لطفا منتظر باشید

خلقت انسان در آيينه كلام حضرت سيد الشهدا عليه السلام‏

منابع مقاله:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

شما نگوييد اين جزوه درباره عرفان اسلامى است نه فيزيولوژى حيات، چرا در اين نوشتار به مسائل طبيعى حيات اشاره شده است؟ در جواب شما خواهم گفت:

يكى از معتبرترين و مهم‏ترين منابع عرفان و حال دعاى پرارزش عرفه امام عاشقان، سالار شهيدان حضرت سيد الشهدا عليه السلام است كه در بخشى از آن به عنايات و الطاف حضرت حق نسبت به آفرينش انسان اشاره شده و من لازم مى‏دانم در توضيح گفتار حضرت صادق عليه السلام كه نعمت را فقط از خدا بدانى و اين رؤيت نعمت از خدا، كم‏ترين مرحله شكر است به آن قسمت از دعاى عرفه كه هزار و چهارصد سال پيش در بيابان عرفات بدون در اختيار بودن انواع ابزار طبّى و تجربى از سينه صافى و دل پاك روح عارفان تجلّى كرده اشاره كنم و شما را با درياى معرفت حضرت او آشنا كرده و اين معجزه الهى را براى شما بيان نمايم تا ملاحظه كنيد كه آخرين تحقيقات دانشمندان علوم با گفتار امام حسين عليه السلام كه به صورت دعا القا شده برابر است، و در ضمن آگاه شويد كه روح عرفان و حال، ريشه در شناخت صنع حق و عنايات و محبّت‏هاى حضرت حق به انسان دارد.

اگر انسان بى‏خبر از خالقيّت حضرت دوست باشد و ادعاى عرفان كند، اين عرفان نيست بلكه ادعاى باطل است، ممكن است انسان بى‏خبر از محبّت‏هاى حق زندگى كند و عارف باشد؟!

عارف واقعى كسى است كه در حدّ خودش از خلقت وجودش و نعمت‏هايى كه در ارتباط با وجود اوست آگاه باشد و بداند حضرت حق درباره او چه كرده، در اين صورت است كه عشق حق در دل او تجلّى كرده و با تمام هستى به عبادت و اطاعت حق كشيده مى‏شود و حاضر نيست لحظه‏اى از ياد دوست غافل شود و حاضر نيست آنى از حضرت يار جدا گردد، مگر مى‏توان به اين همه عنايت حق آگاه شد و از او غافل ماند؟

پسران غالب اسدى روايت كرده‏اند كه‏ «1»:

پسين روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسين عليه السلام بوديم، آن جناب از خيمه خود با گروهى از اهل بيت عليهم السلام بيرون آمدند، در حالى كه عدّه‏اى از شيعيان همراه حضرت بودند، با نهايت ذلّت و خشوع در جانب چپ كوه ايستادند و روى مبارك به سوى كعبه كردند و دست‏ها را برابر رو برداشتند، مانند مسكينى كه طعام طلبد، در حالى كه در نهايت زارى در پيشگاه حضرت دوست بودند عرضه داشتند:

سپاس خدايى را سزاست كه براى حكمش جلوگيرى نيست و نسبت به عطايش مانعى وجود ندارد و همانند صنعت او صنعتى يافت نمى‏شود.

اوست جواد واسع، به وجود آورده اجناس پديد شده و به حكمتش استوار ساخت مصنوعات را، دسته پيش قراول از نظر او مخفى نيست، امانت‏ها نزد او ضايع نگردد، پاداش دهنده هر كارگرى است و فراهم آورنده زندگى هر قانعى.

بر هر نالان مهربان است، نازل كننده منافع و كتاب جامع به نور درخشان است، دعاى دعاكنندگان را مى‏شنود، گرفتارى‏ها را رفع مى‏كند، درجات اهل استحقاق را بالا مى‏برد، جبّاران را ريشه كن مى‏كند، جز او معبود حقى نيست و چيزى با او برابرى نمى‏كند و مانندش نيست، او شنوا و بيناست، لطيف و آگاه است و بر هر چيزى تواناست.

پروردگارا! من به تو مشتاقم و به ربوبيّت تو گواهم، اعتراف دارم كه تو پروردگار منى و بازگشتم به سوى تو است، پيش از آن‏كه چيزى باشم به نعمتت وجودم را آغاز كردى، از خاكم آفريدى و در پشت پدرها ساكنم نمودى، در حالى كه از شائبه مرگ آسوده‏ام داشتى، گردش دوران و آفات، سال‏ها به لطف تو در من اثر سوئى نداشت و پى در پى كوچ كردم از پشتى به رحمى در ايّام گذشته و قرن‏هاى ره سپر، به خاطر لطف و احسانى كه به من داشتى مرا به جهان نياوردى، در دورانى كه پيشوايان كفر كه پيمانت را شكستند و رسولانت را تكذيب كردند، حاكم بودند، ولى به مهر خود مرا به جهان آوردى، در روزگارى كه به علمت گذشته بود براى هدايت من كه طريق آن هدايت را براى بنده‏ات ميسّر كردى، در دوران هدايت مرا پرورش دادى و پيش از آن به من مهر و محبت ورزيدى، با من به خوش رفتارى و نعمت شايانت معامله كردى.

آفرينشم را از قطره منى كه ريخته شود پديد آوردى و جانم دادى در سه تاريكى ميان گوشت و پوست و خون، مرا شاهد و گواه آفرينشم نكردى و كارى از خلقت من به عهده من نگذاشتى، سپس مرا به خاطر هدايتم به دنيا آوردى، در حالى كه آفرينشم تمام و درست بود، در حال خُردى و كودكى در گهواره نگهدارى‏ام كردى‏ و از شير گوارا روزى‏ام دادى، دل دايه‏ها را به من مهربان نمودى، مادران را كفيلم كردى و از بلاهاى شبانه جان، حفظم نمودى و از زيادى و كاستى نگاهم داشتى.

اى مهربان! بخشنده برترى تو، برنامه‏ام را با لطف به پيش بردى، تا زمانى كه آغاز سخن كردم، به فراوانى نعمتت را بر من تمام كردى، به فزونى در هر سال آن‏چنان پرورشم را به عهده گرفتى، تا فطرتم را كامل گرداندى و اعتدال توانم رسيد، حجّت تو بر من واجب آمد براى آن‏كه شناخت و معرفت خود را به من الهام كردى، به عجايب حكمت خويش به هراس اندرم نمودى، به آنچه در آسمان و زمينت از نقشه‏هاى خلقت آفريدى بيدارم كردى و براى شكر و ذكر خودت آگاهم ساختى.

طاعات و عبادات را بر من واجب ساختى، آنچه رسولانت آوردند به من فهماندى، پذيرش مرضات خود را بر من هموار كردى و در همه اينها به عون و لطفت به من منّت نهادى، اى معبودم! چون مرا از خاك آفريدى تنها يك نعمت را بر من نپسنديدى، بلكه از انواع معاشم، روزى دادى و اصناف و انواع ابزار زندگى‏ام دادى، به منّت بزرگ و بزرگ‏ترت بر من و احسان قديمت به اين عبد، تا چون همه نعمتى را بر من تمام كردى و هر نقمتى را از من باز گرداندى، نادانى و جرأتم بر تو مانع نشد كه به آنچه مرا به تو نزديك مى‏كند دلالتم كنى و توفيق دهى مرا به آنچه تو را راضى سازد.

اگر دعا كردم اجابت كردى، اگر خواهش نمودم عطا فرمودى و اگر فرمانت را اطاعت كردم از من قدردانى كردى و اگر شكرت را به جا آوردم نعمتت را بر من فزونى دادى، همه اين‏ها پيرو كامل كردن نعمت هايت بر من و احسان و محبّتت به اين عبد بود، منزّه و منزّهى كه آغاز كننده و برگرداننده‏اى، ستوده و بزرگوارى، نامهايت مقدّس است و مهربانى‏هايت بزرگ است. معبودا! كدام نعمت تو را در آمار و به ياد بشمارم يا كدام عطايت را مى‏توانم شكر كنم، اى محبوب من! نعمت‏ها و عطاهايت بيش از آن است كه شمارندگان بتوانند بشمارند يا در دسترس علم حافظان باشد، پس از اين هم آنچه گردانيدى و دفع كردى از من اى خدا از زيان و سختى بيش‏تر است از آنچه پديد است برايم از عافيت و خوشى.

معبودا! من گواهم به حقيقت ايمان خود و تصميمات متيقن و توحيد صريح خالص خود و باطن ناديدنى نهادم و پيوست‏هاى جريان نور ديده‏ام و خطوط صفحه پيشانى‏ام و رخنه‏هاى تنفّسم و نرمه‏هاى تيغه بينى‏ام و آوازگيرهاى پرده گوشم و آنچه بچسبد و بر هم آيد بر دو لبم و حركات تلفّظ زبانم و گردشگاه آرواره دهان و فكم و محل روييدن دندان‏هايم و مايه گوارايى خوردن و نوشيدنم و بارگيرى مغز سرم و لوله بلعيدن درون چنبره گردنم و آنچه درون سيه چال سينه من است و حمايل رشته رگ وتينم و آويزه پرده دلم و پاره‏هاى گوشه و كنار جگرم و آنچه درون خود گير و خميدگى‏هاى دنده‏هايم و گودى‏هاى مفاصلم و بندش اعضاى كار كنم و اطراف انگشتانم و گوشتم و خونم و مويم و تنم و پِى‏ام و نِى‏ام و استخوانم و مغزم و رگ‏هايم و همه اعضايم و آنچه بر من روييده از دوران شيرخوارى‏ام و آنچه زمين از من بر خود برداشته و خوابم و بيدارى‏ام و سكوتم و جنبش‏هايم و ركوع و سجودم كه اگر بخواهم و تلاش كنم در همه اعصار و دوران تاريخ به فرض اين كه عمرم وفا كند كه شكر يكى از اين نعمت‏ها را گذارم، باز هم در توان و قدرت من نيست؛ جز به منّت خودت كه باز به خاطر آن منّت، شكر ابدى ديگر بر من لازم مى‏شود.

آرى، اگر من حريص باشم و تمام شمارندگان هم همين طور كه نعمت بخشى تو را در گذشته و آينده بشماريم، نه شماره آن را توانيم و نه آمار دوران آن را، هيهات!

چه گونه شمارش نعمت تو ممكن است در حالى كه در قرآنت خبر دادى، آن قرآن گويا و بيان درست كه اگر شماره كنيد نعمت خدا را نمى‏توانيد آنها را بشماريد «2».

حضرت حسين عليه السلام به قسمت اعظمى از نعمت‏هايى كه در خلقت انسان به كار رفته اشاره فرمود و دوبار در طول بيان نعمت‏ها عرضه داشت:

نه نعمت‏هايت را مى‏توان شمرد و نه احدى قدرت دارد شكر يك نعمت را به جاى آورد.

مهمترين عملى كه بر عهده ماست است كه به فرموده حضرت صادق عليه السلام:

نعمت را فقط از خدا ببينيم و از اين معنى غافل نشويم كه خود نعمت را از خدا ديدن، ادنى مرتبه شكر است.

من باز لازم مى‏دانم از باب اداى وظيفه و معرفت نسبت به حضرت حق، به قسمتى از كارگاه‏هاى بدن و برخى از نعمت‏ها كه به عنوان روزى قرار داده شده اشاره كنم، شايد توفيق پيدا كنيم به اداى شكر حق در حد توان خود برآييم.

 

نعمت دستگاه گردش خون‏

مسئله خون و گردش آن در بدن و آنچه خون به عهده دارد، از اصولى‏ترين مسائل حيات و شگفت‏انگيزترين برنامه‏هاى خلقت است و تنها دستگاهى كه در تمام عالم، قدرت بر ساختن خون دارد بدن است و بس!

دستگاه دوران خون در بدن از كامل‏ترين و اعجاب‏انگيزترين خطوط ارتباط حمل و نقل جهان است. طول رگ‏هايى كه به طور مرتب خون از آنها عبور مى‏كند از مجموع طول راه آهن‏هاى عالم زيادتر است!!

اين دستگاه خدا ساخته، به طور خودكار در تمام شبانه روز بدون وقفه و با نظمى حساب شده در كار و فعّاليت است.

براى نسج و بافته‏هاى بدن، خونى را كه احتياج دارند آماده نموده و به مقدار خورند هريك، يعنى مشترى‏هاى خود كه سلّول‏هاى بدن هستند و تعداد آنها از صدها ميليارد متجاوز است، مى‏رساند.

ضايعه سلّول‏ها را رفع مى‏نمايد و گلبول‏هاى سپيد و قرمز را مى‏سازد و در هر ثانيه، يك ميليون گلبول قرمز به جاى همين مقدار كه از بين رفته‏اند تهيّه و آماده مى‏كند.

وقتى رگ‏هاى انتقال خون عيب كنند به تنهايى آنها را مرمّت و تعمير مى‏كند و هرگاه سوزن به انگشت فرو رود و موى‏رگ‏هاى بسيار ريز را سوراخ نمايد، فورى آنها را جوش مى‏دهد!!

هنگامى كه بريدگى كوچكى در سطح پوست بدن به‏وجود آيد، به سرعت يك قسم كلاف كرك‏دار از مادّه فيبرين ظاهر مى‏شود و گلبول‏هاى قرمز را در ميان مى‏گيرد و دكمه‏اى مى‏سازد كه اگر آن دكمه مسدود كننده نباشد، بر اثر كوچك‏ترين زخم، خونريزى شروع و عاقبت به مرگ منتهى مى‏گردد!!

دستگاه دوران خون، هر دقيقه پنج ليتر و شبانه روز بيش از هفت هزار ليتر خون توزيع مى‏كند.

شريان‏ها فقط لوله‏هاى ساده‏اى نيستند، بلكه رگ‏هاى جاندارى هستند كه داراى قابليّت كشش بوده موجب طپش و ضربان قلب و نبض مى‏گردند.

قلب، خون را كم كم ترشح و به شريان مى‏فرستد و شريان‏ها، جريان آن را منظم ساخته و جريان نبض را سبك‏تر مى‏كنند تا در وسط راه جريان خون به هم متّصل و مانند جوى باريكى به طور ملايم وارد موى‏رگ‏ها شود.

دستگاه دوران خون، دو كار انجام مى‏دهد: خون كه وارد شريان‏ها شد و براى رساندن غذا به سلّول‏ها به جريان افتاد، بار؛ يعنى موادّ مختلفه‏اى كه عبارتند از:

اسيدهاى آمينه كه براى مرمّت بافت‏هاى بدن به كار مى‏آيند، قند كه منبع نيرو و قدرت است و موادّ معدنى ديگر مانند ويتامين‏ها، هرمون‏ها و اكسيژن همراه خود مى‏برد!

خونى كه به وسيله رگ‏هاى وريدى به طرف قلب برمى‏گردد، در موقع بازگشت، گاز كربنيك، آب، رسوب سلول‏هاى سوخته و خورده‏هاى تغيير و تبديل پروتئين‏ها را با خود مى‏آورد.

بياييد ببينيم يك لقمه گوشتى كه مى‏خوريم به قدرت حضرت حق چه تغيير و تحوّلاتى در آن پيدا مى‏شود.

در معده و روده‏هاى باريك، تخميرهاى معدنى، پروتئين‏ها را به اسيدهاى آمينه تبديل مى‏كنند، در جدار روده، موهاى خيلى ريز و كرك دار برآمده‏اى وجود دارد كه در زير ميكروسكوپ شبيه به قالى پر پشم است.

تعداد كرك‏هاى مزبور به پنج ميليون مى‏رسد و هر كدام به يك رگ مويى قائم اند، در جدار رگ‏هاى مويى خلل و فرج‏هايى است كه ذرّات خيلى ريز اسيدهاى آمينه را تصفيه مى‏نمايد و شيره و جوهر گوشت با اين حساب داخل جريان خون مى‏شود و نخست با كبد يا جگر سياه كه دستگاه يا آزمايشگاه شيميايى و منظّم كننده خون است برخورد مى‏كند.

كبد به طور دائم مقدار قند ضرورى خون را كه براى عضلات و هم‏چنين اسيد آمينه را كه براى ساختن و پرداختن بافت‏هاى بدن لازم است كنترل و رسيدگى مى‏نمايد.

اگر غذايى كه خورده‏ايم در آن گوشت فراوان بوده، در اين صورت خونى كه‏ وارد كبد مى‏شود اسيدهاى آمينه آن زياد است، كبد قسمتى از آنها را ذخيره مى‏كند و مقدارى از آن از بين مى‏رود، سپس خون براى تغذيه سلول مهيّا مى‏گردد و در هر نقطه بدن مقدار خونى كه طرف احتياج سلول است، مثلًا براى ساختن يك عضله يا مرمّت انگشتى كه سوخته، به آن محل مى‏رساند.

قندى كه با چايى مى‏خوريم، هم چنين نشاسته نان و سيب زمينى، تقريباً همين راه را مى‏پيمايد و در روده باريك تبديل به گلوكز گشته وارد كبد مى‏شود، هرگاه مقدار گلوكز زياد باشد، كبد آن را به گليكوژن تبديل كرده و به اين شكل ذخيره مى‏كند.

موقعى كه عضلات احتياج به سوخت دارند آن گليكوژن مجدداً به گلوكز تبديل و تدريجاً از كبد بيرون مى‏رود.

هنگام عمليات ورزشى، كبد از گلوكز ذخيره دائمى خود كه براى مدّت دوازده تا بيست و چهار ساعت كفايت مى‏كند برداشت خواهد كرد.

چربى‏ها نيز از جمله مواد سوخت بدن به شمار مى‏آيند، وقتى كه از روده مى‏گذرند، به اسيدهاى چرب مبدّل و وارد شيره غذايى مى‏شوند، هرگاه ذخيره گليكوژن كبد تمام شود، كبد مى‏تواند تا چند هفته نيروى سوخت بدن را از ذخيره خود تأمين نمايد.

به طورى كه گفته شد، خون، بار يا مواد مختلفه با خود دارد كه مخصوصاً مادّه‏هاى پروتئين آن قابل توجه است. از پروتئين‏ها يكى يد همراه دارد كه براى غدّه‏هاى تيروييد، ديگرى داراى فسفر است كه براى استخوان‏ها و سوّم كلسيم است كه براى استحكام و دوام دندان‏ها ضرورت دارد.

در خون هميشه يك ليتر اكسيژن حل شده وجود دارد، اين گاز حيات‏بخش در خون با هموگلوبين تركيب شده و رنگ سرخ قشنگ خون از همين راه حاصل‏ مى‏شود، هرچند اين عمل در ريه‏ها انجام مى‏گردد، ولى عمل معكوس آن در سلّول‏ها و در طول سيستم دوران خون جريان مى‏يابد، هموگلوبين، اكسيژن را در خون وارد مى‏كند و گاز كربنيك خون را مى‏گيرد.

قسمت شايان توجه دستگاه دوران خون، شبكه وسيع رگ‏هاى مويى است كه لوله‏هاى ذره بينى ريزى هستند كه سرِ شريان و وريدها را به هم وصل مى‏نمايند، اين رگ‏ها به حدّى ريز و باريك‏اند كه گلبول‏هاى قرمز خون مجبورند در عبور از ميان رگ‏ها، رديف شده به نوبت بگذرند، اين‏جاست كه خون وظيفه اصلى خود را انجام مى‏دهد و به سلّول‏ها غذا مى‏رساند و سلول‏هاى ضايع شده را گرفته با خود مى‏برد.

هريك از سلّول‏ها در مايع نمكدارى كه متوالياً تجديد مى‏شود زندگى مى‏كنند و آن مايع شور به منزله دايه و پرورش‏دهنده سلول‏هاست كه سلّول‏ها در ميان آن شناورند.

خون وريدى داراى رسوب‏هاى مختلفى است، مانند گاز كربونيك، آب، تفاله پروتئين‏هاى تغييريافته و دستگاه دوران خون، اين رسوب‏ها يا دردها را به كبد و كليه‏ها مى‏فرستد.

كليه‏ها، دستگاه تقطير و تصفيه‏اى است كه از لوله‏هاى خيلى باريك تشكيل شده و طول لوله‏هاى آن در حدود يك صد كيلومتر مى‏شود، شكل آن شبيه لوبياست و در شبانه روز قريب به دويست ليتر خون صاف مى‏كند، موادّ مضرّ و ناپاك خون به‏ويژه اوره، آمونياك و ته مانده‏هاى نهايى غذا را به پيشاب تبديل نموده و دفع مى‏كند و صد و هفتاد و هشت ليتر مايع صاف شده را به خون برمى‏گرداند، كبد مقدار اسيد آمينه و قند خون را كنترل مى‏كند و كليه‏ها مواد معدنى خون را تعديل مى‏نمايند.

خونى كه وارد كليه‏ها مى‏شود، ممكن است داراى املاح سديم، منيزيوم و فسفات به مقدار زيادترى باشد، كليه‏ها املاح مذكور را تحت كنترل قرار مى‏دهند و مقدار هر كدام از آنها را محدود مى‏سازد، هنگامى كه خون، كليه‏ها را ترك مى‏كند به طور دقيق هر مقدار ملح معدنى كه طرف احتياج اعضاى بدن است و لزوماً بايد آن املاح را داشته باشد همراه خود برده به سلّول‏ها مى‏رساند.

مايعات عصبى كه از مغز به حركت مى‏آيند به جدار عضله شريان‏ها فرمان سست گشتن مى‏دهند و دريچه‏هاى انتظام جريان خون، باز و بسته مى‏شود؛ مثلًا شخصى كه كنار حوض آبى در مقابل آفتاب دراز كشيده باشد، جريان خون او تقريباً آرام است و موى‏رگ‏هاى او خالى هستند؛ زيرا سلّول‏ها موقعى كه شخص راحت و آرام است، احتياج زيادى به نيرو ندارند.

به محض اين كه شخص داخل آب شود فوراً مركز محرّكه اعصاب و عروق به فعّاليت مى‏افتند و عضله‏ها گلوكز خود را مى‏بلعند و مى‏كوشند رسوب گاز كربنيك را به سرعت دفع كنند.

براى كنترل جريان خون، مراكز فرعى ديگرى هم وجود دارد از جمله يكى در قسمت بالاى شكم كه شبكه عصبى مى‏باشد، اگر ضربه‏اى به اين ناحيه وارد آيد، آن شبكه نازك به كلّى از هم پاشيده و رگ‏هاى مويين خون در شكم منبسط مى‏شوند و آن‏قدر خون جذب و بلع مى‏كنند كه مغز از داشتن خون محروم مى‏ماند و حالت بيهوشى به مصدوم دست مى‏دهد.

يك شخص بالغ، مقدار خون او در حدود شش الى هفت ليتر است كه آن مقدار خون تقريباً داراى سى هزار ميليارد گلبول قرمز است.

اين گلبول‏ها در مغز استخوان به عمل مى‏آيند و در هر دقيقه، هفتاد و دو ميليون گلبول به موازات هم به‏وجود مى‏آيند و از بين مى‏روند و دوره زندگى متوسط كهن‏ترين آنها سى روز است.

گلبول‏هاى قرمز هنگامى كه از كبد عبور مى‏كنند، مورد حمله دنباله‏هاى ذرّه بينى سلّول‏ها كه شباهت به نجم البحر دارند واقع شده از بين مى‏روند، لكن اعضاى بدن هميشه مقدار 85% از اين گلبول‏ها را ذخيره دارند و خون، اين ذخاير را به مغز استخوان مى‏رساند و در آن‏جا از نو هموگلوبين تهيّه مى‏شود.

در برابر گلبول‏هاى قرمز، گلبول‏هاى سپيدى در خون موجود است كه وظيفه آنها مبارزه با عفونت و فساد خون است، بعضى از اين گلبول‏ها به ميكروب‏ها حمله مى‏كنند و آنها را مى‏خورند.

در خون، مادّه‏اى براى منعقد گشتن وجود دارد كه هنوز دانشمندان نتوانسته‏اند به ماهيّت آن پى ببرند، به علاوه مادّه ديگرى در خون يافت مى‏شود كه بسيار مهّم است و آن مادّه، نوع مخصوص خون هر شخص را معين و معلوم مى‏سازد.

به طورى كه مشروحاً ذكر شد، ساختمان دستگاه دوران خون و شبكه‏هاى رگ‏هاى مويى آن و هم چنين مايع خون، هر كدام عجيب و حيرت‏آميز است و مواد مركبه خون هم كم‏تر از آنها نيست؛ چون به ديده فراست به ساختمان و جريان كار مداوم آن ماشين فعّال بنگريم، ناگزيريم سر تعظيم به آستان حضرت حق فرود آورده از روى بصيرت و بينايى او را ستايش و ذات بى‏همتايش را پرستش نماييم.

فيض، آن شوريده مست مى‏گويد:

جز خدا را بندگى حيف است حيف‏

 

بى غم او زندگى حيف است حيف‏

در غمش در خلد عشرت چون كنم‏

 

ماندگى از بندگى حيف است حيف‏

جز به درگاه رفيعش سر منه‏

 

بهر غير افكندگى حيف است حيف‏

سر زعشق و دل زغم خالى مكن‏

 

بى خيالش زندگى حيف است حيف‏

     

عمر و جان در ساعت حق صرف كن‏

 

در جهان جز بندگى حيف‏است حيف‏

     

كالبد را پرورش ظلم است ظلم‏

 

جان كند جز بندگى حيف است حيف‏

جان و دل درباز در راه خدا

 

غير اين بازندگى حيف است حيف‏

اهل دنيا را سبك كن ناتوان‏

 

با گران افكندگى حيف است حيف‏

يا رب از عشقت بده شورى مرا

 

فيض را افسردگى حيف است حيف‏ «3»

     

نعمت كبد

كبد را اگر كليد تندرستى بدن بناميم، چيزى به گزاف نگفته‏ايم، كبد يا جگر سياه از بزرگ‏ترين و پرگنجايش‏ترين غده‏هاى بدن است.

رنگ آن قرمز تيره و برش ساخت آن مدوّر و وزن آن از يك چهلم وزن جسم آدمى تجاوز نمى‏كند و قرارگاه آن بالاى سمت راست شكم، زير پرده دل در قفسه سينه است.

اين غدّه اسرارآميز آزمايشگاه شيميايى بدن است، اعمال آن باعث ضربان قلب، اتّساع رگ‏هاى خون، سهولت هضم غذا، حسن انجام كارهاى فكرى و نيرو دادن به عضلات بدن است!!

نسج كبد از يك نوع سلول تشكيل يافته و اين سلّول‏هاى ريز كه شماره آنها از ميليون‏ها تجاوز مى‏كند، پهلوى هم قرار دارند و يك غدّه ضخيم تشكيل داده و بر اثر جريان مداوم خون، مرطوب و مشروب مى‏شود.

خون‏هايى كه به كبد مى‏ريزد داراى مواد غذايى فراوان است، قسمتى از آن از لوله جهاز هاضمه به وسيله سياه رگ بزرگ و قسمتى كه داراى اكسيژن است از سمت چپ قلب به وسيله شريان كبدى وارد آن مى‏شود و پيش از آن‏كه به‏

سلّول‏هاى كبد برسند با هم مخلوط و با نيروى واحدى، دستگاه شيميايى كبد را به كار مى‏اندازند!!

سلّول‏هاى كبد، موادى ترشح مى‏كنند كه كليّه اعضاى بدن براى حسن انجام اعمال خود به آن مواد نيازمندند؛ فى المثل كليه‏ها بدون كمك كبد، قادر به دفع ضايعات آزوته نخواهند بود و كبد قبلًا آنها را به اوره تبديل مى‏نمايد تا كليه بتواند كار مربوط به خودش را انجام دهد.

كبد، مخزن موادّ ويتامينه است و در صورت فقدان ويتامين، مغز استخوان نمى‏تواند مواد ضرورى را براى خون تهيّه و آماده كند.

تمايلات جنسى هرچند كه منبع نيروى آن غدّه‏هاى تناسلى است، ولى فعّاليت غدّه‏ها، منوط بر حالت كبد و تنظيم اعمال هورمون‏هاى جنسى مى‏باشد.

كبد است كه با اسيدهاى آمينه، آلبومين مى‏سازد و مقدار نمك و آب را تبديل مى‏نمايد، صفراى كبدى است كه فعّاليت روده‏ها را مرتّب و روبه راه مى‏نمايد و از مسموميّت غذايى جلوگيرى مى‏كند و در صورت بروز خون‏ريزى، بيمار با خطر مرگ مواجه مى‏شود، علاوه بر اين، كبد ماده‏اى بر ضد انعقاد خون ترشح مى‏كند كه در صورت فقدان آن خطر انسداد شريان‏هاى خون كه به مغز مى‏روند وجود دارد.

كبد با ميكروب‏هاى مضرّ مبارزه مى‏كند و آنها را از بدن خارج مى‏سازد و ما را از خطرات اثر داروهايى كه به مقدار زياد خورده‏ايم و جذب شده مى‏رهاند و بالاخره پوست بدن را كه آلوده به سموم صنعتى است حفظ و صيانت مى‏كند.

هنگامى كه از پلكان يا سر بالايى بالا مى‏رويم، عضلات بدن براى يافتن نيرو احتياج به سوخت پيدا مى‏كنند، فوراً كبد به فعّاليت مى‏افتد و بى‏درنگ مقدارى از ذخيره گليكوژن خود را به گلوكز تبديل و آن را وارد خون مى‏نمايد.

ارگانيسم بدن در هر ثانيه ميليون‏ها گلبول قرمز خون را ناچار به هدر مى‏دهد، طحال آنها را گرفته خراب مى كند؛ ولى كبد مواد مركّبه گلبول‏ها مخصوصاً آهن آنها را جذب نموده براى ساختن سلّول‏هاى تازه خون به كار مى‏برد.

هرگاه بريدگى در انگشت پديد شود، به طورى كه خون از آن جارى گردد، اگر كبد به كمك نرسد و مادّه فيبرينوژن كه براى بسته شدن خون نافع است نسازد و ترشح نكند وخون در محل بريدگى منعقد نگردد، آن‏قدر خون از بدن از طريق آن بريدگى مى‏رود تا مرگ انسان برسد!!

اين غدّه سحرآميز در هر ثانيه اعمال فوق العاده شگفت‏آميزى انجام مى‏دهد كه تعداد آن خيلى زياد است و تاكنون در حدود پانصد عمل مختلف از كبد شناخته شده كه فهرست آن هنوز كامل نگرديده است.

عمل كبد در تعديل كار غدد هورمون‏هاى بدن بسيار مهّم است، فى المثل غدّه تيروييد، هرگاه ترشّحات آن خيلى زياد باشد، شخص را لاغر ساخته به شكل اسكلت متحرّك در مى‏آورد، كبد، مازاد ترشحات را كه براى بدن خطرناك است از بين مى‏برد و ذخيره‏اى از ويتامين‏هاى و و كمپلكس تهيه و آماده مى‏سازد.

نيرو و قدرت كبد از خوراك و غذايى كه شخص مى‏خورد به دست مى‏آيد، كبد از هيدرات دو كربن گليكوژن تهيه و ذخيره مى‏كند، بعد آن را به تناسب احتياجات سلّول‏هاى بدن به تدريج يا به سرعت به آنها مى‏رساند و ضمناً مواد چربى را براى مواقعى كه بدن زياد فعاليت دارد و نياز به آن خواهد داشت ذخيره مى‏نمايد.

از خواصّ ديگر كبد، قابليّت كشش و اتّساع آن است؛ چون تجمّع خون زياد در قلب باعث خستگى آن مى‏شود، كبد به واسطه خاصيت ارتجاعى و لاستيكى خود، مازاد خون را جذب مى‏كند.

كبد، عمل مهم ديگرى كه فوق العاده مهم است انجام مى‏دهد و آن قابليّت تجديد و نشو و نماى سلول‏هاى كبدى است؛ مثلًا در بيمارى سرطان كه زياد پيشرفت كرده جراحان مهم تا نود درصد از حجم كبد را برداشته‏اند و پس از چند ماه دوباره سلّول‏هاى كبد شروع به رشد نموده دوباره به حجم معمولى خود رسيده است.

اين فقير شرمنده و اسير بال و پر شكسته پس از مختصر اطلاعى، بر لطف و عنايت حضرت دوست در محضر مقدّسش سروده‏ام:

سر به خاك قدم عشق تو انداخته‏ام‏

 

دل و دين بر سر سوداى تو درباخته‏ام‏

آتش هجر تو پا تا به سرم سوخت ولى‏

 

من به اين آتش و اين سوختنم ساخته‏ام‏

تا شدم معتكف كوى تو اى مهر جهان‏

 

رايت عشق تو در جان و دل افروخته‏ام‏

گشتم آزاد به لطف تو ززندان هوس‏

 

همتى كرده به كويت چو صبا تاخته‏ام‏

من زروز ازل اى آتش دل‏هاى كباب‏

 

جز تو و مهر تو و لطف تو نشناخته‏ام‏

به رخ و زلف تو سوگند كه در بزم وجود

 

از همه دست كشيده به‏تو پرداخته‏ام‏

گفت مسكين به تو اى نور شبستان صفا

 

سر به خاك قدم عشق تو انداخته‏ام‏

     

نعمت اعصاب‏

موقعى كه به دستگاه‏هاى مخابرات تلفن‏هاى خودكار نزديك مى‏شويم، از مشاهده دستگاه و اسباب و ادوات مفصّل و در هم پيچيده آن مبهوت مى‏گرديم.

سرعت انتقال اخبارى كه در ظرف چند ثانيه و دقيقه از دورترين نقاط گيتى مى‏رسد باعث شگفتى ما مى‏گردد و حال آن‏كه شبكه ارتباطى و مخابراتى دقيق و حساس و كامل‏ترى با حجم بسيار اندكى در بدن خودمان داريم كه از انديشه در آن غافليم.

آن دستگاه عجيب و شگرف، سلسله اعصاب ماست كه شبانه روز ميليون‏ها پيام به ميلياردها سلّول بدن ما مى‏رساند و از ضربان قلب، دم زدن ريه‏ها و حركات‏ و جريان تمام اعضا و اجزاى بدن به مغز خبر مى‏رساند.

اگر اين وسايل ارتباط و مخابرات وجود نداشت در بدن انسان و سلول‏هاى آن يك حالت بى‏نظمى و اغتشاش ايجاد مى‏شد.

زبان كه مزه خوراكى‏ها را معلوم مى‏كند، داراى سه هزار برآمدگى است كه هريك به وسيله عصب مخصوص به مغز متّصل مى‏شوند.

طرز كار اين اعصاب هنوز به درستى كشف نشده، گويا جزيى از مادّه خوراكى در آن برآمدگى‏ها قرار مى‏گيرد و مانند فيش‏هاى برق كه جريان الكتريسيته را از محلى گرفته به نقطه ديگر وصل مى‏كند، برق آسا تحريك شده به مغز مى‏رسانند و در يك لحظه مغز، طعم و مزه خوراكى را تشخيص مى‏دهد.

گوش، داراى يكصد هزار سلول شنوايى است و در قسمت داخلى گوش، عصب‏هاى بسيار ريزى وجود دارد كه ارتعاش صوت را به طور مخصوصى مى‏گيرند و مانند ساقه‏هاى گندم كه با وزش باد موج مى‏زنند اعصاب مذكور هم لرزش يافته جريان صوت در آن‏ها حادث مى‏شود كه ابتدا خيلى ضعيف و فوراً به چندين هزار برابر تقويت گشته و هنگامى كه آن اصوات به مركز دماغ مى‏رسند مانند نت‏هاى موسيقى، منظم و رسا مى‏باشند و با آن‏كه اصوات مخلوطى از صداهاى آنى و فورى است با وجود اين به سرعت درك مى‏كنيم كه صدا از جانب دوست يا خويشاوند يا بيگانه است و به اين نحو صداها را از داخل مغز به وسيله گوش‏هايمان به كمك آن اعصاب مى‏شنويم.

چشم، هر چشم داراى صد و سى ميليون اعصاب گيرنده نورى است كه تأثير و انفعالات نور را به مغز منتقل مى‏كند، شاخ و برگ‏هاى درخت و گل و گياه را چشم تشخيص مى‏دهد، ولى زيبايى آنها را مغز نمايش مى‏دهد.

گاهى اعصاب بينايى طور ديگر جلوه گر مى‏شوند، موقعى كه در تاريكى غفلتاً سرمان به مانعى بر مى‏خورد، مى‏بينيم برق خيره‏كننده‏اى معادل روشنايى سى و شش شمع از چشم‏هايمان جستن مى‏كند، علّت آن است كه بر اثر آن ضربه اعصاب بينايى تحريك مى‏شوند و موج‏هاى الكتريسته به مغز مى‏رسانند و جريان واقعه به شكل يك شليك آتش زا و نورانى نمودار مى‏شود.

تشكيلات مربوط به چشم را بايد به دقّت مطالعه كرد، اين تشكيلات عبارتند از:

كاسه چشم، كره چشم، عضلات خارجى چشم، پلك‏ها، ملتحمه و دستگاه اشكى.

كاسه چشم، يك حفره مخروطى شكل است كه جدارهاى آن توسط استخوان‏هاى جمجمه و صورت تشكيل مى‏شود، استخوان‏هاى تشكيل دهنده جدار كاسه چشم عبارتند از: استخوان پيشانى، فك فوقانى، گونه‏اى، شپ پره و پرويزنى. اشكى و كامى.

كره چشم يك پنجم قدامى حفره كاسه چشمى را اشغال مى‏كند، باقى اين حفره با چربى، نيام‏ها، اعصاب، رگ‏هاى خونى، عضلات و غده اشكى پر مى‏شود.

عضلات خارجى كره چشم از رأس كاسه چشم شروع شده و بر روى كره چشم مى‏چسبند. اين عضلات توسط نيام‏هايى پوشيده شده‏اند كه در آنها استطاله‏هايى به جدارهاى كاسه چشم كشيده مى‏شود، چهار عضله راست موسوم به راست فوقانى، تحتانى، داخلى و خارجى و دو عضله مايل موسوم به مايل فوقانى و مايل تحتانى وجود دارند.

پلك‏ها پرده‏هاى متحركى هستند كه در جلو كره چشم قرار دارند و فضاى بين آنها شكاف پلكى ناميده مى‏شود، پلك فوقانى و تحتانى در زاويه خارجى و داخل چشم به يكديگر مى‏رسند، تارس صفحه‏اى از بافت همبندى متراكم است كه به پلك شكل مى‏دهد، غدد سباسه موسوم به غدد ميبوميوس در تارس قرار دارد، مژه‏ها موهايى هستند كه در لبه پلك‏ها قرار گرفته‏اند، غدد سباسه همراه با مژه‏ها وجود دارند و غدد عرق در پوست بين مژه‏ها يافت مى‏شوند.

ملتحمه يك غشاى مخاطى است كه سطح پلك‏ها را مفروش كرده و بر روى بخشى از كره چشم نيز منعطف مى‏شود.

دستگاه اشكى شامل غده اشكى و مجارى آن است، جدار كره چشم از سه پرده صلبيه، مشيميه و شبكيه تشكيل مى‏شود.

صلبيه كه نام ديگر آن سفيدى چشم است، پوشش خارجى و محافظت كننده و نگاه دارنده كره چشم است.

مشيميه پرده ميانى يا يك پرده بسيار عروقى بوده و يك عمل تغذيه‏اى را به انجام مى‏رساند.

عنبيه قسمت رنگى چشم است و سوراخى كه در مركز آن قرار دارد مردمك ناميده مى‏شود و كار آن تنظيم مقدار نور داده شده به چشم است.

چشم با اين مسائل، قابل شناخت نيست، اين كره بسيار كوچك، دنياى بسيار بزرگى است كه فقط خالقش از آن خبر دارد و بس، وظيفه ما در برابر اين نعمت بزرگ، شكر كردن در برابر عطا كننده اوست و شكر آن هم به اين است كه با اين عضو مرتكب گناه نشويم.

پوست، داراى شبكه عظيمى از پى و عصب است كه بعضى از آنها گيرنده، برخى گرماسنج وتعداد فراوانى هم عصب‏هاى حساس لامسه مى‏باشند.

شماره اعصاب گرماسنج در حدود سى هزار است، چون شى‏ء داغ روى پوست بدن بيايد فوراً اين عصب‏ها اعلام خطر مى‏نمايند.

بر پوست بدن، دويست و پنجاه هزار نقطه حساس از سرما و پانصد هزار حس لامسه موجود است، موقعى كه آب سرد روى بدن مى‏ريزد، خنكى در بدن‏ احساس مى‏شود كه به وسيله اعصاب مربوطه به مركز دماغ اطلاع داده مى‏شود و بدن شروع به لرزش مى‏كند، به سرعت شريان‏هاى مجاور پوست باز مى‏شوند تا خون بيش‏ترى كه منبع حرارت است به بدن برسد، موقع گرما عكس اين جريان صورت مى‏گيرد، اعصاب گرماسنج به مغز خبر مى‏دهند و به دستور مغز سه ميليون غدّه‏هاى عرق شروع به ترشّح مى‏نمايند و عرق از بدن خارج و شخص خنك مى‏شود.

 

مغز و جريان كار آن:

بدن انسان داراى دو دستگاه عصبى است: يكى دستگاه مركزى يا مغزى نخاعى كه مركز هوش و شعور و اراده است و به عضلات نيز فرمان مى‏دهد.

ديگرى دستگاه سمپاتيك خودكار غيرارادى كه به احشا فرمانروايى دارد و دستگاه دوّمى وابسته به اوّلى است، به كمك اين دو دستگاه، بدن ما ضرورت عمل در دنياى خارج را به دست مى‏آورد.

دستگاه عصبى مركزى شامل: مغز و مخچه و نخاع شوكى است كه مستقيماً به عضلات و به طور غير مستقيم به ديگر اندام‏ها رشته‏هاى عصبى مى‏فرستد.

مغز از جسمى نرم و سفيد رنگ و فوق‏العاده ظريف ساخته شده و محفظه‏هاى استخوان جمجمه و ستون مهره‏ها را پر مى‏كند.

اعصاب حسى بدن از سطح پوست و اندام‏هاى حسى به آن‏جا مى‏رود و مغز ما به واسطه اين‏ها دائماً با جهان بزرگ در ارتباط است و در عين حال به وسيله رشته‏هاى اعصاب حركتى با تمام عضلات و به وسيله رشته‏هايى كه از آن به دستگاه سمپاتيك خودكار مى‏رود با احشا و اندام‏هاى ديگر مربوط مى‏شود.

به اين ترتيب، رشته‏هاى عصبى ما تعداد بى‏شمارشان از هر سو، مانند شبكه‏اى بدن ما را فرا مى‏گيرند.

شاخه‏هاى انتهايى ريز اعصاب، بين سلّول‏هاى پوستى و در اطراف ساختمان‏هاى غددى و مجارى ترشحى غدد و در غلاف شريانى و وريدى و در پوشش انقباضى معده و روده‏ها، در سطح رشته‏هاى عضلانى و غيره وارد مى‏شوند، همگى اين اعصاب از سلول‏هايى كه در دستگاه عصبى مركزى جاى دارند و از دو زنجيره عقده‏هاى سمپاتيك و از توده‏هاى ريز عقده هايى كه در اندام‏ها پراكنده‏اند سرچشمه مى‏گيرند.

سلّول‏هاى عصبى، شريف‏ترين و ظريف‏ترين سلّول‏هاى بدن هستند و جثّه آنها درشت و بعضى از آن سلّول‏ها كه در قشر مغزى جاى دارند، هرمى شكل‏اند و ساختمان و اعمال پيچيده آنها هنوز بر دانشمندان جهان معلوم نگشته است!!

از بدن اين سلّول‏ها رشته‏هاى نازكى جدا مى‏شود كه بعضى بين سطح دماغ و ناحيه تحتانى نخاع را بدون قطع شدن طى مى‏كنند.

اين رشته‏هاى نازك و لطيف، بدن سلّول را در اصطلاح علمى «نورون» مى‏گويند، نورون‏ها به دو دسته تقسيم مى‏شوند: يك دسته نورون‏هاى گيرنده و حركتى كه تحريكات را از دنياى خارج يا اندام‏ها مى‏گيرند و به عضلات هم فرمان مى‏دهند.

دسته ديگر، نورون‏هاى ارتباطى كه تعداد بى‏شمار آنها سبب پر كارى و پيچيدگى مراكز عصبى آدمى مى‏گردد، فهم ما همان طورى كه نمى‏تواند به عظمت جهان آفرينش پى ببرد، همين طور براى شناسايى وسعت مغز، ناتوان است.

سطح قشر مغزى چون موزاييكى از سلول‏هاى عصبى مفروش است و هر قسمت از آن با ناحيه‏هاى مختلف بدن ارتباط دارد.

مثلًا ناحيه جانبى مغز، حركات گرفتن، راه رفتن، صحبت كردن را اداره مى‏كند، در پشت اين ناحيه، مركز بينايى قرار گرفته است.

در قشر مغزى، حركات غيرارادى يا انعكاسى انجام مى‏گيرد و هرگاه آن قشر را برداريم ديگر حركات مزبور، انجام‏پذير نخواهد بود.

براى شناسايى روابط اراده، فعّاليت عصبى و اثرات روحى و مغزى، هيچ وسيله‏اى در دست نيست، ما نمى‏دانيم چه گونه واقعه‏ها و پديده‏هايى كه در سلّول‏هاى هرمى اثر مى‏گذارد تحت تأثير حوادث گذشته و آينده قرار مى‏گيرد و چه گونه اثر تحريكات در آنها باقى مى‏ماند، هم چنين واقف نيستيم كه چه گونه كيفيّات غير منتظره در مغز انجام مى‏گيرد و فكر و انديشه از آن به وجود مى‏آيد!!

به نظر مى‏رسد كه كار فكرى به وسيله انقباضات مرتّب عضلات تسهيل مى‏گردد و بعضى از ورزش‏هاى بدنى محرّك فكرند.

شايد به اين جهت باشد كه ارسطو و شاگردانش، هنگام بحث در مسائل غامض فلسفى و علمى، گردش كنان سخن مى‏گفته‏اند، گويا هيچ‏يك از قسمت‏هاى سلسله مركزى اعصاب جداگانه كار نمى‏كنند، مثلًا هنگام كارهاى عضلانى نه تنها نواحى وسيعى از مغز و نخاع فعّاليت مى‏كنند، بلكه احشاى متعدّدى نيز در اين زمينه سهم دارند؛ زيرا عضلات هنگام انقباض، فرمان خود را از مغز و نيروى خود را از قلب و ريه و غدد مترشّحه محيط داخلى دريافت مى‏كنند و براى پيروى از فرمان مغز به كمك مجموعه بدن نيازمندند.

 

نعمت غدّه‏ها و لوزه‏ها

هورمون‏هايى كه در خون ما شناور مى‏باشند به سبب نيروى فوق العاده‏اى كه دارند، مى‏توان آن‏ها را به بمب‏هاى هيدروژنى كوچكى تشبيه نمود.

اين كارگاه‏هاى كوچك كه باعث تعادل قواى بدنى ما مى‏شوند، هنوز بسيارى از اسرار و اعمال طبّى آنها فاش نشده است.

در نتيجه بررسى‏هايى كه دانشمندان علم طب درباره غدّه‏ها و لوزه‏هاى انسان به عمل آورده‏اند، يك دسته هورمون‏هايى شناخته شده‏اند كه فوائد عجيبى دارند.

اين هورمون‏ها بيمارى‏هاى چشم و التهاباتى كه سابقاً باعث نابينايى مى‏گرديد و امراض ديگرى كه قبلا غيرقابل علاج بود و هم‏چنين رماتيسم مفصلى و دردناك را به طور مؤثرى بهبود مى‏بخشند.

و بعضى از اين هورمون‏ها براى تجديد قواى از دست رفته جوانى، مفيد است و بنابر نظريه اطبّا و با پيشرفت علم طبّ، بالاخره آنچه از فوائد هورمون‏ها كه تاكنون مجهول مانده به تدريج كشف و براى معالجه بيمارى‏هاى سرطان، تصلب شريان و امراض قلب و كليه، مورد استفاده واقع خواهد شد.

به حكمت بالغه حضرت حق، غدهّ‏هايى در بدن انسان وجود دارد كه تراوشات داخلى و عمليات آنها حيرت‏آور است و تمام حركات بدنى ما بستگى به كار آنها دارد.

كوچك‏ترين حركات مژه‏ها ناشى از مداخله و تراوش ترشحات هورمون‏هاست، انقباض عضلات و مقدار قندى كه در خون براى جريان انقباض لازم مى‏شود، به وسيله اين غدّه‏ها تأمين مى‏گردد.

مختصر خراشى كه به انگشت وارد مى‏آيد، براى التيام بريدگى آن فوراً هورمون‏ها دخالت نموده سدّى براى جلوگيرى از عفونت زخم مى‏سازند.

غدّه‏ها دو دسته‏اند: دسته‏اى كه ترشحات خود را به خارج دفع مى‏كنند مانند، غدّه‏هاى بزاق كه باعث هضم و تحليل غذا مى‏شوند با غدّه‏هاى مولّد عرق كه حرارت و گرماى اضافى را كم كرده و بدن را خنك مى‏نمايند.

دسته ديگر كه ترشحات خود را به دستگاه دوران خون مى‏ريزند و اينها جمعاً هشت غدّه مى‏باشند كه وزن تمام آنها از پنجاه گرم تجاوز نمى‏كند!!!

اين سلول‏هاى كوچك در مملكت بدن به منزله هيئت وزيران بدن محسوب مى‏شوند و اعمال گوناگون جسم را تحت انتظام در مى‏آورند و به اندازه‏اى با يكديگر هماهنگى دارند كه هنگام لزوم، كمبود احتياجات غدّه‏هاى ديگر را فراهم و جبران مى‏كنند.

از هشت غدّه مذكور، چهار عدد آنها عبارت‏اند از:

اوّل‏- لوز المعده كه اعمال آن به خوبى معلوم شده و ميليون‏ها سلّول‏هايى هستند كه مانند جزيره‏هاى كوچك در معده قرار دارند و مايعى به نام انسولين مى‏سازند.

دوّم‏- غدّه‏هاى پاراتيروييد كه چهار غدّه ريز مى‏باشند و به غدّه تيروييد آويخته شده‏اند و براى تهيه كلسيم، فسفر و الكتروليت‏هاى خون به كار مى‏روند و به ندرت موجب اختلال مى‏شوند.

سوّم‏- غدّه صنوبرى كه در زير معده سر قرار دارد و عمل و خاصيت آن هنوز به خوبى معلوم نشده است.

چهارم‏- غده‏اى به نام تيموس كه در بالاى سينه است و براى رشد جسم وظيفه عادى خود را انجام مى‏دهد.

و چهار غده ديگر عبارت‏اند از غدّه‏هاى: هيپوفيز، سورنال، تيروييد، غدد تناسلى كه به منزله استادهاى آزمايشگاه شيميايى بدن بوده و ترشّحات فوق‏العاده مهمى توليد مى‏نمايند.

1- غدّه هيپوفيز يا غدّه نخاع بدون شك از ممتازترين غدّه‏هاى بدن است، اين غده عمليات غدّه‏هاى ديگر را تحت انتظام قرار مى‏دهد و حجم آن به اندازه يك نخود درشت است كه در محفظه استخوانى زير مغز در حوالى مركز سر قرار دارد

و اين دانه كوچك، نقطه نهايى پنجاه هزار تارهاى عصبى است و چون گردش و دوران خون در اين نقطه زيادتر است به سهولت مى‏تواند پيام و دستورهاى شيميايى و ترشّحات هورمون‏ها را به ساير نقاط بدن برساند.

از خواص عجيب اين غدّه نخاعى، ترشحات هورمون براى رشد انسان است، افراد كوتاه از داشتن آن محروم و اشخاص رشيد با قامت رسا بيش‏تر از آن بهره‏مند هستند.

2- غدّه‏هاى سورنال، سه گوش و نخودى رنگ مى‏باشند و روى كليه قرار دارند و خيلى فعّال‏اند، دوران خون در اين غدّه‏ها زياد است و در هر دقيقه معادل شش برابر وزن خود خون در آنها وارد شده و عبور مى‏كند.

در مواقع خطر و حالت سخت و بحرانى انسان اين غدّه‏ها تأثيرات عجيبى دارند، مثلًا هوانوردى كه هواپيماى او در حال سقوط است و با چتر نجات خود را به خارج پرتاب مى‏كند به واسطه ترشّح همان غدّه‏هاست كه قدرت اقدام تهوّرآميز در او پديد مى‏آيد. شخصى كه به واسطه آتش سوزى خود را از فراز ساختمان به زمين مى‏افكند عمل او در نتيجه تأثير هورمون اين غدّه‏هاست.

غدّه‏هاى سورنال، وقت ضرورت مى‏توانند مقدار ترشّحات خود را ده برابر كنند و نيز جريان قلب را سريع‏تر و تنفس را شديدتر و مقدار قند خون را كه براى سوخت بدن لازم است افزايش دهند و پيوسته مترصّدند كه هنگام مجروح شدن جسم و بريدگى پوست بدن، در كم‏ترين مدّت، خون را منعقد ساخته و از خونريزى جلوگيرى نمايند.

هرگاه خراش يا بريدگى كمى در غدّه‏هاى لطيف و شكننده پيدا شود، صاحب آن عليل و در معرض ابتلاى بيمارى‏هاى مختلف واقع مى‏گردد و اگر به هر علت و جهتى مقدار ترشح غدّه‏ها نقصان يابد، اختلال‏هايى در وضع جسمانى شخص‏

پديد خواهد گشت كه جوان برومندى را به پيرمردى لرزان مبدّل خواهد ساخت.

از پوسته غدّه‏هاى سورنال، هورمون‏هاى مختلفى توليد مى‏شود كه تاكنون بيست و هشت نوع آن شناخته شده است.

يكى از آنها درتغيير املاح معدنى خون و يكى در تحريك تخمدان زنان و ديگرى براى انگيزه مراحل تناسلى مردان مؤثّرند.

3- غدّه تيروييد، به شكل پروانه است و روى حلقوم در پايين گردن قرار دارد، اين غدّه مى‏تواند فعّاليت بدنى ما را كم و زياد نمايد، رخوت و تنبلى و خمودى يا برعكس، زرنگى و توان و شهامت در جسم ايجاد كند و اين كيفيت به واسطه ترشحات اين غدّه است كه معمولًا روزى يك سانتى گرم تراوش دارد.

4- فعّاليت محيّر العقول غدّه‏هاى تناسلى كه در مرد و زن وجود دارد و خداى بزرگ براى بقاى نسل قرار داده و احتياج زيادى به شرح و بسط ندارد.

 

نعمت پوست بدن‏

پوست بدن به منزله حصار و نگهبان بدن است و براى ترميم ضايعات و تجديد و نشو و نماى خود، خاصيت جالبى دارد.

مختصر خراش يا بريدگى كه به پوست وارد مى‏شود، براى مرمّت و تعويض آن، عملى انجام مى‏دهد كه از كار ساختمان بناى آسمان خراش، دقيق‏تر و دشوارتر است؛ اما به نظر ما عمل مزبور، طبيعى است و متوجّه نيستيم اگر خاصيت ترميم و جوش خوردن زخم در پوست نبود، هيچ‏گونه عمل جراحى براى التيام زخم ممكن نمى‏شد و كوچك‏ترين جراحت براى انسان، عواقب وخيم داشت.

هرگاه بريدگى عميق يا شكافى در اين غلاف حادث شود، سلّول‏هاى پوست، پاره و تارهاى عصبى و رگ‏هاى مويى جريان خون از هم گسسته مى‏شوند و اين‏ رشته‏هاى گسيخته كه پر از مواد حياتى هستند در هم و بر هم مى‏گردند و ناچار بايد به جاى خود قرار يابند و بريدگى‏ها به هم متّصل يا پيوند داده شوند.

چنان كه شكاف و پارگى مهم و خطير باشد از باشگاه‏هاى چهارگانه زير اعلام خطر مى‏گردد:

1- درجه فشار خون براى جلوگيرى از خونريزى پايين مى‏آيد.

2-/ مدت انعقاد خون، كم‏تر شده و ظرف چند ثانيه خون بسته و دلمه مى‏شود.

3- طحال، خون ذخيره خود را براى جبران ضايعات، وارد دستگاه دوران خون مى‏نمايد.

4- گلبول‏هاى سفيد خون زيادتر گشته و مقدار توليد آنها به ده برابر معمول مى‏رسد.

چون سلّول‏ها در ميان ترشّحات نسوجى غوطه ورند و لازمه موجوديّت و حيات آنها، بودن در محل مرطوب است، به محض بروز جراحت با هواى خشك مواجه مى‏شوند كه براى آنها قابل تحمّل نيست، رگ‏هاى مويى كه گسيخته مى‏شوند خون داخل آنها كه پر ارزش‏ترين مايع آلى بدن است، خارج و به هدر مى‏رود و راه براى حمله و هجوم ميكروب‏ها به داخل بدن باز مى‏شود كه فوراً بايد در دفع حمله و رفع خطر اقدام گردد.

در وهله اوّل، موادّ شيره غذايى و ترشّحات نسوجى و پلاسما وارد زخم مى‏شوند و رطوبت لازم به آن مى‏بخشند، سپس خون در كنار زخم، منجمد و راه نفوذ آن به بيرون بسته مى‏شود.

موقعى كه خون در رگ‏هاى مويى جريان دارد، منعقد و بسته نمى‏شود؛ زيرا اگر بسته شود راه عبور خون مسدود و مانع رسيدن موادّ حياتى به سلّول‏ها مى‏گردد؛ ولى وقتى هم سطح زخم شد بر خلاف حالت اوّلى به سرعت منعقد و قدرت‏

و خاصيت انعقاد خون به اين نحو ظاهر مى‏شود.

معمولًا در خون، سلّول‏هاى ذره بينى وجود دارد كه به محض كوفتكى يا بريدگى و بروز زخم، آن سلّول‏ها در معرض هواى آزاد قرار مى‏گيرند، در اين حالت شكافته شده، از ميان آنها چند مايع شيميايى كه ماهيّت آنها نامعلوم است تراوش مى‏نمايد و فعل و انفعالاتى در موادّ مرطوبى صورت مى‏گيرد و با فيبرينوژن مخلوط شده مادّه سفيد رنگ پرز دارى به اسم فيبرين مى‏سازد و اين مادّه، حلقه و شبكه‏هاى بى‏شمارى دارد و گلبول‏هاى قرمز خون را به ميان خود گرفته آنها را به تله مى‏اندازد و مقطع بريدگى و رگ‏هاى مويى و عروق لنفاوى را كه ميكروب‏ها از آن‏جا وارد بدن مى‏شوند مسدود مى‏كند.

شما را به حقيقت حق فكر كنيد، اگر نعمت اين فعل و انفعالات در پوست و خون نبود چه مى‏شد و يا با كدام قدرت مى‏توانستيم جلوى اين همه خطر و ضرر و خسارت را بگيريم؟!

اى حسرت بر آن انسان‏هايى كه غرق در اين همه نعمت‏اند، ولى از منعم اين نعمت‏ها بى‏خبرند!

أف بر آن انسان‏هايى كه دريا دريا نمك صاحب عالم را مى‏خورند و نمكدان مى‏شكنند!

اى بدبخت و پست و بيچاره و ذليل! آن بى‏خبرانى كه در هر ثانيه و لحظه در ميان ميليون‏ها نعمت متنعمّ‏اند، ولى از اداى شكر يك نعمت غافل‏اند!

چه بى‏هويّت و بى‏اعتبار و بى‏ارزش‏اند، آن مفت خورانى كه سر سفره‏كارگاه با عظمت بدن و كارخانه وسيع جهان نشسته‏اند و در نعمت‏ها فكر نكرده و انديشه نمى‏كنند و از خالق نعمت‏ها و دهنده روزى‏ها خبر نمى‏گيرند؛ حيوانات با خوردن غذا يا آشاميدن آب سرى به عنوان شكر به پيشگاه خالق خود بر مى‏دارند، ولى اين‏ افراد پست‏تر از حيوانات، توجهى به حقيقت و ريشه و اصل جهان نكرده و يادى از آن مولا و آقايى كه اين همه نعمت در اختيار آنان گذارده نمى‏كنند، اينان همان‏هايى هستند كه قرآن مجيد آنها را دچار خزى دنيا و عذاب آخرت معرفى كرده است.

بر خلاف اين ديو صفتان و آلودگان، آن انسان‏هايى كه در برابر هر نعمتى از ولى‏نعمت خود ياد كرده و به حضرت محبوب عرضه مى‏دارند: ما اگر به پهناى جهان تو را عبادت كنيم به اداى شكر يك نعمت تو موفق نشده‏ايم!!

آن انسان‏هايى كه از نعمت، به خاطر رسيدن به ولى نعمت استفاده مى‏كنند. آن انسان‏هايى كه حرم دل آنها مالامال از عشق به خداست، آن بزرگوارانى كه در برابر حضرت دوست خاضع و خاشع بوده و هميشه احساس شرمسارى و حيا مى‏كردند و به جناب محبوب با تمام هستى عرضه مى‏داشتند:

بى‏خانمانى از سر كويت كجا رود

 

دولت در اين در است از اين در چرا رود

محروم هر قبيله و مردود هر ديار

 

بى‏دولتى كزين در دولت سرا رود

جامى كه غير ذوق تو بخشد مباح نيست‏

 

كامى كه جز طريق تو پويد خطا رود

چشم و چراغ ماست شب افروز عارضت‏

 

آن روز ظلمت است كه از چشم ما رود

از سلطنت چه كم شود آن پادشاه را

 

كز مرحمت به‏پرسش حال گدا رود

مسكين دلى، غريب دلى، بى‏نوا دلى‏

 

كز ره به بوى آن سر زلف دوتا رود

     

پس از آن فعل و انفعالات كه به ساخته شدن آن مادّه سفيد رنگ منتهى مى‏شود، رگ‏هاى مجاور زخم، منبسط و از هم باز مى‏شوند و جدار آن باريك‏تر شده از ميان آن جدار، فاگوسيت‏ها يعنى، سلّول خورها و گلبول‏هاى سفيد خارج مى‏شوند و سلول‏هاى مرده و باكترى‏ها يا هر مادّه ديگرى را كه باعث تعويق جوش خوردن زخم مى‏شوند مى‏بلعند!!

اين فاگوسيت‏ها يا سپورهاى كوچولو از خود زهرى ترشح مى‏نمايند كه ميكروب‏ها را مى‏كشد، بعد آن ميكروب‏ها را در چين و حلقه‏هاى خود فرو مى‏برند و هر كدام از اين سلّول خورها مى‏توانند تا بيست ميكروب را ببلعند.

كوچك‏ترين زخم، هزارها سلول را ضايع مى‏كند و سلّول خورها آن ضايعات را براى دفع به خارج، به كليه‏ها مى‏رسانند و سعى مى‏كنند، جرم‏هاى زخم را كه حجم آنها هزاران مرتبه از جثّه خودشان بزرگ‏تر است بخورند و اگر نتوانند بلع نمايند، ترشحاتى بيرون مى‏دهند تا نسج و بافت‏هاى مجاور زخم، حل شود و محلول آن همه جرم‏هاى خارجى را به جلو رانده به سطح پوست مى‏رساند.

سلّول خورها خيلى پرخور و اكول‏اند و به واسطه زيادخورى‏شان به قدرى ورم مى‏كنند تا بتركند و در نتيجه، لاشه آنها به چرك و خون تبديل مى‏شود.

بسا اتفاق مى‏افتد كه ميكروب‏ها براى غلبه به سلّول خورها شروع به حمله مى‏كنند، در اين حال براى حمايت سلّول خورها و براى آن‏كه مبارزه و پيكار با آنها پيشرفت كند يك جريان حيرت‏آميز ديگرى صورت مى‏گيرد.

به اين نحو كه ميكروب‏هاى مهاجم كه تحريك شده‏اند، مادّه‏اى توليد مى‏كنند كه سبب نابودى خودشان مى‏شود.

آن جريان مهاجم كه بسيار جالب و حيرت‏بخش است فقط تدابير فورى انجام مى‏شود، ولى كار عمده پوشش زخم، تمام نمى‏شود.

در اين موقع سلّول‏هاى زنده موسوم به فيبروپلاست وارد عمل مى‏شوند و در ميان حلقه و شبكه‏هاى فيبرين‏ها (همان مادّه سفيد رنگ پرزدار) وارد و روى هم جمع مى‏شوند و براى پر كردن گودى زخم روى آن مرهم موقتى مى‏گذارند!!

به طورى كه سابقاً ذكر شد، ميلياردها سلول بدن به وسيله دستگاه دوران خون تغذيه مى‏نمايند، حال كه رگ‏هاى مويى مجاور زخم پاره و گسيخته شده‏اند البته به‏ زخم‏ها از اين راه غذا نخواهد رسيد.

براى چاره‏جويى، فيبروپلاست‏ها يعنى، همان سلول‏هاى زنده كه به طريقه حيوانات دريايى از مايع الياف خود تغذيه مى‏نمايند، از چرك و خون زخم استفاده خواهند نمود و چند روزى بيش نمى‏گذرد كه در زخم ريشه دوانده و ديگر به الياف خود نيازى ندارند و الياف هم حل مى‏گردد و مبدّل به مايعى مى‏شود كه اين مايع براى سلّول‏هاى در حال رشد غذاى مناسبى است، معمولًا زخم‏هايى كه در حال التيام و جوش خوردن هستند، از جرم‏ها و مايع‏هاى آنها چيزى به هدر نمى‏رود!!

جريان التيام زخم و عمل تجديد و نو شدن پوست يكى از شگفت‏آميزترين شاهكارهاى آفرينش است كه به حكمت عاليه آفريدگار و صانع عليم و به اراده حضرت او سلول‏ها مطيع و تابع قواعد مرموزى هستند و اين بافته‏هاى لا شعور در پيروى از نظام مزبور به طور منظم و با اشكال هندسى رديف و هم سطح يكديگر قرار مى‏گيرند و شروع به آرايش پوست مى‏نمايند.

براى تغذيه پوست نورس، چون مقدار معيّنى خون ضرورت دارد، به ناچار لازم مى‏آيد كه رگ‏هاى مويى در زير پوست براى جريان خون ايجاد و آماده شوند.

دانشمندان براى پى‏جويى اين جريان، روى خرگوش بررسى نموده و بر روى گوش آن حيوان زخمى پديد آوردند، بعد متوجّه شدند در مجاورت زخم، رگ‏هاى نازك و لطيفى وجود دارد كه به مختصر اشاره‏اى خون از آنها بيرون آمده به ميان نسج‏هاى تازه مى‏ريزد و سپس انتهاى رگ‏ها بسته مى‏شود كه خون‏هاى جارى به هدر نرود.

به همين صورت رگ‏هاى مويى زخم از هر سوى زخم، نمو مى‏كنند تا به يكديگر برسند و دو سر رگ‏ها به طور سحرآسايى حل گشته و به هم پيوند مى‏خورند و شبكه‏اى براى دوران خون تشكيل مى‏دهند، سپس تار و رشته‏هاى‏ عصبى با طرز عجيب‏ترى در داخل نسج نورس مى‏رويند!!

اين جريان در وسط گودى زخم صورت مى‏گيرد و زير قشر زخم، پوست نو به‏وجود مى‏آيد، در گرداگرد و كنار زخم، سلول‏ها دست به كار عمليات اصلى خود مى‏شوند و به مركز زخم كه عريان است گسترش مى‏يابند و پوست را آرايش مى‏دهند و اين كار، درست مشابه به آرايش پوست درختى است كه زخم برداشته باشد!!

تقريباً يك هفته پس از بروز جراحت، زخم جوش مى‏خورد، ولى براى چاق شدن آن، عمليات ديگرى هم به لطف خداوند صورت مى‏گيرد.

در ظرف چند ماه، تارهاى زير عضلات زيادتر شده و از حاشيه زخم به طرف مركز آن پيشروى نموده و به هم ملحق مى‏شوند و به يكديگر مى‏پيچند، پيه و چربى‏ها روى هم قرار گرفته و نسج‏هاى ملتحم به نسج‏هاى مجاور خود وصل مى‏گردند، بالاخره در طى يك‏سال يا كم‏تر محل زخم با پوست نوبنياد، مفروش و عمل اصلاح زخم و تجديد ساختمان پوست آن پايان مى‏پذيرد!!

 

نعمت مقاومت بدن در برابر ميكروب‏ها

آفريدگار توانا، خداوند بزرگ و مهربان، يك سيستم استحفاظى براى دفاع و مقابله با حملات و يورش ميلياردها ميكروب در بدن ما آفريده است.

در آفرينش انسان و زندگى روزمره او چيزى كه شگفت‏انگيز است بيمارى و ناخوشى نيست، بلكه سلامتى و تندرستى است.

هرگاه به وضع حال و تندرستى خود فكر كنيم، متوجّه مى‏شويم كه همه روزه ميلياردها ميكروب كه اغلب آنها بسيار هول انگيزند به بدن ما حمله مى‏آورند، اما ما بيمار نمى‏شويم بلكه سالم و تندرستيم!!

چه بسيار ميكروب‏هاى موذى، به وسيله خوراكى كه مى‏خوريم يا هوايى كه تنفّس مى‏كنيم يا محيطى كه در آن زندگى مى‏كنيم وارد بدن ما مى‏شوند، ولى باز سالم و تندرستيم!!

بعضى ميكروب‏ها در دهان، بينى، گلو و روده‏ها قرار مى‏گيرند و به سرعت فوق العاده زاد و ولد مى‏نمايند، پس چه گونه در مقابل هجوم و حملات مداوم اين موجودات ذره بينى حفظ و حراست مى‏شويم.

نكته‏اى است كه پس از سال‏ها تحقيق و تفحّص، دانشمندان به علل آن پى برده‏اند و به عقيده آن‏ها اين جريان به واسطه وجود يك دستگاه دفاعى ماهرانه‏اى است كه ما را از گزند ميكروب‏ها حفظ و صيانت مى‏نمايد.

ممكن است غبارى كه به ميكروب آلوده است داخل چشم شود، ولى اثر ناگوارى نداشته باشد، در چشم يك رطوبت دائمى قرار دارد كه مولّد اشك است و در اشك چشم، مادّه‏اى به نام ليسوزيم هست كه كشنده ميكروب است و اين مادّه به حدّى قوى است كه هرگاه يك قطره اشك را در دو بطرى آب بريزيم مى‏تواند جرم ميكروب را از بين ببرد.

در بزاق و آب دهان و ترشّحات سلّول‏هاى بدن ما همين مادّه و بعضى سموم‏هاى ديگر نيز وجود دارد، پوست بدن هم قدرت زيادى براى دفع ميكروب دارد.

چنانچه ميكروب اسهال خونى را در قطره آبى بيندازيم و در لوله امتحان قرار دهيم چند ساعت زنده خواهد ماند و هرگاه آن را در كف دست كه پاك و نظيف باشد بگذاريم در ظرف بيست دقيقه از بين مى‏رود.

ميكروب‏هايى كه وارد دهان مى‏شوند، ابتدا با مادّه پلشت بر آب دهان روبه‏رو مى‏گردند، چنانچه بتوانند داخل معده شوند، شيره معده در انتظار دفع آنهاست‏ و جز تعداد كمى از آنها آن هم به ندرت، زنده وارد روده‏ها نخواهند شد.

ميكروب‏هايى كه داخل دهليز پر پيچ و خم سوراخ‏هاى بينى شوند، به واسطه رطوبت چسبنده‏اى كه در جدار بينى است، مانند مگس كه پايش به كاغذ مگس‏گير مى‏چسبد به دام مى‏افتند.

با اين كه جدار بينى تحريك مى‏گردد و آنها با عطسه يا بر اثر بروز زكام بيرون ريخته مى‏شوند و اگر فرضاً به مجراى تنفس برسند در رطوبت مخاطى آن گير افتاده با تكان سرفه به خارج پرتاب مى‏گردند و يا تارهاى ذرّه بينى كه در مجراى تنفّس قرار دارند و دائماً در ارتعاش و لرزش‏اند، آن رطوبت لزج آلوده به ميكروب را به حلق مى‏رسانند و از آن‏جا در لوله هاضمه سرازير و دفع مى‏گردند.

اگر ميكروبى از ميان ساييدگى پوست رد شده وارد بدن گردد، شايد فكر كنند خطراتى به وجود خواهد آورد، اما اين طور نخواهد شد.

فرضاً ميخ آلوده به ميكروب به پاى ما فرو رود، هر ميكروبى كه داخل نسج بدن شود، پس از بيست دقيقه، دو نيم مى‏گردد و به دنبال آن هر نيمى به دو قسمت تقسيم مى‏شود، اگر به همين ترتيب پيش رود و به دنبال آن هر نيمى به دو قسمت تبديل شود در ظرف هفت ساعت تعداد زاده‏هاى ميكروب به يك ميليون و روز بعد به ميلياردها خواهد رسيد.

در اين حال وجود ما تحت استيلاى آنها غوطه ور در ميكروب مى‏شود؛ اما خوش‏بختانه پيش از بروز خطر، يك نيروى دفاعى به كمك مى‏رسد و محل فرورفتگى ميخ ورم مى‏كند، در آن محل ميكروب‏ها پخش مى‏شوند و مبارزه و پيكار ميكروب‏ها با سلّول‏هاى بدن شروع مى‏شود و از سلّول‏ها، موادّ شيميايى ترشّح و در موضع پخش مى‏گردد تا به رگ‏هاى مويى خون مى‏رسد و به مجرّد رسيدن، رگ‏ها منبسط و جدار آنها بازتر مى‏شود و خونابه يا مادّه پلاسما مخلوط با گلبول‏هاى سفيد و مواد شيميايى ديگر از رگ‏ها بيرون مى‏آيد و مانع نشو و نماى ميكروب‏ها مى‏گردد.

گلبول‏هاى سپيد كه به منزله پاسبان بدن مى‏باشند، مانند موجودات ذرّه‏بينى در آب، از جمله حيوانات تك سلولى‏اند و مى‏توانند در يك آن به سرعت جابه‏جا گردند، به واسطه خاصيت آهن ربايى خود به طرف ميكروب‏ها يورش آورده آن‏ها را جذب و از ميان مى‏برند.

طرز پيكار گلبول‏هاى سپيد خون با ميكروب‏ها به طورى كه زير ميكروسكوپ مشاهده شده خيلى جالب و تماشايى است.

گلبول سپيد به نزديك‏ترين ميكروب مى‏رسد، در حالى كه براى خود نقطه اتكايى اختيار مى‏كند، ميكروب را احاطه كرده ترشّحى از خون بيرون مى‏دهد و ميكروب را جذب نموده آن را مى‏بلعد و پس از يك لحظه به طعمه ديگر، دست اندازى مى‏كند.

ورم و آماس موضعى هم به اين جريان كمك نموده، در پيشرفت و تسلّط گلبول‏ها همكارى مى‏كند، در اين حال فيبرينوژن خون ماده پلاسما براى انجماد خون مى‏سازد كه به سرعت به شكل بافته مشبّكى در مى‏آيد، بعد پلاسما و گلبول‏ها در هم شده ديواره‏اى تشكيل و در پشت آن مبارزه عليه ميكروب‏ها شروع مى‏شود!!

دمل و كورك، نمونه بارز اين مبارزه و پيكار است كه در برابر ميكروب‏هاى عفونى سدّ محكمى مى‏سازند تا ميكروب‏ها نتوانند به بدن راه يابند.

البته بدن هم به همين كار كه چيره شدن به ميكروب‏هاست اكتفا نمى‏كند، بلكه تجهيزات ديگرى را نيز به كار مى‏اندازد!

بعضى موادّ شيميايى كه هنگام جنگ و ستيز آزاد گشته وارد خون مى‏شوند، در نقطه‏اى كه محلّ تجمّع گلبول‏هاى سپيد است اعلام خطر مى‏كنند، طى چند دقيقه ميليون‏ها گلبول وارد خون مى‏شوند و ميكروب‏ها را به سمت نسج پوست مى‏رانند، در اين موقع، مغز استخوان براى توليد گلبول‏هاى قرمز خون و تأمين ذخيره شروع به فعّاليت مى‏نمايند.

بعضى ميكروب‏ها مادّه‏اى در خود دارند كه گلبول را دفع و برخى مادّه سمى ترشّح مى‏نمايند كه آنها را از پاى در مى‏آورند و گلبول‏ها در حالى كه مى‏ميرند و از بين مى‏روند، مايع‏هاى تخميرى كه داراى خاصيت كشنده ميكروب‏هاست از خود ترشّح مى‏كنند.

هرگاه گلبول‏ها خود موفق به دفع ميكروب‏ها نشوند، سلّول‏هاى بزرگ‏ترى البته ذره بينى كه آنها را ماكروفاژ، يعنى ميكروب خوار مى‏نامند به كمك مى‏رسند، اينها قادرند ميكروب‏ها و گلبول‏هايى را كه در حين كارزار گرفتار شده‏اند ببلعند!!

بسيار اتفاق مى‏افتد كه بر اثر داروى آنتى بيوتيك كه پزشك تجويز نموده، ميكروب‏هايى به علت بركنار بودن از پيكار زنده به مانند، در اين حال بدن براى دفع آنها خود را آماده مى‏سازد و بافت‏هاى مشبك لنفاوى كه تارهاى مويى مى‏باشند و زهكشى نسوج بدن را به عهده دارند وارد عمل مى‏شوند، گلبول‏هاى سپيد، سلّول‏هاى ميكروب خوار و ذرّات بى‏فايده ديگر وارد آن تارهاى مويين گشته به طرف غدّه لنفاوى روى مى‏آورند.

اين غدّه‏ها چون در سر چهارراه لشگركشى بدن قرار دارند، مشغول تصفيه شيره غذايى مى‏گردند و آن ميكروب‏ها و ذرات موجود و ته نشين شده در شيره غذايى از غدّه‏اى به لوزه ديگر عبور مى‏كنند تا به غدّه‏هاى گردن برسند و از آن‏جا وارد دستگاه دوران خون مى‏شوند، در اين جا شيره غذايى به طور كامل از لوث ميكروب‏ها صاف و پاك مى‏گردد.

هرگاه چند ميكروب موفق به ورود در گردش خون شود، باز در مقابل آنها خط دفاعى ديگر كشيده مى‏شود، فوراً مغز استخوان، كبد، طحال و چند عضو كوچك ديگر كه داراى سلول ميكروب خوارند به همان طريقه‏اى كه غدّه‏ها شيره غذايى را پاك و تصفيه مى‏كنند، شروع به پاك كردن خون از آن ميهمانان ناخوانده مى‏كنند.

حال بايد فهميد چه گونه گلبول‏هاى سفيد و سلّول خوارها بين ميكروب‏ها كه جزء افراد دشمن اند، با سلّول‏ها و ملكول‏هاى بدن فرق مى‏گذارند؟

بدن انسان داراى يك سيستم تشخيص و همسان‏شناسى است و مى‏تواند ذرّات نو و تازه كار را نشان گذارد و به مهاجمين نشانه دشمن بدن يا «آنتى كور» بچسباند، گلبول‏ها و سلول خورها ميل مفرطى به خوردن مهاجمينى كه داراى برچسب و نشانه آنتى كوراند دارند.

در بعضى از بيمارى‏هاى عفونى، بهبودى مرض به واسطه ظهور همين آنتى كورهاست كه ميكروب‏هاى مهاجم را نشانه مى‏گذارند، مثلًا اگر شخصى يا طفلى به مرض مخملك مبتلا شده باشد بدنش فاقد آنتى كور خواهد بود، موقعى كه آنتى كور براى نشانه گذارى مهاجم در بدن ظاهر شود، تا چند روز شروع به توليد و تكثير مى‏كند، در اين حال، بيمارى مخملك شدّت يافته پس از آن‏كه تعداد و مقدار آنتى كور افزون شد، آنها به حركت مى‏افتند خود را به استرپتوكوك و ميكروب‏هاى بيمارى مى‏چسبانند، به محض آن‏كه ميكروب‏ها نشانه پيدا كردند، گلبول‏ها و سلّول‏خورها بر ميكروب‏ها مى‏تازند و آنها را مى‏بلعند و در نتيجه، بيمار شفا مى‏يابد، مضافاً اين كه خون هم داراى يك مادّه مكمّلى است كه براى زايل ساختن ميكروب‏هايى كه برچسب بيگانه دارند، مفيد و مؤثر است.

در بسيارى از بيمارى‏ها به واسطه وجود همين آنتى كورهاست كه بيمار مصونيّت داشته و مرض عود نمى‏كند.

پس از بروز مخملك و سرخك، ابتدا كارخانه آنتى كور سازى بدن چند روز معطّل مى‏شود تا بتواند ملكول‏هايى مناسب و منطبق با نوع ميكروب جديد، تهيه و آماده كند و بعد از آن‏كه از نوع ميكروب اطلاع يافت شروع به كار نموده توليد و تكثير به سرعت انجام مى‏شود و مقدار زيادى آنتى كور براى عمل حاضر و آماده مى‏گردند.

به يقين اگر ارگانيسم و ساختمان بدنى ما مجهّز به سيستم دفاعى حيرت‏آميز، مشروح در صفحات گذشته نمى‏بود، ابناى بشر در مقابل حمله و هجوم ميكروب‏هاى موذى، زود تباه مى‏شدند.

خوب است با تفكّر و با ديده بصيرت به رازهاى خلقت ساختمان بدنى خود بنگريم و سر تعظيم و تكريم به آستان خالق و صانع موجودات فرود آورده با دلى پاك به نيايش و ستايش ذات بى‏همتايش مشغول شده و جز از حضرت او از ديگرى اطاعت نكرده و به عبادت غير او بر نخيزيم‏ «4».

قرآن مجيد و روايات، علاوه بر نشان دادن دورنماى خلقت انسان كه توأم با ميليون‏ها مسئله است و هر جزء از بدن را با فعاليتى كه دارد و در زير قوى‏ترين ميكروسكوپ‏ها نمى‏توان ديد، نعمت خدا دانسته و از انسان مى‏خواهد به اين معنى توجّه داشته باشد، به نعمت‏هاى بى‏شمار ديگرى كه انسان براى ادامه حيات خود متّكى به آنهاست اشاره كرده و از بنى آدم مى‏خواهد، در آن نعمت‏ها انديشه و تفكّر كنند تا به ميدان ارزشمند معرفت رسيده و وجود خود و نعمت‏هاى وابسته به آن را در مسير حضرت حق كه خالق نعمت‏ها و عطاكننده آنهاست قرار دهند، اين فقير در اين‏جا لازم مى‏داند به پاره‏اى از آن نعمت‏ها كه حيات انسان در گرو آنهاست اشاره كند؛ زيرا قرآن و روايات براى شناختن آن نعمت‏ها و به جا آوردن شكرش اصرار دارد.

 

نعمت زمين‏

قرآن عزيز در بسيارى از آيات، مسئله زمين و منافع بى‏شمارى كه براى موجودات زنده، به‏خصوص انسان دارد، مطرح كرده و زمين را يكى از بزرگ‏ترين نعمت‏هاى حضرت حق دانسته.

[الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ‏] «5».

آن پروردگارى كه زمين را براى شما بسترى گسترده و آسمان را سقفى برافراشته قرار داد و از آسمان، آبى [مانند برف و باران‏] نازل كرد و به وسيله آن از ميوه‏هاى گوناگون، رزق و روزى براى شما بيرون آورد.

اگر كسى بخواهد همين يك آيه را موشكافى كند، به اين معنى كه مسئله باران و كليه ميوه‏ها و سبزيجات و داروهايى كه به وسيله آن از زمين مى‏رويد توضيح دهد، از هزار مجلد كتاب تجاوز مى‏كند.

قرآن مجيد، مسائل زيادى را ذكر مى‏كند، تحقيق و كشف اسرار و رموز آن مسائل برعهده خود انسان است.

وقتى انسان به كتبى كه درباره زمين و خاك و كوه و معادن و كتبى كه درباره ميوه‏ها و سبزيجات و حبوبات و داروهاى گياهى نوشته شده مراجعه مى‏كند به‏ جهان‏هاى بهت‏آور و اعجاب انگيزى برمى‏خورد و بى‏اختيار در برابر حضرت حق تعالى خود را مكلّف و موظّف مى‏بيند كه سر عبادت و پرستش به خاك بسايد.

با ارزش‏ترين و سودمندترين مادّه زمين چيست؟ شايد فكر كنيد طلا يا نقره يا فلز ديگرى باشد كه به صورت معادن وسيع موجود است، محققاً اين فلزات بسيار مفيدند و ما بدون آنها در زحمت خواهيم افتاد؛ اما بيش‏تر ثروت و منفعت ما در خاك است.

موجودات زنده براى بقاى خود به خاك احتياج دارند. گياهان، آب و مواد كانى را مستقيماً از خاك مى‏گيرند، انسان و جانوران ديگر از گياهان تغذيه مى‏كنند، غذاهايى كه به بدن ما مى‏رسد از خاك به دست مى‏آيد.

در طى هزاران سال، كشاورزى يكى از صنايع اساسى انسان بود، امروزه جمعيت زمين به سرعت زياد مى‏شود و بيش از همه به محصولات كشاورزى محتاج است و نه تنها خوراكمان را از كشاورزى تهيه مى‏كنيم، بلكه بعضى از مواد لازم براى تهيه البسه و دارو و ساختمان و بسيارى از چيزهاى مفيد ديگر هم از خاك به دست مى‏آيد.

نيروهاى طبيعى، سنگ‏ها را خرد مى‏كنند، جويبارها و يخچال‏هاى طبيعى اين ذرّات را برداشته و به جاى ديگر مى‏برند، تمام اين عوامل به تشكيل خاك كمك مى‏كنند و اين خاك براى حيات موجودات زنده، منبعى از منافع مى‏گردد!!

خاك، موجودات زنده بسيارى در بر دارد. يك مشت خاك ممكن است شامل:

ميليون‏ها موجود ميكروسكوپى به نام باكترى باشد، بسيارى از باكترى‏ها براى رشد گياهان عالى‏تر مفيد است، علاوه بر باكترى‏ها بسيارى از كپك‏ها و جلبك‏ها و انواع مختلف جانوران در خاك يافت مى‏شوند. بسيارى از اين موجودات زنده خاك را متخلخل مى‏كنند و بدين طريق آن را براى رشد گياهان آماده‏تر مى‏سازند، ضمناً به‏ تغيير ذرّات معدنى و كود، كمك مى‏نمايند، به قسمى كه آنها را قابل حل شدن در آب مى‏سازند.

اگر مقدارى خاك از زمين حاصل خيز برداريد، چيز غير عادى در آن نخواهيد ديد، ولى عدّه‏اى موجودات زنده در آن هست كه تعداد آنها احتمالا بيش از جمعيت تمام جهان است!!

بعضى دانشمندان كه در پى كشف داروهاى جديدند، مقدارى از خاك را در يك لوله آزمايش بريزند و آب مقطر به آن اضافه كنند و آن را تكان دهند، سپس قدرى از مخلوط در يك جعبه پترى (بشقاب مخصوصى است كه براى روياندن كولونى كپك‏ها و باكترى‏ها به كار مى‏رود) وارد سازند.

پس از آن‏كه كلنى كپك‏ها و باكترى‏ها رشد كردند، فرآورده‏هاى شيميايى مخصوصى را كه براى از بين بردن يا متوقف ساختن رشد موجودات زيان‏آور تهيه كرده‏اند روى آنها اثر مى‏دهند.

پيدا كردن يك دارو با اين روش از مشتى خاك، درست مانند پيدا كردن يك سوزن در يك دسته علف خشك است؛ ولى با اين روش بود كه داروهاى معجزه‏آسايى نظير پنى‏سيلين، اورئومايسين و استرپتومايسين، از بين برنده مولّدهاى امراض انسانى كشف گرديد!!

بشر، مدّتى دراز است كه روى زمين زندگى مى‏كند و نيازمندى‏هاى وى كم بود و خوراك و پوشاك و مسكن براى او كفايت مى‏كرد، امروز احتياجات وى دم به دم افزون مى‏شود و او براى تأمين آنها چيزهاى تازه ابداع و اختراع مى‏كند و آنها را به مقادير زياد و زيادتر آماده مى‏سازد، ما در دوران وفور نعمت زندگى مى‏كنيم و هزاران ماشين و وسايل فنى در اختيار خود داريم؛ اما براى ساختن آنچه مورد نياز ما است به منابع دائمى مواد اوليه مانند: فلزات، زغال، نفت و سنگ احتياج‏ داريم، تمام اين موادّ را از قشر زمين بيرون مى‏آوريم.

زمين، گنجينه عظيمى است كه مقدار فوق‏العاده‏اى ثروت در گوشه و كنار آن نهفته است، يك‏جا آهن دارد و جاى ديگر زغال و نفت و باز جاى ديگر آلومينيوم و ساير فلزات، بشر وسايلى در اختيار دارد كه محصول زحمات مخترعين است كه با آنها مواد مختلف را از دل معدن بيرون مى‏كشد، معدنچيان و دانشمندان و مخترعان و صنعتگران، مواد خام را از زمين بيرون مى‏آورند و به صورت آنچه كه مورد نياز ماست در مى‏آورند «6».

[أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً* وَ الْجِبالَ أَوْتاداً* وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً* وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً* وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً* وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً* وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً* وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً* وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً* لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً* وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً] «7».

آيا زمين را بستر آرامش قرار نداديم؟* و كوه‏ها را ميخ‏هايى [براى استوارى آن؟]* و شما را جفت‏هايى [به صورت نر و ماده‏] آفريديم،* و خوابتان را مايه استراحت و آرامش [و تمدّد اعصاب‏] قرار داديم،* و شب را پوششى* و روز را وسيله معاش مقرّر كرديم؛* و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهاديم،* و چراغى روشن و حرارت‏زا پديد آورديم،* و از ابرهاى متراكم و باران‏زا آبى ريزان نازل كرديم* تا به وسيله آن دانه و گياه برويانيم،* و باغ‏هايى از درختان به هم پيچيده و انبوه بيرون آوريم.

در اين آيات بسيار مهم، قرآن مجيد به نعمت با عظمت زمين و قسمتى از نعمت‏ها كه در ارتباط با زمين است و نعمت‏هاى ديگر كه در تداوم حيات انسان نقش مهمى دارد اشاره كرده كه با استفاده از بعضى تفاسير به‏خصوص تفسير نوين به توضيح مختصر هريك از آيات مى‏پردازيم.

قرآن مجيد مكرّر از زمين نام برده و در هر مورد به مناسبت مقام، صفتى و فائده‏اى بيان كرده است.

در مادّه لفظ مهاد كه ابوالفتوح رازى «گسترده» و كشف الاسرار ميبدى «آرامگاه» ترجمه كرده‏اند كتب لغت سه معناى «تسويه» و «تسهيل» و «اصلاح» را آورده‏اند، بنابراين لفظ مذكور به تنهايى ما را متوجّه مى‏سازد كه زمين هموار و استفاده از آن آسان و براى زندگى صالح است.

اگر به جاى تسويه و مسطّح بودن، قدم به قدم كوه‏هاى بسيار بلند و درّه‏هاى خيلى عميق بود و به جاى سهولت، سطح زمين را سنگ‏هاى بسيار سخت پوشيده يا باتلاق‏هايى گرفته بود كه با قدم نهادن در آن، همه را در خود فرو مى‏برد و حفر چاه‏ها و كاريزها و ساختن خانه و امر زراعت در آن ممكن نمى‏شد و اگر به جاى صلاحيت، قشر زمين مشتعل و داغ يا به عكس بسيار سرد و پوشيده از يخ بود آيا نباتى و جانورى در آن موجود مى‏شد؟

[أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً] «8».

آيا زمين را بستر آرامش قرار نداديم؟

جبال اوتاد زمين است، اوتاد، جمع وتد به معناى ميخ‏هاى بزرگ است، گفته مى‏شود كه مركز زمين آتش مشتعل است كه گاهى از دهانه كوه‏هاى آتش فشان مقدار كمى از موادّ گداخته درونى به سطح زمين پرتاب شده و شهرى عظيم مانند پمپى را نابود مى‏سازد، روى اين كره آتش پوسته نازكى است البته نسبت به حجم زمين كه جانداران بر آن زندگى مى‏كنند، در فاصله‏هاى كم يا زياد، كوه‏ها قرار دارند كه هر قطعه‏اى از قشر زمين به آنها اتّصال مى‏يابد، اگر كوه‏ها تكيه‏گاهى براى اين قطعات مختلف نباشند يكسره سطح زمين در نتيجه فشار مواد منفجره از داخل در حركت و اضطراب مى‏افتد و گرفتار زلزله‏هاى ويران كننده و پى در پى مى‏شود، پس خيمه سطح زمين را ميخ‏هاى محكم كوه‏ها آرام نگه مى‏دارند.

و نيز كسانى كه اندك اطلاعى از علم هواشناسى دارند، مى‏دانند كه شدت بادها هنگامى كه به سطح زمين مى‏رسد به وسيله كوه‏ها شكسته مى‏شود و گرنه همواره بادهاى بسيار شديد، طوفان‏هاى عجيب ايجاد مى‏كرد و آرامش ساكنان زمين را بر هم مى‏زد و درخت‏هاى بسيار بزرگ را از ريشه مى‏كند و جانوران را پرتاب كرده زندگى را بر همه زندگان نباتى و حيوانى دشوار بلكه محال مى‏ساخت، پس به اين لحاظ نيز مى‏توانيم كوه‏ها را ميخ زمين بناميم كه موجب سكون و آرامش سطح زمين و اهل زمين هستند!!

[وَ الْجِبالَ أَوْتاداً] «9».

و كوه‏ها را ميخ‏هايى [براى استوارى آن؟].

و شما را جفت، جفت آفريديم و اين جفت آفريده شدن انسان و همه موجودات از اعظم نعمت‏هاى الهى است و شما مى‏توانيد با اندك انديشه به اين معنى توجه كنيد كه اگر براى موجودى جفتى نباشد، زندگى براى او چه سخت و گاهى غير قابل تحمل است!

قرآن مجيد در سوره حج آيه ششم، شعرا آيه هفتم، لقمان آيه دهم، ق آيه‏ هشتم، رعد آيه چهارم، ذاريات آيه پنجاهم، به جفت بودن تمام موجودات عالم تصريح دارد.

بايد به آنان كه كشف اين حقيقت بزرگ را به دانشمندان قرون اخير نسبت مى‏دهند گفت: اين مسئله از اكتشافات جديد و تازه نيست، قرآن مجيد در هزار و چهارصد سال پيش اين معنى را بازگو كرده است.

يكى از فلاسفه بزرگ اروپا به نام «مومنيه» جفت بودن تمام موجودات را يكى از بهترين دلايل وجود حق دانسته آن‏جا كه مى‏گويد:

اگر ما فرض كنيم جهان آفرينش به طور خارق العاده كه عقل بشر به آن دسترسى ندارد، بدون آفريننده با اختيار و اراده‏اى خلق شده و اتفاقات پى در پى منجر به وجود يافتن مردى گشته است، آيا عقل اين را مى‏تواند بپذيرد كه باز هم تصادفات و اتفاقات موجود ديگرى را كه در ظاهر و صورت همانند او در تركيبات داخلى مقابل و مباين او باشد ايجاد نموده باشد، تا نسل بشر باقى بماند و زمين آباد گردد؟

آيا همين يك دليل به تنهايى كافى نيست تا ما بپذيريم كه هستى، آفريننده‏اى مختار دارد كه كائنات را ابداع فرموده و گوناگون ساخته و قوا و غرائز و حواس و الهامات فطرى و ابزار و اندام متناسب به هر نوع عنايت فرموده تا به زندگى خويش ادامه دهند و به كمال لايق خود برسند.

[وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً] «10».

و شما را جفت‏هايى [به صورت نر و ماده‏] آفريديم.

 

نعمت خواب‏

مسئله خواب هم از نعمت‏هاى بزرگى است كه قدرتش براى همگان مجهول است، لفظ سبات در آيه شريفه به معناى قطع است؛ يعنى خواب را باعث قطع حواس از ادراك و احساس و تعطيل كار و فعاليت شما ساختيم تا با آن تجديد قوا نموده با نشاط و راحتى به كار بپردازيد.

به راستى، خواب از نعمت‏هاى بزرگ پروردگار است و اگر نبود نيروها و اعصاب به سرعت فرسوده مى‏شد و از كار مى‏افتاد، بدترين شكنجه‏اى كه بتوان براى كسى تصور كرد همين جلوگيرى از خواب است و نيز از فوائد معنوى و اخلاقى آن، انقطاع از اين عالم است كه ما را به طور منظّم و مستمرّ به ياد خواب ابدى و انقطاع كلّى مى‏اندازد؛ زيرا خواب برادر مرگ است.

به علاوه رؤياهاى صادقه كه برخى از آنها فوق العاده شگفت‏انگيز است وجود جهانى ديگر را براى آنها كه درك و دقّت و انصاف دارند به روشنى اثبات مى‏نمايد، چنان كه بسيارى از دانشمندان از طريق خواب‏هايى كه وقايع مدت‏ها بعد، جزء به جزء در آنها ديده مى‏شود كتاب‏ها در اثبات روح و مابعد الطبيعه نوشته‏اند.

هم‏چنين بيدار شدن از خواب، برخاستن از گور را در قيامت به ياد مى‏آورد، چنان‏كه نبىّ اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: همان‏طور كه مى‏خوابيد، مى‏ميريد و هم‏چنان كه بيدار مى‏شويد برانگيخته خواهيد شد!!

[وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً] «11».

و خوابتان را مايه استراحت و آرامش [و تمدّد اعصاب‏] قرار داديم.

و به دنباله اين آيه به مسئله شب كه راستى از اعظم نعم الهى است اشاره رفته و مى‏فرمايد: شب را براى شما لباس و پوشاننده قرار داديم.

همان‏طور كه مادرى دل سوز يا پدرى مهربان وقتى كودك بازى‏گوش را مى‏خواهد بخواباند تا سلامت و نشاطش محفوظ بماند و در بازى بيش از حد قوايش را به هدر ندهد، رويش را با پتو يا لحافى مى‏پوشاند، پروردگار مهربان‏تر از مادر و پدر، آدميزاد و بسيارى از جانوران را با پوشاك نيلگون شب فرو مى‏پوشد تا از لهو و لعب زندگانى و تلاش معاش آنها بيش از حد لزوم جلوگيرى كند.

اگر شب نبود انسان اين موجود حريص و شايد بسيارى از جانوران ديگر نيز از استراحت و خواب خوددارى نموده به سرعت فرسوده و ناتوان مى‏گشتند و نيز نعمت شب، پوشاكى است كه گياه و حيوان را از گرماى سوزان روز محافظت مى‏كند.

[وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً] «21».

و شب را پوششى مقرر كرديم.

به دنبال مسئله شب به نعمت روز اشاره مى‏كند، شمردن منافع روز احتياج به شرح و بسط مفصّل دارد و اين جزوه مجال توضيح روز را ندارد.

پس از بيان روز به نعمت باعظمت آسمان‏هاى هفتگانه اشاره مى‏كند مى‏فرمايد:

و هفت آسمان را بالاى سر شما استوار ساختيم.

براى درك منافع آسمان، لازم است به كتب هيئت، كتب نجومى و مجلّات ارزنده علمى مراجعه كنيد، تا بر شما معلوم گردد چه گونه مانند ماهى دريا غرق در نعمت حق هستيد.

اگر حوصله بررسى و مطالعه كتب علمى در اين زمينه را نداريد به كتاب مختصر، ولى فوق‏العاده ارزنده «خدا در طبيعت» نوشته كاميل فلاماريون و پاورقى‏هاى ارزنده آن مراجعه كنيد تا از طريق اكتشافات علمى پى به نعمت باعظمت آسمان‏ها ببريد و از طرفى به كتاب ارزشمند «هيئت در اسلام» نوشته فيلسوف و علّامه بزرگ مرحوم هبةالدين شهرستانى رجوع نماييد تا مسئله آسمان‏ها و زمين به‏طور مفصّل از طريق وحى براى شما روشن شود!!

[وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً] «31».

و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهاديم.

 

نعمت خورشيد

پس از بيان خلقت آسمان‏ها به نعمت باارزش و حيات‏بخش خورشيد اشاره مى‏كند و آن را به عنوان سراج وهاج معرفى مى‏نمايد.

وهج به معنى فروزندگى و به عبارت ديگر نور و حرارت دادن است، در آيه شريفه مى‏فرمايد: و چراغى با فروغ و گرمى ساختيم، بعد از بيان آماده شدن مسكن و سقف آن، اينك چراغى در سقف قرار مى‏دهد تا به زندگى همگان گرما و روشنى بخشد.

هزاران موجبات فراهم آمده، تا ما از نور زيبا و حيات‏بخش و مفرّح خورشيد بهره‏مند شويم.

اگر فاصله زمين تا خورشيد زيادتر يا كم‏تر از آنچه هست مى‏بود و اگر حركت زمين كندتر يا تندتر مى‏شد و اگر ... و بالاخره اگر به جاى خورشيد، ستارگان ديگرى‏ قرار مى‏گرفت زندگى حيوان و نبات و انسان محال مى‏شد چه در ميان ميليون‏ها ستاره تنها و تنها خورشيد ما است كه براى ايجاد حيات مناسب مى‏باشد!!

[وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً] «14».

و چراغى روشن و حرارت‏زا پديد آورديم.

 

نعمت باران‏

آن‏گاه به نعمت با عظمت باران اشاره كرده مى‏گويد: و از آب افشارها (ابرها و بادها) آبى سخت ريزان فرو فرستاديم.

[وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً] «15».

و از ابرهاى متراكم و باران‏زا آبى ريزان نازل كرديم.

عصر به معنى فشردن است؛ مثل كسى كه جامه‏اى را مى‏فشارد و از آن آب مى‏ريزد به اين مناسبت ابرها را معصرات ناميد و لفظ ثج به معناى پى در پى و به شدّت ريختن است.

بعد از آن‏كه مسكن و سقف و همسر و وسيله آسايش چون شب و وسيله معاش چون روز و نور را برايمان فراهم فرمود، با نزول باران خوراكمان را آماده مى‏سازد، از ابرها آبى سخت ريزان فرو فرستاديم، نياز جانداران به آب پيش‏تر و بيش‏تر از همه چيز است؛ ولى باران علاوه بر تأمين آب آشاميدنى، موجب تهيه ديگر خوراك است از قبيل؛ آنچه در دو آيه بعد مى‏آيد:

آنچه از زمين مى‏رويد يا تنه دارد يا ندارد و آنچه تنه ندارد يا دانه‏اش قابل‏ استفاده است يا خودش، اولى اشجار و دومى حبوبات و سومى بقولات است و همه اين‏ها در دو آيه كوتاه جمع است:

[لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً* وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً] «16».

تا به وسيله آن دانه و گياه برويانيم،* و باغ‏هايى از درختان به هم پيچيده و انبوه بيرون آوريم.

لفظ جنّت به معنى باغى است بسيار آباد و لف هم به معناى پيچيده است و اين لف، صفت درخت هاست؛ يعنى باغ‏ها و بوستان‏هايى كه درختانش از كثرت فراوانى به يكديگر پيچيده‏اند!!

اين است رحمت واسعه الهى و لطف بيش از حد حضرت حق نسبت به بندگان تا در برابر اين همه نعمت سپاس گزارى كند و چه كسى ناسپاسى كرده و كفران بورزد، ولى به فرموده قرآن، نزديك به هزار آيه براى رسيدگى به پاداش و كيفر عموم مردم عالم هست و در به پا شدن آن روز شك و ترديدى وجود ندارد.

چه طور مى‏توان در اين جزوه كوچك به نعمت‏هايى كه حضرت دوست فرموده: اگر بخواهيد بشماريد از عهده شمردن آن عاجزيد، اشاره كرد؟ بياييد مقدارى از اوقات خود را صرف كتبى كه درباره نعمت‏هاى درونى و بيرونى، ظاهرى و باطنى، مادى و معنوى، دنيايى و آخرتى نوشته شده صرف كنيم؛ بياييد به‏خصوص در نعمت‏هاى معنوى كه عبارت است از: وجود انبيا، وحى، كتب آسمانى و به‏خصوص قرآن، ائمه، عقل، روح، وجدان، فطرت، الهامات، خشنودى حق، حسنات اخلاقى و بالاخره بهشت فكر كنيم و هميشه به ياد داشته باشيم كه اين نعمت‏ها از خداست و بايد به دستور حضرت او اين نعمت را مصرف كنيم.

ما تاكنون به شناخت نعمت‏ها و صاحب نعمت‏ها اقدام نكرده‏ايم، معرفت ما نسبت به نعمت‏ها و خالق و معطى آن بسيار كم است، از اين جهت ما در مصرف نعمت‏ها در بسيارى از اوقات دچار گناه و معصيت شده‏ايم، هم اكنون با مطالعه اين صفحات بياييد از حضرت حق، عذر خواسته و به پيشگاه وجود مقدس او رو آورده و از حضرتش به طور جدّى توفيق توبه بخواهيم و در محضر آن جناب چنان‏كه اين فقير بال و پر شكسته و گنهكار دل خسته به عنوان مناجات عرض ادب كرده عرض ادب كنيم:

يا رب بنواز اين گدا را

 

محروم مكن تو بى‏نوا را

اى نور دل سياه عاصى‏

 

از نامه من بشو معاصى‏

     

رحمى تو بر اين غريب خسته‏

 

اين خسته زار دل شكسته‏

ازديده من سرشك جارى است‏

 

سرمايه من اميد و زارى است‏

اى روشنى دو ديده دل‏

 

اى بر دل من غم تو حاصل‏

اى خاك درت سراى جانم‏

 

از ياد تو زنده شد روانم‏

از لطف و كرم بگير دستم‏

 

از باده عشق كن تو مستم‏

اى عشق تو مايه دل و جان‏

 

از عشق روان و دل بسوزان‏

در رحمت خود بده پناهم‏

 

رحمى بنما به سوز و آهم‏

گر آتش آه من فروزد

 

يك‏جا همه هستى‏ام بسوزد

لطفى به اسير كوى خود كن‏

 

روى دل من به سوى خود كن‏

محتاج تو در كجا كند رو

 

محروم شود رود به‏هر سو

من در غم تو كشيده‏ام رنج‏

 

در مخزن دل غم تو شد گنج‏

اى محور عشق قلب مسكين‏

 

عشق تو مراست دين و آيين‏

     

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 10/ 22، باب 11، حديث 11362.

(2)- «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» ابراهيم (14): 34.

(3)- فيض كاشانى.

(4)- براى به دست آوردن مطالب مشروح‏تر، در زمينه خلقت بدن و اسرار و رموز آن‏كه در اين بخش از كتاب به گوشه بسيار ناچيزى از آن اشاره رفت، به كتاب‏هاى فيزيولوژى انسان، رازهاى جهان آفرينش، مجلّات طبّى و بهداشتى و انسان موجود ناشناخته مراجعه كنيد.

(5)- بقره (2): 22.

(6)- علم و زندگى: 133.

(7)- نبأ (78): 6- 16.

(8)- نبأ (78): 6.

(9)- نبأ (78): 7.

(10)- نبأ (78): 8.

(11)- نبأ (78): 9.

(12)- نبأ (78): 10.

(13)- نبأ (78): 12.

(14)- نبأ (78): 13.

(15)- نبأ (78): 14.

(16)- نبأ (78): 15- 16.

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه