كار او خلاف رسم است. مأمورين بيرون آمدند و به نماينده مسلمانها گفتند: وقتى وارد خيمه شدى، جلوى رستم به خاك بيافت. نمايند مسلمانان گفت: من وقتى وارد خيمه شوم، بدون تشريفات به خيمه مىروم و همينطور هم از آن بيرون مىآيم؛ چون ما اين گونه تعظيم در برابر انسان را حرام مىدانيم و آن را كارى خلاف توحيد، و شيطانى مىدانيم. مأموران گفتند: پس صبر كن ما برويم تا دوباره اجازه ورود شما را بگيريم. آنها پيش رستم رفتند و گفتند: آن نماينده نمىخواهد حتى هنگام برخورد با شما قواعد نمايندگى را رعايت كند. رستم گفت: چارهاى نيست و به او اجازه ورود بدهيد. بعد آن نماينده بى آن كه نگاهى به زرق و برق خيمه و زر، زيور و زينتآلات آن كند، وقتى كه وارد خيمه شد، پرده را كنار زد و كنار رستم فرخزاد رفت. به او تعارف كردند كه بر صندلىاى كه جاى نماينده بود، بنشيند. او گفت: من آن جا نمىنشينم، و بعد گوشه فرشى را گرفت و بلند كرد و بر روى خاك نشست. او مىخواست با اين عملش بگويد كه ملت اسلام براى پول، فرش و براى دنيا نيامده است؛ هر چه ميوه به او تعارف كردند، او گفت: من نمىخورم؛ چون ظرفهاى شما حرام است؛ ما دستور داريم در اين ظرفها چيزى نخوريم. رستم فرخزاد از نماينده مسلمانها پرسيد: براى چه به ايران آمدهايد؟ نمايند مسلمانها كه مىخواست براى آغاز پاسخش اسم خدا را ببرد، از جايش بلند شد؛ چون اين نحوه رفتار ريشه در فرهنگ الهى داشت. نمايند مسلمانها بعد از ياد كردن خدا، در پاسخ به سؤال رستم گفت: «جئنا لنخرج العباد من عباده العباد الى عباده الله، و من ضيق الدنيا الى سعتها، و من جور الاديان الى عدل الاسلام و السلام على من اتبع الهدى» «1»: اى
______________________________
(1) 7. گزارشهاى ديدار رستم بن فرخزاد با نمايندگان مسلمانان در جنگ قادسيه در تاريخالطبرى، ترجم ابوالقاسم پاينده، ج 5، ص 1698- 1688 آمده است كه ما در اين جا تنها به نقل يكى از اين گزارشها بسنده مىكنيم:
زياد گويد: صبحگاه آن شب كه رستم در عتيق به سر برد با سواران خود برنشست و مسلمانان را بديد، آن گاه سوى پل رفت و جمعشان را تخمين زد و آن سوى پل رو به روى آنها بايستاد و كس فرستاد و پيغام داد كه يكى را پيش ما فرستيد كه با وى سخن كنيم و با ما سخن كند، و برفت. زهره پيغام را براى سعد فرستاد و او مغيره بن شعبه را پيش زهره فرستاد كه او را پيش جالنوس فرستاد و جالنوس او را پيش رستم فرستاد. ابن رفيل به نقل از پدرش گويد: وقتى رستم بر كنار عتيق فرود آمد و شب را آنجا گذرانيد صبحگاهان به كنجكاوى و تخمين پرداخت و در امتداد عتيق به طرف خفان تا انتهاى اردوگاه مسلمانان رفت آنگاه راه بالا گرفت تا به پل رسيد و قوم را نگريست و به جايى رسيد كه بر آنها مشرف بود و چون بر پل بايستاد كس پيش زهره فرستاد كه بيامد و مقابل وى جاى گرفت. رستم مىخواست صلح كند و چيزى بدهد كه باز گردند از جمله چنين مىگفت: «شما همسايگان ماييد، يك دسته از شما در قلمرو ما بودند كه رعايتشان مىكرديم و از آزار بر كنار مىداشتيم، همه جور كمك مىكرديم و در جمع باديهنشينان حفاظتشان مىكرديم، در مراتع ما به چرا مىآمدند و از ديار خودمان آذوقه به آنها مىداديم، در قلمرو خودمان از تجارت بازشان نمىداشتيم و كار معاش آنها مرتب بود.» بدين سان به صلح اشاره مىكرد و از رفتار پارسيان سخن داشت كه صلح مىخواست اما صريح نمىگفت. زهره بدو گفت: «راست مىگويى چنين بود كه گفتى، اما كار ما چون آنها نيست و مقصود ما چون مقصود آنها نيست، ما به طلب دنيا سوى شما نيامدهايم، هدف و مقصد ما آخرت است. ما چنان بوديم كه گفتى و هر كس از ما پيش شما مىآمد زير منت شما بود و چيزهايى را كه در تصرف شما بود، بلابه مىخواست. پس از آن خداى تبارك و تعالى پيمبرى سوى ما فرستاد كه ما را به پروردگار خويش خواند و دعوت او را اجابت كرديم، خداى به پيمبر خويش گفت: «من اين گروه را بر كسانى كه به دين من نگراييدهاند، تسلّط مىدهم و به وسيله اينان از آنها انتقام مىگيرم و مادام كه به دين من معترف باشند، غلبه با آنهاست كه دين من حق است و هر كه از آن بگردد، زبون شود، و هر كه بدان چنگ زند، عزت يابد.» رستم گفت: «دين شما چيست؟» زهره گفت: «ستون آن كه جز بدان پاى نگيرد، اين است كه شهادت دهند كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد فرستاد خداست و به آنچه از پيش خدا آورده مقر باشند.» گفت: «چه نيكوست و ديگر چيست؟» گفت: «اين كه بندگان را از عبادت بندگان به عبادت خداى تعالى برند» گفت: «نيكوست، ديگر چه؟» گفت: «اين كه مردمان، فرزندان آدمند و حوا، برادرانند و از يك پدر و مادر» گفت: «چه نيكوست» آنگاه رستم گفت: «اگر بدين كار رضايت دهم و من و قومم دين شما را بپذيريم، چه خواهيد كرد آيا باز مىگرديد؟» گفت: «بله به خدا و هرگز به ديار شما نزديك نمىشويم، مگر براى تجارت يا حاجت.» گفت: «به خدا راست گفتى، اما پارسيان از هنگام شاهى اردشير نگذاشتهاند، كسى از مردم زبون از كار خود برون شود، و مىگفتهاند كه اگر از كار خويش برون شوند، از حدّ خويش تجاوز كنند و با اشراف خويش دشمنى كنند.» زهره گفت: «ما از هم مردم براى مردم بهتريم و نمىتوانيم چنان باشيم كه شما مىگوييد، در باره مردم زبون، فرمان خدا را اطاعت مىكنيم و هر كه در باره ما نافرمانى خدا كند، زيانمان نزند.» گويد: رستم برفت و مردمان پارسى را پيش خواند و با آنها سخن كرد كه نپذيرفتند و گردنفرازى كردند. رستم گفت: «خدايشان دور كند و در هم شكند و آن كه را ترسانتر و نالانتر است، زبون كند» گويد: و چون رستم برفت، من پيش زهره شدم، مسلمانى من از آن جا بود و همراه وى بودم و چون جنگاوران قادسيه سهم گرفتم.»
رستم! ما براى سه برنامه آمديم. برنامه اول ما اين است كه شما را از اسارت قلدران، زورگويان، مستبدان، متجاوزان و ظالمان نجات بدهيم، و به شما بفهمانيم كه بايد بنده خدا باشيد، نه بنده بشر. آمديم بگوييم اگر بنده هر بشرى شويد، او شما را بر گرد اميالش مىچرخاند و براى آباد كردن شكم و شهوت خود نابودتان مىكند؛ مثل اين كه من بروم جايى شاگرد شوم و همه عمرم را بدهم كه آن آقا از خرج عمر من ميلياردر بشود، و خودش، پسرهايش و دخترهايش سالى يك ماه در اروپا بهترين لذتها را ببرند. اين جا هم كه هستند، بهترين لذتها را از بدترين گناهان ببرند، و من خرج مىشوم تا او و خانوادهاش به اين برنامهها برسد. حالا اگر اين حمالى پيش يك مسلمان باشد، آدم باز خيلى درد ندارد. بيچاره مسلمانهايى كه پيش دشمنان اسلام حمالند؛ پيش دشمنان و كفار و منافقين حمال هستند. آنها ديگر چقدر ذليل و بيچارهاند. آمديم كه شما را از اين بدبختى نجات بدهيم تا چرخاننده اميال شكم و شهوت ديگران نباشيد. آخر شما انسان هستيد. برنامه دوم ما اين است كه به شما بنمايانيم كه جهان خلقت، عبارت از اين تيشه نجارى، گاوآهن كشاورزى، چهار ديوار تجارتخانه و چهار ديوار خانه نيست؛ بلكه جهان، جهان بزرگى است كه در همه جوانب با شما رابطه دارد، و شما هم در همه جهات با جهان رابطه داريد. آمديم به شما بگوييم غفلتى كه از مجموع اين روابط داريد، به ضرر شما است. مىخواستيم شما را بيدار كنيم و شما را نسبت به مجموع روابطى كه از طريق عالم طبيعت با جهان داريد، مسئول نماييم تا به آنها احترام كنيد. آمديم تا شما را با همديگر برادر كنيم، نه با برادرى پدر و مادرى، بلكه با برادرى اسلامى كه ارزش اين برادرى با برادرى پدر و مادرى قابل مقايسه نيست؛ همانطور كه قرآن كريم گفته است:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ «1»
هيچ وقت برادر ايمانى نمىتواند سير باشد، وقتى كه برادر مسلمانش گرسنه هست، و نمىتواند پوشيده باشد، وقتى آن ديگرى برهنه هست. اگر تو مسلمانى و من هم مسلمانم، و ما با هم برادر هستيم، ديگر من اسرار تو را به دست دشمن نمىدهم؛ به برادرم خيانت نمىكنم؛ مال برادرم را به دشمن نمىدهم؛ آبروى برادرم را نمىبرم؛ ضرر برادرم را نمىخواهم؛ ذلت برادرم را نمىخواهم. امّا برادران پدر و مادرى ممكن است از نظر مسلك، دو راه داشته باشند، ولى برادران قرآنى تنها يك راه دارند؛ آنان مثل عليعليه السلام و پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم زندگى مىكنند «2»؛ آنان مثل سلمان و ابوذر زندگى مىكنند. «3» كسى كه مسلمان است، قرآن به او نشان برادرى عنايت كرده است و او هم در هيچ برنامهاى ناراحتى مسلمانى را نمىپسندد؛ ذلت، خفت و بيچارگى او را نمىپسندد. پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم مىفرمايد: كسى كه عليه مسلمانها و مملكت اسلام جاسوسى كند و مردم مؤمن را به خاطر كفار ذليل كند، روز قيامت هيچ راهى براى پذيرفتن رحمت پروردگار ندارد. «4»
______________________________
(1) 8. حجرات: 10: جز اين نيست كه همه مؤمنان با هم برادرند.
(2) 9. امالى صدوق، ص 271، مجلس 46:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ آخَى بَيْنِى وَ بَيْنَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عليه السلام وَ زَوَّجَهُ ابْنَتِى فَوْقَ سَبْعِ سَمَاوَاتِهِ وَ أَشْهَدُ عَلَى ذَلِكَ مُقَرَّبِى مَلَائِكَتِهِ وَ جَعَلَهُ لِى وَصِيّاً وَ خَلِيفَهً فَعَلِىٌّ مِنِّى وَ أَنَا مِنْهُ؛ مُحِبُّهُ مُحِبِّى وَ مُبْغِضُهُ مُبْغِضِى وَ إِنَّ الْمَلَائِكَهَ لَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ بِمَحَبَّتِه.
(3) 10. كافى، ج 8، ص 163:
عَنْ صَالِحٍ الْأَحْوَلِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: آخَى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله بَيْنَ سَلْمَانَ وَ أَبِى ذَرٍّ وَ اشْتَرَطَ عَلَى أَبِى ذَرٍّ أَنْ لَا يَعْصِىَ سَلْمَان.
(4) 11. كافى، ج 2، ص 368:
عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ بِشَطْرِ كَلِمَهٍ، لَقِىَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَهِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ: آيِسٌ مِنْ رَحْمَتِى.
برنامه سوم ما اين است كه با دليل و برهان به شما بگوييم، تمام فرهنگها غلط است، و فقط فرهنگ خدا صحيح مىباشد. هر كس كه شما را به خودش دعوت مىنمايد، براى شما ضرر دارد، ولى فرهنگ الهى در تمام جوانب به نفع شما كار مىكند.
رستم فرخزاد از محلّ مذكراه بيرون آمد و به نزد سران ارتش ايران رفت و به آنان گفت: چه كنيم؟ گفتند: نظر خودت چيست؟ رستم گفت: نماينده مسلمانان سخنان متين و ريشهدارى زد، آيا قبول كنيم؟ گفتند: مگر ديوانهاى؟ بعد رستم را مجبوركردند كه بجنگد، و آنان جنگيدند، و در جنگ شكست خوردند. هر چند مسلمانان نمىخواستند بجنگند.
دو علت مهم شكست لشكر ايران
درباره علل شكست لشكر ايران مىتوان به دو علت مهم اشاره كرد:
علت اول اين بود كه مردم از فرهنگ غلط ساسانيان خسته شده بودند، براى همين آنان با كمال شوق اسلام را قبول كردند؛ مردم آن قدر از اوضاع زمان خود ناراحت بودند كه وقتى كه ملت اسلام آمد، هيچ كس دلش نمىخواست به نفع ساسانيان با آنها جنگ كند و همه دلشان مىخواست براى دين خدا آغوش باز كنند.
دومين علت اين بود كه ساسانيان فقط دنيا را مىديدند، ولى مسلمانها مىگفتند: ما چه بجنگيم و چه كشته بشويم، در هر دو صورت، پيروزيم. اگر زنده بمانيم، خدا درباره اين زندگى فرموده: مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاهً طَيِّبَهً «1»؛ يعنى ما داراى حيات طيب هستيم، و اگر كشته شويم، باز به فرمود خداوند، احياى عند الله مىباشيم: وَ لَا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِن لَا تَشْعُرُونَ «2»؛ يعنى اگر بمانيم، راحت هستيم، و اگر برويم، باز هم راحت هستيم. چنين ملتى شكست نمىخورد. البته، اين شكست علتهاى ديگر هم داشت كه تاريخ آنها را ذكر كرده است.
پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد تا تمام زواياى انحرافى را درست كند. آنچه مهم است اين چند جمله است،
______________________________
(1) 12. نحل: 97: از مرد و زن، هر كس كار شايسته انجام دهد در حالى كه مؤمن است، مسلماً او را به زندگى پاك و پاكيزهاى زنده مىداريم.
(2) 13. بقره: 154: و به آنان كه در راه خدا كشته مىشوند مرده نگوييد، بلكه [در عالم برزخ] داراى حياتاند، ولى شما [كيفيت آن حيات را] درك نمىكنيد.
«فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ.» «1» روزگار ما به سرعت دارد مصداق اين سه جمله مىشود؛ يعنى زواياى درستى دارد نابود مىشود؛ يعنى مردم از نظر عقل و روح دارند به خواب مىروند؛ يعنى مردم دارند با حريم نبوت قطع رابطه مىكنند؛ همين طوركه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم به وجود آمدن چنين وضعيتى را براى امت خويش پيشبينى كرده بود: «اخْوَفُ مَا اخاف عَلَى امَّتِى زَهْرهَ الدُّنْيَا وَكَثْرَتِهَا» «2»: ترس من از امتم اين است كه بعد از من گرفتار زر و زينت شوند؛ زينت و زيور دنيا آنها را گرفتارشان كند. الان مىبينيم، دنيا با ما معاملهاى كرده كه ما در بيست و چهار ساعت شبانهروز، لحظهاى وقت نداريم كه نسبت به مرگ خود فكر كنيم. با اين همه ما نبايد نااميد شويم، مگر مىشود خداوند متعال رحمتش را از زمين دريغ كند؟
نجات انسانها از انحرافات توسّط مصلح عالم
قرآن مىفرمايد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ. «3»
وقتى كه جمع زمينيان گرفتار شدند، بالاخره من پروردگار پرد اسرارم را كنار مىزنم، و مانند زمان انبيا، مصلح عالم، حجه بن الحسن عليه السلام را خواهم آورد و او جهان بشريت را از همه اين انحرافات و بدبختىها نجات خواهد داد. زمين متعلّق به خداست، نه متعلّق به متجاوزان و ستمگران. آنها غاصب حيات، زندگى و زمان هستند؛ چون لِلَّهِ مَا فِى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ «4» است، و عباد، عباد الله هستند، پروردگار عالم
______________________________
(1) 14. ترجمهنهجالبلاغه (انصاريان)، ص 351، خطبه 157 از خطبههاى آن حضرت است در باره پيامبر و قرآن، و دولت بنى اميّه: أَرْسَلَهُ ...... فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِى وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِى وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ: او را در عصرى به رسالت برانگيخت ... پس او با كتابى كه تصديقكنند حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد، ولى هرگز سخن نمىگويد، امّا من شما را از آن خبر مىدهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مىآيد، و خبر آنچه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظمدهند زندگىتان در اين كتاب است.
(2) 15. محمدى رىشهرى، ميزان الحكمه، ج 1، ص 111، به نقل از نور الثقلين، ج 44، ص، حديث 91.
إنى أكثر ما أخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الأرض، فقيل: و ما بركات الأرض؟ قال: زهره الدنيا.
(3) 16. انبياء: 105: و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتيم كه: زمين را بندگان شايسته ما به ميراث مىبرند.
(4) 17. لقمان: 26: آنچه در آسمانها و زمين است، فقط در سيطره مالكيّت و فرمانروايى خداست يقيناً خدا همان بىنياز و ستوده است.
نمىگذارد اين زمين و عباد، بلعيد ستمگران شوند و باز هم مثل زمان پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم ذخيره دارد. او مىآيد و عالم را نجات مىدهد. اين، طبيعت عالم است.
نهضت فرهنگى پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم با چراغ هدايت قرآن
اميرمؤمنان عليه السلام در خطبه صد و پنجاه و هشتم نهجالبلاغه به توصيف جامعى از قرآن كريم پرداخته است: «فَجَاءَهُم»: پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد، «بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ.»: با چراغى كه خدا به او عنايت كرده بود، «ذَلِكَ الْقُرْآنُ»: كه آن چراغ مجموع فرهنگ حق بود كه به نام قرآن ناميده شد، «فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَ لَنْ يَنْطِقَ»: من كه على هستم، از همه شما مىخواهم قرآن را باز كنيد و بخوانيد؛ آن را بفهميد و بپرسيد. «وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ»: و لكن من شما را از (منافع) آن با خبر مىكنم، و بعد حضرت چهار منفعت قرآن را ذكر مىكند، «أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِى»: با اتصال به قرآن، شما از نظر دانش و برداشت حقايق، به أبديت وصل مىشويد، «وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِى»: اگر به قرآن وصل شويد، مىتوانيد از طريق قرآن، به مبدأ آفرينش اتصال پيدا كنيد، «وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ»، مىتوانيد در سايه عمل به كتاب خدا، تمام نقصها، گرفتارىها، ناامنىها و اضطرابات را از زندگى جمع كنيد، «وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُم»: و اين بىنظمى، تشتت، گروه گروه شدن و اختلافات را به وسيله حقايق قرآن از ميان خود برداريد. اين چهره پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم و كتاب فرهنگىاش در سخنان على عليه السلام مىباشد. چنين انسانى در سايه چنين شخصيتى و چنين كتابى انسانهاى بزرگى را تربيت كرد كه راستى و عدل در زندگىشان بود و بيدار، بينا، اهلبينش، اهلدانش، متفكّر، غيور، شجاع، متعهّد، مسئول و سازنده مىزيستند؛ طورىكه تمام دقايق زندگىشان را حساب كرده بودند و تمام آن دقايق، بر روى حساب بود. به خدا اگر حسابگرىهاى دقيق برنامههاى اسلامى را بخواهيم بررسى كنيم، درمىيابيم كه عجب فرهنگ غنىاى در اختيار ما هست و معلوم نيست كه چرا ما با داشتن اين فرهنگ غنى، اين قدر بيچارهايم؟! همينطور كه ما براى آبادى دنيا قواعد شگفتى داريم، براى آبادى آخرت هم برنامههاى شگفتى داريم؛ اين برنامهها خيلى لطيف است؛ چنانكه كوچكترين انحرافى را قبول نمىكند و امضا هم نمىنمايد.
اخلاص در زيارت امام رضا عليه السلام
براى درك اين كه برنامه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم براى تربيت و سعادت انسان، تا چقدر به كوچكترين انحراف هم حساس هست، خاطرهاى را براىتان نقل مىكنم.
دوستى در تهران دارم كه اطلاعاتش نسبت به زبان انگليسى، بنا به نامهاى كه نهرو نخستوزير اسبق هند برايش نوشته و من متن آن نامه را با امضاى خود نهرو ديدم، آدم بىنظيرى در خاورميانه است. او در سفرى به مكه شركت كرد. كسانى كه حال او را در آن سال در مكه مىديدند، از حال او در مكه بسيار بهره بردند، اى كاش! جوانهاى ما با اين گونه افراد كه از نظر علم در دنيا كمنظير هستند، ارتباط داشتند و رابط آنها را با خدا تماشا مىكردند و لذت مىبردند، اى كاش! آن چهرهها را مىديدند. اى كاش! فرزندان ما مقالات انيشتين «1» را درباره خدا مىخواندند. اى كاش! نظريات اديسون «2» را درباره خدا مىخواندند. اى كاش! فرزندان ما زندگى پاسكال فرانسوى «3» را مىخواندند و با خدا
______________________________
(1) 18. آلبرت اينشتين (به آلمانى:)Albert Einstein مارس- آوريل: فيزيكدان نظرى، زاده آلمان بود. او بيشتر به خاطر نظريه نسبيت و به ويژه براى همارزى جرم و انرژى (E /mc( شهرت دارد. علاوه بر اين، او در بسط تئورى كوانتوم و مكانيك آمارى سهم عمدهاى داشت. اينشتين جايزه نوبل فيزيك را در سال براى خدماتش به فيزيك نظرى و به خصوص به خاطر كشف قانون اثر فوتوالكتريك دريافت كرد. او به دليل تأثيرات چشمگيرش، به عنوان يكى از بزرگترين فيزيكدانانى شناخته مىشود كه به اين جهان پا گذاشتهاند. در فرهنگ عامه، نام «اينشتين» مترادف هوش زياد و نابغه شدهاست. منبع: ويكىپديا، دانشنامه آزاد
(2) 19. توماس الوا اديسون (فوريه- اكتبر) مخترع و بازرگانى آمريكايى بود. او وسايل متعددى را طراحى يا كامل كرد كه مهمترين و معروفترين آنها لامپ الكتريكى است.
اديسون در طول حيات علمى خويش توانست امتياز اختراع را در ايالات متحده آمريكا، بريتانيا، فرانسه و آلمان به نام خود ثبت كند كه رقمى حيرتانگيز و باورنكردنى به نظر مىرسد. واقعيت اين است كه بيشتر اختراعات وى، تكميل شده كارهاى دانشمندان پيشين بودند و اديسون كارمندان و متخصصان پرشمارى در كنار خود داشت كه در پيشبرد تحقيقات و به سرانجام رسانيدن نوآورىهايش ياريش مىكردند. دهنى ذغالى تلفن، ماشين تكثير، ميكروفن، گرامافون، ديكتافون، كينتوسكوپ (نوعى دستگاه نمايش فيلم)، دينام موتور و لاستيك مصنوعى، از جمله مواد و وسايلى هستند كه به دست اديسون و همكارانش ابداع يا اصلاح شدند. اديسون از اولين مخترعانى بود كه توانست با موفقيت بسيارى از اختراعات خود را به توليد انبوه برساند.
از ويكىپديا، دانشنامه آزاد
(3) 20. بلز پاسكال: رياضيدان، فيلسوف و فيزيكدان فرانسوى 19 ژوئن 1623 در كلرمون واقع در مركز فرانسه به دنيا آمد. پاسكال در 12 سالگى بسيارى از قضيههاى هندسه اقليدسى را پيش خود اثبات كرد. در 16 سالگى قضيهاى از هندسه تصويرى را كشف كرد (قضى پاسكال)، در همان سال كتاب «مقاطع مخروطى» را نوشت. در سال 1640 نخستين ماشين حساب را ساخت. نظرى احتمال را بنيان گذاشت. در سال 1659 رسالهاى دربار محاسبات ديفرانسيلى نوشته بود. در كليسا وقتى در 1668 به درد دندان مبتلا شد، براى نجات از درد به رياضيات پناه برد و در 8 روز كتابى دربار انتگرالها و ديگر كشفهاى خودش نوشت. او سرانجام در سال 1662 در گذشت. منبع: دانشنام رشد
آشتى مىكردند. اى كاش! كسانى كه از راه تجدّد مىخواهند بنيان زندگى را به هم بريزند، با آدمهاى متجدّد واقعى رابطه پيدا مىكردند، نه با حيوانات جنگلى آدمنما. براى اين دوستم نامهاى از لندن آمده بود و چند سؤال از او راجع به علم انفس از نظر افكار حكما و فلاسفه مشرق كرده بودند. بعد او از مجمعى در لندن با من تماس گرفت و گفت كه من با شما كار دارم. بعد هم به منزل ما آمد و گفت: جمعيتى در لندن، چند هفتهاى است كه تشكيل شده و مطالعات عميقى را هم درباره امور نفسى شروع كرده است، و هفتهاى يكبار هم نتيجه اين مطالعات خود را چاپ مىكنند و براى من هم آن را مىفرستند. آنها درباره علمالنفس «1» از نظر افكار شرقىها از من سؤالاتى كردند و از من راهنمايى خواستند كه بايد چه كتابهايى را بخوانند. من براى همين پيش شما آمدهام. من قبل از اين كه جوابى به او بدهم، مقدارى با او صحبت كردم و ديدم اطلاعات خودش راجع به اسلام و مسايل روحى از من خيلى قوىتر است. بهتر ديدم كه بگويم، من نمىدانم تا او به كسى ديگرى مراجعه كند؛ چون در مقابل او، ديدم من فرد كوچكى هستم. اطلاعات اسلامى و دينىاو خيلى وسيع بود. به راستى، چه چيز ديگرى مىتوانستم به او بگويم؛ به آن درياى دانش چه كتابى را مىتوانستم معرفى كنم؛ خواستم به او آدرس قرآن را بدهم، ديدم او تمام آيات روحى قرآن را مىداند؛ خواستم به او آدرس نهجالبلاغه را بدهم، ديدم افكار عليعليه السلام را مىداند؛ خواستم از ميان كتابهايى كه نظريات حكماى مشرق زمين را دارد، آدرس كتاب اسفار ملاصدرا را بدهم. ديدم انگلستان خودش اسفار ملاصدرا «2» را به زبان انگليسى چاپ كرده و اين كتاب الان در
______________________________
(1) 21. ترجمه مصباح الشريعه، ص 34: مراد از علم نفس، علم به مهلكات نفس باشد و مخصوص به حكمت عملى باشد. در فرهنگ لغت قاموس علم نفس را چنين معنا كرده: روان شناسى، معرفالنفس، معرف الروح.
(2) 22. الأسفار الأربعه (الحكمه المتعاليه فى الأسفار الأربعه العقليه):
لصدر الحكماء و المتألهين المولى صدر الدين محمد بن إبراهيم الشيرازى المتوفى سنه 1050 أوله (الحمد لله فاعل كل محسوس و معقول و غايه كل مطلوب و مسئول) قال فيه إن للسلاك من العرفاء و الأولياء أسفارا أربعه أحدها السفر من الخلق إلى الحق و ثانيها السفر بالحق فى الحق و ثالثها السفر من الحق إلى الخلق و رابعها السفر بالخلق فى الحق، طبع بإيران مكررا. الذريعه إلى تصانيفالشيعه، ج 2، ص 60
دسترس اوست. آدرس چند كتاب ديگر را به او دادم، ديدم تمام آنهابه انگليسى در لندن چاپ شده است و او از نظر دسترسى به آنها مشكل ندارد. بعد او گفت: من غير از اين كتابها را مىخواهم. من بدون خجالت گفتم: نمىدانم. آن وقت چند مسأله نفسى براى من گفت تا من آنها را از كسانى بپرسم، و من هم به يكى از علماى بسيار پاك و وارسته، داراى روح الهى و اسلامى مراجعه كردم. چند تا مشكل در اين پرسشها بود كه حل نمىشد تا اين كه آن مرد الهى در مجلسى خصوصى، آنها را براى من حل كرد. صحبتش كه تمام شد، شروع كرد به گريه و در همان حال گريه گفت: من را دعا كن تا هدايت شوم. او كه ديد من از شنيدن اين درخواستش شگفتزدهشدهام، گفت: تعجّب نكن؛ هفته پيش زن و بچهام به من اصرار كردند كه چون هواى تهران گرم است و ما هم مدتى است كه از اين شهر بيرون نرفتهايم، ما را به زيارت على بن موسى الرضا عليه السلام ببر. چون من به هلو علاقه داشتم، به آنها گفتم: دو و سه هفته را به من مهلت بدهيد تا هلوهاى مشهد برسند؛ وقتى كه هلوها رسيدند، ما به مشهد مىرويم. آنها هم پيشنهاد من را پذيرفتند و بعد رفتند بليط گرفتند. نيمه شب بلند شدم و وضو گرفتم و نماز شب خواندم و با خدا راز و نيازى كردم، هنوز نيم ساعت به نماز صبح مانده بود كه سر سجاده در حال سجده خوابم برد. در خواب ديدم كه وارد حياط مسجد گوهرشاد شدم و از گوشه اين مسجد وارد كفشدارى حرم شدم. آمدم كه به روض شريف على بن موسى الرضا عليه السلام بروم، ديدم دست چپم، درب بزرگى هست و كنار آن هم دربان خيلى مؤدب و نورانىاى ايستاده است. به او سلام كردم وگفتم: آقا! من بسيار زياد براى زيارت به مشهد آمدهام، ولى تا به حال اين درب را اين جا نديدهام. گفت: چرا اين درب هميشه همين جا بوده است؟ گفتم: مگر اين جا كجاست؟ گفت: يك سالن است. گفتم: چه سالنى؟ گفت: سالن مباحث علمى. گفتم: سرپرستى سالن را چه كسى برعهده دارد؟ گفت: على بن موسى الرضا عليه السلام. گفتم: الان آقا كجاست؟ گفت: در سالن هست. گفتم درباره چه موضوعى صحبت مىكنند؟ گفت: راجع به علم انفس و مسايل روحى. گفتم: من از علاقهمندان اين علم هستم، ممكن است شما به داخل تشريف ببريد و اجازه بگيريد كه من هم به داخل بيايم و به سخنان حضرت درباره اين مسايل عالى گوش بدهم؟ گفت: بله. بعد به داخل سالن رفت و چند دقيقه ديگر بيرون آمد و گفت: آقا فرمودند: اول برو هلو بخور، و بعد هم پيش ما بيا.
نتيجهاى كه مىخواستم از نقل اين خاطره بگيريد، بيان اين نكته بود كه فرهنگ الهى در برنامههاى اخروى خود هيچ زاويه انحرافىاى را از هيچ كس قبول نمىكند.
اين نفس بدانديش، به فرمان شدنى نيست اين كافر بدكيش، مسلمان شدنى نيست
جز خضر حقيقت كه در اين راه دليل است اين راه خطرناك، به پايان شدنى نيست
ايمن مشو از خاتم جم كرد در انگشت اهريمن جادو كه سليمان شدنى نيست
جز با نَفَس پير حقيقت كه خليل است اين آتش نمرود گلستان شدنى نيست
آبادتر از كوى تو اى دوست! نديدم آن خانه داد استكه ويران شدنى نيست
English