سلامتى دين در عزلت
اگر با مراتبى كه در جملات گذشته بيان شد، نتوانى سلامتى بدست آرى و در مقام حفظش برآيى، پس معاشرت و اختلاط و آميزش خود را با اكثر مردم كه از گناه و آزار و ظلم و اذيت به ديگران و كشاندن انسان به گناه و بدحالى و بىحالى و كسالت از عبادت خوددارى ندارند قطع كن و به سنگر پر قيمت كنارهگيرى از اينگونه مردم پناهنده شو.
و اگر قدرت بر چنين ترك رابطهاى را نداشتى، رفيق سكوت شو و نگفتن و كم گفتن را شعار خود قرار ده، هر چند منافع سكوت با عزلت از بدان قابل مقايسه نيست، چرا كه در سكوت، انسان حرف ديگران را ممكن است نزند، ولى ممكن نيست حرف ديگران را نشنود، ولى در عزلت هم حرف نمىزند و هم حرف نمىشنود.
و اگر نتوانى ملازم با سكوت شوى، پس به اندازه ضرورت و به طريقى كه منجر به خسران معنوى نشود حرف بزن، گر چه اين حرف زدن از نظر ارزش به سكوت نمىرسد، چرا كه هر كس ناچار به حرف باشد، پرهيزش از سخن لغو، بسيار مشكل است.
و اگر با اين مراتب، به سربردنت مشكل است و نتوانى از اين طرق به سلامت واقعى برسى و قدرت حفظ آن را نداشته باشى، لاعلاج تن به مسافرت بده و از شهرى به شهرى برو، نفس را در وادى تمام شدن قرار بده كه با سفرهاى متعدد عمر و وقت تمام شود، بهتر از آن است كه دين و ايمان ضايع گردد.
در سفر مواظب باش كه نفس ميل به بدى و تيرگى و كدورت نكند و پاكى آيينه دل از دست نرود و احوال درونت از خشوع و صبر منحرف نشود، آرى سفر گاهى علاج گناه و بدبختى است و اگر راه سلامت و نجات از وساوس و اغواهاى شياطين درونى و برونى سفر باشد، بايد سفر رفت و طريق عالى مهاجرت پيش گرفت ورنه بر اساس آيات قرآن مسؤول ماندن در محل و از دست دادن دين، خود انسان است و به اين خاطر به عذاب الهى دچار خواهد شد چنانچه در آيه شريفه آمده :
آنان كه به ترك هجرت ظالم برخود بودند، فرشتگان به وقت جان گرفتن از آنان به آنان مىگويند: شما در كار دين و سعادت خود در چه چيز بوديد؟ و با چه طايفهاى و در كجا به سر برديد؟ اينان بر طريق اقامه عذر مىگويند ما در زمين و در شهر خود جزء عاجزان و ناتوانان بوديم، در حدى كه كفر و شرك و عصيان بر ما غلبه كرد!! فرشتگان مىگويند: آيا زمين الهى، زمين با وسعتى نبود كه شما از وطن خود به جاى ديگر زمين رويد تا ايمان و دينتان سالم بماند؟
[وَانْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبادِ اللّهِ الصالِحينَ وَلا تُنافِسِ الأَشْكالَ وَلا تُنازِعِ الأضْدادَ وَمَنْ قالَ لَكَ أنا فَقُلْ أنْتَ وَلا تَدَّعِ شَيْئاً وَإنْ أحاطَ بِهِ عِلْمُكَ وَتَحَقَّقَتْ بِهِ مَعْرِفَتُكَ وَلا تَكْشِفْ سِرَّكَ إلّالِمَنْ هُوَ أشْرَفُ مِنْكَ فِى الدّينِ فَتَجِدُ الشَّرَفَ وَإذا فَعَلْتَ ذلِكَ أصَبْتَ السّلامَةَ وَبَقيتَ مَعَ اللّهِ بِلا عَلاقَةٍ]
چه در سفر، چه در حضر و چه در هر وقتى از اوقات، نشست و برخاست با عباد صالح حضرت حق را غنيمت بدان كه معاشرت با اينان عامل انتقال علوم و آداب و احوالات ايشان به وجود توست و با كسانى كه به ظاهر انسانند ولى در باطن و در حالات از انسانيت دورند، هم صحبت مباش و با آنان كه راهشان و اخلاقشان با تو يكى نيست به منازعه و جدال و جار و جنجال بر نخيز و سعى داشته باش با اين گونه ديو صفتان به مدارا و مماشات رفتار كنى. به هر چه كه به آن علم دارى نسبت به آن ادعاى قطعيت مكن، چرا كه علم قطعى، فقط علم خدا و انبيا و امامان است ولى علوم بشرى علوم حتمى و قطعى نيست و جايى براى ادعاى قطعيت در علوم انسانى كه هر لحظه با پيشرفت دانش قابل تغيير است، نمىباشد.
سرّ و ضمير خود را به كسى جز به آن انسانى كه در ديندارى قوىتر از توست مگو كه با سير اين طريق به شرف و مجد دست خواهى يافت، چون اين برنامهها را بكار بردى به سلامت رسيدهاى و بدون حاجب و مانع به دوست حقيقى خود، حضرت رب العزه متصل شدهاى.
در فضاى سلامت و درستى، قلب منبع واردات الهى مىگردد و نفس به مقام قدس ميل پيدا مىكند و روح براى پرواز در اوج ملكوت آماده مىشود و انسان لذت خلوت با دوست را به كام جان خواهد چشيد و در اين هنگام ساقى، جام مىعشق و محبت به كام عاشق خواهد ريخت، به نحوى كه انسان به شور و مستى دائم دست يابد و هر لحظه با زبان حال به پيشگاه محبوب حقيقى خواهد گفت:
|
اى رشته جانم را با وصل تو پيوندى |
وز سلسله زلفت بر پاى دلم بندى |
|
|
نى كشور خوبى را باشد چو تو سلطانى |
نى در همه عالم باشد به تو مانندى |
|
|
دل را نبود در بر بىعشق تو آرامى |
جان را نبود با تن بىمهر تو پيوندى |
|
|
از بندگيت دارم صد شكر عجب نبود |
گر بندهاى آزادى دارد زخداوندى |
|
|
در عشق نصيحتها گويند چرا ليكن |
مشنو كه شود عاقل ديوانه هر پندى |
|
|
سر دل عاشق را انكار كند عاقل |
كين نكته نمىگنجد در فهم خردمندى |
|
|
هم سرو قدت فارغ از نسبت همتايى |
هم ماه رخت ايمن از تهمت مانندى |
|
|
گر اهل دلى وقتى دل داد به جانانى |
ما جان گرامى را داديم به دلبندى |
|
English