ماجراى عفت ورزيدن يك جوان در برابر پيشنهاد زنى زيبارو
در يكى از آن كتابهايى كه در آن كتابخانه خواندم، داستان خيلى جالبى را نقل كرده بود. داستان چنين بود: خانم زيباچهرهاى كه به جوانى دل بسته بود، به او پيشنهاد گناه مىدهد. در پاسخ به اين پيشنهاد، اين جوان جواب خيلى زيبايى داد. او به اين خانم گفت: من جوان هستم و در اوج غريز جنسى قرار دارم، و تو هم زن جوان و زيبايى هستى، و فكر مىكنى من بايد سريع به خواستهات پاسخ مثبت بدهم و بىدرنگ آن را قبول كنم. امّا با ارزيابىاى كه من دارم، اگر بدنم قطعه قطعه شود، من نمىتوانم دعوتت را قبول كنم. آن زن گفت: مگر تو چه ارزيابى دارى؟ آن جوان گفت: قرآن در آى صد و سى و سه سور آلعمران مىگويد:
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ.
حالا اگر مترى بياوريم و انداز طول و عرض قد و پنهاى تو را بگيريم، بر ما محدود بودن آنها معلوم خواهد شد. حالا من بيايم خود را براى چنين حجمى از زيبايى، خود را از آن بهشت با آن وسعت و پهنا محروم كنم و آن را از دست بدهم؛ چون خدا گفته، زنا شما را از بوى بهشت محروم مىكند ، و من به جاى آن بيايم تو انسان سى كيلويى را كه صد و چهل پنجاه سانت قد، و پنجاه سانت عرض دارد، بگيرم و به قيمت كنار تو بودن، بهشت به پهناى آسمانها و زمين را كه خدا وعده داده، رها كنم؟ اى خانم زيبارو! چقدر دچار حماقت شدهاى كه مرا به چنين معامله خسارتبارى دعوت مىكنى!
اين ماجرا، متعلّق به عفتپيشگى پسر جوانى ديندار بود.
English