رسالتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - (2)
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دوم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
آيات انفس
امّا آيات كتاب انفس كه توجّه دهنده انسان به خلقت ظاهر و باطن خويش و نمايش دهنده حكمت و قدرت خداست:
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ» «1»
آن كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد و او تواناى شكستناپذير و بسيار آمرزنده است.
مرگ نقطه انتقال از اين جهان محدود به عرصهاى نامحدود براى يافتن ثواب عمل صالح و ايمان و يا عقاب كفر و بدكارى است.
جهان بعد كه دروازه آن مرگ است يعنى جدايى روح و نفس از بدن جهانى است كه كتب آسمانى و صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و دوازده امام معصوم فلاسفه الهى و حكما و عرفا و پاكان و عاشقان از آن خبر دادهاند.
منكران جهان بعد، جز ادّعاى خالى و سخن بى دليل و برهان چيزى ندارند، در حالى كه خود آنان منكر فرياد فطرت خود نسبت به اين حقيقت نيستند يعنى چيزى را كه ادّعا مىكنند قدرت اثبات آن را ندارند چون دليلى بر اثبات ادّعايشان نمىيابند.
به دو روزى كه در قرن هيجده و نوزده بر بشر گذشت و حكومت علوم مادّى مسائلى را مطرح كرد منگريد كه آن دو روز گذشت و انسان عالم و عاقل دوباره به قبول حقايق تن داد.
مقاله زير را كه نوشته «نورمان ونسان پل» است به دقّت بخوانيد تا صدق اين گفتار بر شما روشن شود كه براى ردّ حقايق راهى وجود ندارد و منكر حق سر چشمه انكارش حمق و بى منطقى است، كه مسألهاى كه پيچيده به هزاران دليل و برهان و استوار بر فطرت و الهام و منطق و عقل و گفتار حق و انبيا و امامان است جايى براى انكار ندارد:
مقاله نورمان و نسان پل
«روزى كه از مرگ مادرم آگاه شدم به كليسا رفتم تا در آن محفل روحانى دمى با خود خلوت كنم. مىخواستم حضور او را در آن جا حس كنم مگر نه اين كه پيوسته در گوش من مىخواند: هر بار كه تو در اين كليسا به دعا و نماز مىپردازى من با تو خواهم بود. در پشت ميز مخصوص خود جا گرفتم بر روى ميز چشمم به انجيل كهنه اوراق شدهاى كه در همه سفرها مونس باوفاى من بود افتاد، ميلى باطنى مرا تحريك مىكرد كه در آن روز اندوهبار مايه تسلّى خاطر بيابم، دستم را بر روى كتاب مقدّس گذاشته ايستادم و به نقطه مبهمى مىنگريستم، ناگاه آشكار احساس كردم كه دو دست نرم و سبك كرك مانندى با لطفى بسيار روى سرم قرار داده شد، شادى غير قابل بيانى مرا فرا گرفت.
من فكر كنجكاوى دارم، حتّى در تصادفات و پيشامدها مىكوشم كه آنچه رخ داده به طور دقيق تجزيه و تحليل كنم و دليل آن را به دست آورم، با خود انديشيدم كه بى شك اين توهّمى بود كه در نتيجه تأثّر مرگ مادرم پيدا شده امّا براى من محال مىنمود كه اين توجيه را بپذيرم. از آن روز من هرگز در اين كه مادرم روحاً زنده است ترديدى پيدا نكردم، من مىدانم كه او زنده است و تا ابد زنده خواهد بود.
كوچكترين شكّ و تريدى يقين مرا در زندگى جاويد متزلزل نساخته، من بدان ايمان دارم و آن را غير قابل رد مىدانم. يقين عينى دارم كه پس از مرگ دوستان عزيز خود را خواهيم يافت و هيچ چيز ما را از آنان جدا نخواهد ساخت «2» و نيز معتقدم كه هر كس شخصيّت خاصّ خود را در دل اين جهان تازه پهناور حفظ خواهد كرد و در آن جا رنج و آزارى براى اهل حقيقت نيست «3» مسلّماً سير تكامل در آن جا نيز ادامه خواهد يافت؛ «4» زيرا زندگى بدون هيچ نوع ترقّى روحانى به طور غير قابل تصوّرى بى رنگ و بو و تيره و تار خواهد بود.»
سالها پيش اين جمله را از نوشته دانشمندى خواندم: «در لحظه مرگ، زندگى انسان مانند شعله شمعى خاموش و فنا مىشود».
در آن ايام كه فلسفه مادى گرى رونق و جلوهاى داشت و اين فلسفه مُد روز بود، اين گونه ادّعاها تا حدّى جالب و مورد پسند بود و افكار را مىفريفت، ولى امروزه از اين قبيل فيلسوف مآبان مىپرسند چه برهانى بر اين مدّعا دارى و از كجا بدين نتيجه رسيدهاى؟
حقيقت آن است كه اين فلسفهبافىها بىجاست و فيلسوف ما در اين باره هيچ نمىداند و نمىتواند چيزى را ثابت كند.
در حقيقت احساس فطرى كه مبناى اين اعتقاد ماست خود يكى از مهمترين شواهد مثبتى است كه ما را به سوى اين حقيقت سوق مىدهد.
وقتى كه خداى تعالى مىخواهد كه انسان به حقيقتى دست يابد در آغاز بذر آن را در عمق ضمير او مىكارد، تشنگى بشر به بقا و آرزوى زندگى جاويدان آن چنان جهانگير است كه به هيچ وجه نمىتواند قبول كرد كه جهان اين آرزو را برآورده نسازد!
فكر انسانى با دليل و برهان رياضى به حقايق ماوراء الطبيعه گردن ننهاده بلكه ايمان و الهام درونى او را بدان معتقد ساخته است.»
گفتار فلاسفه غربى در درك حقايق علمى
در قلمرو درك حقايق علمى هم، الهام نقش مهمّى دارد، به گفته برگسون فيلسوف فرانسوى:
«بسيار باشد كه دانشمند پس از پژوهش و كوشش بسيار در آخرين مرحله يك جهش الهامى، او را به حقيقت علم نايل مىسازد، برعكس پژوهشى علمى و جدّ و كوشش نيز براى پيداكردن ايمان و يافتن مقام شايسته وحى و الهام، پشت بندى استوار و تكيه گاهى مستحكم است.
تصوّر قديمى جهان مادّى ديگر امروز باطل شده است.
سرجمس جان اعلام داشته است: همه جهان در جنب و جوش و در حال ارتعاش است.
معادله مشهور انيشتن آشكار ساخته: انرژى و مادّه قابل تبديل به يكديگرند، هر دو يك چيزند و بس.
من باخانم اديسون مخترع بزرگ در باره شوهرش گفتگو مىكرديم، پرسيدم نظر اديسون در باره عالم آخرت چه بود؟ گفت: او كاملًا معتقد بود كه روح ماهيّتى است حقيقى كه در هنگام مرگ از بدن جدا مىشود. در آن لحظه كه اديسون در حال احتضار و در شرف تسليم جان بود پزشكش ديد كه او سعى دارد چيزى بگويد، به سوى صورتش خم شد، شنيد به طور واضح و مشخّص اين كلمات را بر زبان دارد:
همه چيز در اين سرا چه زيباست.
بر بالين بسيارى از مردان و زنان كه در آستانه انتقال به سراى ديگر به اصطلاح وادى خاموشان قرار داشتهاند بارها ديده شده كه حال و مقام آنان حاكى است كه در كرانه آن سرا همه روشنايى و زيبايى است.
شاهدان مرگ اشخاص
اينك رشته سخن را به دست خانم پرستارى مىدهيم كه شاهد مرگ اشخاص بسيارى بوده. او مىگفت:
بسيارى از بيماران در حال احتضار چنان مىنمايد كه چيزى مىبينند، غالباً از روشنايى و آهنگ خوش شگفت انگيزى سخن مىگويند. بعضى ديگر گويى چهره هايى آشنا به نظرشان مىآيد. بيشتر اوقات از نگاه اشخاص محتضر آثار شكفتگى و شگفتى غير منتظرهاى پديدار مىشود. خود من در كنار بستر دوستى در آخرين ساعت زندگيش حاضر بودم، همين كه آثار مرگ آشكار شد ناگاه به پسرش كه در بالينش نشسته بود گفت: عماراتى عالى مىبينم، در يكى از آنها روشنايى پديدار است، اين نور براى من است، خيلى زيباست. پس دم فرو بست و جان تسليم كرد.
پسرش مىگفت: پدرم از اهل دانش و مردى روشنفكر بود و هرگز ممكن نمىشد تا موضوعى بر او محقّق نباشد بر زبان آورد. عادت يك عمر ممكن نيست در لحظه آخر تغيير كرده باشد، آنچه كه براى ما مىگفت به يقين مىديد.
دكتر تسلىواتزرهيد از پزشكان لندن حكايت مىكند:
بر بالين محتضرى حاضر بودم و دست او در دست من بود كمكم مجبور مىشدم كه دست او را محكمتر از آنچه تصوّر مىكردم نگاه دارم، بيمار مىگفت: دستم را رها كن، آن جا چه دلرباست!
روسو، دردم واپسين، اين عبارت كوتاه را بر زبان آورد:
آسوده باشيد، مىبينيد چقدر اين آسمان صاف و زيباست، خوب من رفتم آن جا!» «5»
|
اى بندهاى كه در غم دنيا بىوفا |
تاب از تن تو رفته چو آب از رخ گدا |
|
|
هر شام تا سحر به خيال زيان وسود |
خواب از دو ديده گشته چو تاب از تنت جدا |
|
|
عمرى گذشته بر تو ولى چون گذشته است |
نيمى پى هوس شد و نيمى پى هوا |
|
|
خجلت ز نام نامه اعمال مىبريم |
كز ابتدا سياه بود تا به انتها |
|
|
يارب به حقّ لوح و قلم روز رستخيز |
دركش ز روى لطف قلم بر گناه ما |
|
(حالت)
آياتى ديگر در انفس
«أَيَحْسَبُ الإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدىً* أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِن مَنيٍّ يُمْنَى* ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنثَى» «6»
آيا انسان گمان مىكند بيهوده و مهمل [و بدون تكليف و مسؤوليت] رها مىشود؟!* آيا نطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟* سپس علقه شد و خدا او را آفريد و اندامش را درست و نيكو ساخت،* و از او دو زوج به وجود آورد يكى نر و ديگر ماده،
قُتِلَ الإِنسَانُ مَا أَكْفَرَهُ* مِنْ أَىِّ شَىءٍ خَلَقَهُ* مِن نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ* ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ» «7»
مرگ بر انسان، چه كافر و ناسپاس است!* [خدا] او را از چه چيز آفريده؟
* از نطفهاى [ناچيز و بىمقدار] آفريده است، پس او را [در ذات، صفات و اندام] اندازه لازم عطا كرد.* آن گاه راه [هدايت، سعادت، خير و طاعت] را برايش آسان ساخت.* سپس او را ميراند و در گور نهاد.
أَلَمْ نَجْعَل لَهُ عَيْنَيْنِ* وَلِسَاناً وَشَفَتَيْنِ» «8»
آيا براى او دو چشم قرار نداديم؟* و يك زبان و دو لب؟
لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» «9»
كه ما انسان را در نيكوترين نظم و اعتدال و ارزش آفريديم.
فَلْيَنظُرِ الإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ* خُلِقَ مِن مَاءٍ دَافِقٍ* يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ» «10»
پس انسان بايد با تأمل بنگرد كه از چه چيز آفريده شده است؟* از آبى جهنده آفريده شده است؛* [آبى كه] از صلب مرد و از ميان استخوانهاى سينه زن بيرون مىآيد.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِن طِينٍ* ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» «11»
و يقيناً ما انسان را از [عصاره و] چكيدهاى از گِل آفريديم،* سپس آن را نطفهاى در قرارگاهى استوار [چون رحم مادر] قرار داديم.* آن گاه آن نطفه را علقه گردانديم، پس آن علقه را به صورت پارهگوشتى درآورديم، پس آن پارهگوشت را استخوانهايى ساختيم و بر استخوانها گوشت پوشانديم، سپس او را با آفرينشى ديگر پديد آورديم؛ پس هميشه سودمند و بابركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است.
وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيراً» «12»
و اوست كه از آب، بشرى آفريد و او را داراى [دو نوع پيوند] نسبى و سببى كرد؛ و پروردگارت همواره تواناست.
إِنَّا خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً» «13»
ما انسان را از نطفه آميخته و مختلطى [از مواد و عناصر] آفريديم و او را از حالتى به حالتى و شكلى به شكلى [از نطفه به علقه، از علقه به مضغه، از مضغه به استخوان تا طفلى كامل] درآورديم، پس او را شنوا و بينا قرار داديم.
خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ» «14»
انسان را از آبى اندك و بىارزش آفريد، پس آن گاه [و به دور از انتظار] ستيزهجويى آشكار است.
داستان آفرينش انسان داستان عجيب و حيرتانگيزى است، آيات و نشانههاى حق در ظاهر و باطن انسان آيات بهت آورى است، امروزه هر عضو انسان و هر حالت باطن او، محور علمى از علوم و نقطه تحقيقى از تحقيقات دانشمندان بزرگ بشرى است.
يك نفر و حتّى يك طايفه، عمرش كفاف دريافت اوضاع و اسرار آفرينش انسان را نمىكند. براى تشريح و تفسير هر عضو او چه ظاهرى و چه باطنى، كتاب و كتابها نوشته شده كه مطالعه آنها را بايد بر خود واجب و لازم دانست، تا معلوم گردد اين كارگاه با عظمت چيست.
آيات قرآن مجيد و روايات و اخبار، انسان را به حقيقت خلقت و ظاهر و باطنش راهنمايى كرده، كه بخشى از آن را در سطور گذشته ملاحظه كرديد، البتّه فهم آن آيات و روايات بايد با كتب تفسيرى و فيزيولوژى و روانكاوى و روانشناسى دنبال شود، چه آن كه در آن آيات و معارف، نكاتى هست كه بدون كمكگيرى از علوم فهمش ميسّر نيست.
انسان از نظر ظاهرى مخلوقى اعجابانگيز است و از نظر باطنى اعجاب انگيزتر، به همين خاطر چون اين ظاهر و باطن آراسته شد به خود خطاب كرد:
فَتَبارَكَ اللّهُ احْسَنُ الْخالِقينَ» «15»
پس هميشه سودمند و بابركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است.
انسان ظرف هدايت، كرامت، شرافت، اصالت، وجدان، دانش و بينش و در يك كلمه، لايق مقام خلافت از حق است و همين مقام براى نشان دادن شخصيّت او كافى است و به همين خاطر پيامبر آيات انفس را بر او خواند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- ملك (67): 2.
(2)- «وَأَجْتَمِعَ فى جِوارِكَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ»؛ و با اهل ايمان در جوارت گرد آيم. (دعاى كميل).
(3)- «ألَا تَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا وَ ابْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»؛ مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده مىدادند، بشارت باد. فصّلت (41): 30.
(4)- «يالَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَلى رَبِّى وَجَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ»؛ اى كاش قوم من معرفت و آگاهى داشتند،* به اينكه پروردگارم مرا آمرزيد و از كرامت يافتگان قرارم داد. يس (36): 26- 27.
(5)- دانستنىهاى جهان علم: 203.
(6)- قيامت (75): 36- 39.
(7)- عبس (80): 17- 21.
(8)- بلد (90): 8- 9.
(9)- تين (95): 4.
(10)- طارق (86): 5- 7.
(11)- مؤمنون (23): 12- 14.
(12)- فرقان (25): 54.
(13)- انسان (76): 2.
(14)- نحل (16): 4.
(15)- مؤمنون (23): 14.
English