مرگ و عالم آخرت - جلسه دوم (2) - (متن کامل + عناوین)
اهتمام به انجام مستحبات
امام صادق عليه السلام فرمود : بگذار من ثواب عمره را بگويم . ما داريم درباره كرم خدا مىگوييم ، كسى شك يا مقايسه نكند كه چگونه ممكن است . حضرت فرمودند : كسى كه عمرهاى(34) را بجا بياورد ، ثوابش با اين كه سطح زمين را از طلا پر كند و در راه خدا صدقه بدهد ، مساوى است .(35) اين يك كار مستحب است .
مستحب ديگر شركت در تشييع جنازه مؤمن است .(36) مستحب ديگر اين است كه به بيمارستانها برود و بيماران بىكس و كار را عيادت كند .(37) اين كارها مستحب است و خدا مىداند كه چقدر ثواب دارد .
يا چند نفر افراد پولدار با هم به زندانها بروند ، پرونده افراد زندانى را بگيرند و ببينند آنهايى كه مظلومانه بدهكار شده و به زندان افتادهاند ، اينها را نجات دهند . اينها مستحبات اسلام است كه گاهى نيز جنبه واجب به خود مىگيرد .
رئيس تمام مستحبات
اما اين عمل مستحبى كه رئيس همه مستحبات است و من نمىدانم چرا ؟ در قرآن نيز مطرح است كه خداوند كمتر مستحبى را مانند آن مطرح كرده است و آن نماز شب است .
يازده ركعت است كه تمام آن بيست دقيقه هم طول نمىكشد . خدا درباره ثواب آن و آنهايى كه موفق هستند و در دل شب و سحر و مىخوانند ، مىفرمايد :
» فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ «(38)
اينجا از نظر تركيب ادبى آيه ، نكره در سياق نفى است . »لا « در »لا تعلم نفس « نفى است و كلمه »نفس « نيز نكره ؛ چون »النفس « نيست . در اين مواقع كه جمله نفى بيايد ، مىگويند : معنايش افاده عموم مىكند.
يعنى در اين جهان هستى ، از فرشته ، جنّ ، انس و موجودات زنده ديگر ، به هيچ كدام خبر ندادهام كه براى نماز شب چه پاداشى گذاشتهام . فقط خودم مىدانم . ما نمىدانيم چرا خبر نداده است ؛ يعنى كسى نمىتوانسته اين پاداش را هضم كند ؟ نمىدانم ، ولى خدا در قرآن مىفرمايد : خبر ندادهام كه پاداش شاد كنندهاى كه براى اين نماز قرار دادهام ، چيست .(39)
مردن در بهترين حالت
اين دوست ما كه يكى از كارهاى بسيار پنهانش نماز شب بود ، ده ركعت را مىخواند ، نماز يك ركعتى وتر كه قنوت و دعاهاى خيلى زيبايى دارد ، سيصد بار »العفو « و ده مرتبه »يا رب « دارد كه اولياى خدا اين نماز را مىخواندند ، ديگر از گريه به حدّ جان دادن مىرسيدند .
من چند نفر از اينان را در نماز شب پنهانشان ديدهام . آنها فكر مىكردند من خوابم ، ولى من خودم را به خواب زده بودم كه آنان در هر نماز شب ، تا حدّ نفسگير شدن مىرسيدند ؛ يعنى فكر مىكرديم كه دارند جان مىدهند .
چه گريه و نالهاى ! با اين كه هيچ گناهى نداشتند . آن وقت اين كسى كه من با او ده سال رفيق بودم ، اين قسمت قنوت :
» هذا مقامُ العائذ بكَ من النّار «(40)
خدايا ! اين جايگاهى كه من ايستادهام ، جايى است كه در اين نماز و هنگام تاريكى سحر ، از آتش جهنم به تو پناه مىبرم . اين دوست من در حال خواندن اين فراز طورى گريه مىكرد كه اشكهايش جلوى پيراهنش را خيس مىكرد و در همان حال از دنيا رفت .
حال مؤمن و ملك الموت در لحظه مرگ
حالا ملك الموت آمده جان او را بگيرد ، زمانى كه دستش با جان او مماس شده ، چه لذتى برده است ؟ چه لذتى برده وقتى كه در تاريكى سحر آمده ، اما خدا به او گفته است : صبر مىكنى تا رفيق من به قنوت نماز وتر برود ، مانند باران گريه كند ، آن وقت روح او را نزد من بياور .
چون اين ارواح ، ارواح خاصى هستند . اين ارواح به مقام قرب پروردگار مىروند . در روايت دارد : وقتى ملك الموت خيلى از روحها را از بدن در مىآورد و به طرف حضرت حق مىبرد ، خطاب مىرسد : آن را به پستترين جايى كه در اين عالم هست برگردان . او را طرف من نياور .(41)
ملائكه نمىتوانند روح بدبو ، كثيف ، آلوده به ريا ، غرور ، ظلم ، اذيت و مال حرام را به سمت پروردگار دعوت بدهند . آنجا بارگاه قدس است :
» هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ «(42)
لطايفى در اشعار فارسى درباره مرگ
مرگ كه چارهاى از آن نيست ، اما چه كسى به تو گفته است كه آرزوى مرگ كنى ؟ چرا آرزو كنى ؟ در قانون دين نيست كه آرزوى مرگ كنى . در دنيا بمان ، كار كن ، وقت آن كه رسيد ، تو را مىبرند ، اما تو اين گونه برو .
وعده داده بودم كه از ابن سينا و ملك الشعراى بهار شعرى درباره اصل مرگ بخوانم تا » ان الموت شىء لابدّ منه « ترجمه »مرگ چيزى است كه چارهاى از آن ندارد« ، بهتر معلوم شود .
ابن سينا(43) طبيب ، حكيم ، عارف ، فيلسوف ، نويسنده و شاعر بود . مدتى نخست وزير ايران شد ، از هزار سال قبل تا كنون يكى از نابغههاى بشرى بوده است . عمر او طولانى نبود . پنجاه و هفت ساله بود كه از دنيا رفت ، ولى در اين مدت به قدرى زيبا از عمر خود استفاده كرد كه نامش در كل جهان جاويد و ماندنى شده است .
امروزه در ايران و جهان ، در مراكز علمى و دانشگاههاى اروپا و آمريكا ، به عنوان يكى از چهرههاى برجسته علمى دانش طب و فلسفه مطرح است .
هفت ساله بود كه حافظ كل قرآن كريم بود . هجده ساله بود كه در بخارا ، در آن زمان كه رشتههاى علمى محدود بود ، در هيچ رشتهاى معلّمى كه بتواند به علمش اضافه كند ، پيدا نمىكرد ، لذا مجبور به مهاجرت شد . ما خيلى عمر خود را ضايع مىكنيم ، اما هر لحظه براى بيداران عالم يك دنيا ارزش بود .
كسى بود كه داروشناس ، دواشناس و درد شناس بود . كتاب »قانون« را نگاه كنيد ، در هزار سال قبل مسأله سرطان ، سنگ كليه ، رماتيسم عضلات و استخوانها ، درد سر و معده ، زخمهاى درونى و خيلى مسائل ديگر را مطرح كرد . در علم بسيار تيزهوش و قوى بود .
نمونهاى از قدرت علمى ابن سينا
در احوالاتش نوشتهاند : جوانى مريض شد . پدر و مادرش به اين جوان خيلى وابسته بودند . چند جا نزد طبيب بردند ، اما خوب نشد . آخر به ايشان متوسل شدند .
ايشان بالاى سر اين جوان آمد ، رنگ صورت زرد ، بىحال و بىحوصله ، دواهاى طبيب قبل از خودش را ديد ، نبض او را گرفت ، بعد به اهل خانه گفت : اسم كوچههاى اطراف را روى كاغذى بنويسيد . نوشتند و به دست ابن سينا دادند . ابن سينا نبض اين جوان را در دست داشت و كوچهها را نام برد . به اسم يكى از كوچهها رسيد ، نبض اين جوان تند شد . بعد نام خانوادههايى كه در آن محل بودند را برد ، وقتى به نام يكى از خانوادهها رسيد ، نبض جوان خيلى تندتر شد .
ابن سينا گفت : مشكلش معلوم شد . به پدر و مادرش گفت : او جوان با حيايى است ؛ چون در آن كوچه خانهاى هست كه دختر فلان خانواده است . پسر شما آن دختر را ديده و عاشق او شده است . اگر او را براى پسرتان بگيريد ، خوب مىشود . همين كار را كردند و جوان خوب شد .
امام هشتم عليه السلام مىفرمايد : يكى از رحمتهاى خدا به بيمار اين است كه دكتر بيماريش را بفهمد و دوايش را بشناسد .(44)
از جرم گل سياه تا اوج زحل
كردم همه مشكلات كلى را حل
بگشادم بندهاى مشكل به حيل
هر بند گشاده شد ، بجز بند اجل(45)
طبق دانش آن روز ، دانشمند فوق العادهاى بود ، وقتى در مشكلات سياسى ، اجتماعى ، خانوادگى و انواع بيمارىها به او مراجعه مىكردند ، او مشكلات را حل مىكرد .
بند يعنى گره ، حيل يعنى تدبير . فقط فهميدم كه گره مرگ قابل حل كردن نيست و اين گره نيز از اول تولد در گردن همه انسانها روز به روز تنگتر مىشود و »ناگهان بانگ برآمد : خواجه مرد« .
اين همين حرفى است كه پيغمبر صلى الله عليه وآله زدند :
» ان الموت شىء لابدّ منه «
اعتراف ابوالعلاى معرى(46) در زمان مرگ
ايرج ميرزا چه زيبا سروده است:
قصه شنيدم كه بوالعلا به همه عمر
لحم نخورد و ذوات لحم نيازرد(47)
ابوالعلاى معرّى يكى از دانشمندان معروف عرب است كه با سيّد رضى و سيد مرتضى - دو برادر دانشمند شيعه - معاصر است . ويژگىهاى خاصى داشت ، مثلاً گوشت نمىخورد . نه گوسفندى را اجازه مىداد كه در مقابلش بكشند و نه در خوردن حيوان حلال گوشت دخالت مىكرد .
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجهبا(48) به محضر او برد
»دُستور « لغت فارسى است ؛ يعنى طبيب . طبق دستور طبيب، سوپى از جوجه خروس پخته بودند ، براى او آوردند . گفتند : طبيب دستور داده است كه بخوريد تا خوب شويد .
خواجه چو آن طير كشته ديد برابر
اشك تحسّر ز هر دو ديده بيفشرد
گفت چرا ماكيان شدى نشدى شير
تا نتواند كست به خون كشد و خورد
مرگ براى ضعيف امرى طبيعى است
هر قوى اول ضعيف گشت و سپس مرد(49)
اين بن بست قابل باز كردن نيست .
قبض روح از حضرت موسى عليه السلام
قطعه ديگرى از روايت براى شما بگويم كه عجيب است : حضرت موسى عليه السلام سومين پيغمبر اولوالعزم خدا از كوه طور برمىگشت . بيرون مصر ديد فردى مؤدب ، نورانى ، تك و تنها با بيل و كلنگ قبر مىكند .
آمد سلام كرد و كار اين مرد الهى را تماشا مىكرد . ديد خيلى منظم كار مىكند . كندن قبر تمام شد . اين قبركن هيچ چيزى نمىگفت . وقتى تمام شد ، به حضرت موسى بن عمران عليه السلام گفت : آيا در اين قبر مىخوابى تا من ببينم اندازه آن كسى كه مىخواهم دفنش كنم شده يا نه ؟
حضرت گفت : بله . چرا نخوابم ؟ بالاخره مؤمنى از من درخواست كرده است ، من بايد درخواستش را جواب دهم . وارد قبر شد و در آن خوابيد . ديد به اندازه است . آمد برخيزد ، اما آن شخص اجازه نداد . گفت : من ملك الموت هستم . به من گفتهاند : قبر موسى را مىكنى و او را در قبر مىخوابانى ، بعد روحش را قبض مىكنى و ديگر مهلت بيشتر حرف زدن را نداد و جان او را گرفت .(50)
به فكر اين لحظه باشيد . اين لحظهاى است كه قطعاً آمدنى است و هيچ چارهاى از آن نيست . براى آنهايى كه دست خالى هستند، روز بسيار سنگينى است .
صداى چاوشان مردن آيو
بگوش آوازه جان كندن آيو
رفيقان مىروند نوبت به نوبت
واى آن ساعت كه نوبت وا من آيو(51)
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پی نوشت ها:
34) مستدرك الوسائل: 175/10، أَبْوَابُ الْعُمْرَةِ، باب 1، فى وُجُوبِهَا عَلَى الْمُسْتَطِيعِ، حديث 11778؛ »عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله الْحَجُّ ثَوَابُهُ الْجَنَّةُ وَ الْعُمْرَةُ كَفَّارَةُ كُلِّ ذَنْبٍ.«
35) إرشاد القلوب إلى الصواب: 146/1، الباب السادس و الأربعون من كلام أمير المؤمنين و الأئمة عليهم السلام؛ »عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام أَنَّهُ سُئِلَ أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ قَالَ مَا مِنْ شَيْءٍ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ يَعْدِلُ هَذِهِ الصَّلَاةَ وَ لَا بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ الصَّلَاةِ شَيْءٌ يَعْدِلُ الزَّكَاةَ وَ لَا بَعْدَ الزَّكَاةِ يَعْدِلُ الْحَجَّ وَ فَاتِحَةُ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ خَاتِمَتُهُ مَعْرِفَتُنَا وَ لَا شَيْءَ بَعْدَ ذَلِكَ كَبِرِّ الْإِخْوَانِ وَ الْمُوَاسَاةِ يبذل ]بِبَذْلِ الدِّينَارِ وَ الدِّرْهَمِ فَإِنَّهُمَا حَجَرَانِ مَمْسُوخَانِ بِهِمَا امْتَحَنَ اللَّهُ خَلْقَهُ بَعْدَ الَّذِي عَدَّدْتُ لَكَ وَ مَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَسْرَعَ غِنَاءً وَ لَا أَنْفَى لِلْفَقْرِ مِنْ إِدْمَانِ حَجِّ هَذَا الْبَيْتِ وَ صَلَاةٌ فَرِيضَةٌ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ أَلْفَ حَجَّةٍ وَ أَلْفَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَاتٍ مُتَقَبَّلَاتٍ وَ الْحَجَّةُ عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ بَيْتٍ مَمْلُوءٍ ذَهَباً لَا بَلْ خَيْرٌ مِنْ مِلْءِ الدُّنْيَا ذَهَباً وَ فِضَّةً يُنْفَقُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً × لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ تَنْفِيسُ كُرْبَتِهِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَجَّةٍ وَ طَوَافٍ وَ عُمْرَةٍ حَتَّى عَدَّ عَشَرَةً ثُمَّ رَفَعَ يَدَهُ وَ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَمَلُّوا مِنَ الْخَيْرِ وَ لَا تَكْسَلُوا فَإِنَّ اللَّهَ Uوَ رَسُولَهُ غَنِيَّانِ عَنْكُمْ وَ عَنْ أَعْمَالِكُمْ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ إِنَّمَا أَرَادَ اللَّهُ U بِلُطْفِهِ سَبَباً يُدْخِلُكُمُ الْجَنَّةَ بِه.«
36) وسائل الشيعه: 142/3، حديث 3235؛ »عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ كَانَ فِيمَا نَاجَى بِهِ مُوسَى رَبَّهُ أَنْ قَالَ يَا رَبِّ مَا لِمَنْ شَيَّعَ جَنَازَةً قَالَ أُوَكِّلُ بِهِ مَلَائِكَةً مِنْ مَلَائِكَتِي مَعَهُمْ رَايَاتٌ يُشَيِّعُونَهُمْ مِنْ قُبُورِهِمْ إِلَى مَحْشَرِهِمْ.«
37) وسائل الشيعه: 419/2 ، بَابُ 11، تَأَكُّدِ اسْتِحْبَابِ الْعِيَادَةِ، حديث 2521؛ »عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ أَيُّمَا مُؤْمِنٍ عَادَ مُؤْمِناً مَرِيضاً حِينَ يُصْبِحُ شَيَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ فَإِذَا قَعَدَ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ وَ اسْتَغْفَرُوا لَهُ حَتَّى يُمْسِيَ وَ إِنْ عَادَهُ مَسَاءً كَانَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ حَتَّى يُصْبِحَ.«
حديث 2522؛ »عَنْ مُيَسِّرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام يَقُولُ مَنْ عَادَ امْرَأً مُسْلِماً فِي مَرَضِهِ صَلَّى عَلَيْهِ يَوْمَئِذٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ إِنْ كَانَ صَبَاحاً حَتَّى يُمْسُوا وَ إِنْ كَانَ مَسَاءً حَتَّى يُصْبِحُوا مَعَ أَنَّ لَهُ خَرِيفاً فِي الْجَنَّةِ.«
38) سجده (17 : (32؛ »پس هيچ كس نمىداند چه چيزهايى كه مايه شادمانى و خوشحالى آنان است به پاداش اعمالى كه همواره انجام مىدادهاند ، براى آنان پنهان داشتهاند .«
39) من لايحضره الفقيه: 484/1، بَابُ صَلَاةِ اللَّيْلِ؛ »قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِنَبِيِّهِ صلى الله عليه وآله: اسراء (17 : (79؛ »وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً « فَصَارَتْ صَلَاةُ اللَّيْلِ فَرِيضَةً عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وآله لِقَوْلِ اللَّهِ U فَتَهَجَّدْ وَ هِيَ لِغَيْرِهِ سُنَّةٌ وَ نَافِلَةٌ.«
حديث 1399؛ »وَ قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وآله فِي وَصِيَّتِهِ لِعَلِيٍّ عليه السلام يَا عَلِيُّ عَلَيْكَ بِصَلَاةِ اللَّيْلِ وَ عَلَيْكَ بِصَلَاةِ اللَّيْلِ وَ عَلَيْكَ بِصَلَاةِ اللَّيْل.«
من لايحضره الفقيه: 1/485، بَابُ صَلَاةِ اللَّيْل، حديث 1400؛ »وَ رُوِيَ أَنَّ مَنْ قَرَأَ فِي الرَّكْعَتَيْنِ الْأَوَّلَتَيْنِ مِنْ صَلَاةِ اللَّيْلِ فِي كُلِّ رَكْعَةٍ مِنْهُمَا الْحَمْدَ مَرَّةً وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ثَلَاثِينَمَرَّةً انْفَتَلَ وَ لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ U ذَنْبٌ إِلَّا غَفَرَ لَهُ.«
40) من لايحضره الفقيه: 489/1، باب دعاء قنوت الوتر، حديث 1406؛ »عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ فِي الْوَتْرِ سَبْعِينَ مَرَّةً تَنْصِبُ يَدَكَ الْيُسْرَى وَ تَعُدُّ بِالْيُمْنَى الِاسْتِغْفَارَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي الْوَتْرِ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ يَقُولُ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ سَبْعَ مَرَّاتٍ.«
41) بحار الأنوار: 167/79، باب 20، النوادر؛ »وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رُبَّمَا أَمَرَ مَلَكَ الْمَوْتِ عليه السلام فَرَدَّدَ نَفْسَ الْمُؤْمِنِ لِيُخْرِجَهَا مِنْ أَهْوَنِ الْمَوَاضِعِ عَلَيْهِ وَ يَرَى النَّاسُ أَنَّهُ شُدِّدَ عَلَيْهِ وَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رُبَّمَا أَمَرَ مَلَكَ الْمَوْتِ بِالتَّشْدِيدِ عَلَى الْكَافِرَ فَيَجْذِبُ نَفْسَهُ جَذْبَةً وَاحِدَةً كَمَا يُجْذَبُ السَّفُّودُ مِنَ الصُّوفِ الْمَبْلُولِ وَ يَرَى النَّاسُ أَنَّهُ هُوِّنَ عَلَيْهِ.«
42) حشر (23 : (59؛ »همان فرمانرواى پاك ، سالم از هر عيب و نقص ، ايمنى بخش .«
43) شرح حال ايشان در كتاب ارزش عمر و راه هزينه آن، جلسه 15 آمده است.
44) در تاييد روايت اين داستان بيان شده:
طب النبى صلى الله عليه وآله و طب الصادق عليه السلام، روش تندرستى در اسلام: 67؛ طب امام صادق عليه السلام: 59
اميرالمؤمنين از بعضى از خيابانهاى بصره عبور مىكرد كه با جمعيت بزرگى مواجه شد و ديد مردم گردنهاى خود را بالا مىبرند و چشم خود را تيز مىكنند تا چيزى را ببينند، به سوى آنان رفت تا ببيند علت اجتماع آنها چيست؟ پس ديد جوانى زيبا با لباسى فاخر با وقار و هيبت روى يك تخت نشسته و مردم ظرفهايى پر از آب پيش اومىآورند و او به آنها نگاه مىكند و به هر كس دوايى مىگويد امام پيش آمد و فرمود: سلام بر تو اى طبيب! آيا نزد تو هيچ دوايى براى گناهان پيدا مىشود؟ كه مردم سخت به آن نياز دارند خداوند تو را رحمت كند. طبيب سر خود را پايين انداخت و سخنى نگفت. امام بار دوم سخن خود را تكرار كرد، پس او حرفى نزد امام بار سوم تكرار كرد، طبيب سر خود را بلند كرد و جواب سلام داد و گفت: آيا تو داروى گناهان را مىشناسى خدا تو را مبارك گرداند؟ امام فرمود: آرى. گفت: پس براى من تعريف كن. فرمود: به باغ ايمان مىروى و ريشههاى نيت و پشيمانى و برگ تدبر و تخم پرهيزگارى و ميوه فقه و شاخههاى يقين و اخلاص و پوست اجتهاد و ريشه توكل و غنچه عبرت آموزى و ساقه انابه پادزهر تواضع را با قلبى آماده و فهمى بسيار با انگشتان تصديق و كف توفيق مىگيرى آنگاه آنها را در طبق تحقيق مىگذارى و با آب ديدگان مىشويى سپس آنها را در ديك اميد مىگذارى و آتش شوق بر آن روشن مىكنى تا اينكه كف حكمت بالا آيد، سپس آن را در صحيفههاى رضا خالى مىكنى و با بادزنهاى استغفار باد مىزنى، براى تو شربت تازهاى به وجود مىآيد پس آن را در جايى كه جز خدا تو را نمىبيند مىخورى، اين شربت، گناهان را از تو زايل مىكند و ديگر گناهى بر تو نمىماند.
45) منسوب به خيام.
46) ابوالعلاء معرى: احمد بن عبداللّه بن سليمان تنوخى شاعر و انديشمند برجسته نابيناى عرب. ابوالعلا در معرة النعمان، شهر كوچكى ميان حلب و حماة زاده شد.
ابوالعلاء در 86 سالگى، پس از 3 روز بيمارى كه در اثر آن نيروى فكرى خود را نيزاز دست داده بود و در املا دچار خلط و اشتباه مىشد. در 13 ربيع الاول 449 هجرى قمرى درگذشت، گور وى همچنان در معرة النعمان برجاى مانده است.
ابوالعلاء از معدود شاعرانى است كه در مدح و ستايش صاحبان مال و جاه - جز براى دو سه تن، آن هم در شعرهاى دوران جوانىاش - شعر نسروده است. وى در مقدمه ديوانش »سقط الزند« صريحاً مىگويد كه هرگز سرودهاى خود را به گوش رئيسان نرسانده و در طلب پاداش مدح كسى را نگفته است. )دائرة المعارف بزرگ اسلامى: 10/6)
47) ايرج ميرزا.
48) جوجهبا: آش يا سوپ جوجه.
49) ايرج ميرزا.
50) الأمالى للصدوق: 232، المجلس الحادي و الأربعون؛ بحار الأنوار: 365/13، باب 12؛ »عَنِ ابْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام أَخْبِرْنِي بِوَفَاةِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ عليه السلام . . . رَبِّي U قَالَ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَى مَلَكِ الْمَوْتِ لَا تَقْبِضْ رُوحَهُ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الَّذِي يُرِيدُ ذَلِكَ وَ خَرَجَ مَلَكُ الْمَوْتِ فَمَكَثَ مُوسَى مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَمْكُثَ بَعْدَ ذَلِكَ وَ دَعَا يُوشَعَ بْنَ نُونٍ فَأَوْصَى إِلَيْهِ وَ أَمَرَهُ بِكِتْمَانِ أَمْرِهِ وَ بِأَنْ يُوصِيَ بَعْدَهُ إِلَى مَنْ يَقُومُ بِالْأَمْرِ وَ غَابَ مُوسَى عليه السلام عَنْ قَوْمِهِ فَمَرَّ فِي غَيبَتِهِ بِرَجُلٍ وَ هُوَ يَحْفِرُ قَبْراً فَقَالَ لَهُ أَ لَا أُعِينُكَ عَلَى حَفْرِ هَذَا الْقَبْرِ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ بَلَى فَأَعَانَهُ حَتَّى حَفَرَ الْقَبْرَ وَ سَوَّى اللَّحْدَ ثُمَّ اضْطَجَعَ فِيهِ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ عليه السلام لِيَنْظُرَ كَيْفَ هُوَ فَكَشَفَ لَهُ عَنِ الْغِطَاءِ فَرَأَى مَكَانَهُ مِنَ الْجَنَّةِ فَقَالَ يَا رَبِّ اقْبِضْنِي إِلَيْكَ فَقَبَضَ مَلَكُ الْمَوْتِ رُوحَهُ مَكَانَهُ وَ دَفَنَهُ فِي الْقَبْرِ وَ سَوَّى عَلَيْهِ التُّرَابَ وَ كَانَ الَّذِي يَحْفِرُ الْقَبْرَ مَلَكٌ فِي صُورَةِ آدَمِيٍّ وَ كَانَ ذَلِكَ فِي التِّيهِ فَصَاحَ صَائِحٌ مِنَ السَّمَاءِ مَاتَ مُوسَى كَلِيمُ اللَّهِ. . . .«
51) باباطاهر عريان.
English