مرگ و عالم آخرت - جلسه چهارم (1) - (متن کامل + عناوین)
عمر فانى
سخنرانى پيامبر صلى الله عليه وآله درباره مرگ
تهران، مسجد حضرت امير رمضان 1383
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله در شهر مدينه در ارتباط با هشدار نسبت به انتقال انسان به عالم آخرت ، سخنرانى بسيار مهمى داشتند كه متن اين سخنرانى را كتاب شريف »اصول كافى « ، جلد دوم ، در باب فضل قرآن مجيد نقل مىكند و راوى اين سخنرانى نيز مقداد بن اسود(76) كه از چهرههاى برجسته ايمان ، عمل صالح و اخلاق پاك و فوق العاده مورد توجه رسول خدا صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است .
علماى اهل تسنن نيز متن اين سخنرانى را در كتاب شانزده جلدى »كنز العمال « نقل مىكنند و راوى اين روايت در كتب آنها ، وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام است . معلوم مىشود در آن سخنرانى مهم هم مقداد حضور داشته و هم اميرالمؤمنين عليه السلام كه نقل فرمودهاند .
قوانين ضرورى حاكم بر عالم
مقداد مىگويد : پيغمبر صلى الله عليه وآله سخنرانى خود را با اين جملات شروع كردند : » أيّها الناس « . نفرمودند : »أيّها المؤمنون « اى امت من ؛ چون مطالبى را كه مىخواستند بيان كنند ، سلسله جرياناتى است كه بر آحاد مرد و زن عالم حاكم است و خروج از اين حاكميت براى احدى ميسّر نيست . انسان بخواهد يا نخواهد ، قوى باشد يا ضعيف ، محكوم اين جريانات است و همين محكوم بودن انسان و موجودات نسبت به جرياناتى كه در عالم حاكم است ، دليل بر وجود پروردگار است ؛ چون اگر مسأله خدا در كار نبود ، همه چيز در اين عالم ثابت ، ازلى و ابدى بود .
حدوث عالم ، دليل بر وجود خدا
اين كه براى همه دانشمندان ثابت است كه خلقت جهان ابتدا دارد ؛ يعنى روزگارى نبوده و بعد رخ نشان داده است و براى آنان ثابت است كه روزى خواهد رسيد كه اين نظام از هم بپاشد و به هم بخورد .
خود اينها دليل بر اين است كه جهان به خودش متكى نيست ، آن را به وجود آوردهاند و اين كه به وجودآورنده جهان را از اين صورت و نظام درخواهد آورد . براى آنان ثابت است كه خورشيد چراغ ابدى نيست ، بلكه پايانپذير است ، موجودات عالم ثابت ، دايمى و پايان ناپذير نيستند و براى اهل انصاف روشن است كه چون جهان روزگارى نبوده ، پس نبود ، نمىتواند باعث بود باشد ؛ چون آن زمانى كه نبود ، در حال نبودن كه نمىتواند باعث به وجود آوردن خود باشد .
پس بايد شخصى عاقل ، حكيم ، حسابگر و ناظمى باشد كه جهان را به وجود آورده باشد و اين به وجود آورده شده نيز تحت تصرّف حكيمانه اوست و همه تغييرات و تحوّلها به وسيله او انجام مىگيرد .
چگونگى شناخت خدا توسط اميرالمؤمنين عليه السلام
روزى مردى از اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال جالبى كرد و حضرت نيز پاسخ خيلى جالبى به او دادند . به اميرالمؤمنين عرض كرد : شما چگونه خدا را شناختيد ؟ حضرت فرمودند :
» بفسخ العزائم و حلِّ العقود و نقض الهمم «(77)
اين كه ما براى حركات و انجام امور قصد جدّى مىكنيم ، ولى در بيرون غير از آنى مىشود كه ما قصد كرديم ، يا براى انجام برنامهاى نقشههايى مىكشيم ، اما نقشه به هم مىخورد ، معلوم مىشود كه فوق همه جريانات عالم ، شخصى مدبّر ، حكيم و قدرتمندى هست كه خيلى راحت اراده مىكند تا جريانى كه ما اراده كرديم ، غير از آن واقع شود . من به اين كيفيت خدا را شناختم ؛ چون اگر فوق موجودات ، كارگردانى نبود ، همه جريانات در اين عالم يكرنگ ، يك نقش و ثابت بود .
براى همه دانشمندان گذشته و حال ثابت شده است كه هر متحرّكى محرّك دارد و حركت ذاتى ندارد . نظام عالم ، گياهان ، درياها ، موجودات ذرّه بينى و كيهانى ، كه پروردگار عالم درباره اين مجموعه در قرآن به صورت اشارهاى ، هفتصد آيه نازل كرده است ، مىتوانيم با نظر كردن به اين آينه عظيم ، جمال حضرت حق را مشاهده كنيم . آنهايى كه اهلش هستند ، اهل مشاهده و ديدن هستند .
جستجوى همگانى به دنبال خالق
مرحوم حاج ملاّ هادى سبزوارى(78) شعرى علمى دارند كه با اين شعر شروع مىشود :
اى به ره جستجوى نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به دير ، كيست جز او ؟ اوست اوست
او اهل ديدن و مشاهده بود . هم با چشم سر هم با چشم دل، اهل نگاه كردن دقيق در آينه هستى بود. بعد از نگاه كردن در آيينه هستى ، جمال صاحب هستى را مشاهده مىكرد . لذا در هشتاد سال عمرش ، از اول جوانى و غرور آن تا روز مرگ ، تمام حركاتش براساس خواسته وجود مقدس حضرت حق نظام داده شد ؛ يعنى بىخدا در اين عالم قدمى برنداشت .
حركت جوهرى موجودات به سمت پروردگار
اگر ما اهل جستجو نباشيم نيز ذرّه ذرّه اعضاى وجود ما ، به صورت مجموع بدن و روح ، بىخبر از ما در جستجوى صاحب خود - پروردگار - هستند .
اين مطلب را در آلمان ، در بعضى از كتابها و مجلات نوشتند كه وقتى زير ميكرسكوپ گلبولهاى قرمز خون را ديدند ، بر هر كدام طرح و نقشهاى به صورت »اللّه« وجود دارد .
چقدر گذشتگان ما زيبا گفتهاند كه :
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است
ما كجاييم و ملامت گر بيكار كجا(79)
اين شعر از غزل زيباى حافظ است كه با اين خط شروع مىشود :
اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيّار كجاست(80)
همه موجودات جستجوگر هستند .
انتهاى جستجوى عالم
ما با اين تركيب وجودى ، غافل و در حال فراموشى هستيم ، اما تك تك سلول وجود ما ، در حركت به سوى خدا است :
» إِلَى رَبِّكَ مُنتَهَيهَآ «(81)
» وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ «(82)
آيات رجوع موجودات به پروردگار در قرآن فراوان است .
هزاران كار است ، حال من نمىفهمم و يا متوجه نيستم ، آنها كار خود را مىكنند . بدن هوا ، غذا ، نور و دوام حيات مىخواهد ، آن هم از تو ، اگر از تو نخواهد ، از چه كسى بخواهد ؟ كار در دست چه كسى است ؟ اگر كار در دست غير از تو بود كه كارها گره مىخورد . اگر هر كارى ثابت بود و در دست تو نبود ، براى چه اين همه گره به كارها مىخورد ؟ اين بنبستها براى چه به وجود مىآيد ؟
آن كسى كه در كار عقل ، خرد و انديشه است ، حرفهايش منطقى و حكيمانه است ، ولى آن كسى كه عقلى بيكار دارد ؛ يعنى عقل دارد ، ولى بهرهاى از آن نمىبرد و تمام حركات او در بدن مادى متمركز است كه كار آن پرداختن به شكم و شهوت است ، چنين آدمى اسير شكم ، شهوت و ياوهگويى است .(83)
اما كسى كه به عقل ، خرد و انديشه متّكى است، گرچه سواد زيادى نداشته باشد ، اما حرفهايش منطقى است و گفتار و مطالب اعتقادى او تا حدّ زيادى درست است . اگر اهل معرفت باشد ، مطالبش نمونه مطالب آسمانى و ملكوتى است .
جستجوگرانِ گم كننده مصداق
آنهايى كه به مسجد الحرام مىروند ، دنبال چه كسى هستند ؟
اى به ره جستجوى نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به دير ، كيست جز او ؟ اوست اوست(84)
آن كسى كه به دير ، آتشكده و بتخانه رفته است نيز به دنبال همان است ، اما مصداق صاحب هستى را اشتباه گرفته است .
او نيز به دنبال پروردگار است ، ولى در بت و آتش متوقف شده است . بايد از آنها رد مىشد تا به حضرت حق مىرسيد . بايد از پول و قدرت فرعون رد مىشد تا به حق مىرسيد . او به دنبال حق است ، ولى در بت معطل شده است و به گمان باطل خودش كه حق اين است ، بتپرست شده است .
اثبات وحدانيت خدا ، هدف انبيا عليهم السلام
انبيا عليهم السلام براى اثبات خدا نيامدند ، بلكه آمدند فقط به مردم بگويند : »لا اله الا الله « جز خدا معبودى وجود ندارد . اين چيزهايى كه شما به عنوان معبود گرفتهايد ، معبود باطلى هستند . انبيا عليهم السلام هرگز براى اثبات خدا نيامدند ؛ چون وجود خدا به قدرى روشن است كه اثبات نمىخواهد . مگر در قرآن نمىفرمايد :
» وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ «(85)
من از رگ گردن ؛ يعنى از جان به آنان نزديكتر هستم . گم نيست كه به دنبالش بگردند .
فروغى بسطامى مىفرمايد : خدا ناپيدا نيست كه آن را پيدا كنند .
كى رفتهاى ز دل كه تمنا كنم تو را
كى بودهاى نهفته كه پيدا كنم تو را(86)
در اين عالم همه چيز در كنار نور او است كه ديده مىشود :
» اللَّهُ نُورُ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ «(87)
اگر خود را غايب كند ، همه عالم در ظلمت ابدى فرو مىرود . كنار او است كه همه چيز حركت مىكند .
»يا من هو اختفى لفرط نوره«(88)
يارِ در خانه
آن كسى كه منكر پروردگار است ، با قدرت خدا زبانش مىگردد كه منكر مىشود ، و الا اگر نيروى زبان او را بگيرد ، آن زبان لال است .
اى به ره جستجوى نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به دير كيست جز او؟ اوست اوست
ادامه مىدهد تا به اينجا مىرسد :
يار در اين انجمن ، يوسف سيمين بدن
آينه خوان جهان ، او به همه روبروست(89)
انجمن در اصطلاح مرحوم حاجى ، عالم آفرينش است . »خوان « يعنى صحنه ، عرصه ، ميدان .
محدوده حكومت پروردگار
خدا مىفرمايد :
» فَأَيْنََما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ «(90)
به هر طرف كه رو كنيد ، روى خدا به همان جهت است :
» و لا يمكن الفرار من حكومتك «(91)
از اين حاكميت راه فرارى وجود ندارد . جريان حاكمى است كه نمىشود حاكميتش را سلب كرد ، لذا دليل بر وجود پروردگار است .
پی نوشت ها:
76) مِقداد بن عمر بن ثعلبة بن مالك بن ربيعه حضرمى زهرى كندى: از اصحاب رسول اكرم صلى الله عليه وآله. وى از مردم حضرموت است و چون در دوران جاهليت ميان او و ابن شمر بن حجر كندى جنگى روى داد و مقداد به شمشير پاى وى را مجروح ساخت از آنجا بگريخت و به مكه آمد و اسود بن عبد يغوث زهرى او را به فرزندى پذيرفت، بدين جهت او را ابن اسود و زهرى گفتند و چون با قبيله كنده هم پيمان بود او را كندى نيز مىگفتند و از حيث فاميل وى بهرانى است.
مقداد از بزرگان صحابه و مردى فاضل و دانشمند و شجاع و يكى از هفت نفرى است كه در آغاز بعثت اسلام آوردند و در حديث رسول صلى الله عليه وآله آمده: »انّ اللّه U امرنى بحبّ اربعة و اخبرنى انه يحبهم: على و والمقداد و ابوذر و سلمان«. وى در غزوات پيغمبر از بدر و احد و ساير جنگها شركت نمود و پيغمبر صلى الله عليه وآله دختر زبير بن عبدالمطلب به نام ضباعه به كابين او در آورد.
مرحوم كشى در رجال خود آورده كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله هيچ صحابى نماند جز آنكه شبههاى به دلش خطور كرد جز مقداد كه در آن فتنه دلش بسان پاره آهن بود. )بحار: 438/22)
وى به سال 33 در جرف يك فرسنگى مدينه وفات يافت و جنازهاش را به بقيع حمل نمودند و در آنجا به خاك سپردند.
مقداد را پسرى به نام معبد بود كه در جنگ جمل با لشكر عايشه بود و در آنجا به قتل رسيد و چون اميرالمؤمنين عليه السلام از كنار جسد او مىگذشت فرمود: خدا رحمت كند مقداد را كه اگر زنده بود راهى جز اين مىپيمود. و هنگامى كه عمار ياسر جسد را بديد گفت: الحمدللّه، خداوند معبد را به سزاى عمل خويش رساند و او را به خاك هلاك افكند، به خدا سوگند اى اميرالمؤمنين كسى كه از حق عدول كند نزد من تفاوتى نباشد كه پسر چه كسى بود. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كناد و جزاى خيرت دهاد. )معارف و معاريف: 553/9)
77) نهج البلاغه: حكمت 250؛ »وَ قَالَ عليه السلام عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ.«
78) شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 28 آمده است.
79) حافظ شيرازى.
80) حافظ شيرازى.
81) نازعات (44 : (79؛ »نهايتش به سوى پروردگار توست ] كيفيت برپا شدن و زمان وقوع و اوصافش را كسى جز خدا نمىداند .«
82) بقره (245 : (2؛ »به سوى او بازگردانده مىشويد .«
83) الكافى: 20/1، كتاب العقل و الجهل، حديث 13؛ »قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام الْعَقْلُ غِطَاءٌ سَتِيرٌ وَ الْفَضْلُ جَمَالٌ ظَاهِرٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِكَ بِفَضْلِكَ وَ قَاتِلْ هَوَاكَ بِعَقْلِكَ تَسْلَمْ لَكَ الْمَوَدَّةُ وَ تَظْهَرْ لَكَ الْمَحَبَّةُ.«
الكافى: 27/1، كتاب العقل و الجهل، حديث 30؛ »قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام مَنِ اسْتَحْكَمَتْ لِي فِيهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصَالِ الْخَيْرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَيْهَا وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ مَا سِوَاهَا وَ لَا أَغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لَا دِينٍ لِأَنَّ مُفَارَقَةَ الدِّينِ مُفَارَقَةُ الْأَمْنِ فَلَا يَتَهَنَّأُ بِحَيَاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَيَاةِ وَ لَا يُقَاسُ إِلَّا بِالْأَمْوَاتِ.«
84) حاج ملا هادى سبزوارى رحمه الله.
85) ق (17 : (50؛ »و ما به او از رگ گردن نزديكتريم .«
86) فروغى بسطامى )ديوان اشعار(.
87) نور (35 : (24؛ »خدا نور آسمانها و زمين است .«
88) تفسير الصراط المستقيم: 177/3، استبصار؛ »قال الحكيم المتأله السبزواري: يا من هو اختفى لفرط نوره الظاهر الباطن في ظهوره.«
89) مرحوم ملا هادى سبزوارى.
90) بقره (115 : (2؛ »پس به هر كجا رو كنيد آنجا روى خداست .«
English