ايمان و آثار آن - جلسه بیست و ششم - (متن کامل + عناوین)
انبياء و ائمه، منبع خير و احسان
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام على محمّد و اهلبيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين
تمام انبياى خداوند و ائمه طاهرين براى تمام مردم، منبع خير و منبع احسان بودند؛ به خاطر ارتباطى كه از طريق باطن و قلب مبارك خود با خداى متعال داشتند و ايمانشان به آخرت، گوياى ايمانى بود كه آن را با مشاهد قيامت با چشم سر به دست آورده بودند، و به خاطر اين كه آنان دنيا را خان تكليف و مسئوليت مىدانستند؛ خانهاى كه خدا تكاليف و مسئوليت را بر عهد آنها گذاشته بود؛ چه قبل از اين كه پيغمبر و امام شوند، و چه بعد از اين كه به اين مقام انتخاب شوند؛ همانطور كه اقتضاى وجود خورشيد، پديد آمدن روز است؛ چنانكه فلاسفه در اين زمينه مىگويند، خورشيد علت روشنايى روز بوده و روشنايى روز، معلول آن است، و هرگز معلول نمىتواند از علت جدا شود، و به عبارتى، ايجاد فاصله بين علت و معلول، غير ممكن است. نمىشود خورشيد از افق طلوع كند و روز نشود؛ نمىشود خورشيد غروب كند و شب نشود. نمىشود دست ما همراه با اراده، چيزى را حركت دهد و حركت صورت نگيرد. بالاخره ما كه پشت ماشين مىنشينيم و اراده مىكنيم كه ماشين ما را از مقصدى به مقصد ديگر ببرد، دست ما علت روشن شدن ماشين است، و سوييچ هم كه با حركت دادن آن در جاى سوييچى، ماشين روشن مىشود، معلول مىباشد. پاى ما علت است و پدال گاز را كه آن را فشار مىدهيم تا ماشين حركت كند، معلول اين علت است. محال است كه بشود بين علت و معلول، جدايى انداخت. ايمان انبياء به خدا و روز قيامت و ايمان ائمه به خدا و روز قيامت علت بود و آثارى كه از وجود مبارك آنها در ميان ملتهايى كه در آنان به سر مىبردند، صادر شد، معلول بود
پاكى پيامبران و ائمه عليهم السلام
كمى بيان خود را سادهتر كنم؛ قرآن مجيد مىگويد هيچ گونه زمين خيانتى براى انبياء و امامان عليهم السلام وجود نداشت: ما كانَ لِنَبِىٍّ أَنْ يَغُلَ «1» اگر آنها ميليونها سال هم زنده بودند، امكان پديد آمدن يك ذره خيانت از آنها، وجود نداشت؛ چون خيانت علت مىخواهد و علت آن، در وجود آنها نبود؛ ظلم علت مىخواهد و علت آن، در وجود آنها نبود؛ پايمال كردن حقّ مردم علت مىخواهد و علت آن در وجود آنها نبود. علتى كه در وجود آنها بود، ايمان بود؛ ايمان به خدا و ايمان به قيامت. آنان مىدانستند، مىديدند و درك مىكردند كه قيامت عكسالعمل تمام حركاتِ انسان در دنياست و مىدانستند در هيچ كس صبر، تحمّل و طاقت بر عذاب الهى در آخرت وجود ندارد. البته، اگر در مصيبتى سخت، تحمّل آدم بالا باشد، سنگينى و فشار آن مصيبت، بر او كمتر خواهد بود؛ اما عذاب در قيامت، عذابى است كه نمىشود در كنار آن صبر كرد. ايمان به قيامت نمىگذاشت كه اثرى منفى از اين افراد ظهور كند.
حضرت عيسى عليه السلام و درخواست شيطان براى گفتن لا اله الا الّله
حكايت خيلى جالبى است. مىگويند، يك بار شيطان و ابليس بر عيسى بن مريم عليهما السلام تمثّل يافت و به او گفت: بگو، لا اله الا الله. عيسى عليه السلام گفت: نمىگويم. شيطان گفت: مگر اين كلمه كلمه توحيدی نيست؟ مگر اين شعار هم انبياء نيست؟ مگر اين شعار، شعار خداپرستان نيست؟ پس چرا آن را نمىگويى؟ عيسي عليه السلام گفت: براى اين كه كلّ وجودِ تو، شر است و تو از اين تقاضا، هدفى منفى دارى؛ براى همين من اين لااله الا اللهاى كه تو مىخواهى، نمىگويم. ولى اگر خدا از من بخواهد كه لا اله
______________________________
(1) پىنوشت 1. آلعمران: 161.
الا الله را بگويم، گوشت، پوست، استخوان، رگ و پى من هم آن لا اله الا الله را مىگويد. «1»
نگاهى به سوره نوح
در زمين همين مسألهاى كه دربار انبياء و ائمه گفته شد و كمى دربار آن بحث علمى شد، براى شما آيهاى را قرائت مىكنم كه خيلى جالب است: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا «2»: خداوند هم انبياء و امامان معصوم را پيشوايان هدايت قرار داده است. نوح كه نهصد و پنجاه سال عمر كرد. البته، اين عددى است كه قرآن مجيد آن را مىگويد «3»، و عدد ديگرى هم نوشتهاند. حالا من به آن عدد قطعى تكيه مىكنم. از انبياء از نوح عليه السلام كه نهصد و پنجاه سال عمر كرد، تا آن پيغمبرانى كه در بين مردم كم ماندند؛ به خاطر آن كه عمرشان يا با شهادت، يا با غير شهادت، زود پايان يافت، مثل مسيح عليه السلام و يحيى عليه السلام «4»؛ يحيى جوان بود كه شهيد شد و مسيح هم سى و سه سال داشت كه خدا در قرآن مىگويد، او را به
______________________________
(1) 2. إحياء علوم الدين، جلد 8، ص 53:. متن روايت احياء چنين است: أن إبليس لعنه الله، تمثل لعيسى ابن مريم صلى الله عليه و سلم، فقال له قل لا إله إلا الله، فقال كلمه حق و لا أقولها بقولك.
(2) 3. انبياء: 73: و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند.
(3) 4. اشاره به آى 14 سور عنكبوت: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلَّا خَمْسينَ عاماً ...» آنچه از اين آيه برداشت مىشود، حضور نهصد و پنچاه ساله نوح عليه السلام در قومش براى ايفاى نقش پيامبرى است. با احتساب عمر قبل از پيامبرى، به طور قطع، عمر نوح از اين مدت هم بيشتر خواهد بود.
(4) 5. حضرت يحيى عليه السلام پسر حضرت زكريا عليه السلام و از پيامبران بنى اسرائيل بود، و در قرآن كريم به نبوتش تصريح شده است. حضرت زكريا وقتى به سن پيرى رسيد، چون فرزندى نداشت و بيم داشت نبوت به دست نااهلان برسد، از خداوند خواست فرزندى به وى عطا كند تا وارث او و وارث آل يعقوب باشد. خداوند نيز حضرت يحيى را به وى ارزانى داشت. در قرآن نام حضرت يحيى پنج بار آمده و چند فضيلت نيز براى او بيان شده است؛ ايمان وى به حضرت عيسى عليه السلام، پارسايى و عفت و ترك آميزش با زنان و نيز اعطاى مقام نبوت در كودكى از جمله ويژگىها و فضيلتهاى حضرت يحيى است كه در قرآن به آن اشاره شده است. در احاديث آمده كه حضرت يحيى در سه سالگى به مقام نبوت نايل شد و در پنج سالگى در جمع بنى اسرائيل سخن گفت و آنان را موعظه كرد. مادر وى خواهر يا خاله حضرت مريم بوده و خودش پسر خاله و تصديقكننده حقانيت عيسى عليه السلام بود. يحيى سرانجام به دست هرود پادشاه فلسطين به شهادت رسيد. سبب قتل وى، مخالفتش با ازدواج غيرشرعى هرود با دختر همسرش بود. آرامگاه حضرت يحيى عليه السلام در مسجد جامع اموى است. منبع: دانشنام رشد با تلخيص
آسمان بردند و از نظرها پنهان كردند «1»؛ چون دشمنان به دنبال او بودند تا او را پيدا كنند و بكشند؛ هم اين پيامبران، يَهْدُونَ بِأَمْرِنا: آنچه رنج بود، تحمّل كردند، تا مردم را در صراط مستقيم قرار بدهند، و در اين مسير، خسته، كسل و فرارى هم نشدند و مردم را رها نكردند. در آى پنجم، سور نوح، نوح عليه السلام به پروردگار مىگويد: رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمى لَيْلًا وَ نَهاراً «2»: خدايا! من مردم را نسبت به قرار گرفتن در صراط مستقيم دعوت كردم؛ يعنى استراحت خودم را هم هزين اينها كردم و شب و روز، آنها را دعوت كردم، و در آيات هشتم و نهم، نوح عليه السلام مىگويد: ثُمَّ إِنِّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنِّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً* «3»؛ من هم در پنهان و هم در آشكار، مردم را دعوت كردم. دعوت انبياء هم دعوت روشنى بود. خداوند در قرآن مىگويد: نوح عليه السلام مردم را به سه برنامه دعوت كرد: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ «4»: اين كه بياييد به جاى آن كه خود را هزين اين بتان بكنيد كه چيزى هم از اين طريق به دست نمىآوريد، خود را هزين خداوند كنيد تا همه چيز را هم به دست آوريد. تنها اگر خود را هزين خداوند بكنيد، دنياىتان خيلى آباد مىشود. وعد انبياء هم مثل وعد خدا صدق است و وعدهاى درست مىباشد. نوح عليه السلام گفت: شما بياييد. خدا را عبادت كنيد؛ از گناه بپرهيزيد، و معلّمى من را هم قبول بكنيد؛ من يك معلّمم: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطيعُونِ. «5»: بعد گفت: اگر كل جامعه در مدار عباد الله، در مدار اجتناب از گناهان و در مدار گوش دادن به حرفِ من كه معلّم دلسوزى براى شما هستم و هيچ توقع فردى هم از شما ندارم، قرار گيرد، يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً. «6»: تمام ابرها باران به موقع و باران فراوانِ با منفعت براىتان مىشود. گفت، باران با منفعت، چون گاهى پروردگار باران منفعت را تبديل به باران عذاب مىكند؛ بارانى مىبارد كه دو سوم زمينهاى كشاورزى را
______________________________
(1) 6. اشاره به آى 158 سور نساء: «بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً.»
(2) 7. نوح: 5: گفت: پروردگارا! همانا قوم خود را شب و روز [به آيين توحيد] دعوت كردم.
(3) 8. آن گاه آنان را آشكارا دعوت كردم* سپس آشكار و پنهان آنان را خواندم.*
(4) 9. نوح: 3: كه خدا را بپرستيد.
(5) 10. همان. كه خدا را بپرستيد و از او پروا كنيد و از من اطاعت نماييد.
(6) 11. نوح: 11.
نابود مىنمايد و به خانهها آسيب شديد مىرساند، و گاهى سى تا چهل سال طول مىكشد تا خرابىهاى آن جبران شود. باران را با كلم مِدْراراً توصيف نمود و گفت: يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً «1»؛ يعنى هم باران به موقع باشد و هم فراوان و هم با منفعت باشد. همه اين معانى در لغت مِدْراراً جمع است. وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنينَ «2»: هم شما را ثروتمند مىكند و به هم پسران و دخترانتان مىگويد كه پشتوان شما باشند؛ به پسران و دختران مىگويد كه باعث شادى دلهاىتان بشوند؛ به پسران و دختران مىگويد كه زينت و آبروى زندگىتان باشند. وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً «3»: هم سرزمينتان، رودها و رودخانههاىتان را پر از آب مىكند. ما اگر تصوّر بكنيم باران به موقع ببارد و فراوان هم ببارد و تمام مردم هم مالدار شوند و ثروتمند گردند، و هم آنها هم فرزندان خوبى پيدا كنند، و تمام رودخانهها پر آب شوند، ديگر مملكت به كجا خواهد رسيد.
بعد نوح عليه السلام گفت: خدايا! در اين نهصد و پنجاه سال، با اين وعدههاى درستى كه من به مردم دادم، جواب مردم به من اين بود كه انگشتهاى خود را در گوشهاىشان مىگذاشتند تا صداى من را نشنوند، و لباسهاىخود را جمع مىكردند و بر روى سرشان مىانداختند تا قياف من را نبينند. خدا مىگويد، انبيايى از طرف من آمدند تا كشورهاى شما را از فقر نجات بدهند؛ كشاورزىتان را كاملًا به كمال برسانند؛ رودها و رودخانههايتان را پر از آب كنند؛ يعنى خيال نكنيد انبياى من، براى شما فقط سود آخرتى دارند. نه، اين افراد سود دنيايى هم دارند.
وضعيت زندگى اعراب پيش از بعثت و بركات حضور پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم
اميرمؤمنان عليه السلام در نهجالبلاغه مىگويد: قبل از اين كه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث شود، عرب در عربستان خورنده آب بركههايى بود كه از آب بارانى كه در چالهها جمع شده بود، تشكيل مىشد. در اين آب، انواع حيواناتى كه علاقهمند به آب هستند، فراوان بودند. اين آب لجن داشت؛ غورباغه داشت؛ خاك و شن داشت؛ كرم داشت. چنين آبى خوراك عرب بود. غذا خوردن اعراب هم اعجابانگيز بود. گرسنه كه مىشدند،
______________________________
(1) 12. تا بر شما از آسمان باران پى در پى و با بركت فرستد.
(2) 13. نوح: 12. و شما را با اموال و فرزندان يارى كند، و برايتان باغها و نهرها قرار دهد.
(3) 14. همان.
ىك مار گردن كلفتى را در بيابان مىگرفتند و سر و دمش را مىزدند و آن را به سيخ مىكشيدند و مىخوردند. در بين آنان رحم نبود؛ هيچ قبيلهاى امنيت نداشت؛ يعنى هر كس شب مىخوابيد، هيچ امنيتى نداشت و نمىدانست تا صبح عمرش به درازا مىكشد؛ چون قبايل ديگر حمله مىكردند و مردها را مىكشتند و تمام اثاث خيمهها را غارت مىكردند؛ زنها و دختران را هم به اسارت مىگرفتند «1»؛ هر كس هم بيشتر مىكشت، بيشتر غارت مىكرد و زنان بيشترى را به اسارت مىگرفت. چنين كسى قهرمان قبيل مهاجم مىشد؛ يعنى آنها شجاعت را جور ديگرى معنا مىكردند. آنها نزديك به نُه گونه هم ازدواج داشتند. «2» ما الآن در مملكت خودمان به عنوان
______________________________
(1) 15. نهجالبلاغ صبحى صالح، ص 122- 121، خطب 89. متن قسمت مورد نظر اين خطبه چنين است: «أَرْسَلَهُ عَلَى ... فَهِىَ مُتَجَهِّمَهٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَهٌ فِى وَجْهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا الْفِتْنَهُ وَ طَعَامُهَا الْجِيفَهُ وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثَارُهَا السَّيْفُ.»
(2) 16. اعراب جاهلى ازدواجهاى گوناگونى داشتند كه از اين قرارند:
1. نكاح دوام كه با خواستگارى از دخترى نزد أولياء او انجام مىشده و صداق تعيين مىكردهاند و سپس عقد مىكردهاند. عقيده قريش و بسيارى از قبائل عرب در نكاح چنين بوده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از چنين نكاحهائى پدر بر پدر به ظهور آمده است.
2. نكاح متعه و آن تزويج زن است تا مدت معين كه آخر مدت يا وسط مدت با بخشيدن مدت، انجام مىشود و اين نكاح به «نكاح منقطع» هم ناميده مىشد
3. نكاح استيضاح (ازدواج به جهت باردار شدن): مردى كه دوست داشت فرزندى دلاور يا سخنگو يا كاهن داشته باشد، زنش را نزد يك دلاور يا يك سخنگو و كاهن مى فرستاد و تا مدتى پيش وى مىبود و فرزند حاصل از پيوند آن زن و مرد متعلق به شوهر اصلى زن بود.
4. نكاح رهط (ازدواج دستجمعى): عدهاى از مردان كه بايد كمتر از ده نفر باشند با زنى ازدواج مىكردند و خرج او را متكفل مىشدند و وقتى نوزادى به دنيا مىآمد، اگر پسر بود يك شب آن زن تمام شوهرانش را دعوت مى كرد و فرزند را بغل مى كرد و به يكى از ايشان مىداد و اگر دختر بود، نزد خود زن مىماند. عمرو بن عاص نيز نتيجه اين ازدواج است كه مادرش ليلى او را به عاص بن وائل نسبت داد، در حالى كه ابوسفيان تا آخر عمر مى گفت: من مىدانم عمرو پسر من است.
5. نكاح بدل: هر گاه مردى از زن ديگرى خوشش مىآمد، به شوهر او پيشنهاد مىكرد كه بيا زنهاى خود را تا مدت معينى با هم عوض كنيم و مدت معاوضه همانند اصل معاوضه به تمايل طرفين بستگى داشت.
6. نكاح مقت (ازدواج تحميلى): هرگاه شخصى مىمرد زنش مانند تمام ارث او به پسر بزرگ تعلق مى گرفت. البته در صورتى كه آن زن نامادرى پسر بزرگ باشد و اگر او نمىخواست، زن را به ديگر برادران يا بيگانگان مىداد و مهرش را مىگرفت و اگر متوفى پسر بزرگ يا كوچكى نمىداشت، آن زن به مردان فاميل تعلق داشت. بدين ترتيب كه هر يك از مردان فاميل به عنوان اظهار تمايل و تصاحب وى زودتر پارچهاى به سوى او پرت مىكرد يا بر سر وى مىافكند، زن مال او مىشد.
7. نكاح جمع (ازدواج همگانى): صاحبان ثروت كنيزكان زيبارو و يا زنان بىبند و بار را جمع نموده و آنها را نزد اساتيد فن عشوهگرى فرستاده و سپس آنها را در منازلى مسكن مىدادند و سر درب آن منزل پرچمى نصب مىكردند و از پول آن سهمى بر مىداشتند و فرزند را به توسط قيافهشناسان به يكى از مردان شهر نسبت مىدادند.
8. نكاح خمول (زناشويى تعويضى)
9. نكاح شغار: اين كه مردى دخترش را به همسرى كسى درآورد كه او هم دخترش را به همسرى او در مىآورد، بىآن كه مهريهاى در كار باشد.
10. نكاح سفاح (زنا و روسپيگرى) كه به آن زناشويى همگانى هم گفته شده، ثروتمندان عرب با جمعآورى كنيزكان و زنان زيبا به منظور ازدياد ثروت، عشرتكدههايى مىگشودند. در اين مراكز، زنان و كنيزان ابتدا فنون رقص و ... را مىآموختند و سپس به پذيرايى از مشتريان مىپرداختند. اين مراكز پرچم خاصى داشتد كه نشانه ورود آزاد بود. در تاريخ جاهليت، اين زنان را" قينات" و" ذواتالسرايات" مىگويند.
11. نكاح «خدن» (بر وزن فكر) و آن چنين بوده كه مىگفتند: زناى محرمانه باكى ندارد و غير محرمانه مورد نكوهش و سرزنش است. به اين نكاح زناشويى پنهانى گفته شده؛ اين نوع از زناشويى، شامل حال مردان و زنان مىشد كه به عللى نمىتوانستند آشكارا به عياشى بپردازند. اين دسته از افراد، سعى داشتند تا روابط جنسى پنهانى با فرد مورد علاقه خود برقرار كنند. اين روابط در جامع جاهلى به رسميت شناخته مىشد.
به استثناى قسم او و دوم، ما بقى اقسام نكاحهاى حرام هستند. منبع: سايتهاى متعدد
مسلمان تنها دو نوع ازدواج داريم؛ ازدواجى كه به امر پيغمبر و ائمه، كلمات زيبايى را بين دختر و پسر مىخوانند، همان كلماتى را كه آرامشآور است؛ چون اين كلمات به امر خداست، و آنها با هم ازدواج مىكنند. اما قبل از بعثت پيغمبر، نُه گونه ازدواج ديگر وجود داشت. نمىخواهم فضاى جلسه را تاريك بكنم و ادب منبر را بشكنم. اگر انسان كتابهايى را كه اين نُه گونه ازدواج را شرح و تفصيل دادهاند، بخواند، از تعجّب ماتش مىبرد و مىبيند آنها چقدر در امر غريز جنسى، از هر حيوانى پستتر شده بودند. خداوند در قرآن، نسبت به شمارى از اين ازدواجها اعلام حرمت كرده است. «1» شمارى از آنها هم از بين رفت. امّا وقتى رسول
______________________________
(1) 17. مانند نكاح مقت كه پسر زن پدرش را ارث مىبرد، در آى بيست و دوم سور نساء: «وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كانَ فاحِشَهً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبيلًا.» همچنين نكاح سفاح و نكاح خدن در آيه بيست و پنجم همين سوره: «مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ.» البته، اين آيه، تنها بر مطلوب نبودن ازدواج با چنين زنانى رهنمون است، و به طور غيرمستقيم، از چنين نكاحهايى اعلام ناخرسندى شده است.
خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد، چقدر با خودش بركت آورد؛ ادب آورد؛ خير آورد؛ بزرگوارى آورد؛ كرامت آورد. تمام اين اعراب را به كار مشروع مشغول كرد. پروند هنر را در جامع انسانى باز كرد. خدا خير بدهد به برخى از دانشمندان خارجى، مثل: گوستاولوبون فرانسوى «1» و جرجى زيدان مسيحى «2» كه يكى از آنها در شش جلد كتاب خود «3»، و يكى ديگر هم در يك جلد كتابش «4»، ثابت كردند كه تمدّن امروز جهان و دانش
______________________________
(1) 18. گوستاولوبون: يكى از دانشمندان به نام فرانسه كه در سال 1841 م. در شهر نوژان ل روترو مركز ايالت اورالوار در فرانسه متولد شد و در 9 دسامبر 1931 (17 آذرماه 1310) در پاريس درگذشت. منبع: لغتنام دهخدا با تلخيص
(2) 19. جرجى زيدان، اديب، مورخ و روزنامه نگار لبنانى مسيحى! در جمادى الآخر سال 1278. ق، در خانوادهاى فقير و تنگدست در بيروت به دنيا آمد. در سال 1328، دانشگاه قاهره از او براى تدريس تاريخ اسلام دعوت كرد، ولى با اعتراض شديد مسلمانان رو به رو شد كه انتخاب يك مسيحى براى تدريس تاريخ اسلام، شايسته نبود. لذا او از اين سمت، كنارهگيرى كرد. او در شعبان سال 1332. ق، در سن 54 سالگى در منزل خود در قاهره، به طور ناگهانى درگذشت. جرجى زيدان آثار زيادى از خود به جاى گذاشته است. او را مىتوان از پركارترين و برجسته ترين نويسندگان ادبى قرن سيزدهم و آغاز چهاردهم كه مساوى با نوزدهم و آغاز قرن بيستم ميلادى، دانست. آثار: داستانهاى تاريخى كه شهرت او بيشتر به سبب همين است، تاريخ آداب اللغه العربيه، الفاظ العربيه والفلسفه اللغويه، تاريخ اللغه العربيه، البلغه فى اصول اللغه، تاريخ الماسونيه، تاريخ التمدن الاسلامى، تراجم مشاهير شرق. منبع: كتابخانه طهور با تلخيص
(3) 20. جرجىزيدان مورخ مسيحى مصرى در كتاب تاريخ تمدن اسلام مىگويد: بعضى از نويسندگان غرب چنين پنداشتهاند كه بنياد دعوت پيغمبر اسلام بر روى طمع بزرگى و ميل به لذتهاى دنيوى بوده. ما چنين گفتارهايى را باور نمىكنيم؛ زيرا تاريخ و چگونگى دعوت آن حضرت، به طور آشكار دلالت دارد كه قيام آن بزرگوار، در اثر صدق و اخلاص بوده و او مردم را از روى عقيده و ايمان به سوى كيش اسلام دعوت مى كرده و گرنه با آن همه توهينها و فشارهايى كه در اين راه به جان خريده بود، هرگز تحمل و صبر نمىكرد. پيش از بعثتش، مورد احترام و نوازش تمام مردم مكه بود، پس از بعثت، با تمام حملات و بى احترامىها، همچنان محكم و استوار ايستاد (ج 1، ص 33).
(4) 21. «گوستاو لوبون» در كتابش تاريخ تمدن اسلام و غرب مىنويسد: اگر ارزش مردان را از روى اعمالشان بسنجيم، بايد اعتراف كنيم كه محمد از بزرگترين مردانى است كه تاريخ آنها را شناخته. اطاعتى را كه محمد از ياران و پيروان خود ديد، براى هيچ فاتح و پادشاه و فرمانده اى ميسر نشد. اخلاقى عالى و حكمتى بىمانند و دلى پر از مهر ورحمت داشت تاريخ تمدن اسلام و غرب، ص 157
امروز جهان، فقط و فقط ريشه در بعثت محمد بن عبدالله صلّى الله عليه و آله و سلّم دارد. ما مىببينيم چقدر پيغمبر براى عالم و با سواد شدن مردم هزينه كرد. روزى كه پيغمبر آمد و گفت: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» «1» روزى كه آمد و گفت: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ فَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» «2» روزى كه اگر اين متن روايت باشد كه گفت: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ الَى اللَّحْدِ.» «3» روزى كه آمد و گفت: در روز قيامت، شما را با عقل و علمتان ارزيابى مىكنند. روزى كه آمد و گفت: بهشت جاى عاقلان است و دوزخ جاى مردمِ جاهل و نفهم. آن روز انوشيروان داشت با مردم روم شرقى مىجنگيد كه براى ارتش بودجه كم آورد. به نخست وزيرش گفت: اگر ما اين بودجه را تأمين نكينم، از روميان شكست مىخوريم. پس اعلام كنيد به جبهه كمك بكنند. فردوسى كه فوكلىها و كراواتىها او را صد در صد قبول دارند و ما هم او را قبول داريم، مىگويد: پينهدوزى به انوشيروان پيغام فرستاد، من تا پيروزى ايران بر روم، خرج جنگ را مىدهم، در عوض، انوشيروان نوشتهاى به من بدهد كه پسر من حقّ داشته باشد به مدرسه برود و درس بخواند. انوشيروان گفت: در كشور من، شاهزادگان، فرزندان وزرا و ارتشيان مقام بالا و فرزندان مؤبدان فقط حقّ تحصيل دارند. من حاضرم در اين جنگ شكست بخورم و ايران از دست برود، ولى بر خود، ننگِ اجازه دادن به اين كه بچ پينهدوزى برود درس بخواند را تحمّل نكنم. «4» انوشيروان معاصر پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم بود. البته، قبل از وفات پيغمبر، از بين رفت. همان روز پيغمبر مىگفت: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ.» آن روز، آن حضرت درب تمام علوم را بر روى مردم گشود.
رساله امام صادق عليه السلام دربار علم فيزيك
يكى از جاهاى ديدنى انگليس، كتابخان بريتيش لايبررى «5» است. من كه تنها يك نصف روز به آن جا رفتم،
______________________________
(1) 22. ديلمى، إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 1، ص 165. متن كامل روايت در پانوشت بيستم فصل ششم آمده است.
(2) 23. وسائلالشيعه، ج 27، ص 27.
(3) 24. محمد رىشهرى، العلم والحكمه فى الكتاب و السنه، ص 207- 206. از اين منبع تحقيقى در رابطه با اين سخن در پانوشت بيست و دوم فصل ششم آمده است.
(4) 25. در پىنوشت نوزدهم فصل ششم، مستند آن به تفصيل بيان شده است.
(5) 26. بريتيش لايبررى يا همان كتابخانه بريتانيا. كتابخانه بريتانيا، كتابخانه ملى انگليس است. ساختمان مركزى كتابخانه در لندن واقع شده است و داراى دو شعبه است: يكى بخش روزنامهها در شمال غرب شهر كه به آن كتابخانه روزنامهها مىگويند و ديگرى در غرب ناحيه يورك شاير، در حومه شهرِ ودربى كه مركز تهى مدارك كتابخانه بريتانيا در آن قرار دارد. مجموعه كتابخان بريتانيا، شامل مجموعههاى منحصر به فرد و كميابى است. در حال حاضر، داراى سايت ويژهاى بر روى شبكه اينترنت است. تورق صفحات، يكى از خدمات الكترونيكى جالب كتابخانه است كه بر روى سايت آن ارايه مىشود. منبع: سايت آزمايشى دايره المعارف كتابدارى و اطلاع رسانى
خسته شدم؛ براى اين كه در اين مدت كوتاه مشكل بود من هم جاى اين كتابخانه را ببينم؛ چون اگر قفسههاى اين كتابخانه را بغل هم بچينند، طول آن به بيش از هزار كيلومتر مىرسد. هفتاد درصد كتابهاى اين كتابخانه، كتابهاى ما مسلمانان است. يكى از كتابهاى موجود در اين كتابخانه، رسال الصادق عليها لسلام «1» در دو هزار صفحه است كه در آن، بحثهاى: نور، اجسام و عناصر، ديناميسم و مكانيسم عالم، چشم، شكست نور و گردش خون مطرح شده است. نويسند اين هزار صفحه، جابر بن حيان طرطوسى «2» است كه كلّ اين مباحث را با گوش خود از امام صادق عليهالسلام شنيده و نوشته است. چنين كتابى در اين كتابخانه است.
البته، نگارش چنين كتاب ارزشمندى، خدمت انبياست. نمىدانم چرا برخى پسران و دختران جوان ما را از قرآن، از پيغمبر و از زمان بعثت پيغمبر و به طور كلى از اسلام جدا كردند.
نگاهى به وضعيت دينى و معنوى ايرانيان
من خيلى خوب تاريخ ايران را بلدم. من اين تاريخ را از بخش پيشداديان و از زمان مادها كه در هگمتانه، همدان فعلى، حكومت بر قرار كردند تا حالا به خوبى
______________________________
(1) 27. الرسائل الجعفريه: تنسب إلى الإمام أبى عبد الله جعفر بن محمد الصادق الذى توفى (148) هى خمسمائه (رساله) جمعها و دونها فى ألف صفحه جابر بن حيان المذكور المتلمذ عنده و طبعت فى أستراسبورغ (الذريعه إلى تصانيف الشيعه، ج 10، ص 245).
(2) 28. أبو عبد الله و يقال أبو موسى جابر بن حيان بن عبد الله الطرطوسى الكوفى المعروف بالصوفى:
و فى كشف الظنون: توفى سنه 160. أقوال العلماء فيه: كان حكيما رياضيا فيلسوفا عالما بالنجوم طبيبا منطقيا رصديا مؤلفا مكثرا فى جميع هذه العلوم و غيرها: كالزهد و المواعظ، من أصحاب الامام جعفر الصادق عليه السلام و أحد أبوابه و من كبار الشيعه. الّف ما يزيد على 3900 كتاب فى علوم جلها عقليه و فلسفيه. اما تشيعه: فيدل عليه عد ابن طاوس له فى منجمى الشيعه، و روايه ابنى بسطام عنه عن الصادق عليه السلام، و روايته خمسمائه رساله للصادق عليه السلام كما ذكره اليافعى و أما تلمذه على الصادق عليه السلام: فيدل عليه قول ابن طاوس انه صاحب الصادق عليه السلام و روايه ابنى بسطام عنه عن الصادق عليه السلام، و تصريح اليافعى و ابن خلكان بأنه تلميذه و أنه ألف كتابا يشتمل على خمسمائه رساله من رسائله أعيانالشيعه، ج 4، ص 39- 30 با تلخيص
مىدانم و تك تك شاهان اين دورهها هم در ذهن من است: مادها، هخامنشىها، سلوكىها، ساسانيان، صفاريان، خوارزمشاهيان، مغولان، تيموريان، صفويه، افشاريه، زنديه، قاجاريه و پهلوى. اگر مجال بود نام يكايك اين شاهان را از حالا تا زمان مادها فهرست مىكردم. اين تاريخ ايران است.
زمانى كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث شد، مقدسترين عنصر نزد ملت ايران، آتش بود؛ آنها مىگفتند اين آتش نماينده نيرويى است كه اسمش اهورامزدا است و آن را تعظيم مىكردند؛ پيشش سجده مىكردند، و هميشه آتش را روشن نگه مىداشتند. آتش براى ايرانيان با هزينههايى كه ساسانيان كردند، جنبه معبود داشت. معبود كلم عربى است به معناى پرستششونده. براى اين كه به ذهن نزديك شود كه در ايران قديم چه چيز كمارزشى را مىپرستند و آتش را خدا مىدانستند و چقدر هم آن را مقدس مىشمردند، و پيغمبر آمد اين ملت را از پرستش آتش نجات داد، براى اثبات و ناتوانايى اين معبود ساختگى، مثالى مىزنم. اگر خانمى بچه شش ماه خود را بر روى اين آتشى كه به عنوان معبود و مقدّس در منقل بود، سرپا مىگرفت، با همان دستشويى بچه، خاموش مىشد؛ يعنى خداى ايرانيان با يك دستشويى بچه خاموش مىشد. پيغمبر آمد و ما را از چنين جهالتى نجات داد.
وضعيت حقوق زنان ايرانى پيش از بعثت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم
در كشور ايران آن زمان، زن فقط حقّ مالكيت معادل بيست من جو داشت؛ يعنى اگر زنى بيست و يك من جو داشت، يك من آن را از او مىگرفتند و به او مىگفتند، چنين حقى براى تو نيست؛ زن مالك زمين نبود؛ مالك خانه نبود؛ مالك مغازه نبود؛ مالك كارش هم نبود. پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد و زنان ايران را نجات داد. او گفت اين كه مىگوييد، زن مالك نيست، اشتباه مىكنيد؛ چون زن هم انسان است و مىتواند مالك كار مشروع خود باشد؛ مىتواند مالك بر زمين باشد؛ مىتواند مالك مال باشد؛ مىتواند به مكه برود؛ پس بايد زكات بر او عرضه بشود؛ بايد او اهل انفاق باشد؛ بايد اهل بهشت باشد؛ بايد اين زن پاكدامن باشد. شما على اين جنس چه مىگوييد؟
جفاى برخى از زنان ايرانى به پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم
آيا برخى از دختران و زنان ايران با اين فساد و فتنهاى كه دارند، دارند از پيغمبر قدردانى مىكنند؟ آيا آنها دارند به رسول خدا مىگويند، دستت درد نكند كه ما را نجات دادى. تو آمدى ما را نجات دادى و ما خودمان را اسير فرهنگ آمريكا، اسرائيل و انگليس كرديم، و ما الان هر طورى كه زنان و دختران آنها بيرون مىآيند، ما هم همانطور بيرون مىآييم؛ آنها هر طورى شوهردارى مىكنند، ما هم چنين مىكنيم؛ آنها هر طورى بچه تربيت مىكنند، ما هم همانطور بچه تربيت مىكنيم. پيغمبر هم به اين جور زنها مىگويد، شما اگر مار و عقرب بزاييد و بزرگ كنيد، بهتر از اين بچههايى است كه زاييديد تا آنها را به جان اين ملت بياندازيد كه يا بچهاى است كه مىرود درس مىخواند و مدير مىشود و روز روشن، دويست ميليون تومان را مىدزد، و يا آن بچهاى مىشود كه اين قدر پليس دنبال او مىگردد، تا بعد از دوازده قتل، او را پيدا كند. بچهاى كه سر بچههاى هشت ساله و نه ساله را مىبُريد و بعد آنها را آتش مىزد. آيا اينها همان بچههايى نيستند كه شماها زاييديد؟ آدم وقتى صفح حوادث روزنامهها را مىخواند، مىفهمد پيغمبر چه گفته است. اما خود پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد دخترى تربيت كرد كه پسران اين دختر، حسن و حسين شدند، و دخترانش، زينب كبرى و امكلثوم شدند. مقام امالبنيين با مقام حضرت زهرا عليها السلام قابل مقايسه نيست، ولى فرزند اين زن تربيت شد قرآن، قمر بنىهاشم شد.
انبياء و امامان خيرى براى همه حتى براى دشمنان خود
خداوند مىگويد پيغمبر و بقيه انبياء و ائمه طاهرين را امامانى قرار داديم و تمام آنها را به انجام كارهاى خير امر كردم: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ «1» كار خيرى در اين عالم نيست مگر اين كه آنها بايد آن را انجام بدهند. آنها به علت ايمان خود به خدا و به قيامت، اين كارها را انجام مىدادند. براى همين، هيچ موجود زندهاى از اين انبياء و ائمه رنج نديد. موجود زنده را مىگويم، نه انسان را فقط.
روز دوم محرم هزار نفر براى حمله به ابىعبدالله عليه السلام وارد كربلا شدند. در آن روز هم چون آب آنها تمام شده بود، و در مسير هم آبى نيافته بودند،. همشان تشنه
______________________________
(1) 26. انبياء: 73.
بودند؛ امام حسين عليه السلام به هفتاد نفر همراهان خود فرمود، هر چه آب داريد، به اين تشنهها بدهيد. «1»
على بن طعان يكى از اين هزار نفر بود. او در توصيف اين تشنگى مىگويد، اسب من اين قدر تشنه بود كه تشت آبى را كه برايش آورند، در خوردن آب سرگردان شده بود و انگار گيج بود و نمىدانست چه كند و خود من هم كه خيلى تشنه بودم، نمىتوانستم به آن اسب كمكى بكنم. يك دفعه ديدم، ابىعبدالله عليه السلام آمد و اين تشت را بلند كرد و جلوى اسب من نگه داشت تا آن اسب سيراب شود. «2»
همه از وجود حسين بهره بردند و مىبرند
بايد اعتراف كنم كه مردم ايران امروز ما خيلى با ارزش هستند. زيرا ارزشهاى آنها براى ايمانشان است. سوگند به خدا و روز قيامت كه اين مردم از مردم زمان پيامبر بهتر مىباشند؛ چون خداوند در سوره توبه مىگويد: پيغمبر من، مردم زمان خود را دعوت به جبه جهاد مىكرد، آنها مىگفتند: هوا گرم است، و ما نمىتوانيم بياييم، و يا مىگفتند، هوا سرد است، و ما نمىتوانيم بياييم. «3» ولى وزن ايمان مردم امروز ايران، بيشتر از وزن ايمان مردم آن زمان است. اين مردم بايد به انتظار باشند كه پرده كنار برود و بهشت را به آنان نشان بدهند و بگويند، اين مزد زحمات ايمانىشما است و
______________________________
(1) 27. الإرشاد، ج 2، ص 78. متن كتاب چنين است:
و جاء القوم زهاء ألف فارس مع الحر بن يزيد التميمى حتى وقف هو و خيله مقابل الحسين عليه السلام فى حر الظهيره و الحسين و أصحابه معتمون متقلدو أسيافهم فقال الحسين عليه السلام لفتيانه أسقوا القوم و أرووهم من الماء و رشفوا الخيل ترشيفا ففعلوا و أقبلوا يملئون القصاع و الطساس من الماء ثم يدنونها من الفرس فإذا عب فيها ثلاثا أو أربعا أو خمسا عزلت عنه و سقوا آخر حتى سقوها كلها.
(2) 28. الإرشاد، ج 2، ص 78: متن كتاب چنين است:
فقال على بن الطعان المحاربى كنت مع الحر يومئذ فجئت فى آخر من جاء من أصحابه فلما رأى الحسين عليه السلام ما بى و بفرسى من العطش قال أنخ الراويه و الراويه عندى السقاء ثم قال يا ابن أخى أنخ الجمل فأنخته فقال اشرب فجعلت كلما شربت سال الماء من السقاء فقال الحسين عليه السلام: اخنث السقاء أى اعطفه فلم أدر كيف أفعل فقام فخنثه فشربت و سقيت فرسى. و كان مجىء الحر بن يزيد من القادسيه و كان عبيد الله بن زياد بعث الحصين بن نمير و أمره أن ينزل القادسيه و تقدم الحر بين يديه فى ألف فارس يستقبل بهم حسينا فلم يزل الحر موافقا للحسين عليه السلام.
(3) 29. اشاره به آى هشتاد و يكم سور توبه: فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ*
شما خوبيد؛ ما كه يقين داريم. ما كه مىگويم، منظورم هر كسى كه در رده ما هست؛ مدتى درس خوانده و تا حدى با آيات و روايات آشنا هست. ما يقين داريم كه اين مردم اگر در زمان ابىعبدالله عليه السلام بودند، لشكر او، هفتاد و دو نفر نبود. امام حسين عليه السلام آن روز گفت، من غريبم، اما اگر امروز بود، نمىگفت من غريبم، و آن روز اگر حضرت گفت، من مظلومم، اما اگر اين مردم بودند، او نمىگفت من مظلومم. اين مردم شب و روز، و در برف و در سرما، و درگرما، در كم پولى و بىپولى، عاشقانه خود را فداى ابىعبدلله عليه السلام مىكنند؛ يعنى من از اين ملت مىپرسم، اگر شما در زمان حيات آن حضرت، بوديد، به راستى، به كربلا نمىرفتيد؟ به خدا مىرفتيد.
English